تبلیغات
*★*::korea love ::*★* - Silent Emotion - Episode 5
*★*::korea love ::*★*
سه شنبه 21 شهریور 1391 :: نویسنده : Kim Ee Ya ^_^
درووووووووووووووووووود بر همگی

امروز روز تولد میلادیمه^^

بخش منتخب این قسمت:
"

پیشخدمت-اوووهوووووووو!داری چی کار می کنی؟!چه جوری جرات می کنی گدای بی آبروووووو...؟!

با گفتن کلمه ی آخر دیگه واقعا هیونگ رو عصبی کرد...یکی از دست هاش رو از یقه ی مرد ول کرد...مشتش کرد و محکم روی گونه ی مرد فرود آورد...

"




واسه خوندن داااستان لطفا برین ادامه ی مطلب ...


هیونا-اون پسره زیاد قابل اعتماد نیست...همه ی این رستوران پشت سرش حرف می زنن...چرا رفتی باهاش توی حیاط پشتی؟!...حتی...حتی در رو هم بستین!

جی اییون با چشم هایی گرد شده از تعجب به دوستش زل زد:چرا نباید می رفتم؟!

هیونا-چون اون...خب...همه پشت سرش حرف می زنن دیگه!...حتما آدم بدی ئه!

جی اییون این دفعه با صورتی عصبی به هیونا نگاه کرد و گفت:هیچ هم آدم بی نیست...اصلا هم دوست ندارم پشت سرش پیش من این چیزها رو بگی!...کار خوبی کردم باهاش رفتم اون جا...در ضمن...اون من رو نبرد!من بردمش!...چون یه کار خصوصی داشتم باهاش...هیونا...همون جور که دوست ندارم کسی راجع به تو بد حرف بزنه دوست هم ندارم کسی راجع به هیونگ جون این جوری حرف بزنه!...پس لطفا دیگه به من این جور چیزها رو نگو!

هیونا-متاسفم...من...فقط...می خواستم...خب...ببخشید...

و رفت یه طرف دیگه...

عصر شده بود و شیفت ها عوض می شد...جی اییون رفته بود و هیونگ هم داشت برای رفتن آماده می شد...صدای یکی از پیشخدمت ها که داشت با دوستش حرف می زد،توجهش رو جلب کرد...

پیشخدمت-همین پسره...کیم هیونگ جون...گرفته بود خانوم لی رو برده بود توی حیاط پشتی...در رو هم بسته بودن...حالا خدا می دونه اون جا چه اتفاقاتی افتاد!

و خنده ی موزیانه ای کرد...دوستش هم باهاش خندید...

هیونگ دیگه نتونست خودش رو کنترل کنه.رفت سمت مرد و دو طرف یقه ش رو توی دست هاش گرفت...

هیونگ-هُیییییییی!حرف دهنت رو بفهم!...داری چه اراجیفی میگی احمق؟!...

پیشخدمت-اوووهوووووووو!داری چی کار می کنی؟!چه جوری جرات می کنی گدای بی آبروووووو...؟!

با گفتن کلمه ی آخر دیگه واقعا هیونگ رو عصبی کرد...یکی از دست هاش رو از یقه ی مرد ول کرد...مشتش کرد و محکم روی گونه ی مرد فرود آورد...

با مشتی که بهش زد،خود بخود یقه ش از دستش رها شد و مرد روی زمین افتاد...

پیشخدمت-تو الآن چه غلطی کردی؟

هیونگ-ببین!...حرف دهنت رو بفهم!...چیزهایی که باید نثار خودت بشه رو به همه نزن!

و از کنارش رد شد و از اتاق رختکن رستوران خارج شد...از رستوران هم بیرون رفت...مثل هر روز اتوبوس گرفت و به سمت خونه حرکت کرد...دلش می خواست زودتر مادرش رو به بیمارستان ببره...

بعد از حدود نیم ساعت به خونه رسید...در رو باز کرد...کی بوم داشت نودل آماده می کرد...

کی بوم-سلام...

هیونگ با لبخند-سلام...مامان توی اتاقه؟!...

کی بوم-اووووهوووووم...چی شده این قدر سرحالی؟!

هیونگ-وام گرفتم...بریم دکتر!...بعد هم هر چی هزینه ی درمان بیماری مادر بشه میدم...

کی بوم با ذوق-واقعاااا؟!...پول بیمارستان رو جور کردی؟!...

هیونگ-بهت گفته بودم امروز میریم بیمارستان...!برو حاضر شو...

کی بوم-غذا چی؟!

هیونگ-هر وقت برگشتیم می خوریم...

همون طور که به سمت اتاق مادرش می رفت با ذوق صداش کرد:مااادر...

+++++++++++++++++++++++++

آقای مین-پس...خانوم پارک...کلاسها رو همین جا برگزار می کنیم...خوبه؟!

سرش رو به علامت تایید تکون داد...به منظره ی روبروش خیره شد...جالب بود...آپارتمان های قدیمی...کوچه ای با ظاهر کهنه و قدیمی...درخت های بلند و قدیمی...همه چی این جا یه جورایی بوی گذشته رو می داد...رنگ گذشته رو داشت...

