تبلیغات
*★*::korea love ::*★* - marry me.20
*★*::korea love ::*★*
دوشنبه 27 شهریور 1391 :: نویسنده : kim_mahdis
دارد چه بر سرم می آید؟؟چشمانم را بسته ام و گذاشته ام ثانیه ها لحظه هایم را اعدام کنند!!

کم آورده ام...
ناتوان شده ام در برابر روزها!
خسته تر از آنم حرفی بزنم,یا گاهی فریاد...تاکمی سبک شوم.
تنهاییم هر روز پررنگتر می شود!!!
نمی دانم باید خوشحال باشم یا ناراحت؟؟!!
اینجا کسی نیست برای حرف زدن...
یا حتی اگر کسی هم باشد.حرفهای من از جنس دیگری است.
کسی چیزی نمی فهمد از آن!
ولی...
ولی دلم می خواست کسی بود و می فهمید تنهایی چه دردی دارد


http://upload.tehran98.com/images/bwp1usrjutcb4c4rmle.jpg

بچه ها برین به هیون به عنوان بهترین رپر مرد رای بدین...بدوییین عقبههههههههه
http://polldaddy.com/poll/6496995

دستشو آروم روی پای هنا کشید که با این حرکت صدای اعتراض طرفدارا بلند شد همه ی دخترایی که دورشون جمع شده بودن جیغ کشید و پسرا هم با تعجب هووییی بلند سر دادن.
هنا در حالی که سرش پایین بود متعجب گفت:
کیم...
اجازه نداد هنا ادامه بده و گفت:
خیالم راحت شد چیزیت نیست
دست تو ساک ورزشی رو دوشش کرد و یک جفت کفش اسپرت بیرون آورد و جلوی پای هنا گذاشت و گفت:
بپوششون
و کفشای هنا رو توی ساک خودش گذاشت دست هنا رو گرفت و باهم از میون جمعیت بهت زده بیرون اومدن . جونگ مین با حرص نگاهی بهشون کرد پوزخندی عصبی زد وزیر لب گفت:
کارت حرف نداشت کیم هیونگ جون...!


******************************************************

سوار ماشین شد.
هنا: تو اینجا چیکار میکنی؟
هیونگ: اومدم دنبال جونگی که بریم باشگاه
نگاهی به ساعت مچیش انداخت و با خنده ادامه داد:
که فکر کنم یک کوچولو هم دیر شده
_ من متاسفم
_ نه بابا! این حرفها چیه؟ مگه نگفتم با من تعارف نکن؟خوب دیگه من باید برم الانه که صدای اعتراض هیون بلند بشه و توبیخ بشم.
هنا به کفشهای اسپرت هیونگ که تو پاش بود اشاره کرد و گفت:
پس اینا چی؟
_ فکر نکن میگم قابل نداره مارکن گرون خریدمشون پیشت باشه بعدا برام بیارشون
هنا متعجب نگاهش کرد که سرخوشانه خنده ای کرد و گفت:
شوخی بود بابا.
   
