تبلیغات
*★*::korea love ::*★* - marry me.21
*★*::korea love ::*★*
پنجشنبه 20 مهر 1391 :: نویسنده : kim_mahdis
http://upload.tehran98.com/images/bwp1usrjutcb4c4rmle.jpg
از روی تختم بلند می شوم...
در خانه قدم می زنم...

خانه ای که پر است از رد پای تو رد پا های که هیچ وقت پاک نمی شوند
باران می بارد و من با تمام چتر های دنیا نا محرمم
دستم را کرده ام توی جیبم و با دست دیگرم دارم با تسبیح سبزی که همیشه دنبالم هست بازی می کنم

فکر می کنم چگونه می شود که حرف تو از دهان نیفتدد و جز تو نگوییم
؟؟؟
بغض امان گلویم را بریده و دارم برای همه نقش بازی می کنم که من چقدر خوشحالم
تلفنم زنگ می خورد مادرم همیشه نگران زیر باران رفتن من است
راه می روم خیابان ها خلوتند و سکوت صدای تو را به گوشمم می رساند
دارم فکر می کنم در روزگار بی تو چگونه باید زیست؟؟؟
که با تو ماند و از تو خواند؟
و من چقدر از تو دورم..!!!


پ.ن:ماریان چرا من اس میدم بهت نمیرسه؟جریانش چیه؟




موقع عبور از راهرو شدیدا با شخصی برخورد کرد و تمام کتاباشون نقش بر زمین شد. نگاهش کرد تای گون بود.کسی که ساندرا رو واسطه بین خودشون کرده بود. با عصبانیت گفت:

چرا حواستون رو جمع نمیکنید؟
_ببخشید من شما رو ندیدم تصادفی بود
_ تصادفی بود؟ من سایه شمارو پشت دیوار دیدم.فکر نمیکنید این کار تو شان شما نیست؟
_خانم کیم,من واقعا قصد بدی ندارم
_میشه قصد خوبتون رو بفرمایید؟
_ میخواستم اگه اجازه بدید برای خواستگاری خدمت برسم
_مگه من صبح جوابتون رو ندادم؟
_مگه میشه دختر خانومی به زیبایی شما قصد ازدواج نداشته باشه؟
هنا که عصبانی شده بود و پافشاری تای گون رو دید جواب داد:
آقای لی چه اصراریه؟ من از شما خوشم نمیاد
تای گون با ناراحتی در حالیکه سعی میکرد صداش نلرزه پرسید:
آخه چرا؟؟
با صدای محکم جونگ مین به خودش اومد. با حضور ناگهانی جونگ مین این سوالا به سرعت تو ذهن هنا نقش بست:
اون اینجا چیکار میکنه؟مگه کلاس نداشت؟
اون لحظه حس امنیت و اطمینان وجودش رو فرا گرفت. صدای مردونه اش رو از پشت سر و نزدیک شنید:
آقای لی ؟اتفاقی افتاده؟
جونگ مین رو به هنا ادامه داد:
شما دیرتون شده بفرمایید
تای گون عصبی به جونگ مین گفت:
اصلا به شما ربطی داره؟
جونگ مبن با نگاه از هنا خواست که این مسئله رو بهش واگذار کنه هنا در حالیکه اخم کرده بود کتابهاش رو برداشت و با عجله از اونجا خارج شد.
*****************************************************
 دستش رو که با آرنج روی میز گذاشته بود تکیه گاه سرش کرد و در ظاهر به استاد نگاه میکرد اما تمام طول کلاس نگران جونگ مین بود اگر اتفاقی براش می افتاد یا کار به کمیته انظباطی می کشید هنا مقصر بود اما بابت حمایتش شاد بود پس اون اگرچه همراه هنا نبود اما دورا دور مراقبش بود . برای اولین بار از اینکه کسی مراقبش بود نه تنها ناراحت نشد بلکه فکرش هم لبخند رو لبش می آورد. کلاس که تمام شد وسایلش رو جمع کرد و فوری از اونجا خارج شد نمی خواست با تای گون یا جونگ مین برخورد کنه چون در اون صورت باید از جونگ تشکر میکرد که این امکان نداشت با خودش گفت:
واسه چی تشکر کنم؟ خوب وظیفه اش بود هرکس دیگه ای هم تو این موقعیت بود همین کار رو میکرد
موقع خروج از محوطه بیرون می گذشت نگاهی به آسمون ابری انداخت چقدر این هوا رو دوست داشت و تا چه اندازه عاشق بارون بود.از اینکه ماشین نیاورده بود و به راننده هم گفته بود که دنبالش نیاد خوشحال بود حالا می تونست زیر بارون قدم بزنه یکی از دوست داشتنی ترین عادت های هنا قدم زدن زیر بارون بود. تو همین موقع با شنیدن صدایی بوق از پشت سرش به عقب برگشت و با دیدن ماشین آشنایی که مقابلش ترمز کرده بود اخم کرد.سونگ هیون از ماشین مدل بالاش پیاده شد و گفت:
_خوشحالم که می بینمت اگه اجازه بدی برسونمت
_ لازم نکرده تا حالا هزار بار گفته ام نمی خوام دیگه ببینمت.
_ من درست میشم بهم فرصت بده باید برات توضیح بدم
_ هر خرابی درست میشه جز ذات خراب تو ذاتت خرابه درست بشو نیستی.احتیاجی به توضیح نیست
_ اما این کارا فقط بخاطر...
هنا با عصبانیت به سمتش برگشت و فریاد زد:
با آوردن کلمه عشق من رو از هرچی عشقه بیزار نکن. واسه تو عشق گره خوردن تن هاست نه پیوند قلبها
در حالی که از سرما دندوناش بهم میخورد و دستاش لرزش خفیفی داشت از سونگ هیون دور شد و کنار خیابون ایستاد  جلوی اولین تاکسی دست بلند کرد و گفت :
تاکسی...
بدون اینکه منتظر عکس العمل اون باشه سریع سوار ماشین شد که هم زمان در سمت چپ باز شد و یه پسر سوار شد و درو بست و بدون اینکه به هنا نگاه کنه در حالی که حواسش به کاغذای تو دستش بود به راننده گفت:
مستقیم
هنا که خون خونشو میخورد با صدای بلند رو بهش گفت:
هی تو..؟! برو پایین این ماشین رو من گرفتم
پسره که معلوم بود خیلی سرش شلوغه بدون اینکه به طرف هنا برگرده در حالی که داشت تو کیف دستیش دنبال چیزی می گشت با خونسردی جواب داد:
من اول گرفتمش تو برو پایین
_چرا دروغ میگی؟این ماشین رو من زودتر نگه داشتم مال منه برو پایین
_من نمیرم تو برو
_منم نمیرم
_اصلا فکرشم نکن که من...
پسره مکثی کرد و به سمت راستش که هنا نشسته بود نگاه کرد و با دیدن هنا انگار خون تو بدنش یخ بست و دیگه ادامه حرفش رو نزد
هنا: یااااااااااااا...!!! برو پایین
پسربدون اینکه حتی پلک بزنه به هنا خیره شده بود با صدای فریاد هنا به خودش اومد لبخند ظریفی زد و گفت:
چه کاریه؟ خوب با هم میریم
_عمرا..!
هنا با گفتن این کلمه از ماشین پیاده شد که پسرهم دنبالش رفت.هنا عصبی گام هایی بلند برمیداشت و اون هم با دستپاچگی دنبالش بود
پسر:صبرکن ...یااا صبر کن یه لحظه
هنا ایستاد و اون با عجله رو به روش ایستاد دستی به موهاش کشید و مرتبشون کرد و گفت:
اینا رو ولش کن میشه بدونم اسم بانویی به این زیبایی چیه؟
هنا که داشت از عصبانیت منفجر میشد هلش داد کنار و گفت:
برو بابا
دستشو جلو ماشینی تکون داد و فریاد زد:
دربست..!
روی صندلی تاکسی ولو شد و شقیقه هاشو با دست فشار داد یه لحظه لرز کرد واقعا که وجود سونگ هیون تو زندگیش با درد همراه بود.یاد قهرمان کتابی که چند وقت پیش خونده بود افتاد که همیشه تو اوج سختی میگفت:
فردا فکر خواهم کرد..!
شاید این بهترین راه حل بود مثل همیشه باید مدارا میکرد.

