تبلیغات
*★*::korea love ::*★* - my love ep.18
*★*::korea love ::*★*
شنبه 25 شهریور 1391 :: نویسنده : mahi
سلااااااااااااااااااااام....من آمدیم.....با پارت 18.....بچه ها من به شخصه اینم واسه این پارت....برین بخوانین....بچه ها این چه وضعه نظر...1دونه نظر اخه انصاف؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
http://myup.ir/images/90115891731873999122.jpg

پارت18
جونگ مین:عزیزم...نمیخوای بیدار بشی ؟ساعت 11...
ماریا غلتی زد...جونگ مین خندید و پیشونیشو بوسید ...
جونگ مین:خانمی...پاشو دیگه....
ماریا:خوابم میاد...بذار بخوابم...
ماریا پتو رو رو سرش کشید...جونگ مین خندید و سرشو خاروند....
جونگ مین:پس منم نمیرم پایین...
نشست رو تخت و تکیه اشو به پشتی تخت داد...دست به سینه شد و اخماشوتو هم کرد و لپاشو باد کرد....1ساعت به این روال گذشت...جونگ مین گرسنش بود اما نمیخواست تنها بره پایین....ماریا تمام مدت حضور جونگ مین رو کنارش حس میکرد...بعضی وقتها زیر زیرکی نگاه میکرد . با دیدن قیافه جونگ مین ...آروم میخندید....جونگ مین دیگه دلش رو میمالید و یه نگاه به ماریا می انداخت...آهی میکشید و دوباره سرش با گوشیش گرم میکرد...ماریا هم خودش گرسنه بود اما کم نمیاورد....دیگه صدای قار و قور شکم جفتشون در اومده بود...
ماریا:جونگ مین برو پایین ...صدای شکمت نمیذاره بخوابم....
جونگ مین:نمیرم...میخوام پیش زن و بچم باشم....
ماریا:زن و بچت خوابشون میاد....
جونگ مین:خب بخوابن زن و بچم....
ماریا:پاشو برو بیرون....
جونگ مین:نمیرم...
ماریا:میگم برو...
جونگ مین:تا تو نیای نمیرم....
ماریا:من میخوام بخوابم....ایشششششش....
جونگ مین:خب بخواب....عزیزم
ماریا:برو پایین غذاتو بخور از صبح چیزی نخوردی....
جونگ مین:من بدون تو از گلوم پایین نمیره....
ماریا:یه امروز بره....
جونگ مین:پاشو بریم پایین بچم گشنس....
ماریا:من مامانشم...خودمم میدونم گشنش نیست...
جونگ مین:منم باباشم ...میدونم گشنشه ...
ماریا پشتشو به جونگ مین کرد...ریز میخندید...اما نمیخواست کم بیاره...جونگ مین که دید اینجوریه خندید و سرشو خاروند...(شپش داره اینقدر میخارونه؟)جلو رفت و آروم دستشو رو شکم ماریا گذاشت و سرشو رو شونش گذاشت...
جونگ مین:فک کردی صدای قار و قور شکمتو نشنیدم؟....دیگه نباید لجبازی کنیم...
ماریا که با این حرف جونگ مین خلع سلاح شده بود ..خندید...
ماریا:یااااا...بسه دیگه بچم پرس شد...خب پاشو بریم....
جونگ مین:برو صورتتو بشور تنبل خانوم تا من اینجا رو مرتب کنم...
ماریا:کی به کی میگه تنبل....
جونگ مین خندید و زبونشو واسه ماریا در آورد...ماریا هم در جوابش صورتشو جمع کرد و یه اخم ساختگی کرد...ماریا به سمت حمام رفت و در رو بست...جونگ مین هم مشغول جمع آوری شد به ساعت نگاه کرد ...ماریا از حموم بیرون اومد در حالی که داشت صورتشو خشک میکرد...
جونگ مین:عزیزم..به نظرت عجیب نیست خونه اینقدر ساکته؟!!!!!!
ماریا:اوم...منم به همین فکر میکردم...از اون قوم تاتار بعیده این سکوت...خوابن یعنی؟!!!!
