تبلیغات
*★*::korea love ::*★* - Silent Emotion - Episode 3
*★*::korea love ::*★*
پنجشنبه 16 شهریور 1391 :: نویسنده : Kim Ee Ya ^_^
درووووووووووووووووووود بر همگی
با قسمت دوم برگشتم


بخش منتخب این قسمت:
"

هیونگ با لحنی جدی-گفتم که...چیزی نیست!...

جی اییون متعجب از چهره ی جدی و خشن هیونگ با چشم هایی گرد شده به ظرف غذاش زل زد و ساکت شد...

"




واسه خوندن داااستان لطفا برین ادامه ی مطلب ...

هیونگ بدون حرف دیگه ای به سمت اتاق مادرش رفت...وارد اتاق شد...

هیونگ-مادر...چی شده؟!

خانم کیم-هیچی پسرم...

هیونگ-کی بوم میگه سرفه های خونی می کنی...

خانم کیم-کی بوم الکی همه چی رو بزرگ می کنه!...چیزی م نیست...

هیونگ روی زمین کنار تشک مادرش نشست.دستش رو توی دست هاش گرفت و محکم فشار داد...

هیونگ-مادر...بیا فردا بریم بیمارستان...

خانم کیم لبخند تلخی زد و گفت:نه پسرم...توی خونه راحت ترم...در ضمن چیزی م نیست...فقط یه خرده بی حال شدم که اون هم خوب میشم...تو نگران نباش...برو به کارت برس...

هیونگ-مادر...

خانم کیم-گفتم برو...رستوران دیر میشه ها!

هیونگ دست مادرش رو بوسید و آروم روی تشک گذاشت...خانم کیم لبخند زنان دوباره گفت:برو دیگه!...

هیونگ بلند شد و خداحافظ آومی گفت و کتش رو براشت و تنش کرد...

به کی بوم که توی پذیرایی ایستاده بود گفت:مراقبش باش...هر جور شده تا فردا میریم بیمارستان...

و از خونه خارج شد...توی اتوبوس هم از فکر به وضعیتشون بی خیال نمی شد...واقعا مونده بود چی کار کنه...از صبح تا غروب کار می کرد...حتی شب ها توی خونه هم به مادرش کمک می کرد...با هم مواد غذایی بسته بندی می کردند و از پول کمی که با اون کار به دست می آورند هم کمی از زندگیشون رو می گذروندن...

وارد رستوران شد و بعد از تعویض لباسش شروع به کار کد...

متوجه چهره ی گرفته ی هیونگ شده بود...دوست نداشت این جوری ببیندش...دنبال یه موقعیت مناسب بود برای حرف زدن باهاش...

تقریبا داشت ظهر می شد...هنوز رستوران شلوغ نشده بود...موقع ناهار کارکنان بود...هر کی غذاش رو می گرفت و روی یه صندلی می نشست...هیونگ هم غذاش رو گرفته بو...خواست بشینه که یه نفر زود رفت جایی که هیونگ می خواست بشینه نشست...یه جای دیگه رو واسه نشستن انتخاب کرد...تا رفت بشینه،یه نف دیگه همین کار رو کرد...برای بار سوم هم این اتفاق تکرار شد...خسته شده بود...ظرف غذاش رو گرفت و رفت سمت حیاط پشتی رستوران...روی یکی از پله ها نشست...با خودش می گفت:چه عیبی داره...؟!...این جا هم یه جائه دیگه...تازه!...هم منظره ش قشنگ تره...هم هواش از هوای گرفته ی توی رستوران بهتره...

به غذایی که توی ظرف ریخته شده بود زل زد...

آروم شروع کرد به حرف زدن با خودش:چرا من این قدر تنهام...!؟...واقعا چرا...؟مگه...مگه کا اشتباهی انجام دادم؟!...تقصیر من نیست که پدرم خونواده و ترک کرده!...تقصیر من نیست که فقیرم!...من...دارم تلاشم رو می کنم...خدایا...آخه چرا...!؟...چرا مشکل فقط واسه من می باره!؟...شهریه ی کی بوم کم بود،بیماری مادر هم اضافه شده!...آخه...من...می تونم چی کار کنم!؟...خدایا...علاوه بر این ها دیگه چه کاری ازم بر میاد؟!...

آروم قطره ی اشکی از گوشه ی چشمش روی گونه ش غلتید...

جی اییون سرفه ی آرومی کرد...هیونگ برگشت و به جی اییون که دو تا پله بالاتر از هیونگ ایستاده بود نگاه کرد...

جی اییون-خیلی وقت نیست این جام...تازه...تازه اومدم...ببخشید خلوتت رو به هم زدم!...

هیونگ-نه...عیبی نداره...

و برگشت به سمت جلو...

جی اییون کنار هیونگ روی پله نشست...

جی اییون-چیزی شده؟!

