تبلیغات
*★*::korea love ::*★* - marry me.19
*★*::korea love ::*★*
پنجشنبه 23 شهریور 1391 :: نویسنده : kim_mahdis

حرف تنهایی را، حرف دلتنگی را

 

به که تسلیم کنم؟

 

چه کسی می داند به چه می اندیشم؟

 

چه کسی می فهمد من پر از تشویشم؟

 

چه کسی با من دل خسته دمی از من گفت؟

 

چه کسی با من مطرود نشست؟

 

چه کسی حرف مرا، درد مرا

 

لحظه ای باور کرد؟

 

 http://upload.tehran98.com/images/bwp1usrjutcb4c4rmle.jpg

بعد از دقایقی به سمت دفتر استاد وانگ رفت راهرو مثل همیشه خلوت و آروم بود هیچ کی جز اساتید حق بدون اجازه اونجا رفتن رو نداشتن به دفتر رسید در زد اما کسی جوابشو نداد دوباره محکم تردر زد یکدفعه در باز شد تعجب کرد داخل شد تو اتاق هیچ کس نبود در بسته و قفل شد به پشت سر برگشت و...
چویی سونگ هیون رو دید.

******************************************************
از تعجب شاخ درآورد این چند وقت وجود نفرت انگیز اون تو زندگیش رو به کلی از یاد برده بود یکدفعه احساس ترس کرد قلبش دیوانه وار خودش رو به سینه اش میکوفت.
سونگ هیون: سلام عشق خودم,چطوری؟ دلم برات تنگ شده بود؛ چه زود اومدی.
هنا: منظورت چیه؟داری چیکار میکنی؟ زده به سرت؟ درو باز کن بزار برم بیرون قبل از اینکه جیغ بکشم و همه بریزن اینجا
سونگ هیون بانگاه ترسناک و خنده های شیطانی قدم به قدم بهش نزدیک تر میشد.هنا هم عقب و عقب تر میرفت از ترس داشت سکته میکرد میدونست هیچکس به اون طبقه نمیاد که بخواد به دادش برسه.عرق سردی روی پیشونیش نشسته بود نفسش به سختی بالا میومد.انقدر عقب رفت که محکم به دیوار خورد. نمیدونست چکار کنه مغزش قفل کرده بود
هنا: تا حالا کسی بهت گفته چقدر نفرت انگیزی؟؟
سونگ هیون: تقصیر توئه با رفتارت کاری میکنی که جوری بشم که نباید بشم
هنا: هی دیوونه میخوای چیکار کنی؟ چی تو اون مغز فاسدته؟ برو اونطرف! اگه بزاری برم کاری باهات ندارم اما اگه بخوای قلطی بکنی هرچی دیدی از چشم خودت دیدی لعنتی..!
صدای خنده ی وحشتناک سونگ هیون سکوت فضا رو شکست
سونگ هیون: میدونی جذبه چیت شدم؟غرور و عصبانیتت وقتی اخم میکنی و صورتت مثل گوجه فرنگی قرمز میشه خیلی جذابتر میشی آدم دوست داره محکم بغلت کنه.
به هنا نزدیک شد فاصله اشون کمتر از یه قدم بود شونه های ظریف هنا رو تو دستای مردونه اش گرفت و توی چشمای خاکستری هنا چشم دوخت شیطونی و هوس از حرکاتش میبارید خشم و نفرت به وضوح توی چشمای هنا موج میزد یه لحظه فکری مثل برق به ذهن هنا رسید اخماشو باز کرد دست سونگ هیون رو گرفت و لبخند زد از اون لبخندهایی که میدونست دل هزاران مرد رو می لرزونه. سونگ هیون که فکر میکرد تونسته هنا رو رام کنه و اون حالا تسلیم شده خوشحال بود و میخندید دستای هنا رو با ذوق فشار داد و اغوشش رو باز کرد میخواست بغلش کنه که تو یه حرکت هنا دستاش رو پیچوند و گرفت پشت کمرش و همینجور فشار داد انقدر محکم اینکار رو میکرد که سونگ هیون از درد داشت ناله میکرد حس کرد انگشتاش تو دستایه پرقدرت هنا درحال خرد شدنه با صدای بلندی که بیشتر به فریاد شبیه بود گفت:
دختره ی احمق ولم کن, لعنتی فکر کردی کی هستی؟ ولم کن
هنا پوزخندی عصبی زد و گفت:
همون کسی که تو نیستی حیوون! پرو من بهت اخطار داده بودم بهم نزدیک نشی مگه نه گفتی عصبانیتم رو دوست داری؟ پس بکش. حالم ازت بهم میخوره از اینکه انقدر سمجی تو حرف حالیت نمیشه؟از اینکه به خودت میبالی و فخر میفروشی و فکرمیکنی روی هر چیزی دست بزاری به دست میاری متنفرم بهت اخطار داده بودم دیگه از این غلطا نکنی و دست از کارای کثیفت برداری ازت بدم میاد چون هروقت راه میری دوتا دختر دستات رو گرفتن فکر کردی اونا عاشق چشم و ابروتن؟ نه جانم تو واسه اونا مثل قطار شهر بازی میمونی که باهات خوش میگذرونن و لذت میبرن اما باهات به جایی نمیرسن .فکر میکنی عشق مثل کانال تلوزیونه که هی عوضش میکنی؟ اما من میخندم بهت چون هیچ کدوم فایده ای نداره. بهت اخطار اخر رو میدم که دیگه از این غلطا نکنی
هنا دستاش رو ول کرد تا سونگ هیون به طرفش برگشت سیلی محکمی به صورتش زد و سریع به حالت دو از اتاق خارج شد. بی توجه به نگاه های متعجب اطرافیان میدوید تا از اونجا دور بشه به هرکس جلو راهش بود محکم تنه میزد هر لحظه امکان داشت با سر به زمین بخوره دانشجو ها همه با تعجب بهش خیره شده بودن و هر کدوم زیر لب حرفی میزد به آخرین پاگرد رسید داشت از پله ها پایین میومد که روی پله ی آخر پاش پیچ خورد و پاشنه ی بلند کفشش شکست و به زمین افتاد دستشو به نرده گرفت ناخودآگاه جیغ بلندی کشید که باعث جلب توجه همه شد و همه سرا به طرفش برگشت پاش درد میکرد دانشجوها به طور دایره وار دورش جمع شده بودن و فقط نگاهش میکردن هیچ کس جرات نزدیک شدن به هنا رو نداشت  احساس خجالت میکرد دوست داشت زمین باز بشه و اون رو تو خودش ببلعه حس میکرد آبروش رفته .با دستش آروم پای راستش رو ماساژ داد نمیتونست بلند بشه چون کفشی واسه پوشیدن نداشت و حتی نمیتونست فکر پابرهنه راه رفتن رو بکنه جونگ مین از کلاس خارج شد و با دیدن جمعیت به جلو رفت و نگاهش به هنا افتاد که با پاشنه ی شکسته کفشش کلنجار میرفت قدمی به جلو برداشت که به طرفش بره و کمکش کنه اما با دیدن اون که به هنا نزدیک شد پشیمون شد و از همون فاصله به تماشا ایستاد .
درگیر افکارش بود که با صدای خوش آهنگش به خودش اومد:
حالت خوبه؟؟!
هنا آروم سرش رو بالا گرفت و به چشمای نگرانش چشم دوخت اون اینجا چیکار میکرد؟ جلو رفت و به هنا نزدیک شد و دوباره تکرار کرد:
حالت خوبه؟ چیزیت که نشده؟
دستشو آروم روی پای هنا کشید که با این حرکت صدای اعتراض طرفدارا بلند شد همه ی دخترایی که دورشون جمع شده بودن جیغ کشید و پسرا هم با تعجب هووییی بلند سر دادن.
هنا در حالی که سرش پایین بود متعجب گفت:
کیم...
اجازه نداد هنا ادامه بده و گفت:
خیالم راحت شد چیزیت نیست
دست تو ساک ورزشی رو دوشش کرد و یک جفت کفش اسپرت بیرون آورد و جلوی پای هنا گذاشت و گفت:
بپوششون
و کفشای هنا رو توی ساک خودش گذاشت دست هنا رو گرفت و باهم از میون جمعیت بهت زده بیرون اومدن . جونگ مین با حرص نگاهی بهشون کرد پوزخندی عصبی زد وزیر لب گفت:
کارت حرف نداشت کیم هیونگ جون...!