جونگ مین:نه بابا اون کیو ...اولین نفر 6 صبح بیداره....
ماریا:عجیبه صدای دخترا هم نمیاد...
جونگ مین:اوهوم بیا بریم ببینیم چه خبره....
ماریا و جونگ مین از اتاق خارج شدن واسشون کاملا عجیب بود که هیچ کس سراغشونو نگرفته...ماریا رفت سمت اتاق دخترا ...جونگ مین هم رفت سمت اتاق پسرا...چند لحظه بعد هر دوشون که شکل علامت تعجب بودن پایین اومدن...
جونگ مین:پسرا نیستن...
ماریا:دخترا هم نیستن...
جونگ مین:بیا بریم...آشپزخونه...
ماریا و جونگ مین وارد آشپزخونه شدن در کمال تعجب دیدن غذا رو میز آمادس....و یه یادداشت هم روی در پوش غذاها بود...ماریا یادداشت رو برداشت...دست خط مهی بود...
سلام بر زوج همیشه خفته هویج خور...^_^
میذاشتین 3 قرن دیگه بیدار میشدین خوابالو ها ...بخورین که گشنه نمونین...عرضم خدمتتون که ما رفتیم گردش شما ها خواب بودین...عین 8 نفر هرچی سعی کردیم بیدارتون کنیم نشد که بشه واسه همین خودمون رفتیم....شرمنده....ویلا رو منفجر نکنین تا ما بیایم....
                                                                                                            کسانی که دوستشان دارین مهی و رفقا^_^
جونگ مین:چممممم...چه پررو اونوقت به من میگن خدای اعتماد بنفس....
ماریا:عزیزم...یعنی میگی نیستی؟
جونگ مین:یااااا...پارک ماریا...
ماریا:نخوری من همشو میخورما....
جونگ مین قیافه جدی به خودش گرفت و سر میز نشست ...بعد از خوردن صبحونه جونگ مین نذاشت ماریا ظرفها رو جمع کنه و خودش ظرفها رو شست ...ماریا هم تمام مدت به طرز شستنش ایراد میگرفت...بعد از تمیز شدن آشپزخونه رفتن تو نشیمن و رو کاناپه نشستن....جونگ مین ریموت رو برداشت و تلویزیون رو روشن کرد...هی کانال عوض میکرد...ماریا کلافه شد...
ماریا:واااااااای یه کانال بمون دیگه...گرگیجه گرفتم...
جونگ مین:بده دارم دنبال یه کانال باحال میگردم که به درد خانواده بخوره؟!!!
ماریا:ای بابا...چت شده تو؟
جونگ مین:اینجوری جلو بچه حرف نزن ...بده یاد میگیره...
ماریا:تو...برو بابا بده من ...میخوام فیلم ببینم...
ماریا کنترل رو از جونگ مین گرفت و کانال رو عوض کرد ...یه فیلم ترسناک داشت نشون میداد ...جونگ مین عین برق گرفته ها شد ....
جونگ مین:ااا....بده من ....بده این خوب نیست....ماریا عوض کن کانال رو...
ماریا:ایول...سرشو با گیوتین زد...حال کردم...حقش بود...
جونگ مین:من دارم بال بال میزنم....عوض کن بچم وحشت کرد...
جونگ مین دستشو رو چشمای ماریا گذاشت....ماریا هم هی میخواست دستشو کنار بزنه اما جونگ مین نمیذاشت....
ماریا:جونگ مین بزار فیلم ببینم...بطری میارما...
جونگ مین تلویزیون رو خاموش کرد...ماریا ناجور نگاهش کرد اما جونگ مین محل نداد...رفت پیشش نشست...
جونگ مین:میگم عزیزم چطوره حالا که وقت داریم بریم آزمایش بدی ....
ماریا نگاهش کرد...خندید...
ماریا:نه...خوشم اومد...به موقع گفتی...باشه بریم
جونگ مین:پس بدو حاضر شو....نه نه ندو...
