تبلیغات
*★*::korea love ::*★* - stand by me -ep 14
*★*::korea love ::*★*
شنبه 29 مهر 1391 :: نویسنده : nazanin87
من دارم میرم مدرسه این شما و این داستان 

یک ساعت بعد همه دور میز غذا نشستن فلور اب دهنش رو قورت داد و چنگالش رو گرفت طرف دهن جونگمین : بیا اول تو بخور

جونگمین : هیونگ کوچیکتره غذا هم از کوچیک شروع میشه

فلور چنگال رو برگردوند طرف هیونگ

هیونگ با وحشت زل زد به چنگال و گفت : چون کیو همیشه برای ما زحمت کشیده اول اون باید بخوره

فلور : حق با توئه

کیو : مگه میشه تا وقتی که لیدر اینجا نشسته من به چیزی لب بزنم ... اول هیون

هیون : من اینجوری غذا از گلوم پایین نمیره اول همسر عزیزم یونگ سنگ

یونگ خنده ای عصبی ای کرد : من میگم فلور الان مریضه و نیاز به مراقبت داره باید بخوره تا سالم بمونه

همه با سر موافقت کردن و به فلور خیره شدند

فلور نگاه دردمندی به هر کدومشون انداخت و نا امید از کمکشون چنگال رو گذاشت توی دهنش که جیغش دراومد : هیونگ جوووووووووووووووووووووووووووووون

هیونگ که از ترس تا مرز سکته رفته بود گفت : چیه ؟؟

فلور : به یارو نگفتی سنگدون مرغ رو جدا کنه ؟؟

هیونگ : نه مگه باید می گفتم ؟؟

فلور : اگه نمی خواستی دندونامون بشکنه ، بله

 هیونگ : خب میانه

فلور نگاهی به همشون کرد : از بیرون سفارش بدیم ؟

موافقت همگانیشون برابر بود با زل زدنشون به هیون

هیون : چرا همتون منو نگاه میکنید ؟؟ ... من نمیخرم ... اصلا چرا من ؟؟

فلور : اخه تو لیدری

هیون : اخه کدوم خری گفت من لیدر بشم ؟؟

پسرا همشون قاشق به دست نگاهش کردن

هیون خیلی اروم گفت : خودم گفتم ؟؟

جونگمین : اره خود خرت گفتی

هیون قاشقش رو پرت کرد توی صورت جونگ

هیون : کی گفته من خرم ؟؟

بعد نگاهی به جمع کرد و با یه لحن بامزه ای گفت : بازم خودم گفتم ؟؟

فلور : به جای این حرفا زنگ بزن سفارش بده من پیتزا مخلوط میخورم

جونگ : من پپرونی

هیونگ : من مخصوص

کیو : منم مخلوط

یونگ سنگ : منم سیسیلی

هیون : منم محض صرفه جویی از غذای همتون میخورم

قبل از اینکه صداشون دوباره در بیاد گوشیش رو دراورد و غذاها رو سفارش داد

پیک که اومد دم در با دیدن قیافه ی هیون سکته کرد از سرتاپاش سفید عین روح شده بود بنده خدا انقدر کپ کرده بود که نمیتونست پولش رو از دست هیون بگیره

اخر سر هم هیون پول رو گذاشت توی جیبش و در رو بست

همشون نشستن سر غذاشون ولی هیچ کسی از غذاش به هیون نمیداد ، هیونم داشت گریه اش می گرفت

فلور : ولشون کن نامردا رو بیا بغل خودم لیدری ، این رو با هم بخوریم برای من زیاده

و دستاش رو باز کرد هیونم از خدا خواسته پرید توی بغلش و شروع کرد غذا خوردن

انقدر خورده بودن که دیگه نمیتونستن از جاشون تکون بخورن واسه همین همشون همونجا خوابشون برد

سر هیون روی پای فلور بود فلورم سرش رو گذاشته بود روی کوسن مبل هیونگ و جونگم که همدیگه رو بغل کرده بودن یونگ سنگم سرش رو گذاشته بود روی شکم کیو

تقریبا ساعت 2 بود که فلور از درد پاش از خواب پرید اثر مسکنی که خورده بود از بین رفته بود و پاش خیلی میسوخت

خواست از جاش بلند بشه که دید سر هیون روی پاشه دلش نیومد از خواب بپره

دو تا دستش رو محکم گذاشت روی دهنش و فشار داد تا صداش در نیاد میدونست خواب کیو خیلی سبکه و هیونگم راحت میشه بیدارش کرد