نوع مطلب : marry me، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 28 شهریور 1396 12:06 ق.ظ
If you desire to obtain a good deal from this post then you have
to apply these techniques to your won website.
پنجشنبه 5 مرداد 1396 08:03 ب.ظ
I'm amazed, I have to admit. Seldom do I come across a blog that's both educative and entertaining,
and let me tell you, you have hit the nail on the head.
The problem is something not enough folks are speaking intelligently about.
I'm very happy that I came across this during my hunt for something relating to this.
شنبه 31 تیر 1396 03:20 ب.ظ
It's perfect time to make some plans for the future and it's time
to be happy. I've read this post and if I could I want to suggest you
some interesting things or suggestions. Maybe you could write next articles referring to this article.
I wish to read even more things about it!
سه شنبه 13 تیر 1396 03:17 ب.ظ
Loving the information on this internet site, you have done great
job on the blog posts.
یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 08:30 ق.ظ
Wonderful article! This is the kind of information that are supposed to be shared around the
net. Disgrace on Google for not positioning this post higher!
Come on over and consult with my web site . Thank you =)
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396 05:02 ب.ظ
Every weekend i used to pay a quick visit this
web page, as i want enjoyment, as this this web page conations truly pleasant funny stuff too.
شنبه 2 اردیبهشت 1396 06:02 ق.ظ
Have you ever considered about adding a little bit more than just your
articles? I mean, what you say is fundamental and all.