  وارد اتاق شد و خودشو روی تخت ولو کرد لیوان آب سرد رو از خدمتکگار گرفت و یه نفس سر کشید به کفشای هیونگ که گوشه اتاق بودن اشاره کرد و به خدمتکار گفت:
اینا رو برام تمیز کن
_ چشم بانو.
با دیدن کفشها یاد هیونگ تو ذهنش زنده شد پسر مهربون و مودبی که احترام خاصی براش قائل بود و بیشتر وقتا براش حکم فرشته نجات رو داشت. با باز شدن ناگهانی در اتاق افکارش بهم ریخت. سونگ هیون عصبانی و آشفته وارد اتاق شد هنا از وجودش تو خونه اونم تو اتاقش متعجب از جا بلند شد و پرسید:
تو اینجا چیکار میکنی؟!!! کی به تو اجازه داد پاتو تو خونه من بذاری؟
_ صداتو بیار پایین
_ بهت یاد ندادن موقع ورود در بزنی؟
_ اسمش جونگ مینه؟ پارک جونگ مین نه؟
انگار برق به بدن هنا وصل کرده باشن نمیدونست چه عکس العملی نشون بده فقط سعی کرد بی تفاوت باشه خونسرد جواب داد:
اسم کی؟ تو باز چت شده؟؟
_ اونی که زیر پات نشسته و میخواد از راه به درت کنه
_ دیگه داری پاتو از حد خودت بیرون میذاری گم شو بیرون
بغض تو گلوی هنا گیر کرده بود و این از نگاه تیز سونگ هیون دور نموند و در حالی که به طرف در خروجی میرفت گفت:
اشکاتو هدر نده بعدا لازمشون داری.
درو محکم کوبید و از اتاق خارج شد و هنا رو با فکر و استرس تنها گذاشت. صدای مادر رو شنید که ازش خواست حاضر بشه و برای خوردن ناهار به طبقه پایین بره. بلند شد و قفل درو که از ترس ورود ناگهانی سونگ هیون انداخته بود باز کرد و  رو به دوجین شی گفت:
مامان حوصله داری؟ تو این هیری ویری و سرما منو از اتاق ساکت و گرمم کشیدی بیرون که چی بشه؟
_ عوض غر زدن عجله کن الان صدا بابات در میاد
در حالیکه بی تفاوت شونه اش رو بالا می انداخت گفت:
به خاطر کسی دارین میرین سر میز که برای من ارزشی نداره
دوجین شی همینطور که اخم کرده بود متعجب گفت:
چی گفتی؟ تو دانشگاه اینا رو یاد میگیری؟ اون پدرته دشمن که نیست
_ صد رحمت به دشمن! گاهی یه دوست و یه آشنا کاری میکنه که دلت واسه دشمنت تنگ میشه
_هنا؟!!!
_ مامان تو روخدا بس کن شدی مثل رئیس کیم؟
_ تاکی میخوای بهش بگی رئیس کیم؟ هرکی ندونه فکر میکنه ناپدریته
_ تا ابد,کاش بود تا حداقل میگفتم زیر دست ناپدریم
_ هنا خیلی تغییر کردی!!! دلیل این تغییر چیه؟
_ فشارهای رئیس کیم و سونگ هیون که دست از سرم برنمیدارن.مشکلم اینه که درک نمیشم
گفتگوی اون ها با فریاد رئیس کیم که صداشون میزد نیمه کاره موند.هنا نگاهی عصبی به مادر انداخت و رو به خدمتکار گفت:
غذا رو بیار تو اتاقم.
از مقابل چشمهای بهت زده ی مادر گذشت و به اتاقش رفت و درو محکم بهم کوبید.این روزها ترجیحا از جمع فاصله میگرفت.لبه تخت نشسته بود و فکر میکرد وقتی به دور از احساسات و از دید یک دختر غریبه به سونگ هیون فکر میکرد حق میداد که پسری جذاب و خوش لباس هست. قد نسبتا بلند و هیکل برازنده, با موهایی تیره و پوستی تقریبا برنزه و سلیقه عالی تو انتخاب لباس . ثروت بی حساب و غروری که اگر از حد نمی گذشت و به تکبر تبدیل نمیشد همه و همه از سونگ هیون شخصی جذاب ساخته بود.او که هرچی میخواست با اشاره ای کوچیک در اختیارش قرار میگرفت و دخترای زیبا همیشه اطرافش بودن و برای به دست آوردنش با هم رقابت میکردن ولی مهر سونگ هیون تو دل هنا جایی نداشت. هنا به اخلاق گندش آشنایی داشت و میدونست در صورت به دست آوردن هنا اون رو هم به همراه دیگران تو ویترین افتخاراتش جای میده و بالاخره روزی دلش رو میزنه. سونگ هیون طبعی تنوع طلب داشت و پایبندی رو هیچ وقت یاد نگرفته بود.
_ به به!! کیم هنا شی! سایه اتون سنگین شده.خوش میگذره؟بله دیگه بازیگری و مدیریت شرکت و دانشگاه و خونه این شوهر و اون شوهر آنقدر سرت شلوغه ستاره سهیل شدی
با ورود ته یی جو سنگین اتاق رنگ شادی گرفت مثل همیشه با موهای بلند و مشکی و پوستی سفید و هیکلی ظریف و چشمان گربه ایش می رقصید و لبان کوچیکش برای گفتن بی قرار بود هنا همیشه به شوخی می گفت اگه پسر بودم حتما با ته یی ازدواج میکردم و ته یی با عشوه ای نمکی هنا رو به خنده می انداخت.در حالی که کنار هنا روی تخت می نشست. پرسید:
این روزها خوش بگذره؟ راستی تازه سونگ هیون اینجا بود؟
هنا با افسردگی جواب داد:
تا حالا هیچ روزی آنقدر بهم سخت نگذشته بود.سونگ هیون مثل مامور شکنجه همه جا دنبالمه و هر روز چشمم به اون بابا بزرگ هم که می افته اگه بدونی چقدر مایه عذابم شده
و تو دلش ائامه داد:
و جونگ مین عصا قورت داده با اون اخلاق گندش هم به کنار ته یی با شیطنت جواب داد:
برو گمشو دیوونه. همه آرزوشونه سونگ هیون با اون جذبه یه نگاه بهشون بکنه اونوقت تو براش ناز میکنی؟من که اگه جای اون بودم اصلا بهت محل نمیذاشتم تا خودت پشیمون بشی تو خجالت نمیکشی با این سنت هنوز عاشق کسی نشدی؟مگه میخوای تارک دنیا بشی؟
_گول ظاهرش رو نخور به ظاهر انسانه اما گاهی اوقات کاری میکنه که از هیچ گرگی برنمیاد.تو اگه خیلی خوشت میاد سونگ هیون مال تو.

