تبلیغات
*★*::korea love ::*★* - my love ep.20
*★*::korea love ::*★*
جمعه 7 مهر 1391 :: نویسنده : mahi
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام.....آخخخخخخخخخخخخخخخخ....کور شدم....کار کی بود من که میدونم کار این ماریا بود.....خب ...خواهرم نزنننننننننن....آوردم دیگه....داستانووووووووووووو.....بچه ها این پارت به کمک یه دوست خیلی عزیز نوشته شده....رویا جونم مرسی....این پارت خیلی احساسیههههههههههه.....جییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ....بچه ها بالاخره این داستان به پارت 20 رسید....باورم نمیشه 20 پارت پیش رفتیم....از اینجا از همتون جا داره تشکر کنم....مخصوصا ماریا و ماریان....
خب باید بگم که به خاطر برنامه سنگین دانشگاهم فقط 1روز میتونم بیام و داستان رو بذارم...میانهههههههههههههه....خب زیاد منتظر نمیذارمتون بفرمایید داستان....نظر یادتون نره ها...

http://myup.ir/images/90115891731873999122.jpg
پارت20
هیون سرشو بین دستاش گرفته بود...جو سنگینی حکم فرما شده بود ....مهدیس هی رژه میرفت...زیر لب چیزی میگفت...مهی سرشو به پشتی کاناپه تکیه داده بود و چشماشو بسته بود....کسی حرفی نمیزد تنها صدایی که اون سکوت رو میشکست صدای نفس های بلند و عصبیشون بود....مهدیس دیگه نتونست طاقت بیاره...
مهدیس:تو....مهی تو با خودت چی فکر کردی هااااااااااااااا؟!!!!!!!!!من واست غریبم؟!!!!!!!!!!!!!!
ماریا:مهدیس مواظب حرف زدنت باش صداتو بالا نبر....
مهدیس:باید بالا بیارم....اون با خودش چی فکر کرده؟!!!!!!!
ماریان:مهدیس الان عصبانی بیا بشین...
مهدیس:مهی...الان موقع سکوت نیست....د حرف بزن لعنتی....
مهی بغض کرده بود ...همونجور که چشماش بسته بود...با صدایی لرزون....
مهی:چی بگم؟!!!!!چی میخوای بشنوی؟!!!!!!
مهدیس:مهی بهم توضیح بده این بلیط چیه؟
مهی:بلیط برگشت به ایران....
مهدیس:چرااااااااااااااااااااا؟
مهی:چون کار دارم...
مهدیس:تا اون جایی که من میدونم تو هیچ کاری نداری....
مهی:چرا واست مهمه؟
مهدیس:چون مهمههههههههههه....لعنتی ...این چرا یک طرفه اس ؟
مهی:چون ممکنه دیگه برنگردم....
مهدیس:مهی من خواهرتم....چرا باید بری ایران ؟!!!!!!!!چی شده ....دیروز کی بود باهات تماس گرفت؟
مهی:من دلایل خودمو دارم...فک نکنم نیاز داشته باشم بهت توضیح بدم....
مهدیس دیگه به گریه افتاده بود ....پسرا با اینکه چیزی نفهمیده بودن اما میدونستن الان چیز خوبی بینشون رد و بدل نشده....دخترا نمیخواستن خودشونو تو دعوای مهی و مهدیس دخالت کنن واسه همین ساکت بودن....
مهی:بده من بلیط رو....
مهدیس:مهی یه دلیل قانع کننده میخوام....
مهی دست ماریان رو گرفت و اونو با خودش به اتاقش برد....
مهدیس:مهی....ماریان رو کجا میبری؟!!!!!!!!!
مهدیس اومد دنبالشون بره که ماریا و نیروانا مانع شدن....مهدیس پاشو به زمین کوبید و از خونه بیرون زد ...هیونگ سریع بلند شد و دنبالش رفت....
اتاق:
ماریان:مهی نمیخوای چیزی بگی؟
مهی:چون میخواستم بگم اوردمت....
ماریان:گوش میدم....
مهی:دیروز بابام تماس گرفت....مامان مریضه من دارم میرم ایران ...احتمال بر نگشتنم زیاده....
ماریان:مهی....چی داری میگی؟....منظورت چیه دیگه بر نمیگردی؟
مهی:اونجا موندنم ممکنه بهتر باشه...
