تبلیغات
*★*::korea love ::*★* - marry me.18
*★*::korea love ::*★*
دوشنبه 20 شهریور 1391 :: نویسنده : kim_mahdis

 

اینایی كه پست ها رو نخونده نظر میذارن و میگن

داستانت خیلی باحاله به منم سر بزن

،نسبتی دارن با همونایى كه سال

41-40 هنوز امامِ راحل حرف نزده بود ...

زار زار گریه میكردنhttp://upload.tehran98.com/images/bwp1usrjutcb4c4rmle.jpg صدای امرانه جونگ مین رو شنید که گفت:
میدونم بیداری در رو باز کن.
نمیخواست با جونگ مین روبه رو بشه سعی میکرد بی اهمیت باشه و بخوابه اما صدای جونگ مین بلندتر و عصبی به گوشش خورد:
درو باز میکنی یا نه؟؟؟
هنا عصبی درو باز کرد سینه به سینه جونگ مین ایستاد.

******************************************************
صدای تند تپش قلبش رو میشنید اضطراب داشت اما چرا؟ نمیدونست .موهای صاف و پرپشت جونگ مین روی یک طرف صورتش ریخته شده بود برای چند لحظه پایین رو نگاه کرد هنا منتظر بود.جونگ مین سرش رو بالا گرفت و دوباره به چشمهای خاکستری هنا خیره شد و پرسید:
چرا به هیونگ زنگ زدی؟
تا هنا لب باز کرد که جواب بده اون بلندتر از قبل گفت:
آره میدونم.بهانه های مسخره ی همیشگی دخترا: ترسیده بودی...تابه حال شب تنها نبودی...دیر وقت بود و اینجا غریب بودی و از این چرندیات..!
هنا عصبی تر شده بود میخواست حرف بزنه که اون ادامه داد:
ولی مگه قبلا فکر اینجاش رو نکرده بودی؟ مگه من قراره تمام بعد از ظهر که اینجایی تو خونه بمونم و حواسم به تو باشه؟منم کار دارم. زندگی دارم تفریح دارم باید با دوستام باشم اونا...
هنا که صبرش سر اومده بود فریاد زد:
من نمیخواستم مزاحم تو و دوستات بشم و همینطور من ترسو نیستم بیشتر اوقات هم تنهام اما واقعا اینجا غریبم در ضمن احترام خودت رو نگه دار شاید اطرافیانت انقدر بهت چرند گفتن که به شنیدنش عادت کردی و فکر میکنی همه چرند میگن اما نه این جور نیست. من یادم نمیاد از تو خواسته باشم باهام بمونی و نمیخوام چون حتی فکر در کنار ادمی مثل تو بودن هم مسخره ست. اگه الان اینجام هم اجباره این قول و قراره ماست
_ قول و قرار؟!!! دیگه نمیخوام در موردش چیزی بشنوم اینجا همینه منم اینجوریم. دوست ندارم هرجا میرم دنبالم بگردی بهت گفته بودم که من زندگی خودم رو دارم و توهم زندگی خودت رو داشته باش.
هنا احساس کرد هر لحظه بیشترتحقیر میشه میخواست جواب توهین هاش رو بده که جونگ مین باز هم مهلت نداد و گفت:
من اگه نخوام تو رو ببینم باید چیکار کنم؟
هنا که حالا عصبانیت رو به حد نفرت تو وجودش حس میکرد با تمام توان فریاد زد:
منم نمیخوام تو رو ببینم اما مجبوریم میفهمی؟ اصلا لعنت به تو لعنت به من لعنت به خانواده هامون که ما رو به این جهنم کشوندن.
هنا از شدت خشم به لرزه افتاده بود صداش انقدر بلند بود که خودش هم تعجب کرده بود نگاه سرشار از خشمش رو به جونگ مین دوخت لحظه ای بعد نگاهش رنگ تهدید به خودش گرفت چشمهای درشتش رو تنگ کرد وگفت:
