تبلیغات
*★*::korea love ::*★* - marry me.16
*★*::korea love ::*★*
دوشنبه 13 شهریور 1391 :: نویسنده : kim_mahdis

گاهی دلت میخواد همه بغضهات از توی نگاهت خونده بشن...

میدونی که جسارت گفتن کلمه ها رو نداری...

اما یه نگاه گنگ تحویل میگیری یا جمله ای مثل: چیزی شده؟؟!!!

اونجاست که بغضت رو با لیوان سکوت سر میکشی و با لبخندی سرد میگی: نه،هیچی ...


سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام من بالاخره بعد از دوهفته اومدم دلم براتون خیلی تنگ شده بود. من بابت غیبتم از همه معذرت خواهی میکنم ا  مادربزرگ بنده  توccu بود بنابراین کسی نبود که بره کامی رو درستش کنه منم حال نداشتم تایپ کنم تو کافی نت دیگه اونجا فقط نظرات رو جواب دادم از تمام دوستای گلی که خبر داشتن و واسه مادرجونم دعا کردن واقعا ممنونم الان مرخص شده خوب نیست اما بهتره بازم ممنون میشم واسش دعا کنید ممنون گلای من بازم متاسفم بابت تاخیر

http://upload.tehran98.com/images/bwp1usrjutcb4c4rmle.jpg


هنا رو به هیونگ کرد و ادامه داد:
هیونگ جون شی شما وقتی خواب بودم روم پتو انداختید؟
هیونگ از همه جا بی خبر متعجب شد چند لحظه بعد با به یاداوری اینکه تو این ساعات فقط جونگ مین به طبقه بالا رفته بود نگاهی به جونگی انداخت جونگی وقتی نگاه هیونگ رو متوجه خودش دید بی تفاوت شونه هاشو بالا انداخت و به طبقه بالا رفت
هنا: در هر صورت ممنون خیلی سردم شده بود خوب دیگه من باید برم
بعد از خداحافظی از همه بجز جونگ مین به طرف خونه رفت

