تبلیغات
*★*::korea love ::*★* - marry me.17
*★*::korea love ::*★*
پنجشنبه 16 شهریور 1391 :: نویسنده : kim_mahdis

http://upload.tehran98.com/images/bwp1usrjutcb4c4rmle.jpg

می‌خواهم برگردم به روزهای کودکی..
آن زمان‌ها که
پدر تنها قهرمان بود
عشــق، تنـــها در آغوش
مادر خلاصه میشد
بالاترین نــقطه‌ى زمین، شــانه‌های پـدر بــود

بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادرهای خودم بودند
تنــها دردم، زانوهای زخمـی‌ام بودند

تنـها چیزی که می‌شکست، اسباب‌بـازی‌هایم بـود

و معنای
خداحافـظ، تا فردا بود!



وقتی نگاهش به صورت معصومش افتاد مغزش قفل کرد انگار که ایستاده سکته کرده باشه اصلا باورش نمیشد کشی که جلوش رنگ پریده روی تخت بیمارستان اروم گرفته باشه اونه انگار که خواب دیده باشه یه خواب وحشتناک یه کابوس اون...؟؟؟
اون اینجا چیکار میکرد؟؟ چرا اینقدر مریض بود؟؟
اون کسی نبود جز...
******************************************************
جز مرکز قلبش... مرکز خاطرات شیرین بچگیش... مرکز توجه و فکرش.. مرکز گروه ...کیم کیو جونگ !!! اره درست خودش بود هیچ تغییری نکرده  بود فقط اجزای زیبایی صورتش مردونه تر شده بود و جذاب ترش کرده بود هنوزم مثل اولین باری که چشم باز کرد و دیدش خواستنی و مهربون بود با تفاوت این که اون موقع اون 12 سالش بود اما حالا مردی 26 ساله بود اون زمان تو شهرستان بودن و توی روستای کوچیک خودشون اما حالا توی پایتخت و توی سئول قرار داشتن چه طور بعد از این همه سال روبه روی همدیگه قرار گرفته بودن؟؟ یعنی اون قسمتی که همه ازش حرف میزنن اینه؟؟ اگه اینجورهه پس قسمت چقدر میتونه مهربون و دوست داشتنی باشه !! اما نه!! اگه مهربون بود چه طور تونست دل یه دختر کوچیکه 6ساله رو که تمام دلخوشیش خیره شدن تو چشمایه پسر همسایه بود روبشکنه و این دلخوشی رو ازش بگیره؟؟ آ که چقدر سرنوشت میتونه ظالم باشه !!! چرا حالا که بعد از سالها از نزدیک میدیدش باید تو بیمارستان باشه و روی تخت بیهوش افتاده باشه؟؟ دلش واسه کیوجونگ مهربونش سوخت انگار از اخرین باری که تو کنسرت دیده بودش لاغرتر شده بود بی حرکت . ساکت و رنگ پریده روی تخت خوابیده بود ته یی تمالم وقت بالا سرش ایستاده بود و محو تماشای این شاهکار خلقت بود اون لحظات برای ته یی غنیمتی بودن تا بعد از 14 سال اولین و اخرین عشقش رو از نزدیک ببینه هنوز هم نمیتونست باور کنه که کسی که کنارش خوابیده خودش باشه تنها مرد زندگیش یاداور خاطرات کودکیش انگار خواب میدید فکر میکرد همش یه رویاست اما اگر واقعا خواب و رویا بود دوست نداشت هیچ وقت بیدار بشه و تا ابد توی این خلسه کنار کیو باشه هرچند دقیقه یه بار نبضش رو میگرفت کیو جونگ اروم چشماش رو باز کرد با تعجب به دور و اطراف نگاه کرد و نگاهش روی صورت نگران ته یی ثابت موند ته یی که نگاهش رو ثابت دید فکر کرد کیو جونگ اون رو شناخته و خوشحال شد ولی چه خیال خامی..! دقیقه ای نگذشت که کیو پرسشگرانه گفت:
شما؟؟؟
تنها گفتن همین یه کلمه ته یی رو به قعر ناامیدی فرو برد و اون رو از رویا پردازی بیرون کشید
کیو: من اینجا چیکار میکنم؟؟
ته یی به زحمت اب دهنشو قورت داد و گفت:
سلام. شما بخاطر کار زیاد بهتون فشار اومده بود و بیهوش شده بودید اوردنتون بیمارستان من اینجا کار میکنم یعنی اموزش میبینم
ته یی میخواست فشار کیو رو بگیره که اون دستش رو عقب کشید و گفت:
تو یه کار اموزی چطور اجازه داری منو معاینه کنی؟ من اجازه نمیدم هر غریبه ای دست به بدن نازنین من بزنه. دکتر شخصی من کجاست؟
ته یی پوزخندی زد و اهسته زیر لب گفت:
اره من غریبه ام یه غریبه اشنا کیم کیو جونگ..!
