تبلیغات
*★*::korea love ::*★* - stand by me - ep 17
*★*::korea love ::*★*
پنجشنبه 5 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : nazanin87
بعد از یک مدت خیلی زیاد دارم براتون داستان میزارم . میدونم که تا حالا چند بار قول دادم و عمل نکردم ولی این بار فرق داره ، میدونید برای نوشتن ادم باید یک شور و شوقی داشته باشه ، نوشته ای که از سر وظیفه بزارم نه برای خودم جالبه و نه برای شماها  ولی از چند روز پیش کم کم احساساتم داره برمیگرده و از اونجایی که وارد امتحانای خرداد میشیم وقت ازادم بیشتر میشه ( میدونید که کلا از ادمیزاد به دورم من )  نویسنده های عزیزم این پست بار اخری هست که میگم مطلب بزارید ، تا اخر خرداد همتون مهلت دارید چون میدونم امتحانات براتون سخته ولی بیاید تابستون رو اینجا دور هم بگذرونیم . کم کم باید وبلاگ رو بتکونیم خیلی چیزا هست که توی این وبلاگ احتیاج به تغییر داره حتی می خواستم وبلاگ رو عوض کنم ولی چون این وبلاگ برام خاطرات زیادی رو به همراه داره دلم نمیاد که ساده ازش بگذرم پست ثابت رو هم عوض میکنم چون خودم با دیدن جدول خنده ام می گیره روز هایی که میتونید بیاید رو بهم بگید این تابستون دوست دارم یکی از پر بازدید ترین وبلاگ ها باشیم خواهشا خواننده های عزیز هم همراهیمون کنید اگه نظرات شما نباشه میدونید که برای ما ذوقی واسه ی نوشتن نمیمونه 
بچه ها اگر دیگه نمیتونید نویسندگی کنید بگید که پنل هاتون رو ببندم همینجوری ول نکنید به امان خدا . اگه تونستید شماره هاتون رو هم بدید 
خواننده ها نظر میزارید خصوصی شماره اتون رو هم بدید نمیخوام اگه نیومدید وب ، ارتباط ها قطع بشه 
به کل داستان رو یادم رفت برید ادامه مطلب 

فلور : اره دیگه .. اینجوری میتونیم سفیر رو پیدا کنیم

بک هو : بعد چجوری قراره ما رو راه بدن اون تو ؟؟

فلور : اونش دیگه با من فعلا بیاید بریم

بک هو : چی بگم ؟؟ بفرمایید اختیار ما هم انگاری دست شماست

فلور دستش رو برای تاکسی بلند کرد و بک هو هم از مرکز ادرس سفارت رو گرفت توی راه هیچ کدومشون با هم حرف نزدند

بعد از تقریبا بیست دقیقه تاکسی روبروی یک ساختمان سفید خیلی قشنگ ایستاد

بک هو پول راننده را داد و پیاده شد فلور هم شروع به ارزیابی ساختمان سفارت کرد

یک عمارت سنگ سفید با پنجره های بزرگ و یک در طلایی طرح دار

باغ زیبایی دور ساختمان را گرفته بود که جلوه ی خاصی بهش بخشیده بود پرچم ایران توی حیاط نصب شده بود و یک تابلوی زرین که با خطوط مشکی نام « سفارت ایران  » روش نقش بسته بود کنار اتاقک پلیس دیپلماتیک دم در بود

بک هو : حالا می خوای چیکار کنی ؟؟

فلور : قرار نیست من کاری بکنم فعلا نوبت توئه ، بهم دستبند بزن

بک هو : چی ؟؟

فلور : مگه نمی خوایم بریم تو ؟؟ پس به حرف من گوش کن و بهم دستبند بزن

بک هو : یا خدا ... این دیگه چه نقشه ایه ؟؟

فلور : اووووف چقدر غر میزنی !! شبیه مادربزرگ مرحوم منی

بک هو چشم غره ای بهش رفت و دستبندش رو دراورد و به دست های فلورا بستش از اینکه دستبند انقدر برای دستای فلورا بزرگ بود خنده اش گرفت