بعد از چرت کوتاه مدتی که زده بود حمام رفت نیم ساعت بعد آماده شد پیشخدمت در مرسدس مشکی رو براش باز کرد هنا خیلی جدی پرسید:
ماشین خودم کو؟
_ببخشید بانو برای چکاپ و معاینه فنی هفتگی بردنش مال میرسونمتون.
هنا با ناراحتی سوار شد از بیرون بادیگارد و اسکورت شدن توسط دوتا ماشین از عقب و جلو متنفر بود مثل پرانتزی بود که دورش بسته شده.وقتی جلو در دانشگاه رسید پیش خدمت درو براش باز کرد تعظیمی کرد و گفت:
یک ساعت دیگه که کلاستون تموم شد میایم دنبالتون
هنا: خودم برمیگردم.
_ اما...
هنا اخمی کرد و نگاهی جدی بهش دوخت
_بانو فکر کنم بارون بیاد چتر نمی برید؟
_ لازم نیست
به طرف دانشگاه به راه افتاد.وقتی وارد سالن اصلی شد اولین کاری که کرد این بود که علرغم میل باطنیش پیش جونگ مین بره. پشت در کلاس ایستاد نفس عمیقی کشید و بعد از مکث کوتاه مدتی به در زد چند ثانیه بعد جونگ مین مثل همیشه آراسته و شیک توی درگاه در حاضر شد با تعجب نگاهش رو به هنا دوخت اما هنا سعی کرد نگاهش نکنه در حالی که سرش پایین بود جعبه متوسطی که کفشای هیونگ توش بود به طرفش گرفت و گفت:
ببخشید مزاحم شدم و شما مجبورید بازم منو ببینید اگه زحمت نمیشه این جعبه رو بدید به هیونگ جون شی و از طرف من ازش تشکر کنید مکثی کوتاه کرد و ادامه داد:
فکر نکنم امشب بتونم ببینمش.
جعبه رو به دستش داد و سریع دور شد.جونگ مین که هنوز تو شوک بود نگاهی بهع جعبه انداخت و گفت:
منظور جمله آخرش چی بود؟یعنی دیگه نمیاد خونه امون؟بخاطر دعوای دیشب؟اما این جور که نمیشه.
با گفتن این جمله به دنبال هنا رفت.
  هنا از پله های راهرو دانشگاه که پایین میومد لحظه ای سایه شخصی که پشت دیوار ایستاده بود توجه اش رو جلب کرد اما بی توجه حرکت کرد.موقع عبور از راهرو شدیدا با شخصی برخورد کردو تمام کتاباشون نقش بر زمین شد. نگاهش کرد تای گون بود.کسی که ساندرا رو واسطه بین خودشون کرده بود. با عصبانیت گفت:
چرا حواستون رو جمع نمیکنید؟
_ببخشید من شما رو ندیدم تصادفی بود
_ تصادفی بود؟ من سایه شمارو پشت دیوار دیدم.فکر نمیکنید این کار تو شان شما نیست؟
_خانم کیم,من واقعا قصد بدی ندارم
_میشه قصد خوبتون رو بفرمایید؟
_ میخواستم اگه اجازه بدید برای خواستگاری خدمت برسم
_مگه من صبح جوابتون رو ندادم؟
_مگه میشه دختر خانومی به زیبایی شما قصد ازدواج نداشته باشه؟
هنا که عصبانی شده بود و پافشاری تای گون رو دید جواب داد:
آقای لی چه اصراریه؟ من از شما خوشم نمیاد
تای گون با ناراحتی در حالیکه سعی میکرد صداش نلرزه پرسید:
آخه چرا؟؟
با صدای محکم جونگ مین به خودش اومد. با حضور ناگهانی جونگ مین این سوالا به سرعت تو ذهن هنا نقش بست:
اون اینجا چیکار میکنه؟مگه کلاس نداشت؟
اون لحظه حس امنیت و اطمینان وجودش رو فرا گرفت. صدای مردونه اش رو از پشت سر و نزدیک شنید:
آقای لی ؟اتفاقی افتاده؟
جونگ مین رو به هنا ادامه داد:
شما دیرتون شده بفرمایید
تای گون عصبی به جونگ مین گفت:
اصلا به شما ربطی داره؟
جونگ مبن با نگاه از هنا خواست که این مسئله رو بهش واگذار کنه هنا در حالیکه اخم کرده بود کتابهاش رو برداشت و با عجله از اونجا خارج شد.

