تبلیغات
*★*::korea love ::*★* - ♥♥IM in To yoU.22
*★*::korea love ::*★*
دوشنبه 20 آذر 1391 :: نویسنده : kim_mahdis

  ای کاش زود قضاوت نمی کردم
              
ای کاش وایستاده بودم
                    
ای کاش دلیلشو می پرسیدم
                                                    
ای کاش...


http://img4up.com/up2/24907986520043437962.jpg


همه به سمت رستوران حرکت کردیم و روی میز رزرو شده نشستیم و به منوی غذاها نگاه کردیم.
من:یونگ سنگ شی , جونگ نیستش
هیونگ: هی مملکت خرابه
کیو : ا هیونگ ! الان میاد رفته یه جایی کار داره.  سلام مهمون نمیخواید؟ این صدای  سایامین بود که دست تو دست جونگ کناره میز ایستاده بود
هیونگ: سلام زن داداش , مهمون بهتر از تو؟ بفرمایید. ما 3تا با تعجب نگاه کردیم و یکدفعه من و شاین باهم یکصدا متعجب گفتیم:
زن داداش؟؟؟!!!!

**********************************
هیون: مهی شی من براتون توضیح میدم ایشون پارک سایا مین دوست دختر جونگ مینه صاحب همون بوتیک که رفته  بودیم
من: هه..! همون قلمرو جونگ مین شی؟
نیلو: با اجازه ی بزرگترا بله
همه زدن زیر خنده
یونگ سنگ: سایا 8 ماهه که با جونگی دوسته وهیچکس از این موضوع خبر نداره بجز ما اخه واسه وجه عمومی جونگ وسایا مین بد میشه میونید که...
شاین: اوکی فهمیدیم
جونگ: حالا چی می خورید؟
هیونگ صداشو نازک کرد و با عشوه ی زنونه گفت:
 هر چی اقامون بگه
 وبعد با صدای بلند خندید .
بعد از صرف شام هرکی به اتاق خودش رفت تالباس اسکی بپوشه و آماده بشه
10 دقیقه بعد
سایا مین: من امادم دخترا میرم پیش جونگ مین اوپا
من: باشه برو ماهم یکم دیگه میایم
نیلو: حالا فهمیدم چرا 4تا تخته
شاین: چه جالب..! پس فردا دوست دخترای همشون یکی یکی پیدا میشه
من: تو ناراحت نباش فکر نمی کنم هیون دوست دختر داشته باشه
نیلو: اینا همیشه اینجور بیرون میرن یا مهمون دعوت می کنن؟
  به طبقه پایین به طرف پیست رفتیم همه منتظرمون بودن همگی شروع به قدم زدن تو محوطه پیست کردیم هنوز مسافتی رو طی نکرده بودیم که هیونگ مشغول درآوردن هل و هوله از کوله اش شد.
هیون : پسرهنوز راهی نرفتی، شروع کردی؟ با شکم پر که نمیشه اسکی کرد تو خودت حرفه ای هستی خوب اینو میدونی من نباید بهت بگم
هیونگ: من لاغرم و کمبود وزن دارم خودت خوب اینو میدونی من نباید بهت بگم
با جوابش ریز ریز خندید و ادامه داد:
داشتم میگفتم لاغرم و اگر بخورم و شکمم پر بشه همپای شما میام وگرنه نمیتونم بیام ولی از حق نگذریم من میخرم شما هم می خورید ها ! بعد همه به اسم من تموم میشه
جونگی: مجبوری خودتو شکمو نشون بدی؟؟؟ نخر و بذار بقیه بخرن
هیونگ: خب به فکر شمام ولی قدر نمی دونید
یونگی: هیونگ تو باز داغ کردی؟؟؟
هیونگ: ای بابا..! شما هم حالا، اومدیم بگردیم و بگیم و بخندیم
من : و مهم تر از همه بخوریم
هیونگ: مسخره میکنی؟
من: من مسخره کردم؟!! حقیقت رو گفتم ،آدم میاد تفریح نه اینکه اول از همه بخوره
هیونگ: نکنه حسویت میشه که من میخورم و چاق نمیشم؟
سایا: این حسودی داره؟
هیونگ: اگر نداره پس چرا شما خانوما یه وعده که برنج میخورید وعده بعد کاهو میخورید؟
شاین: نکنه منظورت رژیمه؟!!
هیونگ: آره دیگه
جونگ:الان دیگه اون دوره ها گذشته الان میشنوی همه چیز بخورید و لاغر بمانید!
کیو: مگه خبر نداری قرص های لاغری تو بازار ریخته و خیلیا میخرن بعضیا هم سر همین لاغری راهی بیمارستان میشن؟
هیونگ با تعجب پرسید:
یعنی اینقدر لاغر میشن که نمی تونن راه برن و بستری میشن؟
یونگ سنگ نگاهی عاقل اندرسفیه به سرتاپای هیونگ انداخت و درمونده گفت:
چقدر تو کودنی!!! منظورش عوارض سوء این قرصهاست
هیونگ: من که رژیم نگرفتم تا بدونم چی میخورن فقط میدونم شام برنج نمیخورن اگرم خوردن بیشتر از دو سه تا قاشق نیست. اصلا از اینا بگذریم با یه معما چطورین؟
هیون: اگه مثل حرفای دیگه ات نامربوط نباشه بگو
هیونگ: پس میگم. خوب یه آدمی که ده برابر من چاق باشه اگه اسکی بیاد تو چه فاصله ای اسکی میکنه؟
شاین: زمانش ده برابر بیشتر از تو طول میکشه
هیونگ: متاسفم! فکر میکردم باهوش تر از این حرفها باشی اشتباهه
جونگی: معمات هم مثل خودته، بهتره خودت جوابش رو بگی
هیونگ: به غیر از من تو شماها آدم باهوش پیدا نمیشه؟؟!! خب معلومه دیگه ده برابر زودتر از من بالا میرسه. اون آقای چاق مثل آدمای باکلاس سوار تله کابین میشه و به ایستگاه آخر میرسه یک ساعتی تفریح میکنه و بعد با همون برمیگرده
  با گفتن این حرف همه زدن زیر خنده.از این که شاد بود خوشحال بودم انگار اون پسری که از دوست دخترش شکست خورده اصلا کیم هیونگ جون نبود
جونگی: آقای باهوش..! از فرط بی مزگی عین فتوچینی وارفته شدی، یه جور دلیل و برهان میاره انگار داره قضیه فیثاغورث رو اثبات میکنه. به جای اینکه فکرتو به این چرندیات مشغول کنی یه دختر خوب رو برای خودت جور کن که مجرد نمونی.
با این حرفی که جونگ مین زد هیونگ ابروهاشو درهم کشید و حالت غمگینی صورتشو در برگرفت به طرفم برگشت و چشمای غم زده اش رو بهم دوخت نمیدونم چرا نمی تونستم بهش نگاه کنم از جمعشون دور شدم و باسرعت هرچه تمام تر به برف ها چنگ زدم تو حال خودم بودم اصلا حواسم به اطراف نبود وقتی به خودم اومدم که از فضای اصلی پیست دور شده بودم و وارد یه محوطه تاریک و باریک شدم صدایی از پشت سر توجه ام رو به خودش جلب کرد به عقب نگاه کردم و 3تا پسر رو دیدم که از دور باسرعت به طرفم می اومدن و تو کمتر از چند دقیقه احاطه ام کردن اینجور که به نظر میرسید با من کورس گذاشته بودن تا تونستم جلو رفتم و ازشون سبقت گرفتم من یه اسکی باز حرفه ای بودم خیلی راحت میتونستم اونا رو تو بازی ببرم دوتا از پسرا عقب تر موندن انگار خسته شده بودن اما یکیشون ول کن نبود و همینطور ازم سبقت می گرفت رو کم کنی راه افتاده بود تا اینکه به آخر پیست رسیدیم بی توجه به پسری که تو اون بازی اجباری باهام اول شده دور زدم و میخواستم برگردم که یکدفعه صدای هیونگ رو شنیدم که گفت:
آفرین کارت عالی بود.
به طرفش برگشتم شال گردنم رو از رو صورتم عقب زدم و با لبخند بهش نگاه کردم
کیو: وای چه سرعتی..! آفرین مهی شی خوب با هیونگ کورس گذاشتی
یونگی که تازه رسیده بود از پشت سر کیو جلواومد و برامون کف زد و گفت:
عالی بود به هر دوتون تبریک میگم شما اول شدید البته من امشب یکم خسته ام واسه همین وگرنه من به کسی نمی بازم
کیو و هیونگ به حرف یونگی خندیدن
هیونگ: ممنون یونگی
یونگی: من خسته ام میرم استراحت کنم
کیو: منم سردم شد میام باهات
یونگی: باشه بیا
رو به ما کرد و ادامه داد:
پس ما زودتر میریم شما هم بیایید فعلا
من: باشه شب بخیر