Nevertheless imagine if you added some great images or videos to give
your posts more, "pop"! Your content is excellent but with images and video clips, this site could undeniably be one of the
most beneficial in its field. Superb blog!
یکشنبه 26 شهریور 1391 03:21 ب.ظ
یاااااااااااااااااااااا نگار خانوم
آخر شعور و شخصیت تو که این همه حالیته چراخودت داستان نمیذاری تا بقیه بفهمن کی خلاقیت داره و کی نداره
خانوم شخصیت جنابالی بذار هرموقع داستان تومو شد اون موقع بگو کپی برداری از فیلم مری با من ازدواج کن
من خودم قسمت 13بود که مهدیس جون گفتم داستانت شبیه فیلم مری با من ازدواج کن ولی تو قسمتای بعد دیدم که کلا فرق میکنه
جنابالیم تا آخر داستانو بخون بد قضاوت کن
این کارت درست نیست که وسط داستان میای توهین میکنی
دیگه نبینم همچین کاری کنی چه برا مهدیس چه برا نویسنده های دیگه
?do you understan
kim_mahdis مهم نیست دیگه ادامه اش نمیدم دیگه وب هم نمام داستانام هم نمیذارم پنلم میحذفم
جمعه 24 شهریور 1391 05:06 ب.ظ
سلام خوبی؟
وبت خیلی خوشگله
با تبادل لینک موافقی گلم؟
خوب اگه موافقی بیا بهم خبر بده بوسسسسسسسسسسسسسسسس
kim_mahdis سلام نداجون.این وب من نیست وب نازیه عزیزم
جمعه 24 شهریور 1391 01:14 ب.ظ
وقتی از فکرغزلهایت دلم آتش گرفت
باورم کردی ولیکن باورت آتش گرفت
درد من را باقفس گفتی
صدایت دود شد
مرغ عشقت سوخت
بال کفترت آتش گرفت
خیس باران آمدی
سرما سیاهت کرده بود
آنقدر بوسیدمت تاپیکرت آتش گرفت
گفته بودم من لبالب آتشم پروانه جان
پس چرا پروا نکردی تاپرت آتش گرفت
فقط برا تو مهدیس عزیزم
kim_mahdis قربووووووووووووووووووووووووووووووووووووونت راضیه جونم مرسی عزیزم
جمعه 24 شهریور 1391 12:26 ب.ظ
دروووووووود بر مهدیس جون خودم
دیدی چی شد مهدیس این دفعه اول نشدم
یاااااااااااااااااااااا ماریان به چه حقی اول شدی من باید اول میشدم
حالا این دفعه رو بیخیال میشم ولی دفعه بد خودم اولم
میگم مهدیس چرا نمیزنی این پسرچویی سونگ هیون روناکار کنی ماهم این وسط یه کم دلمون خنک بشه
اما خودمونیما این هانا هم حال سونگ هیون و گرفت کیف کردم دستش طلا
ولی ای بشکنه دست سونگ هیون پسره ...
ای قربون بیبی بشم من که انقدرجیجره(هی به عنوان داداش گفتما)
مهدیس این قسمت خیلی باحال شده بود هیجانشم بیشتر بود مخصوصا اون تیکه سونگ هیون و هانا
دست گلت درد نکنهخسته هم نباشی
حالا برا رفع خستگی بیا بپربغلمبدو بدو تا پسر همسایه نیومده بغلم هه هه
هه هه دوست دارم بسی زیاد یه بوس بده میخوام برم
بوسسسسسسسسسسسسسس
kim_mahdis سلااااااااااااااااااااااااااااااااام راضیه جونم.
اشکال نداره قربونت گریه نکن پارت بعدی رو که خواستم بذارم بهت اس میدم که بیای نظر بدی اول بشی خوبه؟؟اگه ببینی ماریان چه ذوقی کرد اول شد که که که.
عزیزم حالا حالا ها با این کار دارم قراره یه گندایی به داستان بزنه و بره رو اعصاب شماها که که که ولی آخرش بدفرم ناکار میشه آقا من دوستش دارم ناکارش نمیکنم که که الان دوست داری بکشیم نه؟؟؟؟؟
فدای تو هنا که خودمم قربونت قابل نداشت
پ ن پ تو جرات داری بیا و به عنوان غیر داداش بگو تا من بیام و.... که که که فداش
ممنون گلم نظر لطفته فدات شم اون هناست نه هانا .سلامت باشی. بابا پسر همسایه جا نمیده که ما بیایم که که که
منم دوستت داااااااااااااااااااااااااااارم
بووووووووووووووووووووووووووووووس
جمعه 24 شهریور 1391 11:25 ق.ظ
عالییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی بود عزیزم.
kim_mahdis قابل نداشت فرشته جون
جمعه 24 شهریور 1391 10:56 ق.ظ
وای اشت نوشتم به جا زندگانی جونم نوشتم نگار!مهی نزنیا دوبار نظر داد جان آقا هیونگ!
kim_mahdis که که که که اشکال ندارخه بابا فقط بخاطر هیونگ ها
جمعه 24 شهریور 1391 10:52 ق.ظ
ای وای چقد از سونگ هیون بدم میاد ...میگم هیونگ بود به هنا کفش داد یا جونگمین!؟
kim_mahdis که که که میدرکمت گلم.خنگول هیونگ کفششو به هنا داد
جمعه 24 شهریور 1391 10:38 ق.ظ
*.¸.*´
¸.•´¸.•*¨) ¸.•*¨)
(¸.•´ (¸.•´ .•´ ¸¸.•¨¯`•
_____****__________****
___***____***____***__ ***
__***________****_______***
_***__________**_________***
_***____من آپم____________***
_***______اونــــــی بدو بیا عجقـم_***
__***_______منتظــــــــــــــرم____***
___***_________________***
____***______________ ***
______***___________***
________***_______***
__________***___***
____________*****
_____________***
______________*(¸.•*¨(¸.•*¨(¸.•*¨(¸.•*¨ ¸.•*´¨)¸.•*´¨)¸.•*
kim_mahdis اوکی زهرا جون
جمعه 24 شهریور 1391 04:20 ق.ظ
اوووووووووووووووووووووووووووووووووووول
هورررررررررررررررررررررررررررراااااااااااااااااااااااا برای اولین بار اول شدم
ایول با کار هانا خیلی حال کردم.
واااااااااااااااای نکنه این داداشه بیبی من یه وقت عاشقه هانا شه؟ داداشم هنوز بچس یه وقت دلشو نشکونیا خب مهی جون؟
kim_mahdis مبااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارکت گلکم.تبرییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییک
چوووووووووووووووووووکاهه که که که که
خواهش میشود قابل نداشت.خوب معلوم نیست امکان داره عاشق بشه. من؟؟؟ مگه دلم میاد دل عشقمو بشکنم؟باش عزیزم حالا یه فکری میکنم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

سلام به اینجا خوش نیومدید ( خونه ی خود آدم که خوش آمد گویی نداره ^_^ ) امروز یک روز جدیده ، هم توی زندگی من هم شما ... سعی کنیم اینجا یک روز خوب رو با هم بسازیم طوری که بعدا ارزش این رو داشته باشه که جزو خاطراتمون محسوب بشه ^_- پس یوروبون آجا آجا فایتینگگگگگگگگگگ
مدیر وبلاگ : nazanin-admin
نظرسنجی
دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
کدهای جاوا اسکریپت