تبلیغات
*★*::korea love ::*★* - stand by me - ep 15
*★*::korea love ::*★*
شنبه 18 آذر 1391 :: نویسنده : nazanin87

بعد از قرنی داستان اوردم بفرمایید ادامه و تروخدا نظر بدید وضع نظرا خیلی بده ... خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

اگر کم بود ترورم نکنید 

 

فلور : جونگمین ضربه مغزی شده الانم تو کماست

فرشید نفسش رو فوت کرد : خب بابا فکر کردم که اتفاق بدی افتاده

فلور : درد بگیری بی فرهنگ ... ضربه مغزی شدن جونگمین خبر بدی نیست ؟؟

فرشید : معلومه که نه ، اخه اون پسره اصلا مغزی داره که بخواد ضربه هم بخوره ؟؟

فلور : فرشیدددددددددددددددددددددددددددددددددد

صدای خنده اش رو از پشت تلفن شنید : جانم ؟؟

فلور : بمیری

فرشید : جدی ؟؟

فلور : نه

این دفعه جفتشون با هم خندیدن

پرستار : ببخشید شلوارتون رو بزنید بالا ، باید پاتون رو شستشو بدیم  

فرشید : واسه چی پات رو شستشو بدن ؟؟ اتفاقی افتاده ؟؟

فلور : آره پام باید بخیه بخوره ... الو ؟؟؟ الو ؟؟!!! فرشید ؟؟؟ پسره ی احمق واسه چی تلفن رو قطع کرد ؟؟

دکتر : مشکلی پیش اومده ؟؟

فلور : نه بابا ، یه بیمار روانی بود داشت ازم مشاوره می گرفت

دکتر : پس همکاریم

فلور : چه جورممممممممممممممممممم

پرستار : دکتر ، کارشون تموم شد

دکتر : خب دخترم انشالله دفعه ی بعدی که اینجا دیدمت تو لباس انترنی باشه

فلور دیگه برای دکتر توضیح نداد که دانشگاهش تموم شده و فقط به لبخندی اکتفا کرد

فلور : من دیگه برم اهل و عیال رو از ...

فرشید : فلوراااااا

فلور : تو اینجا چیکار میکنی ؟؟

فرشید : داشتم میومدم دنبالت که بریم بیرون وقتی فهمیدم بیمارستانی اومدم اینجا

فلور : از کجا فهمیدی این بیمارستانم ؟

فرشید : نزدیک ترین بیمارستان به خونه ی جونگمینه خب 

فلور : و خونه جونگمین رو از کجا پیدا کردی ؟؟

فرشید : اه چه قدر سوال می پرسی ، از سر قبر بابام ! ببینم پات چه طوره ؟؟

و خم شد و شلوار فلور رو زد بالا

فلور : خاک به سرم ، پسره ی بی حیا ، بده پایین اونو که هر چی آبرو توی این بیمارستان پیدا کرده بودم از بین رفت

دکتر : این همون بیمار روانی بود که داشت مشاوره می گرفت ؟؟؟

فرشید : فلوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ... مگه دستم بهت نرسه

فلور : پسره ی گشاد دستت رو دراز کنی بهم میرسه

فرشید : درد ، ابروم رو بردی الان این دکتره فکر میکنه من روانی ام

فلور : فکر نمیکنه ، مطمئنه

فرشید : حالا چند تا پات بخیه خورده ؟

فلور : 4 تا

فرشید : اوففففففففففففف پس با این پا نمیتونی راه بری

تا فلور اومد بگه میتونم راه برم ، دید که بین زمین و هوا توی بغل فرشید معلق شده

فلور : ماشالله منم که اینجا بوقم

فرشید : افرین به ادم چیز فهم ، دُکی بای

دکتر با خنده سرش رو تکون داد

توی ماشین پسرا

جونگمین : خیلی وقته که رفته اون تو نکنه حالش بد شده باشه ؟؟
هیونگ : اخه الاغ چون حالش بد بود اوردیمش اینجا دیگه

هیون : خفه شید جفتتون رو میگم خیلی حرف میزنید

یونگ سنگ : یعنی جاش از روی پوستش میره ؟؟

جونگمین : من میرم دنبالش

و از ماشین پیاده شد  ، اولین قدم رو که برداشت فلور رو دید که توی بغل فرشید دارن میان سمت ماشین ، پاش سست شد و سر جاش وایساد