ماریان:به خاطر هیونگ؟
مهی پوزخند زد....
مهی:نه واسه محافظت از مهدیس....بابا میخواست مهدیس بره اما من مخالف این موضوعم....
ماریان:مهی...میدونم مرغت یه پا داره اما...برگرد...نمون....ایران...اونجا نابود میشی...
مهی:من امروز برمیگردم سئول که کارام رو انجام بدم پس فردا هم پروازه...
ماریان:پس...
مهی:آره جریان اشپزی امروز دقیقا به همین خاطر....حالا هم پاشو بریم تا زمانیکه نرفتم مهدیس نباید بدونه بهترم هست که ندونه....
ماریان:باشه...اما اینو بدون اینجا همه دلمون واست تنگ میشه...مخصوصا یه نفر...
مهی لبخند بی رمقی زد...با هم به طبقه پایین رفتن...
مهی:من شب برمیگردم سئول...پاشین جمع کنین خودتونو...با همتونم....
کیو:چرا میخوای بری؟
مهی:ازم نپرسین...ماریا بیا بریم مزه فسنجون رو بزنیم....
ماریا:باشه...
کیو به ماریان نگاه کرد....ماریان سرشو تکون داد...
جو خونه سنگین بود... جونگ مین و نیروانا موقع ناهار مدام با هم کل کل میکردن سعی میکردن جو رو عوض کنن...مهی تو فکر بود...از طرفی نگران مهدیس بود که 3 ساعته رفته ...از طرفی هم نمیتونست از دوستاش دل بکنه...هیون حرفی نمیزد زیر چشمی به مهی نگاه میکرد...میخواست صورت مهی رو تو ذهنش حک کنه...این زیر چشمی نگاه کردنا از چشم کیو دور نمیموند...کیو حالشو درک میکرد...میدونست که الان هیون تو دلش غوغاس...شاید به روش نیاره اما زود میشکنه...زمان همینجور میگذشت...روشنی روز جاشو به شب داد...صدای خنده ویلا رو پر کرده بود...همه از دست کارای نیروانا و جونگ مین روده بر شده بودن...این وسط ماریان و کیو هم پارازیت مینداختن....با وجود اون همه خنده هر کی تو دلش ناراحت بود...اما بروز نمیداد تا دیگران ناراحت نشن...نیروانا جونگ مین رو برده بود تو اتاق ...ماریا ریز ریز میخندید ...چون میدونست الان چی میخواد ببینه...بعد از چند دقیقه در اتاق باز شد و جونگ مین با یه حالت مسخره به صورت دنده عقب اومد تو پذیرایی...به ضرب برگشت همه با دیدنش از خنده منفجر شدن...نیروانا جونگ مین رو گریم کرده بود و اونو عین خاتون های عهد قجر درستش کرده بود....ابروهای پیوندی کلفت و یه خال سیاه گنده رو لپش...اما یه جای کار میلنگید اونم رژی بود که جونگ مین زده بود....
نیروانا:مسخره مضحک...خراب کردی کارمو با این رژی که زدی....
جونگ مین:چشه مگه به این خوشگلی....نارنجیهههههههههههه....
ماریا:چرا نارنجی زدی؟
جونگ مین:عزیزم...نیگا رنگ هویجهههههههههه....
ماریان:اییییییی خدااااااااااااااااااااا....از دست تو....
یونگ سنگ:خانوم....شما قصد ازدواج ندارین؟
جونگ مین پشت چشمی نازک کرد ....صداشم زنونه کرد...
جونگ مین:اوااااااااا....مرتیکه....ایییشششششش نخیر من خودم نامزد دارم....
همه خندشون گرفته بود....
ماریا:یااااااااا....نامزد نداری خانواده داری....
هیون دیگه از تظاهر خسته شده بود نمیتونست تحمل کنه واسه همین به بهونه گوشی جواب دادن از جمع جدا شد ...تا بتونه خودشو خالی کنه...به محض اینکه از ویلا بیرون اومد بغضش ترکید...
هیون:نرو مهی...نرو...دیگه نمیتونم ...دوریتو تحمل کنم....
هیون شروع کرد قدم زدن تو محوطه ویلا...با هر قدمی که برمیداشت قطره های اشک سرازیر میشدن....