یونگی و کیو به طرف هتل رفتن و من و هیونگ با هم تنها شدیم.بی صدا راه برگشت رو پیش گرفتیم کنار هم قدم میزدیم هوا تاریک و پیست خلوت بود نور لامپ ها تلالو قشنگی به برف ها بخشیده بود مثل الماس میدرخشیدن. خیلی راه نرفته بودیم که هیونگ بی توجه به حضور من ساکت از کنارم رد شد وخودشو روی برف ها انداخت ابروهاش گره خورده و چشماش بسته بودن و آروم نفس میکشید همینطور که بالای سرش ایستاده بود متوجه قفسه سینه اش شدم که به آهستگی بالا و پایین میرفت نمیدونم چرا حس میکردم با حرف جونگی یاد دوست دخترش افتاده و بخاطر همین گرفته بود.
کنارش رو برفها دراز کشیدم ودست راستم رو ستون سرم وبه یه طرف پهلو رو بهش کردم به نیم رخش که زیر نور چراغ از هر زمانی نمایان تر بود خیره شدم صورت قشنگ و بامزه ای داشت چشماش نسبت به بقیه کسایی که تا حالا دیده بودم درشت تربود ترکیب صورتش دوست داشتنی و دلنشین بود. فکر کنم سنگینی نگاهم رو احساس کرد دستشو که زیر سرش بود آروم تکون داد و در حالی که چشماش بسته بودن پرسید:
آنقدر دیدنیم؟؟؟
یه لحظه هول کردم که چی جوابش رو بگم واقعا خجالت آور بود که بهش زل زده بودم واسه اینکه جو رو عوض کنم و از بی حوصلگی درش بیارم با خنده پرسیدم:
هیونگ جون شی همه پسرای کره مثل تو قشنگن؟
هیونگ: نه همه اشون
من: اما کم پیدا میشه کسی مثل تو چشماش بادومیه درشت باشه نه؟ خانومت بعدا غرور برش میداره و میگه من شوهرم چشم درشته.
هیونگ: از تعریفت ممنون اما دیدی که غرور برش نداشت
من: همه مثل هم نیستن
نمیدونم چرا از حرفم عصبی شد  به پهلو دراز کشید و کلافه سرشو بلند کرد و صورتشو مقابل صورتم نگه داشت فاصله امون کمتر از3 سانت بود طوری که تو اون سرما گرمای نفس های پی در پی عصبیش به صورتم میخورد بدنم گر گرفته بود و داغ کردم
هیونگ: جدی؟؟!! همه مثل هم نیستن؟؟ تو چی؟ اگر تو بودی غرور برت میداشت ؟
انگار زده بود به سرش مثل آدمایی که تو تب میسوختن هذیون میگفت آنقدر شوکه شده بودم که اصلا جوابشو ندادم هیچ پلک هم نمیزدم فقط مثل آدمای مسخ شده به چشماش زل زده بودم پوزخندی عصبی زد و به شدت از جاش بلند شد طوری که برف ها تو فضا به حرکت دراومدن راه برگشت رو پیش گرفت و با قدم هایی بلند و عصبی ازم دور می شد با اینکه از برخوردش شوکه و تا حدودی ناراحت شده بودم اما میدونستم عصبیه و این حالت ها عادیه و دست خودش نیست دنبالش رفتم انقدر تند میرفت که نمیتونستم بهش برسم هوا سرد و کمی مه گرفته بود هیچ کس به جز ما اونجا دیده نمیشد صدامو بالا بردم و صداش زدم دستام یخ کرده بود از نفس افتاده بودم یکدفعه نمیدونم چی شد که ایستاد و من به نزدیکاش رسیدم
من: چت شد یهو؟؟؟
جوابمو نداد به یه طرف پیست خیره شده بود مسیر نگاهشو دنبال کردم دختر و پسری در حالی که دستای همدیگه رو گرفته بودن و سر دختره رو شونه پسره بود رو برفا قدم میزدن ،صدای خنده ی شاد  هردوشون تو فضا طنین انداز بود
دستمو روی شونش گذاشتم و تکونش دادم
من: هیونگ جون شی چت شد؟؟؟
آروم و آهسته انگار که صداش از ته چاه بالا می اومد زیر لب زمزمه کرد:
چرا باید اینجا باشه؟اونم امشب که من اینجام؟
با نفرتی که از چشمها و حرف هاش جاری بود ادامه داد:
حالم ازش بهم میخوره ازش متنفرم
من که بی خبر بودم با حیرت و تعجب نگاهش میکردم و با هر حرکتش علامت سوال های متعددی تو ذهنم نقش می بست. اون زوج بهمون نزدیک شده بودن دختره با دیدن ما از حرکت ایستاد و بهمون خیره شد نمیدونم چی شد که تو یه چشم به هم زدن هیونگ با دست چپش بازوم رو گرفت و منو به طرف خودش کشید با دست راستش صورتم رو نگه داشت و دقیقا جلو چشم اونا لباشو رو لبام گذاشت و بوسیدم.!!!!