ته یی: متاسفم! اما مجبورید چون هیچ کس بیکار نیست که به شما رسیدگی کنه اجازه بدید امپولتون رو بزنم...
کیو: نخیر خانم! من گفتم که شما یه کاراموزی و اجازه نمیدم یه غریبه به بدن...
یونگ سنگ با خنده ای نمکی که چال روی لپش رو بیشتر نمایان میکرد وارد شد و گفت:
تو که باز شلوغش کردی پسر!!! کشتیمون بابا با اون بدن نازنینت...
ته یی با شنیدن صدای یونگی به عقب برگشت و با دیدنش سرجا میخکوب شد حس کرد قلبش از حرکت ایستاده و دیگه نبضش نمیزنه اون واقعا دونفر از اعضای دبل اس رو از نزدیک دیده؟؟ تو شوک بود و هیچ تکونی نمیخورد حتی دریغ از یک پلک زدن..!
کیو:سلام. یونگی چطوری؟کجایی بابا؟ چرا اینقدر دیر اومدی؟
یونگی: صبر کن. یکی یکی بپرس خوب! اولا سلام به شما خانم پرستار زیبا من هئو یونگ سنگ هستم دوست کیو جونگ
یونگی و کیو هر دو متعجب به ته یی که بی حرکت ایستاده بود و به یونگی خیره شده بود نگاه کردن اما اون اصلا تو این دنیا نبود با تکون کف دست یونگی جلوی صورتش به خودش اومد
یونگی: خانم حالتون خوبه؟؟
ته یی با خودش گفت:
مگه میشه به ارزوم برسم  شما رو از نزدیک ببینم و خوب نباشم؟
ته یی: ببخشید بله بله . من پارک...
میخواست اسمش رو بگه اما ترسید کیو بشناسدش ادامه حرفش رو خورد و گفت:
کاراموز بیمارستان هستم
یونگی: ببخشید اگه دوست من حرف بدی زد شوخی میکنه.خوب حالا سوالای تو کیو: من خوبم.تصادفات زیاد بود ترافیکه طول کشید تا بیام بچه ها تو کمپانی منتظرن
کیو: حالا ما کی میریم؟
ته یی:هر وقت شما اجازه بدید من امپولتون رو بزنم
یونگی: اااا کیو مسخره بازی بسه بزار بزنه بیرون شلوغه نمیشه رفت خونه هااا زود باش
کیو: آآآآآآآآآآآآآخ یووووووووووونگی چقدر درد داشت به هیون میگم بیاد براش آخ آخ چقدر درد میکنه
جلوی اینه رفت و به خودش خیره شد صورتش خسته به نظر میرسید به طرف تخت  خواب رفت و روی اون دراز کشید.یاد حرفهای جونگ مین افتاد و با خودش گفت:
خب؟؟که چی؟؟ مگه برای من فرقی میکنه که اون کی رو دوست داره؟ اصلا دوست داره یا نه؟ چی با خودش فکر کرده؟ پسره ی از خود راضی!!! بهش فکر کنم؟ کی ؟من؟؟!! واقعا که!!