یا نه ! برای اینکه هردومون راحت بشیم میریم به خانواده هامون میگیم که همه چی دروغ بود اصلا به اونا چه مربوطه؟ من یکی دیگه نمیتونم تو و اخلاقت رو تحمل کنم میرم با داماد خوش تیپ و ایده آل اینده تو هم برو با سانی البته قبلش به فکر رژیمش باش اگه دوست داشتی بهم خبر بده یه دکتر خوب رو بهت معرفی میکنم اما یادت نره من رو هم عروسیت دعوت کنی
هنا نفس نفس میزد دست های قدرتمند جونگ مین که در اتاق هنا رو گرفته بودند اهسته سرخوردن و عقب کشیدن.جونگ مین پشیمون و شرمنده دندونها ش رو به هم فشرد چنگی به موهاش زد و بدون حرفی هنا رو ترک کرد و به اتاقش رفت.هنا با عصبانیت در رو به شدت کوبید.روی تخت نشست و نفسی عمیق کشید تا آروم بشه احساس میکرد داغ داغ شده زیر لب گفت:
رئیس کیم پدرت دربیاد که پدرمو درآوردی لعنت به تو..!
با به یادآوری رفتار جونگ مین با همون حرص و نفرت ادامه داد:
بی شعور فکر کرده من محتاج دیدنشم.
هنوز یک ساعت به رفتنش مونده بود اما تحمل جو موجود براش سخت بود آماده شد و از اتاق بیرون رفت.خونه تو سکوت مطلق فرو رفته بود و فقط صدای پای هنا بود که توی فضا میپیچید میخواست به طبقه پایین بره پله ی اول رو طی کرد پا روی دومی نگذاشته بود که با صدای آروم جونگ مین از حرکت ایستاد:
هنوز که وقت رفتنت نرسیده
هنا بدون اینکه برگرده جواب داد:
به تو مربوط نیست دوست ندارم کسی تو کارام دخالت کنه.من زندگی خودمو دارم تو هم زندگی خودت رو داشته باش میخوام دیگه من رو نبینی.
جونگ مین به جملات کنایه آمیز خودش که از دهن هنا خارج میشد گوش داد و به اتاقش برگشت بدون منتظر موندن و دیدن عکس العمل جونگ مین اونجا رو ترک کرد و بی توجه به راه خودش ادامه داد و پله های مارپیچ رو طی میکرد .تمام طول راه در حین رانندگی به برخوردش با جونگ مین فکر میکرد و نفرتش از مردا از جمله رئیس کیم.سونگ هیون و... بیشتر میشد نگاهش به دست راستش که باهاش فرمون رو گرفته بود افتاد روی انگشتش هنوز جای زخم بود با به یادآوری اون روز یاد هیونگ افتاد که دستش رو بست لبخند ظریفی زد انگار اون تنها مردی بود که حس تنفر بهش نداشت ماشین رو توی باغ گذاشت تا خدمتکار به پارکینگ ببره وارد سالن اصلی شد و به طرف پله ها رفت که صدای رئیس کیم از ضلع غربی قصر توجه اش رو جلب کرد:
اگه کمتر با اون مرتیکه باشی بهتر نیست؟
به طرف صدا برگشت و با غیظ بهش که سرمیز شام همراه مادرش نشسته بود نگاه کرد که ادامه داد:
راستی اوضاع با داماد جو خوب پیش میره؟
هنا با عصبانیت و تعجب چشماش رو تنگ کرد پوزخندی زد و پرسید:
داماد جو؟؟؟
آهی کشید و به راهش ادامه داد
خدمتکار: بانو شام میل ندارید؟
با فریاد جواب داد:
بیارش تو اتاقم.
_ اوووو!!! بابا اخماتو باز کن آدم میترسه نگات کنه
