تبلیغات
*★*::korea love ::*★* - stand by me - ep 20
*★*::korea love ::*★*
یکشنبه 12 خرداد 1392 :: نویسنده : nazanin87
بفرمایید اینم داستان ... شما که نظر ندادید ولی من داستان آوردم

 

کیو که داشت لیوان شیری رو سر میکشید با سر و صدای اونها سرش رو اورد بالا

کیو : چی شده ؟؟

فلور : کیوجونگ بگیرش ... نزار در بره

کیو هم با لبخندی به سمت هیون رفت و دستاش رو از هم باز کرد

هیون : کیوجونگ ؟؟!!! تو منو ول کردی به این دختره کمک میکنی ؟؟ منی که این همه سال برادرت بودم

کیو : اره دیگه

هیون : ای خائن ، من لیدرتون بودم

کیو : هنوزم هستی ...

فلور که با سرعت تمام داشت از پله ها میومد پایین نتونست خودش رو کنترل کنه و از پشت افتاد روی هیون ، هیون هم که روبروی کیو ایستاده بود افتاد روی کیو و همشون مثل دومینو پخش زمین شدند

هیون : کیو از نزدیک که میبینمت خیلی خوش قیافه میشی

کیو که زیر وزن اون ها داشت له میشد به نفس نفس افتاده بود گفت : خفه .. شو  

فلور خیلی زود بلند شد و دست هیون رو هم گرفت و بلندش کرد بعد دستش رو پیچوند و برد پشت سرش

جونگمین هم که لباسش رو عوض کرده بود به همراه هیونگ و یونگ داشت میومد پایین و با تعجب به اون ها نگاه میکرد

جونگ : اینجا چه خبره ؟؟ چیزی شده ؟

فلور هم که هنوز با حرص داشت به هیون نگاه میکرد گفت : هیون جونگ فکر میکند که من از اینکه لخت دیدمش خیلی خوشحالم و این یک افتخاره

با این حرف حالت صورت هیون از درد به خنده تغییر کرد

جونگمین که اخماش رفته بود توی هم با تغیّر گفت : مگه تو هیون رو لخت دیدی؟؟

فلور : آره در یکی از اتاق ها رو که باز کردم برم لباسم رو عوض کنم ، دیدم هیون داشت اونجا لباسش رو عوض میکرد

لبخندی به هیون زد و گفت : نمیدونید هیون چقدر خجالت کشید ، صورتش صورتی شده بود

هیون دیگه نمیخندید و با اخم برای فلور خط و نشون میکشید

هیونگ جون با لبخند از پله ها پرید پایین : هیونگ مگه تو هم خجالت میکشی ؟؟ یونگ هم با قیافه ی بچه ای که بهش کیک دادند کنار هیونگ جون ایستاد : پس داداش از دخترا خجالت میکشه بگو چرا هر وقت دختر میاوردیم آقا از خونه میرفت بیرون

فلور با اخم ظریفی گفت : مگه دختر آوردید ؟؟

جونگمین که دستپاچه شده بود گفت : نههههههه !!! ما ؟؟!!! .... آهان این یونگ سنگ رو ولش کن صد بار بهش گفتم از این شوخی ها نکنه یک موقع بقیه باور میکنند ...ها ها ها ... چقدر بامزه بودهیونگ ، مگه نه ؟؟

فلور هم چنان چپ چپ نگاهش میکرد

کیو که همچنان روی زمین ولو بود گفت : کسی نمیخواد منو بلند بکند ؟؟

و دستش رو برای دریافت کمک آورد بالا

هیون به طرفش رفت و دستش رو گرفت و کشیدش بالا ولی به جای اینکه بلندش بکنه از طرف دیگه پرتش کرد روی زمین

کیو : اخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ ... هیون جونگ

هیون : حالا دیگه بعد از این همه سال من رو به این دختره میفروشی ؟؟ خائن ‍‍‍‍!!!

فلور پس گردنی محکمی به هیون زد : هی آقای سوپراستار بار آخرت باشد که کیو رو اذیت میکنی وگرنه با من طرفی

هیون با عصبانیت زیادی برگشت طرف فلور : دیگه حق نداری بزنی توی سر من

فلور : بعد اونوقت چرا ؟؟

هیون : اخه موهام خراب میشود

صدای خنده ی پسر ها بلند شد

هیون : خب دیگه خنده بسه ٰ جور و پلاستون رو جمع کنید که بریم سر کار

فلور : همچین میگی سر کار که انگار میخواید برید بیل بزنید ، خوبه میرید دو تا چهچهه میزنید برمیگردید

بعد روش رو برگردوند طرف جونگمین : راستی من چیکار کنم ؟؟

جونگ محکم بینی اش رو بین دو تا انگشت فشار داد و گفت : هیچی مثل زنای خوب میشینی منتظر شوهرت میشی

فلور : برو بابا دلت خوشه ، من از این زنا نیستم من یک زن آزادم شوهر کیلویی چنده ؟؟