آقای مین-چون این خونه،ویلایی بوده،ارتفاع نسبتا کوتاه و مناسبی داره که مناظر رو خیلی خوب میشه دید...

جونگ مین با سر تایید کرد و به خواهرش که هنوز محو تماشای اطراف بود نگاه کرد...

اییون جانگ به ساختمون روبروی پشت بوم نگاه کرد...یکی از همون آپارتمان های قدیمی بود و چند تا پنجره هم به سمت پشت بوم این خونه داشت...از واحد های مختلفش...

جونگ مین-اییون جانگ...

اییون جانگ برگشت سمت برادرش...

جونگ مین-تموم شد!؟...خوب دیدی؟!...بریم؟!...

اییون جانگ با سر تایید کرد و رفت کنار جونگ مین ایستاد...داشتند می رفتند که جونگ مین یهو پرسید:راستی!از کِی کار رو شروع کنه؟!

آقای مین-از فردا...چطوره؟!...

جونگ مین به اییون جانگ با لبخند تایید می کرد نگاه کرد و رو به آقای مین گفت:خوبه...پس، فردا بعد از ظهر اییون جانگ میاد...

بعد خداحافظی از آقای مین به سمت ماشین گرون قیمتشون حرکت کردند...راننده پیاده شد و در رو واسشون باز کد...هر دو عقب نشستند...در و بست و خودش هم وارد ماشین شد...به سمت خونه حرکت کردند...

احساس آرامش می کرد...وقتی می دید برادرش این جوری همه جا کنارش ئه و بهش کمک می کنه...واقعا از ته دلش دوستش داشت...با لبخند به صورت آروم جونگ مین نگاه کرد...جونگ مین هم بهش نگاه کرد...

سرش رو برگردوند به جلو و آروم روی شونه ی جونگ مین گذاشت...

این احساس رو دوست داشت...وقتی خواهر کوچولوش این قدر باهاش احساس راحتی و صمیمیت می کرد...واقعا تموم لحظه های بودن در کنار خواهرش رو دوست داشت...وقتی اییون جانگ بهش تکیه می کرد،اون احساس بزرگی می کرد...احساس می کرد یه آدم قابل اعتماد و محکم ئه که دیگران می تونن بهش تکیه کنن...آروم سرش رو به سر اییون جانگ تکیه داد...




نوع مطلب : Silent Emotion، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 8 مرداد 1396 09:18 ب.ظ
It's hard to find educated people for this subject, however, you sound like you
know what you're talking about! Thanks
جمعه 6 مرداد 1396 11:10 ب.ظ
I was wondering if you ever thought of changing the structure of your blog?
Its very well written; I love what youve got to say. But maybe you could a
little more in the way of content so people could connect with it better.

Youve got an awful lot of text for only having 1 or two images.
Maybe you could space it out better?
جمعه 30 تیر 1396 02:59 ب.ظ
I could not refrain from commenting. Very well written!
پنجشنبه 18 خرداد 1396 08:44 ب.ظ
Greetings I am so grateful I found your webpage, I really found you by
mistake, while I was researching on Yahoo for something else, Nonetheless I am here now and would just like
to say thank you for a marvelous post and a all round exciting blog (I also love the theme/design), I don't have time
to read through it all at the minute but I have book-marked it and also added in your
RSS feeds, so when I have time I will be back to read a great deal more, Please do
keep up the great job.
یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 03:34 ق.ظ
Today, I went to the beach with my kids. I found a sea shell and gave it to my 4
year old daughter and said "You can hear the ocean if you put this to your ear." She put the shell to
her ear and screamed. There was a hermit crab inside and it pinched
her ear. She never wants to go back! LoL I know this is completely off
topic but I had to tell someone!
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 01:27 ب.ظ
Oh my goodness! Awesome article dude! Thank you so much, However I am
going through problems with your RSS. I don't know why I cannot subscribe to it.
Is there anybody getting identical RSS problems? Anybody
who knows the solution will you kindly respond? Thanx!!
سه شنبه 22 فروردین 1396 11:51 ب.ظ
Howdy outstanding blog! Does running a blog like this require a great deal
of work? I've virtually no knowledge of coding but I had been hoping
to start my own blog in the near future. Anyway, if you have any recommendations
or techniques for new blog owners please share.