ماریا خندید و لپ جونگ مین رو کشید ...به اتاقشون رفت....5دقیقه بعد حاضر بودن جونگ مین با آژانس تماس گرفت و به درمانگاه رفتن...
دکتر:خب خانوم پارک ...جواب آزمایشتون اومد....باید بگم که منفیه....
برق 3 فاز از سر جفتشون پرید....ماریا انگار دنیا رو سرش خراب شد...با بغض نگاهی به جونگ مین کرد...چقدر از اینکه داره بابا میشه خوشحال بود...جونگ مین دست ماریا رو گرفته بود ...که از لرزش دستاش جلوگیری کنه اما ماریا حس لرزشش رو حس میکرد....از دکتر تشکر کردن و از درمانگاه خارج شدن...جونگ مین یه تاکسی گرفت...هیچ کدوم حرفی نمیزدن...ماریا بغض کرده بود سرشو رو شونه جونگ مین گذاشت ...جونگ مین دستشو گرفت...ماریا بغضش ترکید و سرشو تو شونه جونگ مین پنهون کرد....جونگ مین سعی داشت آرومش کنه...راننده از تو آیینه بهشون نگاه میکرد...جونگ مین موهای ماریا رو نوازش میکرد ...خیلی خودشو کنترل میکرد ....نمیخواست ماریا با دیدن اشک های اون حالش بدتر بشه...به ویلا رسیدن ...جونگ مین ماریا رو نزدیک خودش کرد و دستشو گرفت ...ون کنار ویلا پارک شده بود...این نشونه حضور بقیه تو ویلا بود...جونگ مین ماریا رو سمت خودش برگردوند و اشک هاش رو پاک کرد...با صدایی که به خاطر بغض میلرزید...
جونگ مین:دیگه گریه نکن باشه؟...بهم قول دادی هیچ وقت دیگه گریه نکنی....
ماریا سرشو بالا آورد ...
ماریا:متاسفم...جونگ مین...من...
جونگ مین نذاشت حرفشو بزنه و بغلش کرد....
جونگ مین:هیچی نگو من متاسفم...الانم بریم تو احتمالا نگرانن...
ویلا:
نیروانا:یعنی کجا رفتن...گوشیشونم خاموشه...
هیون:آروم بگیر دختر...
ماریان:مهی...یه چیزی به این بگو...
مهی:من خودم دارم سکته میکنم...
هیونگ:وااااااای....حالمون رو گرفتنا....
کیو یه دونه محکم زد پس سرش...
هیونگ:آخ...چرا میزنی برادر من؟
کیو:چون حرفت بیخود بود...
هیونگ:مامان ببینش...
یونگ سنگ:میزنم منم یه دونه ها...
مهدیس:ای بابا...دوباره شمارشونو بگیرین....
جونگ مین:نیاز نیست ما اینجاییم....
همه به سمتشون برگشتن با دیدن قیافه هاشون ترسیدن...نیروانا سمت ماریا دوید و بغلش کرد...بغضش ترکید ...
نیروانا:اونی کجا بودی؟...چی شده ؟
ماریا که دوباره گریه اش گرفته بود خواهرشو بغل کرد و شروع کرد گریه کردن...جونگ مین دستشو تو موهاش برد و بهم ریختشون...خودشو رو مبل پرت کرد...کتشو با عصبانیت در آورد و رو زمین انداخت... همه فهمیدن که چیزی شده ...دخترا سعی داشتن ماریا رو آروم کنن...ماریا به هق هق افتاده بود...پسرا کنار جونگ مین نشستن منتظر بودن خودش بگه چون میدونستن اگر بپرسن...چیزی نمیگه...
مهی:ماریا بگو چی شده؟!!!!
نیروانا: آهای پارک جونگ مین خواهرمو چی کار کردی؟!!!!!
ماریا:نیروانا ولش کن چیکار اون داری....
جونگ مین کتش برداشت و از ویلا بیرون رفت پسرا سریع وسایلشونو برداشتن و دنبال جونگ مین رفتن....
مهی:ماریا چی شده ؟
ماریان:اینقدر غریبیم واست؟
مهدیس:ماریا اینقدر گریه نکن....خطرناکه...