نوع مطلب : ♥♥IM in To yoU، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 27 شهریور 1396 07:19 ق.ظ
It's the best time to make a few plans for the longer term
and it's time to be happy. I've read this submit and if I may just I
desire to recommend you few fascinating things or advice.
Maybe you could write subsequent articles relating to this article.
I wish to read even more things approximately it!
پنجشنبه 16 شهریور 1396 04:55 ق.ظ
I'm gone to tell my little brother, that he should also pay a visit this blog on regular basis to take updated from most
recent gossip.
یکشنبه 8 مرداد 1396 09:13 ب.ظ
An interesting discussion is worth comment. I think that you need to publish more on this subject, it may not be a
taboo subject but typically people don't speak about these issues.
To the next! Many thanks!!
جمعه 6 مرداد 1396 11:07 ب.ظ
Hello, i read your blog occasionally and i own a similar one and i was just
curious if you get a lot of spam comments?

If so how do you reduce it, any plugin or anything you can suggest?

I get so much lately it's driving me crazy so any help is very much appreciated.
پنجشنبه 5 مرداد 1396 08:08 ب.ظ
Good day I am so grateful I found your site, I really found you by accident, while I was searching on Digg for
something else, Anyhow I am here now and would just like
to say kudos for a tremendous post and a all round interesting blog (I also love
the theme/design), I don't have time to read it all at the minute but I
have book-marked it and also added your RSS feeds, so when I have
time I will be back to read more, Please do keep up the
awesome work.
شنبه 31 تیر 1396 09:30 ق.ظ
Great article.
جمعه 30 تیر 1396 10:07 ق.ظ
Hi there fantastic website! Does running a blog like this require a massive amount work?
I've absolutely no knowledge of programming but I was hoping to start my own blog in the near future.
Anyhow, should you have any ideas or tips for new blog owners please share.
I understand this is off subject but I just wanted to ask.
Thanks!
دوشنبه 12 تیر 1396 03:49 ب.ظ
each time i used to read smaller articles or reviews which
as well clear their motive, and that is also happening with
this article which I am reading here.
یکشنبه 21 خرداد 1396 01:56 ق.ظ
Awesome blog! Is your theme custom made or did you download
it from somewhere? A design like yours with a few simple adjustements would really
make my blog stand out. Please let me know where you got your design. Thank you
سه شنبه 2 خرداد 1396 06:18 ب.ظ
I got this site from my friend who told me concerning this
website and at the moment this time I am visiting
this website and reading very informative posts here.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 05:30 ب.ظ
Pretty! This was an extremely wonderful article.

