تبلیغات
*★*::korea love ::*★* - Silent Emotion - Episode 2
*★*::korea love ::*★*
سه شنبه 14 شهریور 1391 :: نویسنده : Kim Ee Ya ^_^
درووووووووووووووووووود بر همگی
با قسمت دوم برگشتم


بخش منتخب این قسمت:
"
هیونگ دستش رو از توی جیبش در آورد و همون جور که با نگاهی متعجب به جی اییون زل زده بود به سمت دست جی اییون برد و دستش رو گرفت...
"





واسه خوندن داااستان لطفا برین ادامه ی مطلب ...


سرش رو به تمیز کردن یکی از میزها گرم کرد...

چند دقیقه ی بعد جی اییون با لباس پیشخدمتی پیش بقیه اومد...همه دورش جمع شدند...به جز هیونگ...

-خانوم...شما چرا...؟!

-آخه چه طوری...؟!

جی اییون-من قراره از این به بعد با شماها کار کنم.البته تا یه مدتی...لطفا توی کارها کمکم کنین...

همه با هم-بله...چشم...

جی اییون-اسم کوچیک من جی اییون ئه...دوس دارم با هم صمیمی باشیم...مثل همکارهای واقعی...

همه با هم-بله...

جی اییون یکی یکی با همه ی کارکنان دست می داد و باهاشون آشنا می شد...از همون نگاه اول از هیونا، یکی از کارکنان رستوران، خوشش اومد...به نظرش خیلی راحت می تونست باهاش دوست شه و ...اون هم می تونست دوست خوبی برای جی اییون باشه...بالاخره با هر کی که جلو اومده بود دست داد و آشنا شد...و به هیونگ که هنوز واسه آشنایی هیچ کاری نکرده بود نگاه کرد...

+++++++++++++++++++++++++

کی بوم-هیونگ جون...شهریه ی این ترم کالجم عقب افتاده...

هیونگ-بده من اون کاغذ رو ببینم چقدر شده این ترم...

کی بوم برگه رو به سمت هیونگ گرفت.هیونگ برگه رو ازش گرفت و بهش نگاهی انداخت...

هیونگ-این همه؟!...چرا این قدر زیاد شده...؟!...باشه...برو...یه کاریش می کنم...

کی بوم از اتاق رفت بیرون...هیونگ روی تخت ولو شد...به برگه یه نگاه دیگه انداخت و گفت:آخه چه جوری من این همه پول رو بدم؟...این جوری...تموم پس اندازم هم میره...عیبی نداره...فعلا تحصیلات کی بوم مهمه...

و چشم هاش رو به هوای یه چرت آروم و راحت بست...

++++++++++++++++++++++++

جی اییون-بابا...چقدر عوض شده رستوران شعبه سئولمون...

آقای لی-آهان...همونی که توش کار می کنی؟!آره...

جی اییون-یه دوست هم پیدا کردم!

آقای لی-چه دختر اجتماعی ای دارم من!روز اول دوست پیدا کردی؟!...

جی اییون-آره...اسمش هیونا ئه...

آقای لی-فقط عزیزم...از همین روز اول کارت بهت بگم...هر کسی لیاقت دوستی باهات رو نداره...خیلی ها فقط چشمشون دنبال پوله...مراقب باش!

جی اییون با لحن معترضانه-بابا!

همیشه از این حرف های پدرش بدش می اومد...ولی می دونست که پدرش هم فقط خوبی ش رو می خواد...فقط می خواد دخترش با آدم های غیرقابل اعتمادی دوست نباشه...

+++++++++++++++++++++++++

کنار هیونا ایستاده بود و به هیونگ که بی توجه به اطرافش مشغول کار بود نگاه می کرد...یکی از پسرهای پیشخدمت جلو اومد و کنارشون ایستاد...

پیشخدمت-خانوم...چیزی شده!؟کار اشتباهی انجام داده؟!...اگه این طوره برم...

جی اییون حرفش رو قطع کرد:نه...چیزی نشده...فقط یه خرده رفتارهاش عجیبه...

پیشخدمت-زیاد بهش توجه نکنین خانوم...نه اخلاق درستی داره،نه خونواده ی خوبی...شنیدم پدرش ترکشون کرده...توی یکی از محله های پایین شهر می شینن!...خودش هم به زور این جا کار گرفته... با کلی خواهش بهش کار داده رئیس!وگرنه این جا هم نمی تونست کار کنه...شاید بخاطر اخلاقشه!...ولی...می دونین...؟!خیلی ها که این جا کار می کنن،هم خوش اخلاقن،هم از خونواده های...