با اینکه خواب هیون خیلی سنگین بود ولی بازم می ترسید از خواب بیدارش کنه

اشکاش تمام صورتش رو خیس کرده  بود و دستش از بس گاز گرفته بود درد میکرد

هیون توی خواب غلتی زد که باعث شد سرش بیفته روی پای زخمی فلور

فلورا انقدر انگشتش رو محکم گاز گرفت که احساس کرد  بریده و داره خون میاد

سعی کرد حواسش رو با نگاه کردن به پسرا پرت کنه همشون خیلی اروم خوابیده بودن یونگ پتوش رو صورتش نبود و جونگین هم چشم بندش رو نیاورده بود واقعا شبیه فرشته ها شده بودن

 برای اینکه حوصله اش سر نره شروع کرد اهنگی رو که مادرش وقتی بچه بود به عنوان لالایی براش میخوند رو زمزمه کردن

کم کم روی لبای هیون و بقیه پسرا لبخند محوی نشست مثل لبخند یه بچه که مادرش داره نوازشش میکنه

تا دم دمای سپیده صبح فلور درد کشید و لب نزد کم کم از شدت خستگی خوابش برد

با صدای پسرا از خواب پرید ... از داد جونگمین تعجب کرده بود

جونگمین : خل شدی ؟؟ عقلت رو از دست دادی ؟؟ این چه کاری بود که کردی ؟؟

فلور : مگه چیکار کردم ؟؟

کیو با حرص پاش رو بهش نشون داد زخم پاش باز شده بود و کل ساق پاش و یه تیکه از زمین زیرش رو هم خونی کرده بود

هیون با پشیمونی گفت : به خاطر این بود که سرم رو پات بود مگه نه ؟؟

فلور لبخند خسته ای زد : نه بابا ، کله ی تو که توش خالیه اصلا وزنی نداشت

یونگ : فعلا باید ببریمش بیمارستان ...

فلور : نمی خواد من حالم ...

جونگمین با تشر گفت : کسی ازت نظر نخواست از اولم اشتباه کردیم که دیروز نبردیمت

هیونگ و کیو زیر بازوش رو گرفتن و بلندش کردند

فلور : بابا مگه چلاقم ؟؟ انگار اسیر گرفتین

با نگاه جونگمین دیگه ادامه نداد

اولین بارش بود که جونگمین رو انقدر نگران و عصبی می دید

در کمال حرصش اعلام کرد که اینجوری هم خوشتیپ و دوست داشتنیه و حتی بیشتر از قبل دوسش داره

وقتی جلوی بیمارستان نگه داشتند تازه فلور به خودش اومد مثل دفعه قبل نشسته بودند با این تفاوت که فلور رو پای جونگمین بود

پیاده شد ، جونگمینم خواست پیاده بشه که دستش رو گرفت جلوی صورتش

فلور : از اینجا به بعدش رو دیگه نه

جونگمین : چی میگی ؟؟

فلور : می خواید به زندگی کاریتون به خاطر من پایان بدید ؟؟ اگه شما رو با من اینجا ببینن چی ؟؟ تازه تغییر قیافه هم ندادید

دیگه نذاشت کسی حرف بزنه  خودش رفت توی بیمارستان

به محض اینکه از در رد شد گذاشت دردی که می کشید خودش رو نشون بده صورتش مچاله شد و اخم عمیقی بین پیشونیش افتاد

احساس میکرد که سرپا ایستادن براش سخت شده درد پاش و خستگی دیشبش دست به دست هم دادن تا جلوی اون همه ادم پاهاش خم بشه و بیفته روی زمین

دو تا پرستار دوییدن طرفش و کمکش کردن تا بلند بشه

فلور لبخند بی رمقی زد و به شوخی گفت : امان از بی خوابی ... هم منو به این وضع میندازه هم باعث میشه فرشته های مهربونی مثل شما توی دردسر بیفته

پرستار ها لبخند مهربونی بهش زدن و بردنش توی اتاق دکتر

دکتر : به به چه اتفاقی برای همچین خانم خوشگلی افتاده

فلور به حالت نمایشی دستی روی پیشونیش کشید که مثلا داره عرق شرمش رو پاک میکنه

فلور : خجالتم ندید تروخدا

صدای قهقهه دکتر بلند شد : چه بیمار روپایی داریم ... خب دقیقا شما کجاتون درد میکنه ؟؟

فلور : والله  باید بگید کجام درد نمیکنه ...

