تبلیغات
*★*::korea love ::*★* - Silent Emotion - Episode 6
*★*::korea love ::*★*
سه شنبه 28 شهریور 1391 :: نویسنده : Kim Ee Ya ^_^
درووووووووووووووووووود بر همگی

ببخشید...یه مدت مسافرت بودم،واسه همین ادامه ی داستان رو نمی ذاشتم^^

بخش منتخب این قسمت:
"

فکر می کرد که هیونگ پولدار نباشه...ولی این محله...یکی از محله های واقعا پایین بود که جی اییون هیچ وقت نرفته بود...یکی از جاهایی که فقط اسمش رو شنیده بود...ناخودآگاه برگشت و به هیونگ نگاه کرد...

این نگاه واسش یه جورایی آزار دهنده بود...سرش رو انداخت پایین و به کف ماشین زل زد...


"




واسه خوندن داااستان لطفا برین ادامه ی مطلب ...

چند روز گذشته بود...حال مادرش هرروز داشت بهتر و بهتر می شد...همه چی روال عادی ش رو پیدا کرده بود...هر روز از خواب بیدار می ش و می رفت به رستوران...هر روز جی اییون رو می دید...هر روز باهاش حرف می زد...ولی یه چیزی تغییر کده بود...دیگه دوست داشت بره سر کار...چون یه نفر رو داشت که از دیدنش خوش حال شه...باهاش بخنده...شاید داشت واسش یه جور عادت می شد...دیدن جی اییون توی رستوران...اون هم هر روز...خب باید هم عادت می شد...

یه روز جدی شروع شده بود...روز تعطیل بود و هیونگ می تونست روزش رو توی خونه بگذرونه...دستش رو همون جور که مشت کرده بود روی یکی از چشم هاش گذاشت و مالیدش...چشم هاش رو باز کرد و خمیازه ی کوتاهی کشید...یه کش و قوس به بدنش داد و روی رخت خوابش نشست...نگاهی به برادرش که روی رخت خواب کناری ش خوابیده بود انداخت و لبخند زد...خواست پرده رو کنار بکشه که یاد کی بوم افتاد و این کار رو نکرد...با خودش می گفت بالاخره اون هم می خواد توی روز تعطیل تا موقعی که می خواد بخوابه!...به سمت حموم حرکت کرد...

...........

کی بوم بلند شد و نشست...به هیونگ که جلوی آینه ایستاده بود و دستش رو توی موهای خیسش می کشید نگاه کرد...

هیونگ از توی آینه برادرش رو دید...با لبخند بهش نگاه کرد:هی...کیم کی بوم!...خسته نمیشی این همه می خوابی؟!...از برادر بزرگت یاد بگیر!

کی بوم همون جور که از روی رخت خواب بلند می شد گفت:آفتاب از کدوم طرف در اومده،روز تعطیل سحر خیز شدی؟!

هیونگ-برو بینیم بابا!...این همه روز من صبح اول وقت بیدار شدم...اون وقت این جوری میگی؟!...اون موقع هایی که من ساعت 8 صبح روز تعطیل بیدار میشدم تو داشتی 7 تا پادشاه خواب می دیدی آقا!

کی بوم-آره جون عمه ت!

و از اتاق خارج شد و رفت سمت حموم...

هیونگ رفت سمت رخت خواب ها و شروع کرد به جمع کردنشون...بعد این کار،پرده ی اتاق رو کنار کشید...لش می خواست هوای صبح رو استشمام کنه...پنجره رو باز کرد و نفس عمیقی کشید...به اطراف نگاه کرد...دقیقا روبروشون ، روی پشت بوم یه خونه،یه دختر و چند تا بچه که جلوی هر کدومشون یه بوم نقاشی بود رو دید...دختر آروم می رفت بالا سر تک تک بچه ها و کمکشون می کرد...لبخندش هیونگ رو به خودش جذب کرده بود...یه لحظه تصمیم گرفت بره...با خودش می گفت کار اشتباهیه که این جوری چند نفر دیگه رو نگاه می کنه...ولی باز اون چهره،نذاشت بس کنه...با خودش گفت:اون که الآن متوجه من نیست...!هر وقت متوجه شد دارم نگاهش می کنم،میرم!

اییون جانگ برگشت تا به منظره ای که می خواست نقاشی ش کنه نگاه کنه که پسری رو توی یکی از واحد های آپارتمان روبرو دید... همین جور داشت بهش نگاه می کرد...اییون جانگ خنده ش گرفته بود و تعجب هم کرده بود...با چشم های گرد شده از تعجب و لبخند به پسره نگاه کرد...