ولی کیو به همین ارومی تماشا نکرد رفت جلو و با اخم سر فرشید داد زد : داری چه غلطی میکنی ؟؟

فرشید : خنگ هم بودی تا الان باید می فهمیدی که دارم فلورا رو میارم ، نمیتونه روی پاش بایسته

کیو : خب بدش به من

و فلور رو از بغل فرشید گرفت

اخم جونگمین از قبلم عمیق تر شد و رفت در ماشین رو برای کیو باز کرد

فرشید هم سوار ماشین خودش شد و دنبالشون راه افتاد

جونگمین : حالت چطوره ؟؟ پات بخیه خورد ؟؟

فلور : اره 4 تا

یونگ سنگ : پس دیگه جاش نمیره

فلور : فکر نکنم ، خیلی هم مهم نیست

یونگ : چطور مهم نیست ؟؟ تو مطمئنی که زنی ؟؟

فلور : نه من فقط یه دختر بچه ی بامزه ام

یونگ : کی همچین حرف مسخره ای رو زده ؟؟

فلور : یه بابابزرگ

جونگمین : جرات داری یک بار دیگه این حرف رو تکرار کن

فلور زبونش رو دراز کرد : بابابزرگ .... بابابزرگ

هیون : این پسره واسه چی اونجا بود ؟؟

فلور : وقتی داشتیم با هم حرف میزدیم فهمید که تو بیمارستانم  و اومد دنبالم

هیونگ : من از این یارو خوشم نمیاد همش داره دور و ور فلور می چرخه غیرتم به جوش میاد

جونگمین : بیبیمون غیرتم داره ؟؟

هیونگ : پ نه پ فکر کردی همه مثل خودت بی غیرت اند ؟؟

جونگمین : منم غیرت دارم ولی در این مورد نیازی به خرج کردنش نیست

هیونگ : چرا ؟؟

جونگمین : چون فلور فقط منو دوست داره و بس

فلور : میخوای نشونت بدم قلبم جای چند تا ادم رو داره ؟؟؟

جونگمین : مثلا چه جوری  ؟؟

فلور : این جوری

و از ماشین پیاده شد و رفت طرف فرشید روی پنجه ی پاش بلند شد و گونه اش رو بوسید و برگشت طرف پسرا

کیو و جونگمین هنوز توی شک بودن ولی هیونگ از عصبانیت رنگش مثل لبو شده بود با خشونت اومد جلو و دست فلور رو کشید و برد توی خونه

فلور : هیونگ .... هیونگ ... اخ پام ... هیونگ دستم رو کندی

هیونگ : بعضی اوقات باید این بلاها سرت بیاد تا یاد بگیری دیگه از این کارها نکنی

فلور : چرا ؟؟ چرا نباید بکنم ؟؟

هیونگ : واقعا نمیدونی چرا ؟؟ نمیدونی نباید با یک مرد این کارها رو انجام بدی ؟؟

فلور : پس برم با یک زن انجام بدم ؟؟ زشته والله

هیونگ : میدونی که منظورم این نبود

فلور : پس منظورت چی بود ؟؟ این که شما مردا هر کاری خواستید میتونید با ما بکنید ولی ما نه ؟؟ دِ نه دِ ... این رسمش نیست هیونگ خان .... ما اسباب بازی های شما نیستیم ... حداقل من یکی که نیستم

و خیلی سریع رفت توی اتاقش و خودش رو پرت کرد روی تخت زخم پاش باز شده بود و ازش داشت خون میومد ، گریه میکرد ، بازم مثل دیروز بی صدا و اروم ، انگار از وقتی اومده بود به این سرزمین چیزی به اسم غرورش نابود شده بود

بدش میومد ، از ادمایی که باعث میشدن مظلوم جلوه کنه بدش میومد از اینم بدش میومد که نمیتونه از این 5 تا پسر متنفر بشه اخه مگه ادم میتونه از چیزهایی که واسش مهم تر از جونش اند متنفر بشه ؟؟

انقدر فکر کرد که همونجا خوابش برد خواب های نامفهوم و گنگی می دید یک بچه ای که ازش کمک می خواست ولی هرچقدر سعی میکرد دستش بهش نمیرسید هیونگ از پشت گرفته بودش و نمیزاشت تکون بخوره پسرا بهش با یه حالت سرزنش امیزی نگاه میکردن