فلور : چرا میخندی ؟

بک هو : اخه این دستبنده داره از دستت در میاد

فلور : خب حالا ، مهم اینه که باشه

بک هو : فلورا شی  چیزیتون  شده ؟؟ چرا رنگت پریده ؟

فلور : حالم خوبه اینا جزو نقشه امه ، حالا میریم دم پلیس دیپلماتیک و بهش میگی که منو در حال ترور یکی از شخصیت های مهم دستگیر کردند باشه ؟؟

بک هو : مگه خل شدی ؟ بالا خونه ات رو رهن کامل دادی ؟؟ یا شایدم فروختیش ؟

فلور : مطمئن باش عقلم سالمه ، این داستانم فقط برای داخل رفتنمونه وگرنه توی سفارت از این خبر ها نیست

بک هو چند ثانیه چشم هاش رو بست و بعد بازشون کرد

بک هو : باشه قبول ، بریم ببینیم چی میشه

بازوی فلور رو گرفت و به سمت اتاقک پلیس دیپلماتیک هلش داد

بک هو : ببخشید من باید سفیر ایران رو ببینم

سرباز : متاسفم نمیشه

بک هو : من خبر مهمی براشون دارم

سرباز : مثلا چی ؟؟

بک هو : ما این خانم رو در حال اقدام به ترور دستگیر کردیم معلوم شده هویتش ایرانیِ

سرباز جوان که معلوم بود دست و پاش رو گم کرده بود به سرعت در رو براشون باز کرد فرستادشون داخل

منشی سفیر هم به محض شنیدن این خبر رنگش به سفیدی گرایید و اون ها رو به اتاق سفیر راهنمایی کرد

اقای کیانی ( سفیر ایران و بابای فرشید ) : بفرمایید بشینید ، شنیدم این خانم اقدام به ترور کرده . هدفش کی بوده ؟؟

فلور : نخیرم من اقدام به ترور نکردم فقط خواستم شما رو ببینم واسه همین دروغ گفتم

اقای کیانی : دروغ گفتی ؟!!! برای چی می خواستی منو ببینی ؟؟

فلور : می خواستم شماره پسرتون رو بگیرم

صدای خنده ی بلند اقای کیانی هر دوتاشون رو کمی ترسوند

فلور : چیز خنده داری گفتم ؟؟

کیانی : نه ، اخه هیچ وقت فکر نمیکردم یه دختر اینجوری بیاد و شماره ی پسرم رو بگیره

( یک دفعه خنده اش قطع شد و به فارسی گفت ) چند ماهه ؟؟

فلور : 9 ماهش تموم شد رفت

اقای کیانی این بار بلند تر از دفعه ی قبل خندید : خوشم میاد که خجالت سرت نمیشه برای اولین بار سلیقه پسرم رو تایید میکنم

فلور : چی چی رو تایید می کنید ؟؟ ولله هیچی نشده من و فرشید رو با هم جفت کردید و یک بچه هم زدید زیر بغلمون ، بین من و پسرتون هیچ رابطه ای نیست فقط با هم دوست هستیم الانم من  گم شدم ... یعنی ادرس خونه رو بلد نیستم ولی فرشید بلده برای همین اومدم اینجا و این دروغ ها رو سر هم کردم وگرنه هیچ قصد دیگه ای ندارم

کیانی : اخه هر دختری که از من سراغ فرشید رو می گیره معمولا بارداره ، در بهترین شرایط ازم می خوان که  برای سقط کمکشون کنم

فلور : خب من از اوناش نیستم با فرشیدم کاری ندارم حالا شماره اش رو می دهید ؟

کیانی : بزار زنگ بزنم بیاد اینجا ...آااااه این پلیسِ قلابی دیگه کیه ؟ همدست شما ؟