براش سخت بود که کنار یه غریبه زندگی کنه حتی رفت و امد به اون خونه هم براش مشکل بود تو دلش بارها رئیس کیم رو که باعث این مسخره بازی هاست لعنت گفت یک ساعتی میگذشت  حوصله اش سر رفته بود از بیکاری بدش میومد دل رو به دریا زد و وارد سالن شد تلوزیون روشن بود اما خبری از جونگ مین نبود با خودش گفت:
رئیس کیم! عجب دردسری برای ما 3تا درست کردی ها!!
اروم به طرف اشپزخونه رفت اونجا درهم برهم و به هم ریخته  بود فکر نمیکرد بتونه فنجون رو پیدا و یا حتی قهوه درست کنه. همه جا ساکت به نظر میرسید نگاهش به سرعت تو خونه چرخید انگار جونگ مین رفته بود از جلوی اتاقش رد شد از لای در نیمه باز داخل اتاق معلوم بود یک تخت خواب نامرتب با لباس های زیادی که روش ریخته شده بود خودنمایی میکرد یک کامپیوتر سمت راست و یک کمد سمت چپ قرار داشت کتابخونه کوچیکی که کتاب های اون خیلی نامرتب بود. روی میز پر از ادکلان های جور واجور بود.به سالن اومد بدجور حوصله اش سر رفته بود حوصله انجام دادن کاری رو نداشت.بلاتکلیف بود اون که تمام عمر توی قصر بزرگ و تمیزی زندگی میکرد فضای کوچیک و نامرتب خونه براش خفقان اور بود صدای زنگ تلفن سکوت رو شکست گوشی رو برداشت صدای تقریبا اشنایی اومد که گفت:
به به! سلام عروس خانوم مزاحم که نشدم؟
هنا به خودش فشار اورد تا صاحب صدا رو تشخیص بده اما صدای اشنا پیش دستی کرد و گفت:
نشناختی هناشی؟؟ هیونگم.
هنا خندید و گفت:
سلام هیونگ شی حالتون چطوره؟ کارا خوب پیش میره؟
_ تشکر! ای بد نیست پسرا سلام میرسونن خوش میگذره؟
_ ممنون. خیلی خوب نیست تنهام حوصله ام سر رفته
_تنهایی؟!! مگه جونگ مین خونه نیست؟
_ آره تنهام.نه رفته بیرون فکرکنم رفت پیش نامزدش
_ چی؟!!!نامزد؟خودش گفته نامزد داره؟
_ بله
_عجب بیشعوریه !!!