فرشید داشت سوار هواپیما میشد خودش روی یک صخره بود و یک دفعه زیر پاش خالی شد

نصفه شب بود که با یک جیغ خفه از خواب بیدار شد تمام پیشونی اش خیس عرق بود دستش میسوخت ، سرش رو که برگردوند سرمی رو که بهش وصل بود دید

پانسمان پاش عوض شده بود و هیونگ بالای سرش خوابیده بود انقدر معصوم که فرشته ها جلوش کم میاوردن

خم شد و پتوش رو انداخت روی هیونگ اخه چطوری میتونست از این فرشته بدش بیاد ؟؟

از جاش بلند شد به نظرش به هوای تازه نیاز داشت یک سوئیشرت نازک برداشت و از خونه اومد بیرون

تا خود سپیده صبح داشت راه میرفت و به زندگیش و کارهاش فکر میکرد به عشقش که تا الان براش هیچ سرانجامی در بر نداشته بود

وقتی به خودش اومد که کارمند های اداره ها داشتن میرفتن سرکار و یک جایی بود که اصلا نمی شناخت

فلور : حالا نکه همه چی عالی بود ، گم شدنمون هم اضافه شد . زرشک !!!!!

سرچهار راه یک ایستگاه پلیس رو دید و واردش شد

.... ادامه دارد 



نوع مطلب : stand by me، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 16 شهریور 1396 04:15 ق.ظ
After looking over a number of the blog articles on your site, I seriously like your way
of blogging. I book marked it to my bookmark website list and will be checking back soon. Please check out
my web site too and let me know what you think.
جمعه 6 مرداد 1396 07:36 ب.ظ
Thanks for finally talking about >*★*::korea love ::*★* - stand by me - ep 15 <Liked it!
جمعه 6 مرداد 1396 08:03 ق.ظ
I'm really enjoying the design and layout of your blog. It's a
very easy on the eyes which makes it much more
pleasant for me to come here and visit more often. Did you hire out a developer to
create your theme? Great work!
دوشنبه 12 تیر 1396 12:58 ب.ظ
Ridiculous quest there. What happened after? Take care!
یکشنبه 4 تیر 1396 10:24 ق.ظ
Loving the info on this internet site, you have done outstanding job on the content.
پنجشنبه 18 خرداد 1396 08:31 ب.ظ
Thanks for finally writing about >*★*:
:korea love ::*★* - stand by me - ep 15 <Loved it!
چهارشنبه 3 خرداد 1396 05:21 ب.ظ
Hey I know this is off topic but I was wondering if you knew of any widgets I
could add to my blog that automatically tweet my newest
twitter updates. I've been looking for a plug-in like this for quite some time and was hoping maybe you would have some experience with something like this.
Please let me know if you run into anything. I truly enjoy reading your blog and I look
forward to your new updates.
چهارشنبه 23 فروردین 1396 12:56 ق.ظ
If you would like to grow your experience simply keep visiting this web page and be updated
with the hottest news update posted here.
سه شنبه 10 بهمن 1391 03:45 ب.ظ
سلام دوست عزیز...
من آهنگاشونو میخوام میتونی برام جورش کنی؟
nazanin87 سعیمو میکنم ولی قول نمیدم
چهارشنبه 29 آذر 1391 11:19 ب.ظ
عتیتم!!!!میشه دوتا بزنی؟؟؟؟
nazanin87 بچه پررو به تو میگن نیلو
نمیدونم من پررو بودم ، بابا یونگ سنگت که شوهر من نیست پررو بوده کیت پررو بوده که تو اینطوری دراومدی ؟_؟
دوشنبه 27 آذر 1391 12:45 ق.ظ
منم با کیمیا موا فقم تا چه اندازه یه دختر میتونه جلف باشه
nazanin87 نیلوفر همچین میزنم توی سرت که میرصادقی رو اون یکی یاروئه ببینیاااااااااااااااااااااااااا ( همونی که ازش خوشتون میاد )
یکشنبه 26 آذر 1391 02:41 ب.ظ
akh......akh....cheghad in felor bi hayas chegd rasti mikhastam tashakkor konam az inke enghaddddd dir in ghesmato gozashti...
nazanin87 واه واه خجالت بکش فلورا منمااااااااااااااا
منم خواهش میکنم از این به بعد سعی میکنم دیرتر بزارم چطوره ؟؟
پنجشنبه 23 آذر 1391 06:54 ب.ظ
سیلومممممممممم برآجیه خودم خیلی باحال بود ولی خیلی منتظرت بودم بعدعمری چسبید آجی این فرشیدوفلورروبه هم برسون دماغ این جونگمین بسوزه دل ماهم یه صفایی کنه
راستی قالبتم خیلی خوشمله
nazanin87 سلام اونی دلم برات تنگولیده بود
باشه حتماااااااااا ( بعدم خواننده ها ترورمون میکنن )
مرسییییییییییییییییییییی ^_^ ^_-
چهارشنبه 22 آذر 1391 02:56 ب.ظ
خیلی وقته که برای خودم نظر نزاشتم دلم تنگ شده بود
nazanin87 منم همینطور ( من فکر کنم 2 شخصیتی شده ام ) ^_^
چهارشنبه 22 آذر 1391 06:14 ق.ظ
Bah salaaaaaaaam nazanin khanum, Chetori?!khosh migzare?!!!
Delam vasat tang shode bud,kheili khoshhal shodam bargashti, in qesmat aly bud,Mersi azizam
Baz nari maro 2 khomari bezari
Rasty un che kari bud raft un pesararo bus kard!!!! bache poru
nazanin87 سلام ماریا خانوم مشتاق دیدار بعبههه دیگه شرمنده ام نکنید دستت درد نکنه دیگه فلورایه دست من نیست که خله ^_^♥_♥
چهارشنبه 22 آذر 1391 12:07 ق.ظ
نازی تو نمیای نمیای نمیای وقتی میای کل وب رو دگر گون میکنی از قالبت خوشم اومد افرین
nazanin87 بله دیگه اگه این کارو نمیکردم که دیگه نازنین ننبودم . . مرسیییییییی& _ &
دوشنبه 20 آذر 1391 06:53 ب.ظ
هیچییییییییی تو کتاب بود...که من کشیدمش بیرووووووووووون....گفته باشما اون یکی هم باید بزاری...
تهدیدم یادت نره
nazanin87 اوه اوه مامانم اینا حالا دیگه من رو تهدید میکنی ؟؟ اگه تا 2 قسمت دیگه شوهرت رو نکشتم >_< زود تند سریع عذر خواهی کن
دوشنبه 20 آذر 1391 06:45 ب.ظ
Oni balakhare gozashti???