ویلا:
مهی از اینکه باعث ناراحتی همه شده بود خیلی ناراحت بود ....از همین الان دلش واسه همشون تنگ شده بود تا چند ساعت دیگه باید میرفت فرودگاه تا برگرده سئول...دلش نمیخواست دوستاش رو که حالا خانوادش بودن رو ترک کنه....اما همه اینا واسه خوشحالی خواهرش بود ...اون الان هیونگ رو داره پس باید کمکش کنه تا بتونه کنارش بمونه...به بقیه نگاه کرد هنوز مشغول سر به سر گذاشتن جونگ مین بودن...لبخندی زد و سرشو تکون داد...
مهی:آهای اینقدر این خانوم رو اذیت نکنین...گناه داره....
جونگ مین:آره والا میبینی خواهر ...خوشگل ندیدن...
مهی:ایییییش...اصلا حقته باید اذیتت کنن...تپلی...همینو بگیرم واست؟
یونگ سنگ:نه مهی جونم ...این شبیه زرافه هویج نماس...
ماریان:جانم؟!!!!!!!!!!!!!!زرافه هویج نما؟
یونگ سنگ:آره ...هم خیلی درازه هم اینکه...لباش عین هویجه...حالا از هویج خور بودنش بگذریم...
جونگ مین:در عوض چشام مثل جغد...
کیو:نه بابا تو چشات بیشتر میخوره عین موش کور باشه...
ماریا:یاااااا....اذیتش نکنین...اصلا بیا پیش خودم....گرچند میدونم پوستت عین کرگدن کلفته....
ماریان:واااااای خدا بسه دیگه دلم درد گرفت از بس خندیدم...
نیروانا...دست از خندیدن برداشت...
نیروانا:وایییییییی...اونی یعنی عاشق این دفاع کردنتم....
ماریا:که که که....ما اینیم دیگه....
جونگ مین:آرهههههههههههههه....
ماریا:آجر پاره....
مهی بلند شد...همه با تعجب نگاهش کردن...
کیو:کجا؟
مهی:برم وسایلمو جمع کنم....
همه لب و لوچه هاشون آویزون شد مهی میخواست بره که هیون اومد....نگاه مهی و هیون بهم گره خورد...کیو نگاهی به هیون انداخت میدونست که هیون زیاد وقت نداره...گوشه لبشو گاز گرفت یه دفعه چیزی به ذهنش رسید...
کیو:هیون...میشه واسمون بخوانی؟
هیون با چشمای گرد بهش نگاه کرد...کیو نگاه معنا داری بهش کرد و با چشم به مهی اشاره کرد....هیون سرشو خاروند و سرشو کج کرد...
هیون:اوووم...نه حسش نیست ...
کیو نگاهی به یونگ انداخت ...یونگ معنی نگاهو فهمید...
یونگ:راست میگه هیون واسمون بخوان...
ماریان:آخ جون....خیلی وقته صداتونو نشنیدیم...اوپاااااااااااااااا....بخوان دیگه...
نیروانا:اوپااااااااااااااااااااااااااااااااااا....
جونگ مین:داداش اینقدر اصرار میکنن بخوان دیگه...
ماریا:اوپا منم بگم که عقب نمونم....بخوان دیگهههههههههههههههههههههه....
همه به مهی نگاه کردن...مهی گیج شد....
مهی:هوووووم....اووووووووم....چرا همچین نگاه میکنین....آهاااااااا....منم بگم؟!!!!!!!!!!!!
هیون از گیج شدن مهی خندش گرفت....نگاهی به کیو انداخت...
هیون:باشه بابا...همه هوار شدین سرم....میخوانم...
همه:هورااااااااااااااااااااااااا....
نیروانا دست مهی رو گرفت و نشوندش...نگران مهدیس بود....نگاهی به ساعت کرد هنوز 4 ساعت وقت داشت...هیون و کیو کارائوکه رو آوردن و وصل کردنش....هیون دفترچه رو برداشت و نگاه کرد و به این فکر میکرد که چی بخوانه...کیو اومد پیشش و آروم به پهلوش ضربه ای زد...هیون برگشت و نگاهش کرد...
کیو:ببینم چه میکنی...پسر...
کیو یه ضربه به کمرش زد و رفت نشست ...هیون...به حرف کیو فکر کرد...یعنی کیو عمدا این کار رو کرده بود....هیون لبخندی زد...تو دلش...
هیون:ممنون کیو...