به طرف صدا برگشت و با دیدن ته یی که با میز غذا وارد میشد لبخندی زد.ته یی غذا رو روی میز گوشه اتاق چید و از هنا خواست که شروع به خوردن کنه.د ر حالی که اولین قاشق غذا رو به دهنش نزدیک میکرد پرسید:
تو شام خوردی؟
_آره تو نگران من نباش
هنا با خونسردی گفت:
نیستم
ته یی با خنده: خیلی پرویی هنا.امروز چطور بود؟
_ مسخره تر از دیروز
هنوز دقایقی نگذشته بود که هنا دست از خوردن کشید و رو به ته یی گفت:
ممنون سیر شدم
ته یی نگاهی به ظرف غذا که تقریبا دست نخورده بود کرد و ناراحت گفت:
اما تو که چیزی نخوردی منو بگو این همه راه زحمت کشیدم و از طبقه پایین ظلع شرقی آوردمش بالا میدونی چقدر راهه؟؟؟
_ اشتها ندارم
_ فکر کردی داری با کی لج میکنی؟ یه نگاه تو آیینه به اندامت انداختی؟ شدی پوست و استخوون
_زورت میاد؟ خیلی هم باربیه
_آره خوب اما بیا جدی باهم حرف بزنیم
_ مگه من تا حالا با تو شوخی هم داشتم؟
_ نه
_پس دیگه چی میگی؟
ته یی چاپستیک محتوی غذا رو به زور تو دهن هنا فرو کرد و گفت:
تو الان یه زن متاهلی درسته؟ البته فقط طبق عقدنامه
_ متاسفانه بله
_ تو با پدرت و بقیه قول و قرار گذاشتی که3ماه رو با دوتا مرد باشی مرد مورد علاقه پدرت و مرد مورد علاقه خودت یعنی یه جور مثل دوران نامزدی که واس شناخت بیشتره اما تو با دوتا مرد نامزدی آره؟
هنا آهی پر سر و صدا کشید و با نفرت جواب داد:
با یادآوری اینا میخوای دیوونم کنی؟
_ نه نه من بیجا کنم اما جدی بهش نگاه کن بیا و دست از لج بازی بردار و منطقی باش تو از جو جونگ سوک بدت میاد؟
_ نه دلیلی نداره
_آفرین! پس یه مرد ایده آله؟
_آره خوب شاید...اما نه برای من اون 32سالشه
_خوب مگه چه ایرادی داره؟اگه علاقه باشه این چیزا مهم نیست
_ که نیست
_ چی؟؟؟
_ علاقه رو میگم
_ببین هنا خودت خوب میدونی که تو باید بعد از3ماه تصمیم بگیری میدونم چون پدرت اون رو انتخاب کرده تو حتی بهش نگاه هم نمیکنی چه برسه به فکر فقط واسه لج بازی اما اون از همه لحاظ یه مرد ایده آله
_ مادرم ازت خواسته باهام حرف بزنی؟
ته یی که انگار بهش برخورده بود شاخه ای از سبزی رو به طرف هنا پرت کرد و گفت:
خیلی پستی هنا! من طرف توام واس خودت دارم میگم هرچند اگه خودم هم بودم به مرد مورد علاقه ام و شوهرم فکر میکردم یعنی اوپا جونگی
هنا تو دلش گفت:
کاش واقعا مورد علاقه ام بود تا راحت تر میشد باهاش کنار اومد
_ بیخیال امروز تو چطور بود؟ اولین روز کاریت رو دوست داشتی؟
ته یی با به یادآوری دیدارش با کیوجونگ و یونگ سنگ ذوق زد اما نمیدونست خوشحاله که اونا رو دیده یا ناراحته که عشق بچگیاش رو بعد از 14سال رو تخت بیمارستان دیده و اون نشناختتش جواب داد:
یه روز استثنایی بود هنا ازت ممنونم که کمکم کردی درس بخونم و پرستار بشم
_ این حرفها چیه؟ تلاش و هدف خودت بود
ته یی در حالی که میز شام رو جمع میکرد گفت:
جدی به حرفهایی که زدم فکر کن این زندگی توئه بازی بچه گونه نیست که لج کنی.
 