*******************************************************

صبح بعد از انجام دادن کارهای شخصیش به طرف شرکت فیلم سازی رفت بعد از دیدن پوسترهای فیلم و فیلم برداریه قسمتی از تیزرهای اولیه ی فیلم و برگزاری جلسه با مدیر و بازیگرا زودتر از دیروز از اونجا خارج شد تمام تلاششو میکرد هیچ برخوردی با جونگ سوک نداشته باشه باید به خونه پسرا میرفت اما نمیخواست مزاحمشون بنابر
این تصمیم گرفت سری به بهشت مخفی بزنه و ساعتی رو دور از شلوغی ادم ها و شهر اونجا به ارامش برسه و به اتفاقات اخیر و راه چاره اشون فکر کنه و تصمیمی جدی برای زندگیش بگیره .ساعتی بعد رسید ماشین رو پارک کرد و پیاده شد نفس عمیقی کشید یه اطراف نگاه کرد لبخند شیرینی زد و گفت:
وای! سرزمین من!!
چقدر اونجا رو دوست داشت روی برگهای قرمز قدم میزد هوای اونجا مه الود و گرگ و میش دلچسبی بود روی پل سفید رنگی که اونجا بود نشست پلکاشو روی هم گذاشت و زانوانش رو در اغوش گرفت و چیزی نگذشته بود که خوابید.باد سردی می وزید بدنش گر گرفت چشماشو باز کرد و نگاهی به ساعتش انداخت 6 رو نشون میداد هوا تاریک شده بود از جاش بلند شد خنده ی بلندی سر داد و باشوق صداشو بالا برد و گفت:
خدانگهدار سرزمین من ! بهشت من!! زود برمیگردم .
جلوی ویلای پسرا پارک کرد چقدر احساس سبکی میکرد حس نشاط و طراوت داشت احساس زنده بودن و زندگی کردن. زنگ رو چند بار فشار داد اما کسی درو باز نکرد به ویلا نگاهی انداخت چراغ ها خاموش بودن. پیرزنی کوتاه قد که صورت مهربونی داشت به طرفش اومد و گفت:
دخترم تو هنایی؟؟؟
هنا متعجب سراپای پیرزن رو برانداز کرد و با سر علامت مثبت داد پیرزن ادامه داد:
یکی از پسرا چند ساعت پیش این رو داد که بهت بدم.
هنا کاغذ رو از دست پیرزن گرفت و بعد از رفتنش بازش کرد:
سلام هناشی. ببخشید ما امروز سرمون شلوغه تا اخر شب کمپانی هستیم. وقت نشد بهت خبر بدم جونگ مین رو فرستادیم خونه پیشت تا تنها نباشی. مواظب خودت باش (هیونگ جون)
با صدای ترمز ماشین سرشو برگردوند و به جاده نگاه کرد چراغهای ماشین تو چشمش میزد سریع پلکاشو بست و بعد از خاموش شدن چراغ ها بازشون کرد و جونگ مین رو دید که خیلی جدی و محکم به طرفش میومد هر دو خیلی سرد و رسمی به هم سلام کردن جونگ مین بدون حرفی در ورودی رو باز کرد و به هنا خیره شد. هنا مردد مونده بود جونگ مین نگاهی متعجب بهش انداخت و پرسید:
چرا وایستادی؟؟!!
هنا: برم تو؟؟
جونگ مین که انگار با یک موجود دست و پا چلفتی به تمام معنا سر و کار داره با لحن سرزنش باری گفت:
نکنه میخوای تا صبح همین جا وایسی تا از سرما یخ بزنی؟؟؟
هنا ازرده از لحن جونگ مین اخمی کرد و به داخل ویلا قدم گذاشت و راه سنگفرش رو پیش گرفت.جلوی در ورودی سالن اصلی رسیدند چشم های جونگ مین روی هنا بود و گفت:
هنوز که وایستادی!!
هنا که صبرش تموم شده بود با عصبانیت جواب داد:
کلید دست توئه.
جونگ مین که کمی دستپاچه نشون میداد درو باز کرد و گفت:
برو داخل
یه لحظه که هنا کنارش ایستاده بود به ذهنش اومد که:
 چه عطر خوشبویی داره.
 هنا زودتر اون داخل شد نمیدونست حالا باید چیکار کنه؟ دوست داشت زودتر به اتاق هیونگ که فعلا متعلق به خودش بود بره و درو ببنده تا از دست جونگ مین خلاص بشه. جونگ مین کلافه بود پنجه هاشو داخل موهاش کرد و اونها رو عقب کشید و رو به هنا گفت:
خب هنوز که وایستادی! بشین کارت دارم.
هنا اهسته جلو اومد نگاهش به نگاه جونگ مین بود جونگ مین روی کاناپه نشست و در حالی که خم میشد تا کنترل تلویزیون رو برداره گفت:
راستش لازمه که یه چیزایی بهت بگم چیزهایی که باعث میشه این 3ماه که مهمون مایی راحت تر باشی و به زندگیت لطمه ای نخوره.خب درسته که تو یا بهتره بگم هردوی ما به  خاطر منافع شخصیمون راضی شدیم چند ماه رو باهم یه جا زندگی کنیم. اما این رو باید بدونی این موضوع هیچ تاثیری تو روند زندگی خصوصی ما نباید بگذاره تو زندگی خودت رو داری من هم زندگی خودم رو دارم دوست ندارم کسی تو کارم دخالت کنه! البته منم کاری به کار تو ندارم. این ها رو گفتم که نکنه یه وقتی تحت تاثیر مسخره بازی هایی که این روزها جلو خانواده هامون درمیاریم قرار بگیری و پیش خودت فکر کنی حالا چه خبره؟ یا تغییری توی زندگی ما رخ داده! نه! اصلا! این طوری نیست.
جونگ مین به مبل تکیه داد و ادامه داد:
در ضمن من خودم یکی رو دوست دارم یعنی نامزد دارم
دیگه حوصله هنا رو به پایان بود دوست نداشت این حرفهای مسخره رو بشنوه خسته بود و سرش گیج میرفت نمیدونست چطوری باید به اون حالی کنه که برنامه های اون براش اهمیت نداره حال و حوصله ی بحث کردن رو نداشت.ناگهان از روی مبل بلند شد و جواب داد:
من اصلا هیچ فکری نکردم و نمیکنم چون ارزش فکر کردن رو هم نداری! من فقط چون مجبورم و همینطور به درخواست هیونگ جون شی تو این خونه همراه توام و مجبورم تحملت کنم در ضمن من با تو حرفی ندارم چون بی لیاقت تر از اون چیزی که نشون میدی هستی.
هنا محکم اما اروم قدم برداشت و در مقابل چشمای بهت زده ی جونگ مین ترکش کرد و به طرف اتاق هیونگ رفت و در اتاق رو محکم بست.
_ چه برفی داره میاد!!!!
_ دیوونه مگه الان وقت تماشای برفه ؟برو ببین بیرون چه خبره انقدر تصادفات زیاد بوده که دکتر کم اوردیم تو مگه پرستار نیستی اینجا چیکار میکنی خانم خانوما؟؟؟؟؟
_ ای بابا شانس منو نگا کن اولین روز کاریم باید انقدر شلوغ باشه؟
_ تنبلی نکن من رفتم دارن صدام میزنن تو هم برو بلکه به یه دردی خوردی پارک ته یی شی!
_ سونبه (ارشد به معنی سال بالایی)؟؟؟!!!!!!!!!
نگاهی به اه جونگ کرد که با عجله در حالی که سرم دستش بود ازش دور میشد.بخاطر بارش شدید برف جاده ها لغزنده بود و تصادفات زیاد و بیمارستان شلوغ بود هرکدوم از دکترها و پرستارا جایی مشغول بودن بعضیا بخش اورژانس بعضی اتاق عمل و....
_ خانم پرستار به این بیمار رسیدگی کن
ته یی به عقب برگشت و سردرگم به راننده اورژانس که اون رو مخاطب قرار داده بود نگاه کرد وقتی وارد بخش اورژانس شد بیمار روش اونطرف بود و بیهوش روی تخت افتاده بود
ته یی: ببخشید مشکلش چیه؟
راننده اورژانس: از شدت کار و فعالیت بیهوش شده
درحالی که هنوز پشت به ته یی داشت بهش سرم وصل کرد و اروم به سمت خودش برش گردوند تا روی تخت مرتب باشه وقتی نگاهش به صورت معصومش افتاد مغزش قفل کرد انگار که ایستاده سکته کرده باشه اصلا باورش نمیشد کشی که جلوش رنگ پریده روی تخت بیمارستان اروم گرفته باشه اونه انگار که خواب دیده باشه یه خواب وحشتناک یه کابوس اون...؟؟؟
اون اینجا چیکار میکرد؟؟ چرا اینقدر مریض بود؟؟
اون کسی نبود جز...