هیونگ-نه...چطور مگه؟!

جی اییون-آخه...روی گونه تون...اشک...

هیونگ که اصلا حواسش به اشکش نبود ، با گفته ی جی اییون سریع با دستش اشک روی گونه ش رو کنار زد...

هیونگ-نه...نه...هیچی...

جی اییون-خوش حال میشم اگه کمکی از دستم بر بیاد...

هیونگ با لحنی جدی-گفتم که...چیزی نیست!...

جی اییون متعجب از چهره ی جدی و خشن هیونگ با چشم هایی گرد شده به ظرف غذاش زل زد و ساکت شد...

هیونگ از لحنش پشیمون شده بود...

هیونگ-ببخشید...

جی اییون-برای چی؟!

هیونگ-لحنم...

جی اییون-مشکلی نیست...شاید من بیش از حد پرسیدم!...

هیونگ-شما...دختر رئیس این مجموعه رستوران هایین؟

جی اییون-آره...چطور مگه؟

هیونگ-یه سوالی داشتم...وام به کارکنان این رستوران تعلق می گیره؟!

جی اییون-آره...

هیونگ-مثلا اگه 1000000 وون بخوایم،چند ماهه باید پرداختش کنیم؟!...با چه سودی؟!

جی اییون-ماهانه حدود 10000وون از حقوقتون کم میشه!

هیونگ-این جوری که تا صد سال دیگه تسویه میشه!

جی اییون با خنده-خب این هم از امکانات خوب رستوران ماست!

هیونگ-چه خوب!!!

جی اییون-من خودم درخواستت رو می نویسم که کارت زودتر راه بیافته!ولی...یه شرطی دارم!

هیونگ-چه شرطی؟

جی اییون دستش رو به سمت هیونگ دراز کرد:بیا با هم دوست باشیم!...

هیونگ با تعجب-چی؟!...

جی اییون-دو تا دوست!...مثل من و هیونا...خیلی دلم می خواست چند تا دوست خوب داشته باشم...کسایی که از اخلاقشون خوشم بیاد و بتونم بهشون اعتماد کنم...البته بودن...ولی...خب...من تازه این جا شروع به کار کردم و...نمی تونم به هر کسی هم اعتماد کنم...ولی هیونا به نظر قابل اعتماد  می اومد...مثل تو...کیم هیونگ جون...بیا با هم مثل دو تا دوست خوب باشیم!

هیونگ با لبخند-باعث افتخاره...فقط...این جا زیاد من رو دوس ندارن...مطمئنی...

جی اییون حرفش رو قطع کرد:من به حرف ها و افکار بقیه کاری ندارم...این افکار منن که برای خودم ارزش دارن... حرف های دیگران آدم ها رو نمی سازه...شخصیت همون آدم هاست که می سازدشون...

هیونگ همون جور که لبخند می زد با سر حرف های جی اییون رو تایید کرد و دستش رو توی دست خودش فشرد...

+++++++++++++++++++++++++++

جی اییون-بابا...اون یکی از دوست هامه...

آقای لی-واسه همین از همون اول گفتم،با هر کسی دوست نشو!

جی اییون-اون از من پول نخواسته...ازم پرسید می تونه از این جا وام بگیره یا نه،من هم بهش گفتم آره و با این شرایط!

آقای لی-فقط کافیه بقیه ی کارکنان هم بشنون!غوغایی به پا میشه!ورشکست میشیم!

جی اییون-گفتم فقط به دوستم بده!نه هر کسی!هیچ کس دیگه ای هم خبردار نمیشه!

آقای لی-گفتم نه!

جی اییون بدون کلمه ای حرف دیگه از اتاق پدرش بیرون رفت و به سمت اتاق خودش رفت...

نیم ساعتی گذشته بود که آقای لی چند بار به در اتاق جی اییون ضربه زد...

جی اییون-بعله...؟!

آقای لی-منم...بیم تو؟!...

جی اییون-بیا بابا...

آقای لی وارد اتاق دخترش شد...به جی اییون که گرفته و ناراحت جلوی کامپیوتش نشسته بود نگاه کرد...

جی اییون-چیزی شده!؟

آقای لی-اگه قول بدی هیچ کس از این جریان خبردار نشه و دیگه هم چنین درخواست هایی نکنی،این یکی قبوله!...

جی اییون با ذوق به سمت پدرش برگشت:واقعا؟!

آقای لی با لبخند سرش رو به علامت تایید تکون داد...جی اییون از روی صندلی بلند شد و به سمت پدرش رفت و محکم بغلش کرد...

جی اییون-دووووووووستت دارم بابا...قول قول میدم...فقط همین یکی ئه...این هم چون دوست خیلی صمیمی م ئه و واقعا نیاز داره...قول میدم...دیگه همچین چیزی اتفاق نمی افته...