فلور : ایشون کانگ بک هو هستند واقعا پلیس اند و می خواستند کمک کنند که من برگردم خونه ، تا همین الانشم خیلی تو زحمت افتادند

اقای کیانی دستش رو به سمت بک هو دراز کرد : از اشناییتون خوشبختم من فرهاد کیانی هستم سفیر ایران

بک هو هم دستش رو فشرد و گفت : منم همینطور ، کانگ بک هو هستم افسرپلیس

فلور : بک هو شی خیلی ممنونم دیگه میتونید برید این اقا به من کمک میکنند که برگردم خونه

بک هو : پس من دیگه میرم فلورا شی دستتون رو بدید

فلور : برای چی ؟؟

بک هو : که دستبند رو باز کنم دیگه ، نکنه می خواید به عنوان یادگاری نگهش دارید ؟

فلور : لازم نیست بازش کنید از همون در ورودی به بعد از دستم در اومد ، بابا بدید یکم اینا رو تنگ تر بسازند چجوری می خواید با اینا مجرم بگیرید ؟ وقتی دستبند از دستشون میوفته ؟  

بک هو با حرص نفسشو داد بیرون : نخیرم نمیفته من دیگه میرم این کارت منه اگه مشکلی پیش اومد بهم زنگ بزن

و خداحافظی کرد و رفت

اقای کیانی : اسمت فلورائه ؟؟

فلورا : بله درسته فلورا مهرنژاد

اقای کیانی : با نادر مهرنژاد نسبتی داری ؟

فلورا : دخترشم می شناسیدش ؟

کیانی : مگه میشه نشناسمش ؟ تا 20 سالگی تقریبا توی یک خونه زندگی می کردیم صبح تا شبمون با هم بود

فلورا بدون هیچ واکنش خاصی گفت : چه جالب

کیانی اومد چیزی بگه که در اتاق باز شد و فرشید اومد تو به نظر میرسید که مضطربه

فرشید : فلورا تو اینجا چیکار میکنی ؟ از صبح تا حالا دیوونه شدیم از بس دنبالت گشتیم

توی یک حرکت اومد جلو و بغلش کرد فلورا از بالای شونه اش لبخند اقای کیانی رو می دید و معنی اش رو حدس میزد " که فقط دوست ساده اید ؟؟ برو بابات رو سیاه کن "

فلور : فرشید خفه ام کردی حداقل یکم ارومتر

فرشید روی دو پا خم شد و شلوار فلورا رو داد بالا

فلور : نخیر تو مثل اینکه کار دیگه ای جز بالا دادن شلوار من یاد نگرفتی ؟ اقای کیانی این چه طرز تربیته ؟ کی این بچه ... وایسا ببینم این که بچه نیست .. کی این غول بیابونی رو اینجوری بار اورده ؟

فرشید : چقدر حرف میزنی پاشو بیا بریم خونه ببین چه خبره !! پسرها کله ات رو میکنند

فلور : پس با این حساب من نمیام خونه

فرشید همونطوری که دستش رو می کشید به پدرش گفت خداحافظ و از در خارج شد

سوار ماشین شدند و راه افتادند زودتر از اون چیزی که انتظارش رو داشت رسیدند

فلور پیاده شد و خواست خداحافظی کنه ولی دید فرشید هم پیاده شده و داره میاد شونه اش رو انداخت بالا و سعی کرد خودش رو برای سرزنش شدن اماده کنه

به محض اینکه وارد خونه شد دید توی بغل یک نفره قبل از اینکه بفهمه توی بغل کیه رفته بود توی بغل یکی دیگه انقدر اینکار ادامه پیدا کرد که سرش گیج رفت

همه ی پسرا بغلش کرده بودند به جز هیونگ که مظلومانه یک گوشه ایستاده بود و نگاهش میکرد

به زور خودش رو از بغل هیون کشید بیرون و رفت طرف هیونگ دستاش رو باز کرد و گفت : نمیخوای  بغلم کنی ؟؟

انکار همین یک حرف به منزله ی اجازه بود برای هیونگ

چون به سرعت فلور رو در اغوش گرفت و شروع به گریه کرد

هیونگ : ف ... فلور... به خدا ... من منظوری ... نداشتم

فلور : میدونم داداشی گلم هیچ وقت نمیخواد من رو ناراحت کنه  

...