دکتر : زبونت که همش داره کار میکنه ... ببینم پات داره خون میاد که

خم شد روی پاش و شلوارش رو زد بالا

دکتر : کجا اینجوری بریده ؟؟

فلور : دیروز داشتم با شیشه ی عطرم هنرنمایی می کردم که افتاد و اینجوری پام رو برید

دکتر : خب این هنرنمایی شما حسابی کار دستتون داده باید بخیه بخوره

فلور : خب بخیه اش بزنید

دکتر : معمولا بیمارهایی تو سن و سال تو از بخیه می ترسند

فلور : کم بخیه نخوردم که حالا ازش بترسم

دکتر در حالی که داشت لوازمش رو اماده میکرد گفت : حتما هم به خاطر همون هنرنمایی هات ؟؟

فلور : دقیقا ... از کجا فهمیدید ؟؟

همون موقع تلفنش زنگ خورد ، فرشید بود

فلور : الو

فرشید : سلام یه زنگ نزنی ها پول تلفنت زیاد میشه

فلور : قصدم نداشتم بهت زنگ بزنم

فرشید : الحق که پررویی ... کجایی الان ؟؟

فلور : بیمارستان

از صدای فرشید نگرانی می بارید : بیمارستان واسه ی چی ؟؟

فلور : جونگمین ضربه مغزی شده الانم تو کماست

فرشید نفسش رو فوت کرد : خب بابا فکر کردم که اتفاق بدی افتاده

فلور : درد بگیری بی فرهنگ ... ضربه مغزی شدن جونگمین خبر بدی نیست ؟؟

فرشید : معلومه که نه ، اخه اون پسره اصلا مغزی داره که بخواد ضربه هم بخوره ؟؟

فلور : فرشیدددددددددددددددددددددددددددددددددد

صدای خنده اش رو از پشت تلفن شنید : جانم ؟؟

فلور : بمیری

فرشید : جدی ؟؟

فلور : نه

این دفعه جفتشون با هم خندیدن

پرستار : ببخشید شلوارتون رو بزنید بالا ، باید پاتون رو شستشو بدیم  

فرشید : واسه چی پات رو شستشو بدن ؟؟ اتفاقی افتاده ؟؟

فلور : آره پام باید بخیه بخوره ... الو ؟؟؟ الو ؟؟!!! فرشید ؟؟؟ پسره ی احمق واسه چی تلفن رو قطع کرد ؟؟

 

 ....





نوع مطلب : stand by me، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 8 مرداد 1396 09:09 ب.ظ
Fantastic beat ! I would like to apprentice while you amend your site,
how can i subscribe for a blog web site?
The account helped me a acceptable deal. I had been tiny bit acquainted of this your broadcast provided bright clear idea
جمعه 6 مرداد 1396 11:15 ب.ظ
You've made some good points there. I looked on the
web to find out more about the issue and found most individuals will go along with your views on this website.
جمعه 6 مرداد 1396 08:16 ب.ظ
Normally I do not read post on blogs, however I would
like to say that this write-up very compelled me to take
a look at and do it! Your writing style has been surprised me.
Thank you, very great article.
چهارشنبه 14 تیر 1396 08:00 ب.ظ
Whats up very cool website!! Man .. Excellent ..

Wonderful .. I'll bookmark your site and take the feeds additionally?
I am glad to find so many helpful information here in the post,
we need develop extra strategies in this regard, thank you for
sharing. . . . . .
سه شنبه 13 تیر 1396 12:26 ب.ظ
It's going to be ending of mine day, however before finish I am reading this wonderful article
to increase my knowledge.
یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 05:52 ق.ظ
Magnificent beat ! I wish to apprentice even as you amend your site, how could
i subscribe for a weblog site? The account helped me a
appropriate deal. I have been tiny bit acquainted of this your broadcast provided vibrant clear
idea
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 03:31 ق.ظ
I am sure this piece of writing has touched all the internet visitors,
its really really fastidious paragraph on building up new blog.
جمعه 18 فروردین 1396 07:38 ب.ظ
Pretty section of content. I just stumbled
upon your weblog and in accession capital to assert that I get actually enjoyed account your
blog posts. Any way I'll be subscribing to your augment and even I
achievement you access consistently rapidly.
پنجشنبه 18 آبان 1391 11:46 ب.ظ
میشه یه اسم رمز برای میرصادقی بزارین اخه این همیشه جایی که نباید باشه عین جن ظاهر میشه میترسم اینجا هم بیاد
nazanin87 حتماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
شنبه 13 آبان 1391 06:18 ب.ظ
nazy man hoselam sar mire.pas kooshesh baghyash!man faghat ba dastanaye to delam va mishe
nazanin87 به درک ....تو جیب من ^_^ مگه من چاه باز کنم ؟؟؟
چهارشنبه 3 آبان 1391 11:07 ق.ظ
به به چه عجب ما چشممون به جمال مبارک روشن شد من الان باید برم امامزاده برای ادای نذر سلامتی شما
من به جای شما خدمت دوستان عرض کنم پارت بعدی انشاا... صد ساله دوم در خدمت شما عزیزان خواهد بود
مرسی اجی این پارت هم قشنگ و وجالب و کم بود
البته از ترس اینکه شما بازم غیبت طولانی داشته باشی اشکالی نداره
nazanin87 روشن که سهله الان باید نور بالا بزنه ^_^ برو برو
دیگه دیگه ... خواهش ، بابا 7 صفحه ورد بود چطور کمه ؟؟
بترس بترس از روزی که من دیگه نیام
شنبه 29 مهر 1391 11:53 ب.ظ
سلام نازی خانوم حال شما؟ قدم رنجه کردین اینورا تشریف آوردین
مرسی این پارتم جالب بود
nazanin87 سلام ماریان جون ما خوبیم شما چطور ؟؟ بله دیگه چه کنم که دل رحمم
خواهش ( چشمک )
شنبه 29 مهر 1391 09:30 ب.ظ
سلاااااااااااااااااااام.....چه عجب چشمون به داستان شما که کاملااااااااااااااااا....یادم رفته بود روشن شدکجایییییییییییی تووووووووو؟!!!!!!!!!!!!!وب رو سپردی دست میهن خودت رفتی........
بیاااااااااااااااا بخلمممممممممممم....اوخیشششش دلم تنگولیده بود واست....
بعد قرنی اومدی گذاشتی...این فرشید پارازیت شد...ازش بدم میاد....