ماریا:خطرناک؟!!!!!!واسه چی واسه بچه ای که وجود نداره؟!!!!!!!
دخترا:چی؟!!!!!!!
ماریا:بچه ای در کار نیست....
نیروانا:ماریا....تو ...تو چی داری میگی؟
ماریا:رفته بودیم دکتر ...آزمایش دادم منفی بود...
مهی ماریا رو بغل کرد....
مهی:متاسفم عزیزم...
ماریان:همه متاسفیم...جونگ مین چه قدر ناراحت شده...
مهدیس:آره...خیلی خوشحال بود...
ماریا:کمکم میکنین برم اتاقم...
مهی:آره عزیزم چرا نکنیم...گرسنه نیستی؟
ماریا:نه...میخوام بخوابم...
مهی و نیروانا ماریا رو به اتاقش بردن...برگشتن و تو پذیرایی نشستن...کسی چیزی نمیگفت....جو سنگینی تو ویلا حکم فرما بود ...
بار:
جونگ مین سفارش مشروب داد....پسرا بادیدن وضعیت جونگ مین و در نظر گرفتن ظرفیت پایینش تصمیم گرفتن که اونا هم بخورن البته کیو به خاطر رانندگی نخورد...پسرا سعی کردن آرومش کنن...هیون جریان رو پرسید ازش ...جونگ مین با گریه همه چی رو گفت....
2ساعت بعد:
هیون:جونگ مین داری زیاده روی میکنی...بسه دیگه...
جونگ مین یه پک دیگه رو یه نفس خورد...لیوانش رو کوبید رو میز...به نفس نفس افتاده بود...پسرا بعد از شنیدن ماجرا بهم ریخته بودن همشون میدونستن که جونگ مین چقدر بچه دوست داره...هیونگ خیلی خودشو کنترل میکرد که گریه نکنه...
کیو:جونگ مین سعی کن آروم باشی داری خودتو نابود میکنی...
جونگ مین شیشه مشروب رو برداشت و خواست بریزه که هیون و یونگ سنگ متوقفش کردن...
یونگ سنگ:بسه دیگه....تا الان3 تا رو تموم کردی...بسه...
هیون:اگر گذاشتیم بخوری به خاطر این بود که درکت میکردیم اما دیگه بسه داغون میشی....
کیو:اصلا فکر ماریا هستی؟اونم داغونه...
جونگ مین بغضش ترکید...هیون بغلش کرد ...آروم به پشتش میزد...
هیون:گریه کن داداش کوچولو گریه کن....
هیون یه قطره اشک از چشمش افتاد...30مین بعد یونگ سنگ و کیو جونگ مین رو بلند کردن هیونگ هم به هیون کمک کرد...
تو ون صدای نفس های بلند جونگ مین به گوش میرسید که نشون دهنده این بود که خوابیده...کیو در حال رانندگی بود ...هیون سرش رو به پشتی تکیه داده بود و تو دنیای خودش غرق بود...یونگ سنگ و هیونگ نگران جونگ مین بودن....میدونستن تحمل همچین چیزی رو نداره...
به ویلا رسیدن پسرا جونگ مین رو داخل بردن...به محض وارد شدن مهی و ماریان سراغشون اومدن مهی کاناپه رو واسه جونگ مین درست کرد و جونگ مین رو اونجا خوابوندن...
ماریان:شما ها هم خوردین؟
کیو:جز من بقیه خوردن....ماریا چطوره؟
مهی:خیلی داغون شده ...خوابیده...دخترا رو هم به زور فرستادیمشون بخوابن....
یونگ سنگ:شما ها چرا نخوابیدین؟
ماریان سینی رو که توش شربت عسل بود رو رو میز گذاشت...
ماریان:نگران بودیم...
مهی:واسشون خیلی سخت ...
هیونگ:خیلی خوشحال بودن...جونگ مین....
هیونگ بغضش ترکید و زد زیر گریه...یونگ سنگ دستشو به پشتش میزد تا آروم بشه....مهی بلند شد و رفت کنار پنجره با این وضعیت نمیتونست چیزی بهشون بگه مخصوصا به مهدیس....