به جعبه کفش های اسپرتش تو دست جونگ مین نگاه کرد و با تردید پرسید:
_خودش اینو بهت داد؟
_آره
_خوب پس خودش کو؟ چرا نیومده؟
جونگ مین بی حوصله روی کاناپه لم داد و جواب داد:
من چه میدونم؟اصلا به من چه مربوطه؟ اگه خیلی برات مهمه برو از خودش بپرس
_حالا چته؟مگه چی گفتم؟
جونگ مین با لحنی ملایم تر جواب داد:
یکم خستم.عصر اومد دانشگاه کفشا رو داد و گفت: فکرنکنه امشب بتونه ببینتت و ازت تشکر کرد
هیونگ که انگار هنوز قانع نشده بود نگاهی به جونگ مین و به کفشا انداخت و از اتاقش بیرون رفت
جونگ مین: یا پارک جونگ مین! تو چیکار کردی؟یعنی فقط امشبه؟اگه دیگه نیاد چی؟همه ازت شاکی میشن مگه من چی بهش گفتم ؟لابد خیلی بد باهاش حرف زدم آه چقد لوسه.
با کلافگی دستشو لای موهاش فرو کرد و اونا رو عقب کشید.لبه ی تراس ایستاد به اطراف نگاه کرد هوا وحشتناک سرد شده بود و بارون شدیدی می بارید
جونگی: تو این بارون آخه تو کجایی دختر؟

دستشو بیشتر تو جیب کتش فرو کرد تمام لباسش خیسش شده بود موهاش به صورتش چسبیده بود و قطره های آب ازشون می چکید. بر اثر سرما دندوناش بهم ساییده میشدن اما حس خوبی داشت تازه از بهشت مخفی برگشته بود و حالا داشت تو کوچه های تاریک و خلوت شهر زیر بارون پرسه میزد.

بعد از کلی فکر کردن و کلنجار رفتن با خودش من من کنان گفت:
جونگی یه زنگ به هنا نمیزنی ببینی کجاست؟
بدون اینکه به طرف هیونگ برگرده در حالیکه نگاهش خیره به صفحه تلویزیون بود محکم و جدی جواب داد:
نه! اگه خیلی نگرانی خودت زنگ بزن
عقربه ها ساعت 9رو نشون میدادن حالا انگار خودش هم ناخواسته نگران شده بود بلند شد و به اتاقش رفت چند دقیقه بعد در حالی که لباس بیرون پوشیده بود رو به پسرا کرد و گفت:
من میرم هواخوری
بدون اینکه منتظر جواب باشه چتر رو از رختکن برداشت و بیرون رفت.بدون اینکه خودش بدونه مقصدش کجاست تو تاریکی خیابون و بارون سنگین دنبال هنا میگشت.
 باد سرد و بارون به صورتش سیلی های پی در پی میزد وقتی به خودش اومد دید ناخواسته به طرف خونه ی پسرا اومده تا اونجا چندتا خیابون بیشتر فاصله نبود
هنا: هنا تو اینجا چیکار میکنی؟ مگه نگفت نمیخواد تو رو ببینه؟ خوب حق داره خونه ی خودشه تو چرا خودتو بهش تحمیل کنی؟ اون آزاده تو خونه ی خودش راحت باشه.
همینطور که با خودش حرف میزد راه طی شده رو برگشت و قدم به قدم از اون ناحیه دور میشد به عادت بچگی چشماش رو بست و سرش رو بالا رو به آسمون گرفت روی پیاده رو شروع به قدم زدن کرد.قطرات بارون شلاق گونه به صورتش میخوردن و هنا از این لحظات اوج لذت رو میبرد.
20دقیقه گذشته بود اما هنا هنوز چشم بسته رو به آسمون قدم میزد یه لحظه بارش قطرات به صورتش قطع شد و بلافاصله بوی عطر گس مردونه ای به تندی به مشامش رسید سرش رو پایین آورد چشماشو باز کرد و جونگ مین روبا نگاهی نافذ و موهایی خیس تو فاصله ی چند وجبیش دید.