اینم جویی سونگ هیون


[تصویر: y92_pKouA.jpg]





نوع مطلب : marry me، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 8 مرداد 1396 09:18 ب.ظ
What's up mates, its great piece of writing on the topic
of educationand completely defined, keep it up all
the time.
جمعه 6 مرداد 1396 09:29 ب.ظ
Woah! I'm really digging the template/theme of this site.
It's simple, yet effective. A lot of times it's very difficult to
get that "perfect balance" between usability and visual appeal.
I must say that you've done a amazing job with this.
In addition, the blog loads very fast for me on Opera.
Outstanding Blog!
شنبه 31 تیر 1396 11:38 ق.ظ
What's up every one, here every one is sharing these familiarity, so it's pleasant to read
this weblog, and I used to pay a quick visit this website daily.
پنجشنبه 18 خرداد 1396 09:06 ب.ظ
Oh my goodness! Incredible article dude! Thanks, However I am
going through troubles with your RSS. I don't know why
I am unable to subscribe to it. Is there anybody
else getting identical RSS problems? Anyone who knows the solution will you kindly respond?
Thanks!!
شنبه 30 اردیبهشت 1396 10:35 ق.ظ
Howdy! I know this is kinda off topic nevertheless I'd figured I'd
ask. Would you be interested in exchanging links or
maybe guest authoring a blog article or vice-versa?

My blog goes over a lot of the same subjects as yours and I think we could greatly benefit from each other.