الهی بگردم....داداشااااااااام....شوملممممم
به جان هویج الدوله که این جونگ مین میپرسته...پارت بعدی بره...واسه 3 قرن دیگه......havijol havij haviji havojak...hooviiiij....(خود جونگ مین فهمید چی گفتم به قول ماریا به زبون هویجی حرف زدم....البته...میگما این زبان مخترعش ماریا و اینکه حق کپی رایت داره
nazanin87 سلااااااااااااااااااااام شما کور بودی من که به موقع میزاشتم !!!! ( سوت )
اره اخه خوب ازش مراقبت میکنه دیگه بگرد بگرد
فرشید چرا ؟؟
عاشق این زبونای اختراعیتونم دانشجوهای رشته زبان ( چشمک )
شنبه 29 مهر 1391 09:28 ب.ظ
سلام به روی ماهت نازی میشه بگی
قسمت بعدی رو دقیقا کی میزاری؟
راستی اینم جایزت که این قسمت رو بعد از چند قرن و اندی گزاشتی
nazanin87 بدو بدو از پای پی سی بلند شو میر صادقی جیغ میزنه الان
باشه بابا بیا بخلم ( چشمک )
شنبه 29 مهر 1391 05:20 ب.ظ
ها؟
این كدوم داستانه؟
یادم نمیاد.
اها یادم اومد.ایم همونیه كه دختره از ایران به عشق جونگمین میاد بعد برای اینكه جونگی رو ببینه خودشو نفله میكنه.جونگی هم اینو میبره خونشون و وقتی میبینه هیچی یادش نمیاد به همه میگه این دوست دختر منه.
بعد میره جیب پسرا رو خالی میكنه.
یه جا دیگه هم زهره ی اون دختره بدبخت و میتركونه.
بعدش چی میشه؟

إإإإإإإإإإإإإإإ سلام نازی جون چطوری؟ چه خبر؟كجایی اونی؟دلم برات تنگولیده بود.
بیا بخلممممممممممممممم
یه كمم توف مالیت كنم(خخخخخخ)

اونی بقیه نره واسه یه سال بعد ها.
من منتظرم.
nazanin87 این همون داستانیه که تو کاملا یادت رفته چی بود
یادت اومد ؟؟!!! بابا به این بدی هم نبود دیگه منم همینطوررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر
تو هم همینطور
باشه حتما
شنبه 29 مهر 1391 04:16 ب.ظ
Are rast mige manam yadam rafte bood
Akh oni chera zoodtar nemizari az een etefagha miofte!
Een part kheli ghashang bood meci!
Nagoo ke farshid rafte donbale flor!
nazanin87 مریم خب عصبانی نشو من میترسمااااااا بعد میرم دیگه نمیام ( زبون )
باشه از این به بعد
اگه رفته باشه چی ؟؟
شنبه 29 مهر 1391 11:01 ق.ظ
آجی جونم باور میکنی اصلایادم رفته بودکه داستانی هم به این نام وجودداره
nazanin87 اره اجی جونم برای خودمم غریب بود ( خنده ) ^_^
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

سلام به اینجا خوش نیومدید ( خونه ی خود آدم که خوش آمد گویی نداره ^_^ ) امروز یک روز جدیده ، هم توی زندگی من هم شما ... سعی کنیم اینجا یک روز خوب رو با هم بسازیم طوری که بعدا ارزش این رو داشته باشه که جزو خاطراتمون محسوب بشه ^_- پس یوروبون آجا آجا فایتینگگگگگگگگگگ
مدیر وبلاگ : nazanin-admin
نظرسنجی
دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
کدهای جاوا اسکریپت