جی اییون بی توجه به پیشخدمت که کماکان داشت از خودش تعریف می کرد به سمت هیونگ که کنار میز صندوقداری ایستاده بود رفت...

سرش رو بلند کرد و جی اییون رو دید که مستقیم به سمتش میاد...

دیگه کاملا روبروش ایستاده بود.دستش رو به سمت هیونگ دراز کرد و با لبخند گفت:من لی جی اییون ام...از آشنایی تون خوشوقتم...

هیونگ دستش رو از توی جیبش در آورد و همون جور که با نگاهی متعجب به جی اییون زل زده بود به سمت دست جی اییون برد و دستش رو گرفت...

گرمای دستش براش یه جور خاصی بود...دستش رو توی دست خودش گرفت و باهاش دست داد...

هیونگ-من هم...کیم هیونگ جون ام...

بعد دست دادن،یکی از مشتری ها گارسون خواستند و هیونگ بدون یه کلمه حرف دیگه ای به سمت میز اون مشتری رفت...

هیونا به جی اییون نزدیک شد...کنارش ایستاد و آروم گفت:همه پشت سر اون حرف می زنن!...چرا باهاش دست دادی؟

جی اییون به هیونا نگاه کرد:ولی به نظر من که پسر بدی نیست...اتفاقا خیلی هم باادبه...

هیونا-ولی این جوری،همه پشت سرت حرف می زنن ها!

جی اییون با اخم-حرف بزنن!من چی کار به کار بقیه دارم؟!...به نظر من هیونگ جون پسر خوبی ئه و اتفاقا دوست دارم حتی شده،تنها دوستش توی این رستوران هم باشم...

هیونا-هر جور دوس داری...

و رفت به سمت دیگه ای...

جی اییون به هیونگ که داشت سفارش رو از مشتری ها می گرفت نگاه کرد...و باخودش فکر کرد...واقعا پشت اون چهره و موقعیت چی پنهانه؟!...

++++++++++++++++++++++++++++

مداد به دست،جلوی پرتره نشسته بود...به نظر خودش پرتره ی خوبی از آب در اومده بود...البته هنوز هم کار داشت...دستش رو روی گونه ی دختری که روی پرتره کشیده بود گذاشت و با انگشت شصتش لمسش کرد...به چشم های دخترک توی پرتره زل زد و آروم زمزمه کرد:نمی تونی بفهمی چقدر دوستت دارم...

در اتاق باز شد و خواهرش رو جلوی در دید...با لبخند از روی صندلی بلند شد و گفت:تو برو،من هم الآن میام...

اییون جانگ توی سکوت فقط با لبخند سرش رو به علامت تایید تکون داد و از اتاق خارج شد...

جونگ مین مداد رو گذاشت روی میز کنار پرتره و یکی یکی پله ها رو رو به پایین طی کرد...

آقای پارک-به به!شازده تشریف آوردن!...چقدر شلخته شدی آقای پارک!

خانوم پارک با لبخند به پسرش و بعد هم به همسرش نگاه کرد و گفت:می بینی عزیزم!؟...پسرمون حتی توی شلختگی ش هم مثل ستاره های سینما خوش تیپ ئه!

جونگ مین با لبخند بهشون نگاه می کرد و به حرف هاشون گوش می داد...روی صندلی کنار اییون جانگ پشت میز نشست.خدمتکار ها هم ایستاه بودند و منتظر بودند تا هر کدوم از اعضای خونواده فقط یه کلمه چیزی رو درخواست کنن...هر سه تا خدمتکار کنار میز،آماده به خدمت بودند...

اییون جانگ به برادرش نگاه کرد...دستش رو به شکل یه لیوان کرد و جلوی دهنش نگه داشت...جونگ مین به اییون جانگ نگاه کرد و با دیدن اون حرکتش به سمت یکی از خدمتکارها نگاه کرد:میشه یه لیوان آب بدی؟

خدمتکار رفت به سمت پارچ و یه لیوان آب ریخت و به سمت جونگ مین آورد...

لیوان آب رو گرفت و به خواهرش داد...

++++++++++++++++++++++++

هیونگ-یعنی چی که مادر مریض شده؟!کِی؟!...مگه چه ش شده؟

کی بوم-سرفه های خونی می کنه!