نوع مطلب : stand by me، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 8 مرداد 1396 09:14 ب.ظ
Hi there, I enjoy reading all of your article post.
I like to write a little comment to support you.
شنبه 7 مرداد 1396 12:26 ق.ظ
Do you have a spam problem on this site;
I also am a blogger, and I was curious about your situation; we have created some
nice procedures and we are looking to exchange solutions with others,
be sure to shoot me an e-mail if interested.
جمعه 6 مرداد 1396 05:57 ب.ظ
I'm really enjoying the theme/design of your blog.

Do you ever run into any web browser compatibility issues?
A handful of my blog readers have complained about my blog not operating correctly in Explorer but looks
great in Opera. Do you have any tips to help fix this issue?
شنبه 31 تیر 1396 08:27 ق.ظ
Admiring the dedication you put into your website and in depth information you present.
It's nice to come across a blog every once in a while that isn't the same
out of date rehashed material. Great read! I've saved your site and I'm adding your RSS feeds to my
Google account.
سه شنبه 13 تیر 1396 12:51 ب.ظ
Having read this I believed it was very enlightening. I appreciate you finding the time
and effort to put this content together. I once again find
myself personally spending way too much time both reading and leaving comments.
But so what, it was still worth it!
شنبه 30 اردیبهشت 1396 04:47 ب.ظ
Link exchange is nothing else but it is only placing the
other person's webpage link on your page at suitable
place and other person will also do same in support of
you.
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 06:58 ق.ظ
Hello, I enjoy reading all of your post. I like to write
a little comment to support you.
شنبه 2 اردیبهشت 1396 06:39 ق.ظ
This paragraph presents clear idea designed for the new visitors
of blogging, that really how to do running a blog.
جمعه 13 اردیبهشت 1392 08:53 ب.ظ
Bah Bah nazaneen khanoom...
Baad az ye gharn....
Kuuuuuuuujaa bodi dokhtar???
Meeeeeeeghsiii mamnaaaaan zoode zoode zoode zoooood badi ro bezar ta baz degh nakardeem....
Sareeeeeeeeeeeeeeeh
nazanin87 سلام مریم خانوم نه بابا من فکر کردم بیشتر بود ( نیشخند ) ^_^
تو لباسام ^_-
حتما الان میزارم حالا بیا بخلمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم
چهارشنبه 11 اردیبهشت 1392 10:12 ق.ظ
nazanin87 sry emruz 2 ta emtehan dashtam natunestam bezaram
دوشنبه 9 اردیبهشت 1392 05:23 ب.ظ
سلام عالی بودخیلی خوبه که دوباره برگشتیامیدوارم زودتر قسمتای بعدی رو بذاری
nazanin87 سلام مرسیییییییییییییییییییییییییییی واقعا ؟؟ یعنی دیگه نرم ؟؟ :D حتما میزارم اگه مشکلی پیش نیاد هفته ای 2 بار رو میزارم
دوشنبه 9 اردیبهشت 1392 02:52 ب.ظ
اون بدم اومد بودا^____^
nazanin87 100 % شک ندارم
دوشنبه 9 اردیبهشت 1392 02:51 ب.ظ
چون از دستت ناراحتم پس تعریف بی تعریف
اصلانم عالی نبود...خیلیم بدم بودم...
این چن وقت که نبودی با اینکه میدونستم نیستی بازم اینجا سر میزدم
اتفاقا همین دیشب پریشب بود باز اومدم دیدم نـــــــــــــــــه خبری از نازنین نیست
هـــــــــــــــــــــــــــــــــی روزگار
باز نری مارو تو خماری بزاری
ایندفعه دیگه میام جدی ترورت میکنم
برای جبران قسمت بعدی رو هم زود میزاری
این یه دستوره
.
جدا از شوخی خیلـــــــــــــــــــــــی دلم واست تنگ شده بود
راستی راجع به داستانم من دیگه اونو ادامه ندادم..البته تو تابستون ادامه شو مینویسم...اما خوب الان نمیتونم
nazanin87 هیچ اکشالی نداره تا وقتی که جبران کنم هیچ توقعی ندارم
دلم براتون قد نخود شده بود نه عزیزم همین امروز قسمت بعدیش رو میزارم
پی این تابستون کی میاد ؟؟ من داستان موخوام -_^
دوشنبه 9 اردیبهشت 1392 02:44 ب.ظ
واااااااااااااااااااااااااااااااااااااای یعنی واقعا باید باور کنم الان نازنین اومده داستان گذاشته؟
یعنی سراب نیستش واقعیه واقعیه؟
نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــازنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
یه بار دیگه انقدر دیر بیای کشتمت یعنی از الان باهات طی منم که بعد نگی نگفتی از دو قسمت قبل نشستم باز خوندم تا یاد بیاد جریان چی بوده