هیون شماره اهنگی که میخواست رو انتخاب کرد....با پخش شدن صدای پیانو ...و آروم شدنش هیون شروع به خواندن آهنگ Im your man ...کرد(شما فکر کنین این آهنگ...موقعی که با هم بودن خوانده شده...دیگه به بزرگی خودتون ببخشید...)هیون تمام احساسو تو خواندنش گذاشته بود ...مهی اشک تو چشمش جمع شده بود...همه دستاشونو بهم داده بودن و اروم تکون میدادن...هیون تمام مدت به مهی خیره شده بود...مهی با شنیدن صدای هیون ...قلبش فشرده شد نمیدونست چرا همچین شد...قطره های اشک با هر کلمه ای که هیون به زبون میاورد پایین میریخت...هیون با دیدن اشک های مهی انگار دنیا رو ازش گرفتن....حس میکرد که مهی به خاطر اون ناراحته و میخواد بره...با تموم شدن آهنگ همه...خشکشون زده بود...مهی برای اینکه از زیر سنگینی نگاه ها فرار کنه بلند شد تا بره بستنی بیاره...هیون رفتنشو نگاه کرد...مهی اومد تو آشپز خونه به در یخچال تکیه داد هنوز طنین صدای هیون تو گوشش میپیچید...مهی تکیشو از یخچال برداشت و از تو فریزر بستنی ها رو در آورد...گذاشت رو میز میخواست از کابینت ظرف برداره که بغضش ترکید...دستش لرزید و ظرف ها از دستش افتادن...و شکستن...با پیچیدن صدای شکستن ظرفها هیون ترسید و نا خوداگاه سمت آشپزخونه دوید...وقتی وارد شد با دیدن صورت خیس مهی قلبش به درد اومد...اما از اینکه تونسته بود حداقل منظورشو برسونه خوشحال بود...بقیه هم با نگرانی اومدن تو آشپزخونه...با دیدن اشکای مهی تعجب کردن...مهی به تیکه های ظرف خیره مونده بود... پسرا منتظر یه واکنش از هیون بودن...اما هیون هم تو بهت بود...کیو آروم رفت سمتش و در گوشش...
کیو:نمیخوای کمکش کنی؟
هیون سرشو میچرخونه سمتش اما وقتی میبینه پسرا دارن نگاهش میکنن...دلش خالی میشه و همون غرور همیشگی میاد سراغش... نیروانا و ماریان میرن پیشش و کمکش میکنن بلند شه...
ماریان:اشکال نداره...فدای سرت...
ماریا:مواظب باشین...به محض اینکه مهی رو میارن کنار میشوننش رو صندلی که جونگ مین واسش کنار کشیده بود...یونگ سنگ سریع شروع میکنه به جمع کردن تیکه های ظرف....ماریا یه لیوان آب میده به مهی...
هیون:خب خدا رو شکر که چیزی نشده...یعنی اینقدر تو جو آهنگ بودی که اینجوری شد؟گر چند مگه کسی هست که من بخوانم و بال در نیاره؟!!!!!!!(پررووووووووووووووووووووووووو)
مهی با این حرف هیون دلش شکست اما چیزی نگفت...هیون قلبش از به زبون آوردن همچین حرفی آتیش گرفته بود..کیو که میدونست هیون عمدا این حرف رو نزده پوزخندی زد اما چیزی نگفت...مهی آروم بلند شد...
مهی:ببخشید...میرم وسایلمو جمع کنم...
مهی از آشپز خونه بیرون رفت به ساعت نگاه کرد ...چرا مهدیس نیومده هنوز؟!!!!!!!!...مهی از پله ها بالا رفت ...
تو آشپزخونه همه غم بزرگی تو چشمشون بود...ماریا احساس ضعف میکرد...نشست رو همون صندلی مهی...جونگ مین نگران نگاهش کرد...ماریا لبخندی زد...
مهی همونطور که وسایلشو جمع میکرد...گریه میکرد...وقتی کارش تموم شد رفت تا دوش بگیره...
هیون رفت تو اتاقش و در رو بست...خودشو پرت کرد رو تخت و به سقف خیره شد....
هیون:احمق...احمق...تو یه احمقی هیون جونگ...احمققققققققققققق!!!!!!!!!!!