  با شور و نشاط آماده شد و برای شروع ترم جدید به سمت دانشگاه رفت فضای اطراف شلوغ بود و همه برای انجام کاراشون در تکاپو بودن وارد سالن اصلی شد هم زمان جونگ مین از یه کلاس خارج شد هر دو با دیدن همدیگه از حرکت ایستادن چند ثانیه ای به هم خیره شدن که هنا با اخم سریع چشم ازش برداشت و به طرف کلاس مورد نظر رفت. روی صندلی خالی گوشه کلاس کنار پنجره نشست و مشغول بازی با نگین انگشترش شد غرق در افکارش بود که با حضور غریبه ای به خودش اومد و نگاهش کرد.یکی از همکلاسی ها بود با خنده دستش رو به سوی هنا آورد و گفت:
سلام ببخشید مزاحم شدم . بعد از این همه مدت جای تاسف داره که باهاتون آشنا نشدم البته شما با حصاری که به دور خودتون کشیدید مجالی برای این کار نمیذارید من سان دارا هستم ساندرا صدام کن
هنا هم متعجب لبخندی زد و در حالیکه به چهره خندون و بانمک ساندرا نگاه میکرد دستش رو فشرد و جواب داد:
من کیم هنا هستم از آشناییت خوشحالم
_منم همینطور البته آشنایی با تورو مدیون تای گون هستم.
هنا با تعجب پرسید:
تای گون؟؟! تای گون کیه؟
ساندرا در حالیکه یکی از پسرهای حاضر تو کلاس رو نشون میداد گفت:
اوناهاش.همون پسره که اون گوشه نشسته مو قهوه ایه.
تای گون که به سمت دخترا نگاه میکرد برای هنا سر تکون داد. تای گون از پسرای خوش تیپ و معروف دانشگاه بود که بین دخترا  طرفدارای زیادی داشت پسر شوخ و بذله گویی که تو نبود استاد همیشه شروع به شیطنت میکرد .هنا متعجب به ساندرا نگاه کرد و گفت:
خوب؟ من ایشون رو نمیشناسم
_خوب نداره.خودش روش نشد باهات صحبت کنه شاید هم جرات نداشت البته خوب حق هم داره منو فرستاده ظاهرا از من پروتر پیدا نکرده .این چند وقت که تعطیل بوده تا شروع ترم جدید آقا فهمیده عاشقته.اینکه تا دیر نشده و تو رو رو هوا نزدن به خودش اومده و منو واسطه کرده تا اجازه بگیره بیاد خواستگاری
با شنیدن کلمه خواستگاری آه از نهاد هنا بلند شد و پرسید:
خواستگاری؟اونم وسط کلاس؟
_ مگه خواستگاری زمان و مکان داره؟خوب نظرت چیه؟
_ من اصلا قصد ازدواج ندارم
_به!! منو بگو دلم خوش بود یه شیرینی افتادیم
_ تو یه کاری بکن دست از سرم برداره شیرینی ات با من
_ پس نقش واسطه گری من همچنان پابرجاست؟
ساندرا تمام ساعت رو کنارش نشست.مسئله خواستگاری تای گون حتی لحظه ای فکر هنا رو به خودش مشغول نکرد به اندازه کافی دل مشغولی داشت که برای مشکلی دیگه نه وقت اضافی داشت نه حوصله کافی. تو زمان آنتراک قبل از تشکیل آخرین کلاس تو اونروز توی سالن قدم میزد که با صدای پر انرژی پارک بوم به عقب برگشت
_سلام کجایی تو دختر؟حالت خوبه؟ ترم قبلی که تک خوری کردی و کلاس ندادی باما باشی اما این ترم ولت نمیکنم
هنا با لبخند بهش خیره شده بود و به حرفاش میخندید که اون ادامه داد:
راستی داشت یادم میرفت استاد وانگ تو دفترش منتظرته گفت باهات کار داره میگن دنبالت میگشته .من دیگه باید برم فعلا.
با تعجب رفتن پارک بوم رو نظاره گر بود بعد از دقایقی به سمت دفتر استاد وانگ رفت راهرو مثل همیشه خلوت و آروم بود هیچ کی جز اساتید حق بدون اجازه اونجا رفتن رو نداشتن به دفتر رسید در زد اما کسی جوابشو نداد دوباره محکم تردر زد یکدفعه در باز شد تعجب کرد داخل شد تو اتاق هیچ کس نبود در بسته و قفل شد به پشت سر برگشت و...
چویی سونگ هیون رو دید.