نوع مطلب : Silent Emotion، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 26 شهریور 1396 07:57 ب.ظ
What i don't understood is in truth how you're now not actually a lot more well-favored than you might be right now.
You are so intelligent. You know thus significantly on the subject of this topic, produced me for my part believe
it from so many various angles. Its like women and
men aren't involved until it is one thing to accomplish with Girl gaga!
Your own stuffs outstanding. At all times maintain it up!
پنجشنبه 16 شهریور 1396 04:05 ق.ظ
It's amazing for me to have a web site, which is helpful designed for
my experience. thanks admin
یکشنبه 8 مرداد 1396 09:48 ب.ظ
For the reason that the admin of this web site is working, no question very soon it will be well-known, due to its
quality contents.
شنبه 7 مرداد 1396 12:36 ق.ظ
It's a shame you don't have a donate button!
I'd without a doubt donate to this superb blog!
I guess for now i'll settle for bookmarking and adding
your RSS feed to my Google account. I look forward to new updates and
will talk about this website with my Facebook group.
Chat soon!
جمعه 6 مرداد 1396 07:52 ب.ظ
I’m not that much of a internet reader to be honest but your sites really
nice, keep it up! I'll go ahead and bookmark your site to come
back later on. Cheers
جمعه 6 مرداد 1396 08:08 ق.ظ
Appreciation to my father who informed me regarding this blog, this weblog is
really remarkable.
سه شنبه 13 تیر 1396 09:39 ق.ظ
I blog frequently and I seriously appreciate your content.
This article has truly peaked my interest. I'm going to take a note of
your website and keep checking for new details about once a week.
I subscribed to your Feed as well.
یکشنبه 4 تیر 1396 11:22 ب.ظ
We are a gaggle of volunteers and opening a brand new scheme in our community.

Your web site offered us with useful information to work on. You've performed a formidable job
and our entire group can be grateful to you.
چهارشنبه 3 خرداد 1396 01:01 ب.ظ
Greetings from California! I'm bored at work so I decided to check out your
blog on my iphone during lunch break. I enjoy the info you present here and can't wait to take a look when I get home.

I'm surprised at how fast your blog loaded on my mobile ..
I'm not even using WIFI, just 3G .. Anyways, superb blog!
شنبه 2 اردیبهشت 1396 05:43 ب.ظ
When someone writes an paragraph he/she maintains the idea of a user in his/her brain that how a user can know it.
Thus that's why this article is great. Thanks!
سه شنبه 14 شهریور 1391 03:45 ب.ظ
یادم رفت اسممو بنویسم.(چه چیز مهمی)
Kim Ee Ya ^_^ بعلههههههههههه!(نیشخند)
سه شنبه 14 شهریور 1391 03:43 ب.ظ
سلام خسته نباشی داستانت خیلی قشنگه و شروع متفاوتی داره. ادامشو زود زود بذار که از دهن نیفته
Kim Ee Ya ^_^ درود بر شما...مرسی^^...ادامه ش پنج شنبه^^
سه شنبه 14 شهریور 1391 02:01 ب.ظ
اولم
سلام خانومی
خوبی؟خوشی؟سلامتی؟چه کارامیکنی؟خوش میگذره؟
هه چقدرسوال پرسیدم
این قسمت برام جالبتربود آخه یه جورائی دوزاریم به داستان افتاده
راستی داستانای اون یکی وبم خوندم ازداستانDeath Reasonخیلی خوشم اومدخیلی قشنگ بود
فقط چرا ادامش نمیدی؟آخه تاقسمت6ودرتاریخ25مرداد گذاشتی یعنی دیگه نمیخوای بقیشو بذاری؟
بگذریم دستت درد نکنه خسته هم نباشی
منتظرقسمت بعدی هستم
بوسسسسسسسسسسسسسس
Kim Ee Ya ^_^ اوووووووووووووووووووووووووووورین^^
درود بر اوووووووووووووووونی نازم^^
مغسی...خوبم...^^تو خوبی؟
آهان...خدا رو شکر واست جالبتر بود...
مغسی اوووووووووووووووووووووونی^^
چرا بابا...کلش رو آماده دارم...میذارم...از فردا^^
مغسی اونی...
بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

سلام به اینجا خوش نیومدید ( خونه ی خود آدم که خوش آمد گویی نداره ^_^ ) امروز یک روز جدیده ، هم توی زندگی من هم شما ... سعی کنیم اینجا یک روز خوب رو با هم بسازیم طوری که بعدا ارزش این رو داشته باشه که جزو خاطراتمون محسوب بشه ^_- پس یوروبون آجا آجا فایتینگگگگگگگگگگ
مدیر وبلاگ : nazanin-admin
نظرسنجی
دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
کدهای جاوا اسکریپت