هیونگ متوجه نگاه اییون جانگ شد و سریع مثل بچه ها پشت دیوار کنار پنجره پناه گرفت...آروم از گوشه ی دیوار به دختر که هنوز داشت نگاهش می کرد نگاه کرد...

اییون جانگ از حرکات بچه گونه ی هیونگ خنده ش گرفته بود...

هیونگ که دید دختر نقاش،هنوز داره نگاهش می کنه،آروم از پشت دیوار کنار اومد و خواست یه چیزی بگه که دختر انگشت اشاره ش  رو به علامت"ساکت"روی بینی ش گذاشت و به گوشه ی چشم به شاگرداش اشاره کرد...

هیونگ سرش رو به معنی اینکه"فهمیدم" تکون داد و رفت سمت میزش...یه برگه ی سفید بزرگ و یه ماژیک گرفت...روی برگه نوشت:من کیم هیونگ جون ام...

اییون جانگ از اومدن هیونگ ناامید شده بود...می خواست برگرده و بره که یهو هیونگ رو که برگه به دست اومده بود کنار پنجره دید...برگه ش رو به سمت اییون جانگ گرفت...

اییون جانگ با نگاه به نوشته لبخندی زد...یکی از کاغذ های روی زمین رو برداشت و قلم مو رو زد توی رنگ...بعد هم روی کاغذ نوشت:من هم پارک اییون جانگ ام...خوشوقتم!

و به سمت هیونگ گرفتش...

هیونگ با خنده یه کاغذ دیگه برداشت و روش نوشت: شما معلمین؟!

اییون جانگ نوشت:معلم نقاشی...هنر...شما چی؟!

هیونگ نوشت:توی رستوران کار می کنم...

و این شروع حرف زدن هاشون به وسیله ی کاغذ با هم بود...

+++++++++++++++++++++++

شیفت ها تموم شده بود...هیونگ از در رستوران خارج شد و جی اییون هم پشتش...

جی اییون-هیونگ جون...می خوای برسونمت؟!

هیونگ برگشت به پشتش نگاه کرد...جی اییون بود...با همون لبخند همیشگی ش...نمی دونست بهتره پیشنهاد جی اییون رو قبول کنه یا نه...از یه طرف نمی خواست جی اییون اوضاع زندگی شون رو ببینه...شاید این جوری نظرش راجع به دوستی با هیونگ عوض می شد...و هیونگ...نمی خواست تنها دوستش رو از دست بده...و از یه طرف به خودش می گفت،اگه جی اییون واقعا دوستم باشه،با زندگی من هم نبای مشکلی داشته باشه...

هیونگ-ولی خونه ی من دوره ها!

جی اییون-عیبی نداره!بیا بریم...

هیونگ سرش رو به علامت تایید تکون داد و دنبال جی اییون راه افتاد...هر دو سوار ماشین شدند...همون چیزی بود که هیونگ انتظار داشت...یه ماشین گرون قیمت و شیک...

هیونگ-ماشینت خیلی قشنگه!

جی اییون-قابل نداره...

هیونگ فقط لبخند زد...

جی اییون یه موزیک شاد گذاشت و حرکت کرد...

جی اییون-خب...آدرس؟!

هیونگ آدرس خونه شون رو گفت...

فکر می کرد که هیونگ پولدار نباشه...ولی این محله...یکی از محله های واقعا پایین بود که جی اییون هیچ وقت نرفته بود...یکی از جاهایی که فقط اسمش رو شنیده بود...ناخودآگاه برگشت و به هیونگ نگاه کرد...

این نگاه واسش یه جورایی آزار دهنده بود...سرش رو انداخت پایین و به کف ماشین زل زد...

یه لحظه متوجه خودش و نگاهش به هیونگ شد...برگشت و به روبروش نگاه کرد...






نوع مطلب : Silent Emotion، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 6 مرداد 1396 10:46 ب.ظ
If some one wants expert view concerning blogging and site-building afterward i advise
him/her to visit this web site, Keep up the nice job.
جمعه 6 مرداد 1396 08:01 ق.ظ
I enjoy what you guys are usually up too. This kind of clever work and coverage!