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 7 خرداد 1397 05:39 ق.ظ

Great posts. Thanks!
cialis taglich only now cialis 20 mg generico cialis mexico opinioni cialis generico discount cialis comprar cialis navarr cialis en mexico precio tadalafilo only best offers cialis use safe site to buy cialis online
پنجشنبه 20 اردیبهشت 1397 06:26 ق.ظ

You said it perfectly.!
cialis prezzo di mercato click here to buy cialis prix de cialis cialis 5 mg schweiz enter site very cheap cialis cialis y deporte cialis purchasing cialis prezzo di mercato generic cialis with dapoxetine buy cialis sample pack
جمعه 7 اردیبهشت 1397 09:06 ب.ظ

Tips clearly applied!.
get cheap cialis canada discount drugs cialis cialis 5mg tarif cialis france cialis qualitat opinioni cialis generico cialis 20mg preis cf cialis australia org american pharmacy cialis cialis vs viagra
سه شنبه 4 اردیبهشت 1397 09:45 ق.ظ

Appreciate it. Plenty of data!

how to get prescription viagra how to buy viagra without seeing a doctor online pharmacy order canadian pharmacy viagra buy cheap viagra uk buy viagra online next day delivery buy discount viagra online where do i buy viagra viagra price uk price on viagra
جمعه 3 فروردین 1397 11:48 ب.ظ

You actually explained this effectively.
sialis online prescriptions cialis cost of cialis cvs generic for cialis cialis vs viagra effetti del cialis calis only now cialis 20 mg cialis prezzo al pubblico cialis ahumada
دوشنبه 28 اسفند 1396 05:25 ق.ظ

You actually suggested that very well.
best generic drugs cialis cialis tablets australia tadalafil 20 mg cialis daily buying cialis on internet comprar cialis 10 espa241a buying cialis on internet cialis kaufen bankberweisung preis cialis 20mg schweiz walgreens price for cialis
جمعه 24 شهریور 1396 07:26 ب.ظ
If you wish for to increase your know-how simply keep visiting
this website and be updated with the most up-to-date news posted here.
یکشنبه 8 مرداد 1396 10:00 ب.ظ
This is really fascinating, You are an overly skilled blogger.
I have joined your feed and look ahead to in quest of more of your magnificent post.
Additionally, I've shared your website in my social networks
پنجشنبه 5 مرداد 1396 07:58 ب.ظ
Very good information. Lucky me I discovered your blog by accident (stumbleupon).
I have saved it for later!
پنجشنبه 29 تیر 1396 11:11 ب.ظ
Its like you read my mind! You seem to know a lot about this, like you wrote the book in it or something.
I think that you can do with a few pics to drive the message home a bit, but
other than that, this is magnificent blog. A fantastic read.
I'll certainly be back.
یکشنبه 4 تیر 1396 06:46 ب.ظ
We're a gaggle of volunteers and starting a brand new scheme
in our community. Your web site provided us with valuable information to work on. You have
done an impressive process and our whole group will probably be grateful
to you.
شنبه 30 اردیبهشت 1396 10:35 ب.ظ
That is a really good tip especially to those fresh to the blogosphere.
Simple but very accurate info… Thank you for sharing this one.
A must read post!
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 12:34 ق.ظ
Hey! Do you know if they make any plugins to help with SEO?
I'm trying to get my blog to rank for some targeted keywords but
I'm not seeing very good gains. If you know of any please share.
Cheers!
جمعه 8 اردیبهشت 1396 04:33 ق.ظ
Hello, I wish for to subscribe for this website to obtain latest
updates, so where can i do it please help out.
سه شنبه 22 فروردین 1396 04:42 ب.ظ
In fact no matter if someone doesn't be aware of then its
up to other visitors that they will assist, so
here it takes place.
