تبلیغات
*★*::korea love ::*★* - سفر به زمان 7
*★*::korea love ::*★*
جمعه 19 مهر 1392 :: نویسنده : chi hoon

نوبت به هیونگ و صبا میرسه تا غذاشون نزد شاه ببرن
هیونگ به صبا چشمک میزنه باهم به طرف شاه میرن
هیونگ:سرورم این غذایی که براتون آماده کردیم اسمش سوفله سبزیجاته..شاید اسمش واسه شما سخت باشه اما مطمینم لذت میبرید
شاه یه مقدار میچشه...قیافش درهم میشه...
صبا:پدر چی شده ..یعنی انقدر بدمزه بود
هیونگ زیر لب:ایوای گاوم دوقلو زایید
شاه:واقعا .....واقعا....عالیه ..من بسیار خوشم اومد
هیونگ یه نفس راحت میکشه یواشی میگه:تو که خوشت اومد .خوب اون قیافه مسخره چی بود به خودت گرفتی
همین طور نوبت به پسرای دیگه میشه هر کدوم غذاهارو واسه تست میارن و شاه بازم خوشش میاد
وقته اعلام کردن نتایج میرسه که شاه و بانو کدوم یکی رو انتخاب کردن
یک ساعتی گذشته ...
پسراباهم یه گوشه واستادن و منتظر رای پادشاه هستن
جونگی:گرفتار شدیم ..دیگه کم کم داره صبرم تموم میشه
هیونگ:شاهه که نمیدونست غذارو بزاره تو دهنش یا نگاش کنه ...
نگهبان میاد شیپور میزنه کاغذی که دستشه رو باز میکنه تا برنده رو اعلام کنه
متن از این قراره که همه ی پسرا باهم به همراه زوجاشون برنده شدن
از این اعلام نتیجه پسرا توسرکول همدیگه میزدن داد میکشیدن هورااااااااااااااااا
جونگ مین:صبر کنید ببینم مگه این مسابقه نباید یکی برنده داشته باشه پس چرا شاه همه ی مارو برنده کرده
یونگی:ول کن بابا مهم اینه که ما همه برنده شدیم حالا راحت تر میتونیم انگشترو از شاه بگیریم چون همه مون از شاه همونومیخوایم
هیون :بهتره بریم پیش شاه
وارد اطاق بانو و شاه میشن بعد از سلام
شاه :اوه ..لطفا بنشینید مردان افسانه ای
هیون:سرورم از لطف شما ممنونیم که ما رو برنده اعلام کردید
شاه:هرچه با بانو فکر کردیم که چه کسی از شما لایقه برنده شدنه نتونستیم تصمیم بگیریم در نتیجه هر 5نفر شما برنده شدین..حالا هر کدوم هر خواسته ای دارید بگید تا اجابت کنیم
جونگی:سرورم امیدوارم این چیزی که هر 5 نفر ما میخوایم رو عنایت کنید ..انگشتری که دست شماست برای ما حکمه زندگی داره ما اونو میخوایم که شما به ما بدید
شاه:چی ..این انگشتر یادگاریست ..برای من باارزشه ..
هیون:اما شما به ما گفتین که هر خواسته ای داشته باشیم
شاه:من متاسفم هر خواسته ای به جز این انگشتر..من نمیتونم هرگز اینو از دستم دربیارم از من اینو نخواید...شما چرا همگی مشتاق انگشتر هستید؟
هیون:سرورم اتفاق هایی افتاده که برای ما غیر قابل باوره اگه به شماهم بگیم حتما باور نمیکنید و فکر میکنید ما دیوونه ایم ..تنها خواسته ی ما از شما اینه که انگشترتون به ما غرض بدید تا راهه حلی برای مشکلمون پیدا کنیم در غیر این صورت واقعا ما تو دردسر میفتیم
شاه:دارم نگران میشم ...حرفای شما تنمو داره به لرزه در میاره ...مشکل شما چیه که با این انگشتر حل میشه ...به من بگید حتما راهی براش هست
الناز و بقیه دختراوارد اطاق میشن
عارفه:پدر خواهش میکنم بهشون اعتماد کنید و انگشترتون رو قرض بدید ...در قبال اون همه کارایی که برای نجات ما کردن حداقل این کارو براشون انجام بدید
الناز:پدر خواهش میکنم به حرفاشون گوش بدید ...میدونم انگشترو هیچ وقت از خودتون دور نمیکنید اما این یک بارو ازتون میخوایم کمکشون کنید
شاه تو فکر رفته..فضای اطاق به یک باره ساکت شده ..پسرا صورتشون پر از اضطرابه ..چون فعلا تنها امید برگشتشون همین انگشتره..
بانو:سرورم معلومه که اینها آدم های درستی هستن منم از شما میخوام که لطفا انگشترو بدین
شاه:به یک شرطی این کارو خواهم کرد
پسرا همه خوشحال میشن با هیجان میگن چه کاری
شاه:من این انگشترو به شما قرض میدم اما میخوام در اضای این کار برام کاری انجام بدید
هیون:سرورم هر چی باشه قبول میکنیم
شاه:تا چند روزه دیگه برای مذاکره با چند سرزمین راهی سفرم..از شما میخوام که در نبوده من کارهای قصر و سرو سامان بدید و از خانوادم مراقبت کنید تا وقتی برگردم انگشترو به شما امانت میدم ...
هیون:سرورم مطمین باشید در نبود شما نمیزاریم آب از آب تکون بخوره ..ممنونم از لطفتون...انگشتر صحیح و سالم برمیگردونیم
شاه انگشترو بهشون میده و پسرادر حیاطه قصر با خوشحالی دارن به طرف اطاقشون میرن
جونگ مین:انگار داشتیم جونشو میگرفتیم تو عمرم انقدر اضطراب نداشتم ..الان پوستم خراب میشه ..(دستشو میزنه به صورتش)...آی..آی..جوش زدم ...شاه خدا لعنتت نکنه
هیونگ :حالا ما اینو گرفتیم ..باید چی کنیم ..چه جوری با این برگردیم
کیو:باید بریم فکرامونو سرهم کنیم تا راهی پیدا بشه
پسرا تو اطاقشون کنار هم ردیفی خوابیدن..صدای تق و توق میاد ..
هیونگ بیدار میشه از روی پسرا میپره... میره دنبال صدا ..یواش یواش گام برمیداره تا کسی صداشو نشنوه...هر چی بیشتر نزدیک میشه صدا واضح تر به گوش میاد
درو باز میکنه تا بره بیرون ...همه جا تاریکه و فقط صدای تق تق میاد
کلافه میشه یه کمی میترسه ..میخواد برگرده که..
صبا از پشت سرش میگه:هی تو کجا داری میری ..کی هستی
هیونگ با دستپاچگی برمیگرده نگاه میکنه میبینه که صباس
دو تایی با هم :تویی
هیونگ:من یه صدایی شنیدم اومدم ببینم چه خبره
صبا :صداتو بیار پایین الان نگهبانا میان ..چیز خاصی نیست من بودم
هیونگ:چرا انقدر صدا داشتی نمیزاری آدم بخوابه
صبا:روی درخت واسه پرنده ها داشتم لونه میساختم به خاطر همون صدازیاد شد
هیونگ:اینجا هم دخترای بیکار پیدا میشه ..نصفه شبی رفتی بالا دختر واسه پرنده ها لونه بسازی ...به خیالت پرنده ها خودشون نمیتونن خونه بسازن
صبا:شاید بتونن خودشون سرپناه بسازن اما وقتی صبح اون پرنده ی زخمی رو شاخه دیدم دلم سوخت گفتم خودم واسش بسازم تا راحت باشه
هیونگ لباشو جمع میکنه دستشو میزاره رو چونه ش میگه:خدایی میترسم رو دست بابات بمونی ..حالا چرا یواشکی این کارو میکنی این وقته شب..تازه چشای نازم داشت خمار میشد که با صدای تق توق تو بیدار شدم ..
صبا:چرا مسخره میکنی گفتم شاد تا صبح پرنده یه جای گرم و نرم بخواد..اصلا کی بهت گفت راه بیفتی بیای دنبال صدا ..معلومه خیلی فضولی..
در بین حرف زدن صبا بود که نگهبان گشته شب میاد
نگهبان:کسی اونجاست ...(دو رو اطرافو نگاه میکنه)
هیونگ با یه حرکت سریع دسته صبارو میکشه به طرف خودش پشت درخت قایم میشن
صبا تکیه کرده به تنه درخت و هیونگ رو به روشه..دستشو گذاشته رو دهنه صبا که صداش در نیاد.. خیلی به هم نزدیکن طوری که میشه صدای نفسای همو به وضوح بشنون