If you are interested feel free to shoot me an e-mail.
I look forward to hearing from you! Wonderful blog by the way!
یکشنبه 3 اردیبهشت 1396 08:52 ق.ظ
Thank you for sharing your thoughts. I really appreciate your efforts and
I will be waiting for your next write ups thanks once again.
شنبه 2 اردیبهشت 1396 05:03 ق.ظ
Hi to every one, the contents existing at this website are genuinely amazing
for people experience, well, keep up the good work fellows.
سه شنبه 22 فروردین 1396 06:44 ب.ظ
If some one wishes to be updated with most recent technologies afterward he
must be go to see this web site and be up to date all the time.
شنبه 8 مهر 1391 11:17 ب.ظ
الان دقیقا 16 تا کامنت گذاشتید چی میشد این 16 تاکامنت اون موقع ها که داستان میذاشت
میذاشتین که بچه انگیزه پیدا کنه؟؟؟
من دارم میتلاشم راضیش کنم..برگرده
احتمال 1% داستان میذاره ..
kim_mahdis نمیدونم والا چی میشد نگارین جون؟؟؟؟؟؟؟؟
تو همچنان تلاش کن منم حتما برمیگردم
تو غصه نخور گلم
پنجشنبه 6 مهر 1391 05:56 ب.ظ
در ضمن خوبه خودت میدونی ماها عاشق داستاناتیم و از ما دریغشون میکنی
kim_mahdis تقصیر خودتونه نازی جون
پنجشنبه 6 مهر 1391 05:55 ب.ظ
همه راست میگن یعنی چی که میخوای بری ؟؟ نرو دیگه ؟؟؟ خواهش مرا بپذیر اونی در ضمن ماها اینجا چی هستیم ؟؟؟ باقالی ؟؟ یعنی ما دوست نیستیم ؟؟ این نامردیه همتون باید بدونید که هدف از ساختن همه ی این وبلاگ ها پیدا کردن دوسته و دابل همش یه بهونه است برای دور هم جمع شدن ما ها پس اینجوری رفتار نکنید
kim_mahdis یعنی همین دیگه یعنی اونموقع که اصلا خبری از تو منبود من رفتم!
من متاسفم اما الان دیگه دیر شده
چرا شماهمتون دوستای منید اما خوب....
من میدونم که هدف چیه اما...
سه شنبه 28 شهریور 1391 10:33 ب.ظ
یعنی دیگه نمیخای به داستان نویسی ادامه بدی اگه دوستی نداری میتونی رو من حساب كنی منتظرم
kim_mahdis نمیدونم.ممنونم مهساجونم
سه شنبه 28 شهریور 1391 03:04 ب.ظ
از این به بعد اسممو اینجوری مینویسم
تو وب دیگه ای داستان نمیذاری؟
kim_mahdis ممنونم فدات شم بازم بابت طرز حرفیدنم.عذر میخوام
گلم ببخشید اما فعلا رو مود ادامه داستان نیستم اول پست که گفتم حال ندارم من فقط دوتا داستان دارم که هردوش تو همین وب هست
I.M IN TO U
مال خودمه بخونش پشیمون نمیشی خیلی باحاله بچه ها عاشقشن
سه شنبه 28 شهریور 1391 03:01 ب.ظ
عزیزم اشتباه گرفتی من تو وب ss501-story4 برات نظر میذاشتم
یه سر بزن یادت میاد
ادرس این وبو دادی که بیایم
kim_mahdis آهاااااااااااااااااااااااان ببخشید قربونت برم معذرت اشتب شد اگه از این به بعد یه شکلک جفت اسمت بذاری که اشتب نشه ممنون میشم بازم سوری گلم.خوش اومدی
سه شنبه 28 شهریور 1391 03:20 ق.ظ
سلام مهدیس جونم این پارتم خیلی عالی بود. دستت درد نکنه خانومی
من امروز از مهی شنیدم چی شده و چرا میخوای بری.
خیلی ناراحت شدم تروخدا خودتو ناراحت نکن باور کن اینجور آدما اصلا ارزششو ندارن و حرفاشون کوچکترین اهمیتی نداره.