آقای لی هم با مهربونی دخترش رو در آغوش گرفت...





نوع مطلب : Silent Emotion، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 18 شهریور 1396 05:08 ق.ظ
Usually I do not read article on blogs, however
I wish to say that this write-up very pressured me to try and do
it! Your writing taste has been surprised me. Thanks, very great article.
یکشنبه 8 مرداد 1396 08:54 ب.ظ
Thank you for the auspicious writeup. It in fact used to be a entertainment account it.
Look complicated to more brought agreeable from you!
By the way, how could we communicate?
جمعه 6 مرداد 1396 10:58 ب.ظ
Highly energetic article, I enjoyed that bit. Will
there be a part 2?
جمعه 6 مرداد 1396 07:02 ق.ظ
I love your blog.. very nice colors & theme. Did you create this website
yourself or did you hire someone to do it for you? Plz answer back as I'm looking to
construct my own blog and would like to know where u got this from.
appreciate it
پنجشنبه 29 تیر 1396 05:22 ق.ظ
Hmm it seems like your website ate my first comment (it was extremely long) so
I guess I'll just sum it up what I had written and say, I'm thoroughly enjoying your blog.
I as well am an aspiring blog blogger but I'm still new to everything.
Do you have any points for inexperienced blog writers? I'd genuinely appreciate it.
یکشنبه 18 تیر 1396 07:42 ب.ظ
Glad to be one of the visitants on this awe
inspiring website :D.
سه شنبه 6 تیر 1396 05:27 ق.ظ
Hey there, You've performed an excellent job.
I'll definitely digg it and in my opinion suggest to my friends.
I'm confident they will be benefited from this site.
پنجشنبه 18 خرداد 1396 07:11 ب.ظ
This is my first time visit at here and i am actually pleassant to
read all at alone place.
شنبه 30 اردیبهشت 1396 11:44 ق.ظ
Appreciate this post. Will try it out.
سه شنبه 5 اردیبهشت 1396 09:34 ق.ظ
It's amazing in support of me to have a site, which is helpful designed for my experience.
thanks admin
سه شنبه 22 فروردین 1396 06:35 ب.ظ
Hello, always i used to check webpage posts here early
in the dawn, because i like to learn more and more.
شنبه 18 شهریور 1391 06:41 ب.ظ
سلام اونی.
خوبی؟
داستانات خیلی قشنگه.هر كار كردم نظر ندم نشد.دلم طاقت نداد.
داستانتو بسیییییییییی میدوستم.
زودی بقیشو بذار.
بووووووووووووووووس.
Kim Ee Ya ^_^ سهلااام اووووووووووونی^^
مغسی...تو خوبی؟...
مرسیییییییییییییییییییییییییی^^...لطف کردی^^
بووووووووووووووووووووووووووس
پنجشنبه 16 شهریور 1391 07:51 ب.ظ
درودبر کیمیا جونم
خوبی خانومی؟خوشی سلامتی؟ چ کارامیکنی؟خوش میگذره؟
هه هه چقدر سوال میپرسیدم
خودمونیما این قسمت چقدر قشنگ بود
آخی بیبی جونم بلاخره یه دوست پیداکرد
طفلی بیبی آخه چرا هرچی بلای آسمونی واسه این بچه میباره
بگذریم راستی کیمیا جونم 20شهریور تولدته من احتمالا نیستم واسه همینم پیشا پیش بهت تبریک میگم
چوکاهه کیمیا
اینم کادو من به تو خواهر قشنگم یه عالمه بوس باتموم وجودم
منتظر قسمت بعدی هستم
دوست دارم خیلی زیاد
بوسسسسسسسسسسسسسس
Kim Ee Ya ^_^ درود بر اووووووووووووووووونی نازم^^
مرسی...خوبم...تو خوبی اووووووووووونی؟
آره...آخی...هیونگی...
آره تولدمه^^...از کجا می دونی اونی؟؟!؟!!؟
مرسی عزیزمممممممممممممممم
بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس
من هم یه عالمه دوووووووووووووووووووووووووووستت دارم اونی جونم...
پنجشنبه 16 شهریور 1391 11:33 ق.ظ
سلام مرسی خیلی قشنگ بود
Kim Ee Ya ^_^ درود ^^...مرسی از شما^^
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

سلام به اینجا خوش نیومدید ( خونه ی خود آدم که خوش آمد گویی نداره ^_^ ) امروز یک روز جدیده ، هم توی زندگی من هم شما ... سعی کنیم اینجا یک روز خوب رو با هم بسازیم طوری که بعدا ارزش این رو داشته باشه که جزو خاطراتمون محسوب بشه ^_- پس یوروبون آجا آجا فایتینگگگگگگگگگگ
مدیر وبلاگ : nazanin-admin
نظرسنجی
دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
کدهای جاوا اسکریپت