_ببخشید؟ چی؟
_ هیچی.من بعدا بهتون زنگ میزنم شماره ی من رو یادداشت کن اگر کاری داشتی باهام تماس بگیر
هنا شماره ی هیونگ رو نوشت و باهاش خداحافظی کرد. بعد از صحبتش با هیونگ به بالکن رفت نمیخواست اگر هر لحظه جونگ مین برگشت ببیندش فضای خوبی بود منظره رو به باغچه زیبا بود پلکاشو بست و نفسی عمیق کشید.هنا به ساعت نگاهی انداخت ساعت از 9شب گذشته بود و خبری از پسرا نشد
هنا: لعنتی! یعنی ممکنه اصلا نیان؟ حوصله ام سر رفت حتی کلید ویلا رو ندارم که اگه جایی رفتم بتونم برگردم
انقدر بی حوصله بود که میل به خوردن شام هم نداشت .ای کاش امشب زودتر تمام بشه و فردا هنا به دانشگاه بره و ترم جدید رو شروع کنه استاد عوض شده بود و دیگه اجازه تکی کار کردن رو نداشت اون هم باید کنار دیگران مشغول میشد.یاد هیونگ افتاد و گفت:
بهتره بهش زنگ بزنم
اما ترسید شاید هم خجالت کشید که مزاحمش بشه شاید هم مثل همیشه غرورش مانع بود.لحظات هم سریع و هم کند میگذشتن به جز تیک تاک ساعت صدایی شنیده نمیشد. تلویزیون رو روشن کرد تا صدایی تو خونه باشه دیگه تاب نیاورد و به هیونگ زنگ زد
_ الو سلام
_ سلام..ش..شما؟؟
_ هیونگ جون شی هنام
هیونگ که تعجب کرده بود دستپاچه جواب داد:
هناشی چی شده؟
_ هیونگ جون شی ببخشید این موقع مزاحم شدم راستش جونگ مین هنوز نیومده من هم شماره اش رو ندارم اگر برات زحمتی نیست بهش زنگ بزن اگه شماها نمیخواید امشب برگردید من برم جای دیگه تا راس ساعت برم خونه. راستش اینجا تنها بودن یه جورایی مشکله راحت نیستم این جا هم برای من غریبه! خلاصه...
_ پسره ی احمق! هنوز نیومده؟ اخه تلفنش خاموشه من چند لحظه پیش خودم باهاش کار داشتم هرچی شماره اش رو میگیرم فایده نداشت دستگاهش خاموشه.من دوباره بهش زنگ میزنم اگه جواب نداد خودم میام دنبالت و هرجا خواستی میبرمت
_ ممنونم! اما من خودم ماشین اوردم میتونم برم
یه ربع بعد تلفن زنگ خورد هیونگ بود که از هنا خواست دم در بیاد. هنا که هیونگ رو طرفدار سفت و سخت خودش میدید احساس خوبی داشت به سرعت به پایین رفت هیونگ از ماشین پیاده شد و به طرفش رفت
_سلام
_ سلام شبتون بخیر چی شد؟
_ توی استدیو بود اون استدیو مال یکی از دوستا و هم کلاسی دوران دبیرستان من و جونگیه ما بیشتر وقت ها اونجا جمع میشیم شما نگران نباشید با یکی از دوستامون اونجاست که میخواست برسونتش بعد میاد خونه شما برید تو من اینجا میمونم تا اون بیاد
_ هیونگ شی ببخشید که من مزاحمتون شدم
هیونگ لبخند بامزه ای زد و گفت:
با من تعارف نکن. دوست هم ندارم باهام رسمی حرف بزنی چون معذب میشم از حالا به بعد هم هر کاری داشتی باید به من بگی باشه؟
هنا با لبخند: باشه
هیونگ ادامه داد:
هناشی شاید درست نباشه اینو بگم اما از رفتارجونگی ناراحت نشین.همین قدر بدونین که من سالهاست که دوست و رفیق اونم و مثل برادر یا بهتر بگم نزدیک تر از یه برادر به منه! اون پسر خوبیه اما الان تو وضع درستی نیست اگه رفتارش سرد یا توهین امیزه به دل نگیرید
هنا مثل همیشه جدی به هیونگ نگاهی انداخت و بعد از مکث کوتاهی گفت:
من از رفتارهای اون ناراحت نمیشم چون اصلا رفتارش برام مهم نیست! فقط انتظار دارم احترام همدیگه رو حفظ کنیم همین.
هنا تشکرکنان از هیونگ خواست که به کمپانی برگرده اما اون قبول نکرد و همون جا داخل ماشین نشست هنا اون رو ترک کرد و به خونه برگشت.وارد اتاق و روی تخت رها شد از شدت خستگی سرش سنگین و پر از درد بود. دقایقی گذشت اما هنا خوابش نمی برد از پشت پنجره نگاهی به بیرون انداخت ماشین هیونگ اونجا نبود صدای به هم خوردن در نشون از اومدن جونگ مین بود. اون یک راست پشت در اتاق هیونگ که حالا متعلق به هنا بود اومد و اون رو محکم کوبید. صدای امرانه جونگ مین رو شنید که گفت:
میدونم بیداری در رو باز کن.