نگهبان بعد از چندکه گشت میزنه چیزی نمیبینه بر میگرده
هیونگ :خدارو شکر رفت
صبا مات و مبهوت فقط به هیونگ نگاه میکنه اصلا تکون نمیخوره
هیونگ تازه میفهمه که خیلی به بدن صبا نزدیکه ..چند لحظه صبر میکنه ...آب دهنشو با شدت قورت میده...یهو به خودش میاد صبا رو پرت میکنه زمین ...
صبا:آخ ..دستم شکست ..چرا اینجوری میکنی دیوونه شدی
هیونگ:واقعا متاسفم ..دستتو بده بلندت کنم ..معذرت میخوام
دسته صبارو میگیره که بلندش کنه (پاش گیر میکنه به دامن صبا میفته روش)
دو تایی شون بی اختیار دوباره به هم نگاه میکنن چند لحظه ی بعد هیونگ سریع بلند میشه بدون اینکه به صبا نگاه کنه ..میگه پرنسس من خوابم میاد باید برم شب خوبی داشته باشی (سریع از اون مکان میره)
صبا خودشو جمع و جور میکنه ..دستشو میزاره رو قلبش (ضربانش خیلی بالاست)..بلند میشه لباساشو میتکونه تا برگرده
هیونگ برگشته به اطاقش دوباره از روی پسرا رد میشه