een ghematam aliiiiiiiiiiiiiii!
Vali lotfan badi ro zoodtar bezar
nazanin87 اره از این به بعد سر روز خودم بیاید می بینید که گذاشتم مرسیییییییی&_&
دوشنبه 20 آذر 1391 05:42 ب.ظ
عتیتم غیرتی شدهتو تاحالا کجابودی هان؟
nazanin87 اره دیگه بچه ام بزرگ شده .... من خونمون ^_^ &_&
دوشنبه 20 آذر 1391 01:40 ب.ظ
به به به به....نازی خانوم...
مگر جیغ جیغ من باعث بشه بیای خانوم خانوما...
دستت طلاااااااا...
دلم برات تنگولیده بود....
از جیغ هام مشخص بود نه؟!!!!!
جیییییییییییییییییییییییغ
این شوهر من بود غیرت نشون داد؟!!!!!نه شوهر من بود؟!!!!!
بگین که خواب نبوده...
nazanin87 به به مهی خانوم اره دیگه از ترس کر شدنم اومدم
خواهش .. بعله شوهر شما بود پسر خودم ^_^
یکشنبه 19 آذر 1391 05:32 ب.ظ
سلام نازی جون مرسی عزیزم دستت درد نکنه.
nazanin87 سلام عزیزم خواهش وظیفه ام بود ^_^
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

سلام به اینجا خوش نیومدید ( خونه ی خود آدم که خوش آمد گویی نداره ^_^ ) امروز یک روز جدیده ، هم توی زندگی من هم شما ... سعی کنیم اینجا یک روز خوب رو با هم بسازیم طوری که بعدا ارزش این رو داشته باشه که جزو خاطراتمون محسوب بشه ^_- پس یوروبون آجا آجا فایتینگگگگگگگگگگ
مدیر وبلاگ : nazanin-admin
نظرسنجی
دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
کدهای جاوا اسکریپت