نمیخواست با جونگ مین روبه رو بشه سعی میکرد بی اهمیت باشه و بخوابه اما صدای جونگ مین بلندتر و عصبی به گوشش خورد:
درو باز میکنی یا نه؟؟؟
هنا عصبی درو باز کرد سینه به سینه جونگ مین ایستاد.






نوع مطلب : marry me، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 27 شهریور 1396 11:15 ب.ظ
I quite like reading through an article that can make men and women think.
Also, many thanks for allowing me to comment!
یکشنبه 8 مرداد 1396 10:40 ب.ظ
It's a shame you don't have a donate button! I'd definitely donate to this excellent blog!
I suppose for now i'll settle for bookmarking and adding your RSS feed to
my Google account. I look forward to brand new
updates and will talk about this website with my Facebook
group. Talk soon!
جمعه 6 مرداد 1396 11:04 ب.ظ
I really like your blog.. very nice colors & theme.
Did you design this website yourself or did
you hire someone to do it for you? Plz reply as
I'm looking to design my own blog and would like to
find out where u got this from. thanks
پنجشنبه 5 مرداد 1396 07:30 ب.ظ
I am regular reader, how are you everybody?

This paragraph posted at this website is genuinely pleasant.
دوشنبه 12 تیر 1396 10:36 ب.ظ
Hello to every body, it's my first go to see of this webpage;
this webpage consists of amazing and in fact fine information for readers.
چهارشنبه 3 خرداد 1396 07:30 ق.ظ
Howdy! This is kind of off topic but I need some help from an established blog.

Is it very hard to set up your own blog? I'm not very techincal but I
can figure things out pretty quick. I'm thinking about
creating my own but I'm not sure where to begin. Do you have any
tips or suggestions? Thank you
جمعه 8 اردیبهشت 1396 06:13 ب.ظ
You're so cool! I don't suppose I've read
through a single thing like this before. So great to find another person with a few
genuine thoughts on this subject. Really.. thanks for starting this up.

This website is something that is needed on the web, someone with some originality!
یکشنبه 3 اردیبهشت 1396 03:52 ق.ظ
Good web site you have got here.. It's hard to find high quality writing like yours
nowadays. I really appreciate people like you! Take care!!
سه شنبه 22 فروردین 1396 07:22 ب.ظ
What's up, yes this piece of writing is really pleasant and
I have learned lot of things from it about blogging.
thanks.
دوشنبه 20 شهریور 1391 12:06 ق.ظ
عالییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی بود عزیزم راستی من فقط این داستانت رو میخونم.
kim_mahdis ممنووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون فرشته جون.اگه تونستی اون یکی رو هم بخون خیلی قشنگه من که بیشتر از این دوستش دارم
شنبه 18 شهریور 1391 06:45 ب.ظ
جفتشو میدوستممممممممممممممممممممم.
اون یكیو چرا نمیذاری؟
اونی من فضولیم بد جور گل كرده.قسمت بعدی رو زودی بذار.
وایییییییییییییییییییییییییییییییی.
كل انداختن با جونگمین چه حالی میده.(به شخصه صد بار باهاش كل انداختم)
درد همه نویسنده ها همینه.
منم كه میشناسی.
یا میخوای بیوگرافی بدم؟
اونیییییییییییییییییی بسی میدوستمت.
بوسسسسسسسسسسس.
kim_mahdis سلام گلم اومدی؟؟؟دلم برات تنگیده بود فدات شم. ببخشید که دیر شده قول میدم بیام بذارمش .اوکی زود میام اااااااااااره گفتی چه کیفی کنیم پارت بعدی که که که .وای از نویسندگی نحرف که دلم خونه .