Keep up the terrific works guys I've included you guys to my personal blogroll.
شنبه 31 تیر 1396 09:44 ق.ظ
Hello to all, the contents existing at this web page
are genuinely amazing for people experience, well, keep up the good work fellows.
دوشنبه 5 تیر 1396 05:22 ق.ظ
Inspiring quest there. What happened after? Take care!
شنبه 30 اردیبهشت 1396 04:14 ق.ظ
I'm not certain the place you're getting your info, however good topic.
I must spend some time finding out much more or understanding
more. Thank you for fantastic info I used to be looking for this info for my mission.
سه شنبه 5 اردیبهشت 1396 06:30 ب.ظ
Yesterday, while I was at work, my cousin stole my iPad and tested to see if it can survive a 25 foot drop,
just so she can be a youtube sensation. My apple ipad is now broken and she has 83 views.
I know this is entirely off topic but I had to share it with someone!
شنبه 2 اردیبهشت 1396 07:46 ق.ظ
Quality posts is the key to attract the users to pay a quick visit the website, that's what this website is providing.
شنبه 2 اردیبهشت 1396 05:51 ق.ظ
I love your blog.. very nice colors & theme. Did you design this website yourself or did you hire someone
to do it for you? Plz answer back as I'm looking to
design my own blog and would like to know where u
got this from. many thanks
سه شنبه 22 فروردین 1396 08:24 ب.ظ
Hi, i think that i saw you visited my web site thus i came to “return the favor”.I am attempting to find things to enhance my site!I suppose
its ok to use a few of your ideas!!
چهارشنبه 29 شهریور 1391 10:32 ب.ظ
کیمیا تو هم یاد گل سر قبر میوفتی؟واقعا؟هه.چه تفاهمی
Kim Ee Ya ^_^ (نیشخند)
آره...آخه خیلی گل زشتی ئه!!!!یه جویه!...واسه اینکه یه کم واسم عجیب بود توی اس بهت گفتم میگم همون هیو دیگه!(قهقهههههههههههه)
چهارشنبه 29 شهریور 1391 02:41 ب.ظ
هه هه هه کیمیا.من تازه داستانتو خوندم خب.(بگو خب‏)تو این داستان اگه مرگ داشته باشه ها
Kim Ee Ya ^_^ خب؟!...(قهقههههههههههههههه)چه مرگ داشته باشه چه نداشته باشه در هر صوت قشنگه دیگه...اعتراف کن!...مهم قشنگی داستاااانه!...(نیشخند)
چهارشنبه 29 شهریور 1391 12:34 ق.ظ
هه هه هه.کیمیا چه قدر تو اسماشون اییون داشتا(حالا زیادم نبود‏)الان باید بگم مر30و خیلی داستانت قشنگ بودو این چیزا؟نچ من نمیگم چون همین که دارم داستانتو میخونم نشون میده....
کیمیا من واقعا نمی دونم چرا.ولی وقتی این گل رو می بینم یاد گلایی که میذاریم سر قبر میوفتمچراااااا؟
Kim Ee Ya ^_^ (نیشخند)اسم های اصلی شونه...حالا ملیکا...بعد این داستان یه داستان هست،کاملش کنم،میذارمش...توش خود اییون و هم داه!(به یاد من بخونش)(قهقههههههه)
خب نگوووووووووووووو!...(نیشخند)
آره...من هم می بینمش همین یادم میاد!گل سر قبر!...از اون شکلک هاییه که دوس ندارم!واسه همین هیچ وقت نشده بذارمش!(نیشخند)
سه شنبه 28 شهریور 1391 08:02 ب.ظ
آخه الهی من بمیرم واسه هیونگ. داستانت واقعا قشنگه.مرسی و همینطور خسته نباشید
Kim Ee Ya ^_^ خدا نکنه اونی...!مرسی عزیزم...^^
سه شنبه 28 شهریور 1391 05:43 ب.ظ
سلام خوبی ببین بازم اول شدم؟داستانومیخونم برمیگردم.
Kim Ee Ya ^_^ سهلااااااام اووووووونی...بعله...شما خوبی؟!^^
مرسی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

سلام به اینجا خوش نیومدید ( خونه ی خود آدم که خوش آمد گویی نداره ^_^ ) امروز یک روز جدیده ، هم توی زندگی من هم شما ... سعی کنیم اینجا یک روز خوب رو با هم بسازیم طوری که بعدا ارزش این رو داشته باشه که جزو خاطراتمون محسوب بشه ^_- پس یوروبون آجا آجا فایتینگگگگگگگگگگ
مدیر وبلاگ : nazanin-admin
نظرسنجی
دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
کدهای جاوا اسکریپت