نوع مطلب : marry me، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 6 مرداد 1396 11:04 ب.ظ
Aw, this was an exceptionally nice post. Taking a few minutes and actual effort to make a top
notch article… but what can I say… I put things off a whole lot and don't seem
to get nearly anything done.
جمعه 6 مرداد 1396 09:15 ب.ظ
If some one desires expert view about blogging and site-building after that i advise him/her to visit this website, Keep
up the good work.
جمعه 6 مرداد 1396 07:59 ق.ظ
Just desire to say your article is as surprising.
The clearness in your post is simply excellent and i can assume
you're an expert on this subject. Fine with your permission allow me to grab
your RSS feed to keep updated with forthcoming post.
Thanks a million and please carry on the enjoyable work.
سه شنبه 13 تیر 1396 12:39 ق.ظ
Hello! This post couldn't be written any better! Reading through
this post reminds me of my old room mate! He always kept
talking about this. I will forward this article to him.
Pretty sure he will have a good read. Thanks for
sharing!
پنجشنبه 18 خرداد 1396 08:23 ب.ظ
Excellent beat ! I wish to apprentice whilst you amend your
web site, how can i subscribe for a blog site?
The account helped me a appropriate deal. I were a little bit familiar of this your broadcast provided
vivid clear idea
چهارشنبه 3 خرداد 1396 01:59 ب.ظ
This article offers clear idea for the new people of blogging, that really how to do blogging.
شنبه 2 اردیبهشت 1396 10:46 ق.ظ
Heya i'm for the first time here. I found this board and I
in finding It really helpful & it helped me out a lot. I hope to provide something back and aid others such as you aided me.
شنبه 2 اردیبهشت 1396 06:34 ق.ظ
Great post. I was checking constantly this blog and I am impressed!

Extremely useful information specially the last part :) I care for such information much.
I was seeking this certain information for a long time. Thank you
and good luck.
سه شنبه 22 فروردین 1396 10:42 ب.ظ
Hurrah, that's what I was exploring for, what a stuff! present here at this website, thanks admin of
this site.
یکشنبه 30 مهر 1391 03:47 ب.ظ
kim_mahdis عزیییییییییییییییییزیم
پنجشنبه 27 مهر 1391 08:24 ق.ظ
مهی حس میكنم مفقود شدی.
درسته یا یه حس چرته؟
kim_mahdis 100% درسته 3امتیاز که که که
جمعه 21 مهر 1391 03:25 ب.ظ
بازم سلام اونی جونم من خیلی نگران سروسامان گرفتن این دخترم
زودی بیاگلم منتظرتم
kim_mahdis سلام چه عجب سحر خانم؟؟؟خانم پرنسس چه عجب وقت گذاشتی یه سربه من بزنی؟؟ فکر کردم دیگه منو از یاد بردی
که که که که تو نگرانش نباش یه جور برات سامونش میدم که کف بر بشی یوهاهاهاهاهاهاها
جمعه 21 مهر 1391 03:08 ب.ظ
سلاممممممم چطورییییییی؟؟؟؟ اونی جونم عالی بود ولی این تای گون بی چاره گناه داره داستانت خیلی داره جالب میشه زیربارون توخیابون بی صبرانه منتظرپارت بعدیم منم یه داستان جدیددارم می نویسم خوشحال میشم بهم سربزنی ونظرتودربارش بهم بگی بسیار می دوستمت بوسسسسسسسسسسسسبای.فایتینگ
kim_mahdis سلام خانمی خوبی؟ممنون نظر لطفته که که که دلت براش نسوزه که بعدا پشیمون میشی وای آره خیلی جالب شده پارت بعد که دیگه آخره جلب بودنه که که که .سعی میکنم زود بیام عزیزم
اگه وقت کردم حتما میام منم دوستت دارم بوووووووووووووووس بای
فایتیییییییییییییییییییییییییییییییییییییینگ
پنجشنبه 20 مهر 1391 04:28 ب.ظ
درووووووووووووودبر دیس دیس جون خودم
شطوری؟خوفی؟خوچی؟شلامتی؟
من خوفم،ولی کلی کارلیخته شرم،کهنیدونم ازکشابایدشلوعکنم
دیس دیس جونم میتونم اشمتو عوش کنم بذارم فلشته؟آخه فعلا تو شدی فلشته نشاتم وازدول دولا هوامو دالی،نگلانمی،حالمو میفرسی،تاژه دلتم واشم تنگ میشه،واشه همینم موخام اشمتو عوش کنم بذالم فلشته.
هه هه بگذریم این هنا و جونگی یه اتفاقایی تودلشون داره میفته که خیلی خوبه یعنی عالیه این طوری بهمم نزدیک تر میشن
مهدیس جون این قسمت خیلی قشنگ بود یعنی واقعا داره به جاهای جالب داستان میرسه
ممنونم که دیگه نمیری و بقیه هردو داستانو میذاری
ویه تشکر خیلی خیلی ویژه بابت اینکه نذاشتی فکر کنم تنهام وبهم این اطمینانو دادی که تنهانیستم
آجی جونم بیصبرانه واسه آخر هفته دیگه لحظه شماری میکنم تا بقیه داستانو بذاری منو نکاری یه وقت؟
دوست دارم بسی زیاد
منتظرم بوس بوس
kim_mahdis درووووووووووود برتو مرضی گل خودم چطوری؟؟؟
ای بدنیستم میگذره خانمی خودت که میدونی...
خدا رو شکر.کار چی؟؟
مگه اجازه لازمه؟اجازه ماهم دست شما که نه دست اوپاست که که که.عزیزم ممنون خیلی اسم خوشگلیه مرسی اما یکم اغراق نیست؟؟؟؟؟من وظیفه امه که هواتو داشته باشم چه از دور چه از نزدیک و همینطور نگرانت باشم من نباشم کی باشه؟اوکی پس اسم جدید گیرم اومد هووووووووووراااااااااااااااااا
خوشت میاد اینا باهم برن نه؟؟؟؟؟؟؟؟اما نمیشه که تو خوشت بیاد باید من خوشم بیاد که که که
آآآآآآآآآآآآاره منم خیلی دوستش داشتم پارت بعد خیلی نازتره اما خداشاهده 3تا امتحان دارم وقت نمیکنم بذارمش ببخشید.
خواهش گلم
بازم از اون حرفا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟گفتم که بابا من همیشه هستم گلم
فدات بی صبرانه منتظر هفته بعد باش چون امتحان دارم بسی زیاااااااااااااد
میدوستمت بای
پنجشنبه 20 مهر 1391 04:11 ب.ظ
بغض میکنم
گلویم بد جور هوایست