نه فدات شم بیوگرافی کامل کامل بهم بده
گلم منم خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییی
دوستت دارم بوووووووووووووووووووووووس
شنبه 18 شهریور 1391 04:00 ب.ظ
سلام اسمم سحر می رم اول دبیرستان خوزستان زندگی می کنم شهر سربندر من داستان IM in to you رو بیش تر دوس دارم
kim_mahdis سلام سحر جون.از اشنایی بیشتر باهات خوشحالم ممنون.نظر لطفته منم اون رو بیشتر دوست دارم
جمعه 17 شهریور 1391 11:52 ب.ظ
ناراحت نمیشی اگه بگم اون داستانتو(۱. من مجذوب تو هستم)رو بیشتر دوست دارم؟ولی اینم قشنگه ها!باور کن!مرسی...
kim_mahdis نه بابا این چه حرفیه؟؟؟خوب هرکس نظره خودشه داره ممنونم از حمایتت اتفاقا من خودمم اونو بیشتر دوست دارم
پنجشنبه 16 شهریور 1391 10:34 ب.ظ
سلام مهدیس جونم خیلی عالی بود مثل همیشه.
خب منم خودمو یه کوچولو معرفی کنم.
اسم واقعیم مریمه ولی از اونجا که علاقه شدیدی به Ian somerhalder دارم تو نت همه جا با اسم ماریان هستم که اولش برای اسمه خودمه آخرشم به عشق ایان.
19 سالمه دانشجوی رشته ادبیات انگلیسیم و عاشق گروه دابل اس و امبلاگم.
تو دابل اس همه رو دوست دارم اما هیون و کیو و جونگی رو یه کوچولو بیشتر و از بین این سه تا هیچ کدومشونو نمی تونم انتخاب کنم.
تو امبلاگم به جز G.O بقیه رو دوست دارم البته جون و بیشتر از بقیشون
همین دیگه حالا اگه باز چیزی بود بپرس بگم
kim_mahdis سلام ماریان گل خودم چطوری؟؟ممنوم فدات شم.نظر لطفته.اووووو مریمییییی وای وای وای نگوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو
منم خیلیییییییییییییییییییییییییییییییی
ایان رو دوست دارم خیلی معرکه ست یعنی تیکه ست من که خیلی میطلبمش. که که که که.وا!!!!!!!!!!!!!!!! یعنی نمیدونی عشقت کیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
از جی.او خوشت نمیاد؟؟؟؟؟؟/ اون که خوش قیافه ست!!!!!!!!!!!!!!
جانم؟بله؟بله؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ جون رو بیشتر جان من منظور که نداری اگه خدا بخواد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!11
پنجشنبه 16 شهریور 1391 09:42 ب.ظ
راستی یادم رفت بگم عشقم،عمرم،جونم،نفسم کیم هیون جونگ


kim_mahdis وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای
ووووووووووووووووووووووووووووووووووووووش
تو که زن داداشه خودمی بیا بغلم بدووووووووووووووووووووووووووووووووووو
پنجشنبه 16 شهریور 1391 09:39 ب.ظ
سلام عزیز دلم
خسته نباشی
بازم که زدی کانال غرغران
چراانقدرغر میزنی بابا توکه ماروکشتی اصلا میخوای ازاین به بعد نفری دوتا نظر بذاریم
خوب بریم سراغ داستان این قسمت معرکه بود عالی توپ حرف نداشت
راستی اول داستان گفتی معرفی کامل کنیم
خوب عرض کنم بنده اسم اصلیم مرضیه،متولد1/3/71هستم به قول پسر خالم 20سالو6ماهمه،امسال پیش دانشگاهیم رشته ادبیات و علوم انسانی،دارای مدرک رایانه کار درجه 2 کامپیوتر،دارای کمربند مشکی کنکفونات،الانم دارم گواهی نامه میگیرم آئین نامشو قبول شدم دارم درون شهری آموزش میبینم،بچه قزوینم اما همه خانوادم مشهدین خواهر وعموودائی و خالم هم مشهد زندگی میکنن،این شماره موبایلمه 09362166767اگه دوست داشتی باهام تماس بگیر واینکه ادامه تحصیل برا دانشگاه میخوام برم کره زبان وادبیات کره بخونم،دیگه فکر نمیکنم چیزی از قلم افتاده باشه
آهان اینم بگم که سوال نشه واست من الان دارم پیش دانشگاهی میخونم چون سال دوم دبیرستان رشتم حسابداری بود منم دوست نداشتم واسه همینم سال سوم که رفتم رشتمو به ادبیات و علوم انسانی تغییر دادم،اگه سوالی داشتی بپرس ازم
منتظر IM in To yoUهستم چرانمیذاریش؟
درضمن من از هردوداستان خوشم میاد ودوسشون دارم
منتظر قسمت بعدی این داستانم هستم
بوسسسسسسسسسسسسسس
kim_mahdis سلام راضیه جونم.سلامت باشی.بابا خوب ببین چه نظرات کمه حالم گرفته میشه!!!