دستاشو کلافه تو موهاش برد و بهمشون ریخت...همیشه مواقعی که نباید غرور لعنتیش سراغش میومد...حالا چکار میخواست بکنه مهی داشت میرفت شاید دیگه نمیدیش...این زجرش میداد....فکری تو ذهنش جرقه زد...با این فکر لبخندی به لبش نشست...بلند شد و پشت میز نشست و یه دسته ورق جلوش گذاشت....درسته شاید نتونه به زبون بیاره اما...میتونه اونو بنویسه همیشه دست به قلمش خوب بود....خودکار رو برداشت و رو کاغذ گذاشت...
متن نامه:
نمیدونم چرا شروع به نوشتن این نامه کردم...شاید چون یه احمقم...یه احمق خودخواه که هیچ وقت دیگران رو نمیبینه...یه احمق که با غرورش به دیگران لطمه میزنه...متاسفم از اینکه باعث این میشم که قلبت بشکنه...متاسفم که باعث میشم اشک هات به روی گونه هت بریزه...هر قطره اشکی که از چشم تو میوفته یک تکه از روح منو هم با خودش میکنه....نمیدونم چی شد و از کی شروع شد؟!!!!!!...از کی واسم مهم شدی؟!!!!! ....شدی برام یه گنج...یه گنجی که از جونم هم برام عزیزتره...تنها چیزی که باعث میشه نفس بکشم...اینه که قلبم واسه تو میزنه...همین باعث زنده بودنم میشه...عشقه من...(عنوان داستان)
هیون قطره اشکی از چشمش رو کاغذ میوفته...چرا نمیتونست حرف دلش رو بزنه؟!!!!!!!!!!!....هیون مشتشو به قفسه سینش کوبوند....
هیون:د...آروم باش لعنتی...امونم رو دیگه بریدی....
هیون دوباره قلم رو دست میگیره اما...باز غرورش نمیذاره....و به این حرف فکر میکنه که اول مهی باید چراغ سبز نشون بده...همین فکر احمقانه باعث میشه که هیون دست از نامه بکشه ...به نامه بوسه ای میزنه و اونو تو یه پاکت میذاره و بین وسایلش جا میده...با صدای در به خودش میاد...کیو در رو باز میکنه و میاد داخل...
کیو:مهی داره میره هیون...بیا واسه خداحافظی...
هیون غم بزرگی به دلش میشینه....با کیو از اتاق خارج میشه ...با دیدن مهی که داشت تو بغل ماریا گریه میکرد ...حس دلتنگی کرد...مهی با همه خداحافظی کرد...
مهی:ماریا مواظب مهدیس باش....اونو به شما ها میسپرم...جونگ مین هواشو داشته باش...
جونگ مین با مهربونی لبخندی میزنه و سرشو تکون میده...
مهی:کاش اینجا بود...همینطور هیونگ...ماریان یادت نره ...بهت چی گفتم نفهمه چیزی...
ماریان با بغض سرشو تکون داد....نیروانا خودشو تو بغل مهی انداخت...
نیروانا:اونیییییییی....حالا حتما باید بری؟
مهی:آره وروجک...مواظب مهدیس باشیا اگر درس نخواند ...بهم بگو...
نیروانا خندید...
نیروانا:مهدیس باید به ماریا بگه ...نه من به تو اونی....
ماریا:یاااااا...تو جرات داری درس نخوانی؟!!!!!!
یونگ سنگ:تاکسی اومد...
کیو:کاش میذاشتی ما هم بیایم...
مهی:نه...نیاز نیست...میرم سئول پس فردا هم میرم ایران...
هیون:مواظب خودت باش...
مهی:هستم...شما ها هم مواظب خودتون باشین ...خداحافظ...
کیو و جونگ مین به مهی کمک کردن وسایل رو بذارن تو تاکسی....مهی برای آخرین بار به ویلا نگاه کرد و دستی واسه همه تکون داد....اونا هم در جواب براش دست تکون دادن...مهی سوار شد و تاکسی حرکت کرد...با دور شدن ماشین هیون حس میکرد قلبش هم رفت....همه تا زمانی که تاکسی دیگه دیده نمیشد ...بیرون ایستاده بودن...به محش اینکه ناپدید شد...آروم رفتن تو...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 25 شهریور 1396 12:15 ق.ظ
Nice blog here! Also your website loads up very fast!
What web host are you using? Can I get your affiliate link to your
host? I wish my web site loaded up as quickly as yours lol
یکشنبه 8 مرداد 1396 09:33 ب.ظ
You're so cool! I do not believe I've truly read through
something like that before. So good to find somebody with a few original thoughts on this topic.