اینم عکس تای گون

http://myup.ir/images/21260582160845713773.jpg






نوع مطلب : marry me، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 18 شهریور 1396 12:43 ب.ظ
Hello! I could have sworn I've been to this blog before but after looking at many of the
articles I realized it's new to me. Anyhow, I'm definitely delighted I stumbled upon it and I'll be book-marking it and checking back frequently!
یکشنبه 8 مرداد 1396 10:21 ب.ظ
Hi there mates, its great piece of writing concerning educationand fully defined, keep it up all the time.
جمعه 6 مرداد 1396 11:42 ب.ظ
Exceptional post but I was wondering if you could write a litte more on this subject?
I'd be very thankful if you could elaborate a little bit
more. Kudos!
جمعه 6 مرداد 1396 08:04 ق.ظ
After checking out a number of the articles on your site,
I seriously appreciate your way of writing a blog.
I bookmarked it to my bookmark website list and will
be checking back soon. Take a look at my web site too and tell me how you feel.
پنجشنبه 29 تیر 1396 12:18 ب.ظ
Thanks on your marvelous posting! I actually enjoyed reading it, you
will be a great author.I will make sure to bookmark your blog and will eventually come back
in the foreseeable future. I want to encourage you to definitely continue your great
posts, have a nice evening!
پنجشنبه 18 خرداد 1396 08:27 ب.ظ
Heya! I'm at work browsing your blog from my new apple iphone!
Just wanted to say I love reading through your
blog and look forward to all your posts! Keep up the superb work!
سه شنبه 2 خرداد 1396 07:16 ق.ظ
This article presents clear idea in support of the new users of blogging,
that truly how to do blogging and site-building.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 04:16 ق.ظ
Currently it looks like Wordpress is the best blogging
platform out there right now. (from what I've read) Is that what you're using on your blog?
جمعه 8 اردیبهشت 1396 02:34 ق.ظ
I don't know whether it's just me or if perhaps everyone else experiencing issues with your site.
It appears as though some of the written text on your content are running off the screen. Can somebody else please comment
and let me know if this is happening to them too? This may be a problem with my internet browser because I've had this happen previously.
Appreciate it
شنبه 2 اردیبهشت 1396 05:35 ق.ظ
I absolutely love your site.. Pleasant colors & theme.
Did you create this web site yourself? Please reply back as I'm wanting to create my own site and
would like to learn where you got this from or what
the theme is called. Appreciate it!
جمعه 1 اردیبهشت 1396 05:16 ب.ظ
There is certainly a great deal to learn about this issue.
I really like all the points you made.
سه شنبه 22 فروردین 1396 09:53 ب.ظ
That is a very good tip especially to those new to