مطمئنم همه کسایی که اینجا خواننده این خیلی دوست دارن و رفتنت همه رو ناراحت میکنه و اون عده ای که میان اینجا وچرت وپرت میگن و میخوان جو و خراب کنن و خوشحال.
پس برای کم کردن روی اونا هم که شده نری مهدیسی جونم باشه؟
kim_mahdis سلام ماریان گل خودم خوبی عزیزم؟ممنون نظرلطفته سرت درد نکنه قابل نداشت. امیدوارم درکم کرده باشی و از دستم ناراحت نشده باشی چون شما دوستای منید و خوب میدونید که چقدر واسم عزیزید و دوستتون دارم و نمیخوام ناراحت بشید از دستم. نمیدونم باید فکر کنم اما تو پست هم گفتم فعلا اصلا حالم خوب نیست شاید بعدا نظرم عوض بشه اما تا کی؟نمیدونم
ماریان جان اگه مایلی شمارتو خصوصی واسم بذار تا باهم بیشتر در تماس باشیم بای بوووووووووس
سه شنبه 28 شهریور 1391 02:49 ق.ظ
ترو خدااااااااااااااااااا...
از این جا نرو دیگه .....
بعدا میام بقیشو بخونم......... بذاری ها.....!! باشه...؟؟
kim_mahdis متاسفم من تصمیم خودم رو گرفتم نگار خانوم تو که پارت قبلی هرچی از دهنت دراومد گفتی حالا میگی نرو؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
معذرت میخوام من دیگه نمیام
دوشنبه 27 شهریور 1391 06:50 ب.ظ
rasti chera dari miri?bazam matlab bezar.
kim_mahdis دلایلش خیلی زیاده و متاسفانه انقدر خسته ام که نا ندارم دیگه توضیح بدم این روزا واسه یک میلیون ادم توضیح دادم بسه دیگه.ممنون که میخوندی اما دیگه نمیام معذرت
دوشنبه 27 شهریور 1391 06:46 ب.ظ
matalebe ghashangi mizari.be ma ham sar bezan.
kim_mahdis ممنون نظر لطفته.قابل نداشت.بهت سر زدم گلم کامنت هم گذاشتم ممنون میشم دفعه بعدی اومدی اسم بذاری
دوشنبه 27 شهریور 1391 06:14 ب.ظ
مهدیس جون نروووو ..یعنی چی پست آخرمه دیگه نمیام؟ی خواننده داستان ب این خوبی داری باید به من احترام بزاری نکه بزاری بمونم تو کف ادامه داستان؟!جان من که انقد واست عزیزم ادامه داستان بزار این حرفا رو هم دیگه نزن ..
kim_mahdis نگار گلم من که واست دلایلشو توضیح دادم دیگه چه بحثیه؟؟؟برات معنی کنم؟یعنی این آخرین بارمه که به این وب میام و داستان میذارم فهمیدی؟گلم من به همتون احترام گذاشتم و تا الان دوووم آوردم اما دیگه صبرم سر اومده و طاقتم تموم شده ببخشید شما هم باید حال منو درک کنید و خودتون رو جای من بزارید تا بفهمید چقدر سخته اوکی؟
خودم بعدا برات توضیح میدم آخرش چی میشه نمیذارم تو کف بمونی خوبه؟ آره گلم جانت عزیزه اما نمیتونم سعی کن بفهمی اوکی؟
دوشنبه 27 شهریور 1391 11:06 ق.ظ
عالیییییییییییییییییییییییییییییییی اینایی که میان داستانتو میخونن دوستاتن دیگه ناراحت نباش.باشه؟فقطم به چیزای خوب فکر کن.
kim_mahdis ممنون نداجان.تشکر.من از همشون سپاس گزارم و خیلی ممنونم که میخوندن و خیلی دوستشون دارم اما متاسفانه دیگه نمیام
دوشنبه 27 شهریور 1391 01:02 ق.ظ
مهدیس جون عکس چویی سونگ هیونو دانلود کردم چقدر زشتهولی خوش تیپهاز قیافش شیطنت میباره از اوناشهیه وقت بلائی سر هنا نیاره؟
دوست دارم بسی زیادددددددددددددد
kim_mahdis بیشوووووووووووووووووووووووووووووور کجاش زشته؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!! اگه شاین و نیلو بفهمن خودکشی میکنن این عشق نیلوه یعنی دیوونه اشه درسته شخصیتش تو داستانم خبیثه اما نامردی نکن زشت نیست آآآآآآآآآآآآآآآآآآره منم تو داستان گفتم خیلی خوش لباسه. در ادامه داستان البته اگر بزارم میفهمی بلا میاره یانه که که که