چهارشنبه 29 آذر 1391 04:42 ب.ظ
ایوای چرا همچی خراب شد اخه؟؟؟؟
mahi هی روزگار....میبینی؟...اهه اهه
سه شنبه 28 شهریور 1391 05:19 ب.ظ
سلام
جونگ مین وماریا
mahi سلاااااااااااااااام....اهههه اهههههههT_T
یکشنبه 26 شهریور 1391 09:30 ب.ظ
با سلام وب عالییییییییییییی داری اگه میشه من رو لینک کنید من هم شما رو لینک میکنم این هم ادر سایت من www.glamourkorea.blogfa.com
mahi سلام عزیزم با نازنین باید در این باره صحبت کنی...^_^
شنبه 25 شهریور 1391 04:50 ب.ظ
عالی بود گلم.
mahi میسییییییی عزیزم....^_^
شنبه 25 شهریور 1391 03:20 ب.ظ
دختر گلم سلام
خسته نباشی داستانت بسیار بسیار زیاد قشنگه
فقط چیزی میخوام بهت بگم که امیدوارم ناراحت نشی
شما نباید تو این قسمت رومیکردی که بچه ای در کار نیست باید میذاشتی بچه دار بشن و یه مدت خوشحال که بچه دارن بعد اتفاقی میفتاد بچشونو از دست میدادن
شما اول حالتهای زن باردارو واسه ماریا نوشتی بعد حالا یهو هیچ بچه ای در کار نیست کمی شک دهنده بود حداقل واسه من که این طور بود
امیدوارم ناراحت نشده باشی
دخترم بقیشو به موقع بذار
منتظر بقیش هستم
mahi سلام مامان راضیه...ممنونم...نه اختیار دارین ....خب یه سری چیزا هست که نمیشه گفتشون...اما معلوم میشه...نه من هیچ وقت ناراحت نمیشم^_^خوشحالم که شما هم از خواننده هام هستین...باعث افتخارمه....چشششششششممممممممم....
شنبه 25 شهریور 1391 02:29 ب.ظ
بابا مهی دستت درد نکنه واقعا که خیلی بی احساسی ازت توقع نداشتم
خوب دختر خوب یه بلائ دیگه ای سرشون میاوردی آخه هویچ کوشولو؟همه دلشونو بهش خوش کرده بودن
الهی بمیرم واسه داداش جونگ مین و ماریا
طفلی ماریان حتما اونم حالش بدجور گرفته شده خوب حقم داره لابددلشو خوش کرده بود خاله میشه
مهیییییییییییییییییییییییییییییییی
خیلی خبیثی نتونستی خوشحالی داداشمو ببینی
ولی نه خوشم میاد همه جوره در حال حال گیری دمت جیز
این قسمت.......................نمیگم بمون تو خماری تا یاد بگیری این جوری حال گیری نکنی
راستی آیدیتو واسم اس کن تاازنظر خودمو مامانی بقیه داستان واست بگم
آیدی خودمم که داری؟
mahi راضیه جونممممممممممممممم....زود قضاوت نکن...آرهههههههههههههه....عزیزززمممممم هویج کوولووووووووووو...T_T...نه همچین نگو...ههههههه...ااااا....خمااااریی نذار دیگه خماری این پارت رو جبران کردی؟
شنبه 25 شهریور 1391 02:28 ب.ظ
گریه ش چیه آخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟نکنه دیگه نمیتونن بچه دارشن؟؟هان؟
mahi اووممممممم باید صبر کنین
شنبه 25 شهریور 1391 02:06 ب.ظ
آخی خیالم راحت شد
هه هه خودم اولم
برم بخونم
زودی برمیگردم
mahi که که که.....میثل همیشهههههههههههههه....باچه گلم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

سلام به اینجا خوش نیومدید ( خونه ی خود آدم که خوش آمد گویی نداره ^_^ ) امروز یک روز جدیده ، هم توی زندگی من هم شما ... سعی کنیم اینجا یک روز خوب رو با هم بسازیم طوری که بعدا ارزش این رو داشته باشه که جزو خاطراتمون محسوب بشه ^_- پس یوروبون آجا آجا فایتینگگگگگگگگگگ
مدیر وبلاگ : nazanin-admin
نظرسنجی
دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
کدهای جاوا اسکریپت