Seriously.. thank you for starting this up. This site is one thing
that's needed on the internet, someone with a little originality!
جمعه 6 مرداد 1396 11:35 ب.ظ
Please let me know if you're looking for a article writer for your site.
You have some really great posts and I feel I would be a
good asset. If you ever want to take some of the load off, I'd love to write some
content for your blog in exchange for a link back to
mine. Please send me an e-mail if interested. Regards!
جمعه 6 مرداد 1396 07:04 ق.ظ
Excellent beat ! I would like to apprentice even as you amend your website,
how could i subscribe for a blog web site? The account aided me
a acceptable deal. I have been tiny bit familiar of this
your broadcast provided bright transparent concept
شنبه 31 تیر 1396 07:39 ب.ظ
I was very happy to find this website. I wanted to thank you for your time due to this wonderful read!!
I definitely liked every part of it and i also have you saved to fav
to check out new information in your website.
دوشنبه 12 تیر 1396 10:47 ب.ظ
Peculiar article, totally what I was looking for.
شنبه 30 اردیبهشت 1396 09:00 ب.ظ
magnificent submit, very informative. I ponder why
the opposite specialists of this sector don't understand
this. You must continue your writing. I am confident, you've a huge readers' base already!
سه شنبه 29 فروردین 1396 08:00 ق.ظ
I just like the valuable information you supply in your articles.
I will bookmark your weblog and check once more right here frequently.
I am somewhat sure I'll be told plenty of new stuff right right
here! Best of luck for the next!
یکشنبه 9 مهر 1391 03:42 ب.ظ
سلام خیلی قشنگ بود هیـــــــــــــــــــــــون آخه مگه مریضی خوب نامه رو می دادیحالا هی من می خوام حرص نخورممرسی بابت این قسمت
mahi سلاااااااااااااام....میسیییییییییییییییییییییییییی....هی روزگااااااااااااااااااااااااار
شنبه 8 مهر 1391 02:18 ب.ظ
سلام مهی خانوم
آخرشم کار خودتو کردی،آره؟
من به تو چی بگم؟
هیوووووووووووووووووووووووووووووووون
باید منم با مشت یکی بزنم به اون یکی چشت تا دلم خنک بشه
بینم این دیس دیس کجارفته؟کلک بیبی روهم باخودش برده
مهییییییییییییییییییییییییییییییی،نامرددددددددددددد،بیچاره هیوووووووووووووون
امیدوارم شب تو خواب بیبی بابالشت بزنه کورت کنه
آخ اونوقت من چه کیفی کنما هه هه
بذگریم این قسمت خیلی حرص خوردم بر ضمن به مامانم نمیگم آخه بفهمه سر پسرش بی کلاه مونده با گیوتین سر منو میکنه
دوست دارم بسی زیاد خسته هم نباشی
بوسسسسسسسسسسسسسسس
mahi سلاااااااااام راضیه خانوم...^_^...چیه با با تپل دعوات شده؟....کدوم کار؟!!!!!!....بگو دوستم داری...^_^....اهه اهه اهه اهه....جاااااااااااااانننننننننن چراااااااااااااااااااااااااااااا؟!!!!!!!!!!!
که که که...اون نره خر خودش رفته دنبال مهدیس...خواهرم گناه داره...
اههههههههههههههههههههههه....آخه خواهرم من کور بشم که دیگه داستان خبری نیست...^_^...اهه...کیف میکنی منم به مامانت میگم خودم...چون تو خبیثی...هه هه...برادر گرامت مقصره میخواست آدم باشه...
میسییییییی عزیزم تو هم خسته نباشی....که خواندی اما به مامانت نگفتی...که که که....منم دوست دارم....بوووووووووووووووسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

سلام به اینجا خوش نیومدید ( خونه ی خود آدم که خوش آمد گویی نداره ^_^ ) امروز یک روز جدیده ، هم توی زندگی من هم شما ... سعی کنیم اینجا یک روز خوب رو با هم بسازیم طوری که بعدا ارزش این رو داشته باشه که جزو خاطراتمون محسوب بشه ^_- پس یوروبون آجا آجا فایتینگگگگگگگگگگ
مدیر وبلاگ : nazanin-admin
نظرسنجی
دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
کدهای جاوا اسکریپت