I know this is off subject however I just needed to ask.
Kudos!
سه شنبه 28 شهریور 1391 12:20 ب.ظ
نفهمیدی؟در مورد داستان نبودا...اصلا وللش
Kim Ee Ya ^_^ ...
دوشنبه 27 شهریور 1391 02:22 ب.ظ
he he he..............
Kim Ee Ya ^_^ چی میگی ملیکا؟!...جدی نفهمیدم!
دوشنبه 27 شهریور 1391 02:19 ب.ظ
cheeeeeeeera????

hamin bazi shegeft angizaro
parnia (TOP)ham 2 shab pish tu un webe gozashte bud...........
cherrrrrrrrrrrrrrrra???

alan masalan in bazie mod shode???
Kim Ee Ya ^_^ چی؟!...بعضی شگفت انگکیزها؟!...یا...بازی شگفت انگیز ها؟!...
کجای داستان منظورته؟!...
من این داستان رو ماه پیش تموم کدم،داستان پرنیا رو اصلا نخوندم والا!
شنبه 25 شهریور 1391 10:58 ب.ظ
سلام این یه بازیه.شگفت زدت میكنه..ولی به ترتیب انجام بده و تقلب نكن
.
1- اول از هر چیز اعداد 1 تا 11 را به صورت ستونی یا ردیفی (زیر هم) بر روی كاغذ بنویسید..
.
.
.
2- سپس در جلوی ردیف (ستون) 1 و 2 هر عددی را كه مایلید بنویسید..
.
.
.3- حال در جلوی ردیف 3 و ردیف 7 نام شخصی را از جنس مخالف بنویسید..
.
.
.
= قرار نشد به پایین نگاه كنید! تقلب ممنوع !!=.
.
.
.4- نام اشخاصی را كه می شناسید (چه دوست یا اعضای خانواده یا فامیل) در جلوی ردیفهای 4، 5 و 6 بنویسید..
.
.
.5- در ردیفهای 8، 9، 10 و 11نام چهار ترانه (آهنگ) را بنویسید (در جلوی هر ردیف نام یك ترانه).
.
.
.6- اكنون نهایتا میتوانید یك آرزو كنید!!.
.
.
.و حالا كلید رمز گشایی این بازی:.
.
.
.1- عددی را كه در ردیف 2 نوشته اید مشخص كننده تعداد اشخاصی است كه شما باید در باره این بازی به آنها بگویید!2- شخصی كه نامش در ردیف 3 قید شده كسی است كه شما عاشقش هستید!!!3- شخصی كه نامش در ردیف 7 قید شده كسی است كه شما دوستش دارید ولی با هم نمی سازید (یا به تعبیر دیگر عاقبت خوشی نخواهد داشت!)!!!4-شخص شماره 4 کسی است كه شما بیش از همه به او اهمیت میدهید!5-شخص شماره 5 کسی است كه شما را بسیار خوب می شناسد.6-شخصی كه نامش در ردیف 6 قید شده، ستاره بخت (ستاره خوش شانسی) شماست!7-آهنگ قید شده در ردیف 8 با شخص شماره 3 تطبیق می كند (مرتبط است)!!!8- آهنگ شماره 9 آهنگی برای شخص شماره 7 است!9-گ آهنگ شماره 10 آهنگی است كه بیش از همه افكار شما را بازگو می كند!10- و بالاخره شماره 11 آهنگی است كه می گوید شما در باره زندگی چه احساسی دارید!!!!واقعا شگفت آور است! نه؟! ولی بنظر می آید كه درست باشه!=== خوب چطور بود؟ كف كردید.. نــــه؟ ===این پیام را برای 10 نفر در خلال همان ساعتی كه آنرا میخوانید ارسال كنید.اگر این كار را انجام دهید، آرزویتان برآورده خواهد شد
سه شنبه 21 شهریور 1391 09:31 ب.ظ
سلام برکیمیای عزیزم
تولد میلادیتم مبارک
میگم کیمیا میشه بگی تواین داستان کسی قراره که بمیره؟
آخه میدونی داستانت خیلی خوب پیش میره باورش برام سخته کسی تو این داستان بمیره
این قسمت خیلی قشنگ بود دستت درد نکنه
راستی جی اییون عاشق هیونگ شده یا فقط به عنوان یه دوست معمولی که باهاشه؟
خیلی سوال دارم ولی باشه تا قسمتای بعدی ببینم چی میشه
منتظر قسمت بعدی هستم
بوسسسسسسسسسسسسسس
Kim Ee Ya ^_^ سهلااااااااام اووووووووووووووونی جونم^^
مرسی عزیزم...
نچ...نمیشه بگم...لو میره اون وقت داستان^^
مرسی اوووووووووووووووووووووووووووووونی
نمی دونم...خودت بعدا می فهمی^^
بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس
باز هم مرسی اوووووووووووووووونی نازم^^
سه شنبه 21 شهریور 1391 02:46 ب.ظ
عالیییییییییییییییییییییییییییییییییییی هوراااااااااااااااااااااااااااا دوباره اول شدم
Kim Ee Ya ^_^ مرسی اووووووووووووووووووووووونی
اووووووووووووووووووووووووورین
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

سلام به اینجا خوش نیومدید ( خونه ی خود آدم که خوش آمد گویی نداره ^_^ ) امروز یک روز جدیده ، هم توی زندگی من هم شما ... سعی کنیم اینجا یک روز خوب رو با هم بسازیم طوری که بعدا ارزش این رو داشته باشه که جزو خاطراتمون محسوب بشه ^_- پس یوروبون آجا آجا فایتینگگگگگگگگگگ
مدیر وبلاگ : nazanin-admin
نظرسنجی
دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
کدهای جاوا اسکریپت