نوع مطلب : marry me، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 8 مرداد 1396 09:28 ب.ظ
I've learn a few good stuff here. Certainly value
bookmarking for revisiting. I surprise how so much attempt you place to create this type of fantastic informative web site.
جمعه 6 مرداد 1396 08:09 ق.ظ
An interesting discussion is definitely worth comment.
I believe that you ought to publish more about
this subject, it may not be a taboo subject but typically folks don't discuss such subjects.
To the next! Best wishes!!
دوشنبه 12 تیر 1396 05:21 ق.ظ
Magnificent beat ! I wish to apprentice whilst you amend your web site, how can i
subscribe for a weblog site? The account aided me a appropriate deal.
I had been tiny bit familiar of this your broadcast provided
brilliant transparent idea
پنجشنبه 18 خرداد 1396 08:55 ب.ظ
Hi! I've been following your web site for some time now and finally got
the courage to go ahead and give you a shout out from
Lubbock Tx! Just wanted to mention keep up the
excellent job!
چهارشنبه 3 خرداد 1396 05:26 ب.ظ
Yes! Finally something about fuck it.
یکشنبه 27 فروردین 1396 11:03 ق.ظ
I feel this is one of the such a lot significant
info for me. And i am glad reading your article. But want to
observation on some normal things, The website taste is wonderful, the articles is really excellent : D.