نهههههههههههههه باید خواننده ها زیاد بشن
ممنونم فدات شم مرسی نظرلطفته. منم دوم دبیرستانم رشته انسانی .خوبه خوبه همینجور ادامه بده گواهینامه هم میگیری ایشا...قبول میشی گلم.مرسی مرسی مرسی که شماره اتو دادی گلم حتما بهت ز میزنم که که که ذوق کردم که که که .اوووووووووووو بابا دمت گرم میری دست مارو هم بگیر با خودت ببر منم میخوام برم کره .بابت پروفایل کاملت واقعا ممنوووووووووووووووووووووووووووووووووونم گلم مرسیییییییییییییییییییییییییییییییییییی
ببخشید دیر شد اونم میذارم .بازم نظرلطفته گلم.بووووووووووووووووووووووووووووس
پنجشنبه 16 شهریور 1391 09:53 ق.ظ
خوشم میاد هروقت میخوای ی پارت جدید بزاری
ی بهانه واسه غر زدن داری!
خب گفتی خودتون معرفی کنید؛
بنده نگار و همکلاس و هم ردیف شما هستم
جدی نمیدونی عشقم کیه؟ من که شهره عالمم ..اسم عشقمم امین زندگانی دیییگه!
مهی جون
عاااالی بود..از هردو داستانتم خوشم میاد!
kim_mahdis که که که که خو بابا جان من تو یه نگاه به نظرات بنداز ببین چقدر کمه.!!!!!!!!!!!
بابا باتو نبودم که خودم تو رو خوب میشناسم که که که
ممنونم بازم تشکر
پنجشنبه 16 شهریور 1391 12:56 ق.ظ
راستی من از اون تیكه اول این قسمت یكم گیج شدم كیو بیمارستان چیكار میكرد؟اون كارآموزه كی بود؟
kim_mahdis کیو که فشارش افتاده بود بیهوش شد. کاراموزه پارک ته یی خدمتکاره هناست
پنجشنبه 16 شهریور 1391 12:53 ق.ظ
مثل همیشه عااااااااااااااالی بود همیشه تند تند بزار^_^
kim_mahdis ممنونم گلم.باشه زود میام
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

سلام به اینجا خوش نیومدید ( خونه ی خود آدم که خوش آمد گویی نداره ^_^ ) امروز یک روز جدیده ، هم توی زندگی من هم شما ... سعی کنیم اینجا یک روز خوب رو با هم بسازیم طوری که بعدا ارزش این رو داشته باشه که جزو خاطراتمون محسوب بشه ^_- پس یوروبون آجا آجا فایتینگگگگگگگگگگ
مدیر وبلاگ : nazanin-admin
نظرسنجی
دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
کدهای جاوا اسکریپت