جونگمین به شوخی موهای فلور رو کشید : نوچ نوچ نوچ مثل اینکه نیاز داری ادب بشی ، مثل اینکه چند وقت طعم کمربند من رو نچشیدی یادت رفته همه چی رو

فلور با لبخند شیرینی که به صورت جونگمین پاشید لگد محکمی هم به نقطه ی حساس زد که با عث شد جونگمین از شدت درد توی خودش مچاله بشود

فلور : حالا کی همه چی رو یادش رفته ؟؟... عزیزم ؟؟

هیون همونجور که روی جونگمین خم میشد گفت : این چه کاری بود که کردی ؟؟ تا اخر روز دیگه از این به جز آه و ناله که صدایی در نمیاد

جونگمین : آیییییییییییییییییییییییییییییی مادر سوختممممممممممممممممم بشکنه دستت دختر

یونگ : جونگمین میتونی تکون بخوری ؟؟

جونگمین که دیگه اشک توی چشماش جمع شده بود سرش رو محکم به دو طرف تکون داد

یونگ : کیو بیا کمک کن ببریمش بالا

هیون : هیونگ پس با این حساب امروز تو باید بیای قسمت های رپت رو ضبط کنی وگرنه خیلی عقب میفتیم

هیونگ نگاه ناراحتی به فلور انداخت و گفت : باشه

و بعد رفت سمت جونگمین تا دلداریش بده

فلور هم که احساس معذب بودن و گناه میکرد هی دور و ورش رو نگاه میکرد و خودش رو با دست باد میزد

دست آخر نتیجه گرفت در ازای کار بدی که انجام داده بود از جونگمین پرستاری بکند

از زیر نگاه هیون خلاص شد و به طبقه ی بالا رفت و در اتاقی که احتمال میداد متعلق به جونگمین باشه رو باز کرد

جونگمین که دراز کشیده بود و داشت کولی بازی درمیاورد با دیدن فلورا جیغی زد و گفت : نزارید بیاد طرف من ، جلوش رو بگیرید دختره ی جانییییییی

فلور تک سرفه ای کرد و به پسرا اشاره کرد که میتونند برند

وقتی پسرا رفتند و خودش و جونگمین توی خونه تنها شدند رفت بالای سر جونگمین نشست و با احساس گناه پرسید : خیلی درد میکنه ؟؟

داد جونگمین باعث شد که سرش رو بکشه عقب : پس چی فکر کردی ؟؟ زدی ناقصم کردی ... آخخخخخ ... مامان بیچاره ام چقدر آرزو داشت مادربزرگ بشود ... ای خدااااااااااا

فلور که اندکی خنده اش هم گرفته بود گفت : اشکال نداره بزرگ میشی یادت میره ... میخوای ماساژت بدم ؟؟

با نگاه جونگمین به خودش اومد : لعنتی ... حداقل باید یک جایی میزدم که بشه ماساژش داد ... چیزی میخوای بخوری ؟؟ 

جونگمین : از دست تو نههههههههههههه میترسم توش زهر بریزی ایندفعه بجای نسل آینده ام خودم رو نابود کنی

فلور : خوب .. امممم ... میگم چیزه ...

چشماش رو بست و خیلی سریع گفت : میانه

جونگمین : چی گفتی ؟؟ بلند تر بگو

فلور : همون یک بار کافیت بود ... اوفف اینجا چه بوی گندی میده ؟؟ عین اسطبل میمونه

جونگمین : من هنوز اینجاماااااا ... گفتم شاید یک موقع یادت رفته باشه

فلور : مگه چیه ؟؟ خب تو اسبی پس اتاقت چی میشه ؟؟

جونگمین : تو از کجا میدونی که به من میگن اسب ؟؟

فلور که به تته پته افتاده بود جواب داد : توی ... اینترنت خوندم

جونگمین : آهان ... خب به هر حال حالا میخوای کارت رو چجوری جبران کنی ؟

فلور دماغش رو با دست گرفت و گفت : از تمیز کردن اینجا شروع می کنیم

جونگمین : می کنم

فلور : چی ؟

جونگمین : تو شروع میکنی نه من ... لازمه یادآوری کنم که من چقدر مریضم ؟؟ آخخخخخخ ... ای وای چقدر درد میکنه

فلور نفسش رو محکم بیرون داد و آهی به نشانه ی تسلیم کشید : خب باشه ، من شروع میکنم ، راضی شدی ؟؟

 





نوع مطلب : stand by me، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 26 اردیبهشت 1397 03:08 ق.ظ
I just could not leave your web site prior to suggesting that I really enjoyed
the usual info a person provide in your guests? Is gonna be again regularly to check up on new posts
یکشنبه 8 مرداد 1396 09:37 ب.ظ
Hurrah, that's what I was exploring for, what a information! present here at this website,
thanks admin of this web site.
جمعه 6 مرداد 1396 11:02 ب.ظ
Great post. I used to be checking constantly this weblog and I'm impressed!
Very useful information particularly the ultimate part :)
I maintain such info a lot. I used to be seeking this particular info for a very long time.