Thanks for supplying this information.
چهارشنبه 23 فروردین 1396 01:11 ق.ظ
Good day! This is kind of off topic but I need some advice from an established blog.
Is it difficult to set up your own blog? I'm not very techincal but I can figure things out pretty fast.
I'm thinking about making my own but I'm not sure where to start.
Do you have any tips or suggestions? Appreciate it
جمعه 18 فروردین 1396 10:06 ق.ظ
Asking questions are truly good thing if you are not understanding anything entirely, however
this piece of writing gives nice understanding even.
پنجشنبه 13 آبان 1395 12:17 ب.ظ
سلام.رمانات قشنگه خیلی.قسمت بعدیشو نمیذاری؟
پنجشنبه 26 بهمن 1391 01:51 ق.ظ
بالاخره وارد شدمممممممممممممممممممممهوراااااااااااااااااااااااا
kim_mahdis مبارکه که که که
جمعه 24 آذر 1391 12:43 ب.ظ
جییییییییییییییییییییییغ
ایولللللللللللل...بالاخره...گذاشت...
ااا...سایا هم که اینجاس....
وای من...هیونگگگگگگگگگگ
kim_mahdis که که که که
آره سایا هم هست
جمعه 24 آذر 1391 02:18 ق.ظ
سلام ممنون عزیزم بخاطر داستان قشنگت
kim_mahdis سلام فدات نگارم خواهش
چهارشنبه 22 آذر 1391 06:36 ب.ظ
جییییییییییییییییغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ
مهدیسی جونم اومد ه هوراااااااااااااااااااااااااااااا
الهی بگردم برای داداشم دلم میخواد اون دختره بی لیاقتو خفه کنم [عصبانی]
مهی تو دیگه اذیت نکنی داداشیمو ها باشه؟
kim_mahdis سلام فدات وای دلم برات یه ریزه شده ماری جونم.
که که که که خودتو عصبی نکن عزیزم
چرا اتفاقا بدفرم میخوام حرصش بدم
چهارشنبه 22 آذر 1391 03:32 ب.ظ
ســــــــــلام خوبی؟؟؟؟؟
هیونگ اولش خیلی باحال بود.چرا انقد دیر به دیر می ذاری؟؟؟
kim_mahdis سلام خوبم فدات تو چطوری؟
ممنون ببخشید درگیر بودم
چهارشنبه 22 آذر 1391 02:53 ب.ظ
aliiiiiiiii bud dastet dard nakone mahdis hyung jadidan tu dastanaye hamamun khol shode
kim_mahdis ممنون فدات شم.یاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا به آقامون نحرف
نازیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
چهارشنبه 22 آذر 1391 12:03 ق.ظ
من واقابه تو افتخار میکنم که فعالی و زود به زود داستان میزاریمن منتظر قسمت بعدیم
kim_mahdis ممنونم نیلو جون.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

سلام به اینجا خوش نیومدید ( خونه ی خود آدم که خوش آمد گویی نداره ^_^ ) امروز یک روز جدیده ، هم توی زندگی من هم شما ... سعی کنیم اینجا یک روز خوب رو با هم بسازیم طوری که بعدا ارزش این رو داشته باشه که جزو خاطراتمون محسوب بشه ^_- پس یوروبون آجا آجا فایتینگگگگگگگگگگ
مدیر وبلاگ : nazanin-admin
نظرسنجی
دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
کدهای جاوا اسکریپت