منم میدوستمت بووووووووووووووووووووس
دوشنبه 27 شهریور 1391 12:52 ق.ظ
تو که نه سنگ بودی نه کوه....آخه چرا تنها شدی....کوه چون سنگ بود تنها شد یا چون تنها بود سنگ شد؟
بگذریم خوندم آمدم
وای که چقدر ای بیبی خان من بقول برادر زاده گرام(9ماهس) جیجره
ای جانم قربون اون غیرت جونگی
هنااااااااااااااااااااا ای آدم بچسب به همین جونگی که بهتر از این گیرت نمیاد
قربون همسر هنرمندم برم من که از هر انگشتش یه هنر میریزه(به کوری بعضیا که میگن استعداد نداره)خانومم خدای استعداده چشم بصیرت میخواد که بعضیا ندارن
دست وپنجت درد نکنه عزیزم این قسمت خیلی قشنگ بود وازهمه مهم تر درصد اعصاب خوردیشم کمتر بود
حالاتوبری که من دق موکونم
اگه بری جات خالیه
نرووووووووووووووووووووووووووووووووووووو
بری من میمیرم
kim_mahdis خوش اومدی گلم.به چشم خواهری گفتی جیجره دیگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بله بله داداشم غیرت داره پس چی فکریدی؟؟؟؟ مطمئنی بهتر از جونگی نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
فدات گلم نظر لطفته نفس ممنون استعداد باباشون نداره حسوداااااااااااااااااااااااااااا
دقیقا خوب چشم بصیرت که هرکسی نداره.
سرت درد نکنه ممنون گلی حالا ادامه اش نانازتر بود اما دیگه نمیذارم.
نه خدانکنه تو که به من اس میدی و میزنگی واس چی دق میکنی؟؟؟؟؟؟؟
بله میدنم جام بسی خالی میباشد اما ما میریم تا جا واس بقیه باز بشه. راضی جون تو که بهتر از همه میدونی چی شده پس تو چرا میگی نرو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خدانکنه ایشا... صد سال سالم و شاد باهم زیر دوتا سقف هستیم گلم که که که
دوشنبه 27 شهریور 1391 12:40 ق.ظ
هه هه
هول شدم واسه همسر گرامم یه کامنتو دوبار گذاشتم
kim_mahdis بله بله متوجه شدم شیطون
دوشنبه 27 شهریور 1391 12:27 ق.ظ
سلام بر همسر گرامی
به کوری بعضیا بیا بغلم
هه هه اول شدم آخ جونریشدام دیدام آخ جونبقال محل آخ جون(چه ربطی داشت نمیدونم آخ جون)
برم بخونم زودی میام
kim_mahdis این که دوتاست تو باز ذوق مرگ شدی؟؟؟؟؟؟؟؟ که که که
دوشنبه 27 شهریور 1391 12:24 ق.ظ
سلام بر همسر گرامی
به کوری بعضیا بیا بغلم
هه هه اول شدم آخ جونریشدام دیدام آخ جونبقال محل آخ جون(چه ربطی داشت نمیدونم آخ جون)
برم بخونم زودی میام
kim_mahdis سلام گلم خوبی؟؟ بدووووووووووووووووو اومدم. مباااااااااااااااااااااااااارک جبران کردی و بالاخره اول شدی چوکاهه.بروووووووووووووووووووو زود بیا منتظرم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

سلام به اینجا خوش نیومدید ( خونه ی خود آدم که خوش آمد گویی نداره ^_^ ) امروز یک روز جدیده ، هم توی زندگی من هم شما ... سعی کنیم اینجا یک روز خوب رو با هم بسازیم طوری که بعدا ارزش این رو داشته باشه که جزو خاطراتمون محسوب بشه ^_- پس یوروبون آجا آجا فایتینگگگگگگگگگگ
مدیر وبلاگ : nazanin-admin
نظرسنجی
دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
کدهای جاوا اسکریپت