هوای لبخند ندارم چه کنم دست دلم نیست
با تو
یا بی تو
فرقی نمیکند
چشمهایم یک ساز را بلد شده اند
وقتی که نیستی
نبودنت
وقتی که هستی
فکر رفنت
سجاده ام خیس شده اما دلم باز نا آرام است
خودم هم نمیدانم چه شده مرا
حالم نه مثل همیشه است
نه نیست
جاده ها از پاهایم خسته اند از بس که رفتم و نرسیدم
از بس که گفتم و...
دلم به گلایه نمیرود که هرچه گلایه هست از دلم هست
تنها از دلم
میخوانم دلم را به اسم تو
که دلم آرام گیرد
که حتی یاد تو آرامش قلب هاست
kim_mahdis سکوت می کنم!

نشنوید صدای گله هایم٫

و محکم بگیرید گوشهایتان.

بگذرید از روزگار نمناکم

ونگویید چقدر ساده لوح و حیران است.

آن منم که در این باروری خورشید٬

" تاریکم"

ریشه هایم زخمی ، ناله هایم بی رنگ

این منم ساده دل کودک شهر!

دیگر نخواهم گفت دلتنگم ...
پنجشنبه 20 مهر 1391 03:06 ب.ظ
ممنون که ادامشو گذاشتی
kim_mahdis خواهش نگار جونم حالا دیگه قهرنیستی؟؟؟؟؟؟؟؟
پنجشنبه 20 مهر 1391 03:06 ب.ظ
مرسی عزیزم
kim_mahdis خواهش گلم مرسی از تو که اومدی و ادامه اشو خوندی
پنجشنبه 20 مهر 1391 01:42 ب.ظ
عالییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
kim_mahdis ممنووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون
پنجشنبه 20 مهر 1391 05:05 ق.ظ
واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای مرسییییییییییییی مهدیس جونم از عالی هم اونور تر بود
نمیدونم چرا نمیرسه گلم الان امتحان کردم با بقیه از بقیه خطا میرسه
kim_mahdis خواهش میکنم عزیز دلم نظرلطفته
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

سلام به اینجا خوش نیومدید ( خونه ی خود آدم که خوش آمد گویی نداره ^_^ ) امروز یک روز جدیده ، هم توی زندگی من هم شما ... سعی کنیم اینجا یک روز خوب رو با هم بسازیم طوری که بعدا ارزش این رو داشته باشه که جزو خاطراتمون محسوب بشه ^_- پس یوروبون آجا آجا فایتینگگگگگگگگگگ
مدیر وبلاگ : nazanin-admin
نظرسنجی
دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
کدهای جاوا اسکریپت