the blogosphere. Short but very precise information… Thank you for sharing
this one. A must read post!
چهارشنبه 22 شهریور 1391 06:24 ق.ظ
واااااااااااااااااااااااااااااااااااااای باز سرو کله ی این پسره سونگ هیون پیدا شد
دستت درد نکنه این پارتم باز کلی حرص خوردم اما قشنگ بود دوسش داشتم
kim_mahdis ماریان جونم خودتو کنترل کن سکته نکنی من بی ماریان بشم.سرت درد نکنه عزیزم ببخشید اگه حرصت دادم قابل نداشت
سه شنبه 21 شهریور 1391 08:55 ب.ظ
مهی من نفر اول نظر دادم پس کو نظرم!؟
خیلی با حال بود این قسمتش
دوباره سروکله این زگیل پیدا شد؟بزن بکشش دیگه!
بابا اعصابم ریخته بهم زودتر ی فرکی به حالش کن
مر29+1
kim_mahdis لابد من خوردمش!!!!!!!!!!!!!خوب من چه میدونم نظرت کوش نگار جون.قابل نداشت. آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآاره بازم پیداش شد که که که حالا حالا ها باید تحملش کنی اینو خواهش
سه شنبه 21 شهریور 1391 12:57 ب.ظ
عالیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی بود عزیزم.
kim_mahdis ممنوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون
فرشته جونم
سه شنبه 21 شهریور 1391 04:11 ق.ظ
وای مهدیس خیلی خوب شده یعنی داره هیجان دار میشه
ولی من از دستت عصبانیم
چراشم کاملا واضحه من چقدر بهت گفتم این پسره عوضی بی آبروروسربه نیست کن(منظورم چویی سونگ هیونها)
اگه همون موقع سربه نیستش میکردی الان دوباره پیداش نمیشد
ازت خواهش میکنم تازیادی رومخ نشده سرشو بکن زیر آب اگه نمیتونی خودم دست بکارشم
ازشوخی بگذریم داستانت داره جذابیت بیشتری پیدامیکنه
این حرفی که خط بالائی گفتم یعنی زودتر قسمت بعدیشو بذار تااز فضولی نمردم
عزیز دلم قربونت بشم زودی قسمت بعدی رو بذار میخوام بدونم این جونور چی توکله پوکشه تاراحت تر واسش نقشه بکشم
دوست دارم نفسمممممممم
منتظر قسمت بعدیش هستم زودبذار
کی میذاری؟من که دوست دارم زودی بذار دیگه
kim_mahdis مرسی گلم قابل نداشت.
ااااااااااوآآآآآآآآآآآآآآ چرا عصبی؟؟؟؟؟
حالا حالا ها باهاش کار داریم نمیشه سربه نیستش کنم که که که که .این که تازه یه چشمه از کارهاش بود باید تحمل کنی قراره گندهای بیشتری بزنه که که که که حالا تو باید تحملت زیاد باشه چرا میتونم اما باید صبر داشته باشی که که که میخواد مخ خواننده هارو بخوره ممنون گلم مرسی امیدوارم همه دوست داشته باشن.خوب دیگه چه زودتری؟؟؟سر روزهای مشخص شده میذارم دیگه تا5شنبه صبرکن خودم واسش نقشه کشیدم تووووووووووووووووووووووووووووووووووووپ تو فقط بایست و تماشا کن که که که که
منم میدوستمت گلی
منتظرباش زود میام
5شنبه میذارمش دیگه
سه شنبه 21 شهریور 1391 01:35 ق.ظ
سلام خانومی
من اومدم
برم بخونم میام
kim_mahdis سلام گلم.خوش اومدی.برو زود بیا بگو ببینم چطوره؟؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

سلام به اینجا خوش نیومدید ( خونه ی خود آدم که خوش آمد گویی نداره ^_^ ) امروز یک روز جدیده ، هم توی زندگی من هم شما ... سعی کنیم اینجا یک روز خوب رو با هم بسازیم طوری که بعدا ارزش این رو داشته باشه که جزو خاطراتمون محسوب بشه ^_- پس یوروبون آجا آجا فایتینگگگگگگگگگگ
مدیر وبلاگ : nazanin-admin
نظرسنجی
دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
کدهای جاوا اسکریپت