نوع مطلب : سفربه زمان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 27 شهریور 1396 08:07 ق.ظ
Great article! That is the kind of info that should
be shared across the internet. Shame on Google for now
not positioning this publish upper! Come on over and visit my web site .
Thanks =)
شنبه 18 شهریور 1396 06:00 ق.ظ
I always emailed this website post page to all my contacts, because if like to read it afterward my
friends will too.
جمعه 6 مرداد 1396 05:58 ب.ظ
Hi there to all, how is everything, I think every one is getting
more from this website, and your views are nice in favor of new visitors.
جمعه 6 مرداد 1396 07:23 ق.ظ
I was suggested this website by my cousin. I am not sure whether this post is written by him as nobody else know
such detailed about my problem. You're incredible!
Thanks!
چهارشنبه 3 خرداد 1396 12:22 ق.ظ
Great article. I'm going through a few of these issues as well..
سه شنبه 2 خرداد 1396 01:14 ب.ظ
Hi there i am kavin, its my first time to commenting anywhere, when i read
this article i thought i could also create comment due to this brilliant
piece of writing.
پنجشنبه 28 اردیبهشت 1396 02:06 ب.ظ
These are actually fantastic ideas in concerning blogging.
You have touched some good factors here. Any way
keep up wrinting.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 04:42 ب.ظ
I really like it when folks come together and share views.
Great blog, keep it up!
چهارشنبه 6 اردیبهشت 1396 07:34 ق.ظ
My family every time say that I am wasting my time here at net, except I know I am getting know-how daily by reading
such nice articles or reviews.
شنبه 2 اردیبهشت 1396 02:25 ب.ظ
It's an remarkable piece of writing for all the web people; they will get benefit from it I am sure.
شنبه 2 اردیبهشت 1396 04:44 ق.ظ
Hello there! I know this is kinda off topic nevertheless I'd figured I'd ask.
Would you be interested in exchanging links or maybe guest writing a blog article or vice-versa?
My blog discusses a lot of the same topics as yours and
I feel we could greatly benefit from each other.
If you are interested feel free to send me an email.
I look forward to hearing from you! Wonderful blog by the way!
چهارشنبه 30 فروردین 1396 06:41 ب.ظ
Great post. I was checking continuously this blog and I am impressed!
Extremely useful info specifically the last part :) I care for such information much.

I was seeking this certain information for a very long time.
Thank you and best of luck.
سه شنبه 22 فروردین 1396 04:54 ق.ظ
Hello Dear, are you in fact visiting this website
regularly, if so afterward you will absolutely take nice experience.
جمعه 14 شهریور 1393 07:59 ب.ظ
عجیجم زود تر ادامه بده دیگه
جمعه 3 آبان 1392 12:42 ب.ظ
خیلی آخرش باحال بود.کاش ادامه داشت.ممنون
nazanin87 ای کاش ...
جمعه 3 آبان 1392 12:40 ب.ظ
خیلی آخرش باحال بود.کاش ادامه داشت.
nazanin87 ... چیزی ندارم بگم
یکشنبه 28 مهر 1392 11:49 ب.ظ
نکنه یه وقت دچار عشق و عاشقی بشن دیگه برنگردن
nazanin87 خداعالمه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

سلام به اینجا خوش نیومدید ( خونه ی خود آدم که خوش آمد گویی نداره ^_^ ) امروز یک روز جدیده ، هم توی زندگی من هم شما ... سعی کنیم اینجا یک روز خوب رو با هم بسازیم طوری که بعدا ارزش این رو داشته باشه که جزو خاطراتمون محسوب بشه ^_- پس یوروبون آجا آجا فایتینگگگگگگگگگگ
مدیر وبلاگ : nazanin-admin
نظرسنجی
دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
کدهای جاوا اسکریپت