ایول چه راحت و شیک وارد سفارت شد. این بابای فرشیدم مثل خودش خیلی باحال بود حال کردم باهاش. حالا الان این بابای فرشید به بابای فلورا نگه که اون اینجاس؟
nazanin87 نه چه بلایی سر وبلاگ ها اومده ؟؟ یکی در میون بسته است که
خیلی هم خوب ( سفارت خونه ی باباشه ) بزار بگه ببینم چیکار میخواد بکنه
دوشنبه 9 اردیبهشت 1392 02:34 ب.ظ
نـــــــــــــــــــــــــــــــه
چشام ایراد پیدا کرده؟؟!!!!!!!!!!!!
واجب شد یه چشم پزشکی برم
وااااااااااااااااااای
نکنه خوابم
شما؟؟!!!
اینجا چیکار میکنی؟؟؟!!!!
به جا نیاوردم!!!!!!!!!!!!!!!!
.
.
.
آهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان اسمت نازنین بود نه؟؟!!!!
.
الان با چی بکشمت خوبه؟؟!!!!
.
برم داستانو بخونم بعد میام ترورت میکنم
nazanin87 ماریا جان من دکتر خوب سراغ دارم معرفی کنم ؟؟ اره عزیزم با هر چی خواستی به غیر از چاقو
اکییییییییییی
شنبه 7 اردیبهشت 1392 11:25 ب.ظ
دومیش هم من بودم هوررررااااا
nazanin87 الان چه فرقی کرد ؟؟ هنوز اسم نداره که !!!!
شنبه 7 اردیبهشت 1392 11:24 ب.ظ
نازی قهرم باهات رفتی حتی برنمیگردی یه پوست موز بندازی پشسرت
nazanin87 نه دیگه قول میدم پوست موز که سهله پوست هندونه بندازم خوبه ؟؟؟
پنجشنبه 5 اردیبهشت 1392 03:56 ب.ظ
بازم اولیش خودمم
nazanin87 افرین به خودم که چقدر فعالم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

سلام به اینجا خوش نیومدید ( خونه ی خود آدم که خوش آمد گویی نداره ^_^ ) امروز یک روز جدیده ، هم توی زندگی من هم شما ... سعی کنیم اینجا یک روز خوب رو با هم بسازیم طوری که بعدا ارزش این رو داشته باشه که جزو خاطراتمون محسوب بشه ^_- پس یوروبون آجا آجا فایتینگگگگگگگگگگ
مدیر وبلاگ : nazanin-admin
نظرسنجی
دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
کدهای جاوا اسکریپت