Excellent process, cheers
چهارشنبه 15 شهریور 1391 02:58 ب.ظ
slm nona mec mese hamishe ali bod.maman bozorget chetore khobe taze fahmidam kheyli narahat shodam ishala ke khob mishe .rasti ah jung o teyee kian gij shodamajija bazam mec montazere part badam
fighting...
kiss kiss
bye
kim_mahdis سلام گلم ممنون نظر لطفته مرسی.ممنون ایشا.. خوب بشه .اه جونگ پرستاره تو بیمارستان ته یی هم خدمتکار هناست که پرستار شده .فااااااااااااااااااایتینگ
سه شنبه 14 شهریور 1391 01:33 ق.ظ
سلام عزیزدلم خیلیییییییییییییییییییییییییییییییی عالی بود
kim_mahdis سلام فرشته جونم خواهش قابل نداشت
سه شنبه 14 شهریور 1391 12:15 ق.ظ
سلااااام من اومدم!
حال کردم جونگمین ترکوند!!!چقد خودش تحویل گرفته!
راست میگه راضیه جون مگه میشه نبودت متوجه نشد؟؟؟
ایشاا..مادربزرگتم زودتر شفا پیدا کنه ..
زود بیا منتطرمااااا...
kim_mahdis سلام نگارجون خوش اومدی گلم.
ها بابا حالا بقیه اشو باید ببینی که که که
والااااااااااااااا متوجه شدید؟ یعنی نظرات حالا ادمو میگیره هاااااااااااااااا
ممنون واسش دعا کن
دوشنبه 13 شهریور 1391 11:12 ب.ظ
http://amour-en-portrait.ca.cx/(این یه بازی فرانسویه)صورت کسی که دوست داره ظاهر میشه خطر سوپریز شدن!(تقریبا 90%شبیه)من خواستم این بازیو دور بزنم مستقیما رفتم به اون ادرس گفت اینطوری نمیشه باید به10نفر بفرستیش نمیدونم چه طوری فهمید. حتما برو
kim_mahdis !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
دوشنبه 13 شهریور 1391 11:08 ب.ظ
سلام مهدیس جونم خدارو شکر که حال مادربزرگت بهتر شده دلم برات تنگ شده بود خیلییییییییییییییییییییییییییییی
این که بود که بیهوش شده بود؟ این ته یی کی بود قبلا تو داستان بود؟من یادم نمیادش
این پارت مثل رمان همخونه بود اونجایی که جونگی داره با هنا حرف میزنه خیلی عالی بود دوسش داشتم میسی
kim_mahdis سلام ماریان جونی چطوری؟؟؟ممنونم وای منم دلم واست تنگیده بود خیلییییییییییی زیاد
تو پارت بعدی میفهمی که که که بابا تهیی خدمتکار هناست دیگه یادت نیست؟؟
خوب بود که دوست داشتی گلم
دوشنبه 13 شهریور 1391 06:22 ب.ظ
من آمدم
سلام مهدیس جون خودم
دلم واست یه ریزه شده بودبیابخلم
مهدیس جان دلم میخواد بکشمت من الان تشنه خونتم
آخه دخترخوب مگه میشه کسی نبودن تورومتوجه نشده باشه؟
شما عزیزم درست از31مرداد غیبت زدتاامروز که به عبارتی میشه 14روزنبودن شما
من آماردقیق ازنبودن دارم خانوم پس مطمئن باش همیشه یکی هست که ازنبودت ناراحت ونگران باشه
درمورد کامی هم قبلا بهم گفته بودی سیروس گرفته
فقط درموردمادربزرگ گرامی نمیدونستم که خوب امیدوارم زود حالشون خوب بشه میرم امامزاده آمنه خاتون واسشون دعامیکنم
راستی من آخران قسمتو نفهمیدم کی بود چی شد اگه میشه سربسته واسم توضیح بده لفطا
دوست دارم عزیزم مواظب خودت باش
منتظرقسمت بعدی هستم
بوسسسسسسسسسسسسسس
kim_mahdis خوش اومدی.
سلام راضیه جونم.
وااااااااااای منم دلم تنگیده بود بپرررررررررررررر
وا!!!!!!!!!!!!!!!!!1چرا اخه من گناه دارم دلت میاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خوب جان من تو یه نگاه به نظرات بنداز جواب سوالتو میفهمی خانمی.
من خودم که گفتم 2هفته ست نیستم.
ممنوووووووووووووووووووووون راضی جونم
ممنونم فدات شم حتما براش دعا کن مرسی.پارت بعد خودت همه چیز رو میفهمی که که که منم دوووووووووووووووووووووووووووووووستت دارم بوووووووووووووووووووووووووووووووووس
دوشنبه 13 شهریور 1391 05:49 ب.ظ
اولم
سلام خوشگله
برم بخونم برمیگردم به حسابت میرسم
kim_mahdis مبارکت.سلام گلم که که که که اوووووووووووووو بابا تو که همش میخوای به حساب من برسی خووووووووووووووو
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

سلام به اینجا خوش نیومدید ( خونه ی خود آدم که خوش آمد گویی نداره ^_^ ) امروز یک روز جدیده ، هم توی زندگی من هم شما ... سعی کنیم اینجا یک روز خوب رو با هم بسازیم طوری که بعدا ارزش این رو داشته باشه که جزو خاطراتمون محسوب بشه ^_- پس یوروبون آجا آجا فایتینگگگگگگگگگگ
مدیر وبلاگ : nazanin-admin
نظرسنجی
دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
کدهای جاوا اسکریپت