Thank you and good luck.
سه شنبه 13 تیر 1396 11:59 ق.ظ
We're a group of volunteers and opening a brand new scheme in our community.
Your site offered us with helpful info to work on. You have done a formidable activity and our whole
community will be grateful to you.
جمعه 8 اردیبهشت 1396 04:44 ق.ظ
I think the admin of this web site is truly working hard in support of his web
site, because here every data is quality based data.
شنبه 2 اردیبهشت 1396 12:12 ب.ظ
Hello it's me, I am also visiting this web site daily, this website is truly good and the viewers are actually sharing pleasant thoughts.
شنبه 29 تیر 1392 11:59 ب.ظ
قشنگه هم این هم قبلی اصلا مگه میشه سلیقه یه تو بد باشه؟
nazanin87 نه عزیزم نمیشه . . تا وقتی ازم تعریف کنی بهت میگم عزیزم
شنبه 25 خرداد 1392 05:01 ب.ظ
خیلی جالب بود من منتظر ادامه ی داستانم لطفا سریع ادامشو بنویس
nazanin87 مرسی عزیزم ادامه اش رو گذاشتم
سه شنبه 21 خرداد 1392 11:55 ب.ظ
سی خاطر قالب
nazanin87 جدی ؟؟ حالا خوبه یا ید ؟؟
دوشنبه 20 خرداد 1392 11:56 ق.ظ
Dige nemizari????ma bebineem een dota chikar mikhanbokonan???
nazanin87 چرااااااا گذاشتم برو بخون گریه نداره که
یکشنبه 19 خرداد 1392 11:39 ق.ظ
1Dalil dgeam dare , ke ma dokhtara beheshun bekhandim
nazanin87 ino hastam ...like
سه شنبه 14 خرداد 1392 05:49 ب.ظ
سلام عزیزم"
داستانت خیلی قشنگه
منتظرقسمت بعدیم*
nazanin87 mer3000000000000000 be zuD mizaramesh ^_^
دوشنبه 13 خرداد 1392 10:24 ق.ظ
Mamnoooooon
kheyli khandidam
badi ro zoodtar bezar aji
nazanin87 خواهش میکنم ... چه خووووووووووووووووووب باشه امروز دیگه آزاد شدم ولی با نت دزدی اومدم
یکشنبه 12 خرداد 1392 11:47 ب.ظ
خیلیییییییییییی قشنگ بود....خوشمان آمد
nazanin87 مرسییییییییییییییییییییی قابل شما رو داشت ^_-
یکشنبه 12 خرداد 1392 06:18 ب.ظ
Afarin delbandam...kam kam daram az sare taqsiratet migzaram.
Rasty 2a mikonam Emtehanato khub bedi
In feloram khub kari mikone in pesararo aziat mikone
nazanin87 جدی ؟؟؟؟!!!!! چینجاااااااااااااااااا؟؟؟ مرسی البته خیلی هم بد ندادمش
معلومه که خوب کاری میکنه اصلا نسل پسرها رو برای چی خدا آفرید ؟؟؟ برای اذیت و ازار
یکشنبه 12 خرداد 1392 06:02 ب.ظ
وای نازی اول که اومدم تو وبت فر کردم اشتباهی ادرسو زم
nazanin87 چرا ؟؟؟ چون داستان بود ؟؟؟ یا به خاطر قالب
یکشنبه 12 خرداد 1392 04:12 ب.ظ
سلام به نازنین خانوم گل شرمنده کردی دخترم راضی به زحمت نبودیماااا
ای خدااین دختره از کجا فرار کرده رفته گیر اون بدبختا افتاده؟ به یه ماه نرسیده که همه شونو با هم نابود میکنه
بچم جونگی
کیو و هیونم که زد ترکوند خدا به هیونگ و یونگی رحم کنه
nazanin87 سلام به مریم خانم سنبل ( چه میدونم خواستم قافیه اش در بیاد ) جدی ؟؟ اگه راضی نبودید دیگه نزارم ؟؟ .... نمیدونستی ؟؟ از امین آباد دیگه ( دیوانه خانه ای مشهور در تهران )
نه یونگی و هیونگ گناه دارند ولی شاید نازنین خبیث درونم یک بلایی هم سر اون دو تا بیاره
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

سلام به اینجا خوش نیومدید ( خونه ی خود آدم که خوش آمد گویی نداره ^_^ ) امروز یک روز جدیده ، هم توی زندگی من هم شما ... سعی کنیم اینجا یک روز خوب رو با هم بسازیم طوری که بعدا ارزش این رو داشته باشه که جزو خاطراتمون محسوب بشه ^_- پس یوروبون آجا آجا فایتینگگگگگگگگگگ
مدیر وبلاگ : nazanin-admin
نظرسنجی
دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
کدهای جاوا اسکریپت