تبلیغات
*★*::korea love ::*★* - Silent Emotion - Episode 1
*★*::korea love ::*★*
یکشنبه 12 شهریور 1391 :: نویسنده : Kim Ee Ya ^_^
درووووووووووووووووووود بر همگی
دااااااااااستان جدید رو آوردم...ببخشید طول کشید...منتظر بودم کامل بنویسم و تمومش کنم که بیام بذارم...

در ضمن توی وب زیر تعداد داستان هایی که میذارم بیشتره...اگه خواستین اون جا هم بین:

SSk501.mihanblog.com




واسه خوندن داااستان لطفا برین ادامه ی مطلب ...


با لبخند از پنجره ی اتاقش بیرون رو نگاه کرد.خورشید تقریبا وسط آسمون بود...نور خورشید اتاقش رو روشن کرده بود.چقدر این گرمای آرامشبخش آفتاب رو دوست داشت...این خودش یکی از کارهای مورد علاقه ش بود.نشستن جلوی پنجره و خیره شدن به بیرون...با این کار می تونست افکار مغشوشش رو منظم تر کنه.مخصوصا وقتی هوا این قدر عالی می شد...می تونست افسردگی ها رو فراموش کنه و به همه چی با یه دید نسبتا بهتر نگاه کنه...دستش رو لای موهاش فرو برد و موهاش رو که با وزش باد به هم ریخته بودن مرتب کرد.

از جلوی پنجره بلند ش و همون طور که موهاش رو مرتب می کرد به سمت آینه ی اتاقش رفت.یه نگاه به تصویر توی آینه کرد و لبخند زد...صدای مادرش فضای خونه رو پر کرده بود...

خانم کیم-پسرم...نمیای غذا؟!

با لبخند در اتاقش رو باز کرد و همون جور که دستش به نرده های پله بود یکی یکی پله ها رو، رو به پایین طی کرد...رفت و روی یکی از صندلی های خالی ای که دور میز بود نشست...باز با دیدن یه صندلی خالی دور میز افکار مزاحمش اومدن سراغش...شاید اگه اون اتفاقات نمی افتادند همه چی روال عادی تری داشت.این زندگی هم مرتب تر می شد.به برادرش که داشت غذا رو توی دهنش می ذاشت نگاه کرد...

خانم کیم-غذات رو نمی خوری؟!

حواسش جمع مادرش شد...نگاهش  رو از برادرش به سمت مادرش برد و با لبخند سرش رو به علامت تایید تکون داد...

خانم کیم-پس بخور دیگه...سرد میشه ها!

به ظرف های کوچیک غذا که جلوش بودند نگاه کرد.شروع به خوردن کرد...

++++++++++++++++++++++++++

Flash Back:

کی بوم-هیونگ جون،یه صداهایی میاد...

هیونگ-تو همین جا باش...من میرم ببینم چی شده!

کی بوم-من هم میام!

هیونگ-گفتم تو بمون!من میرم،میام!

با سکوت کی بوم ، هیونگ رفت سمت در اتاق.در رو باز کرد و خارج شد.با دیدن مادرش که سعی می کنه بازوی پدرش رو بگیره و ببردش توی اتاق پشت ستون ایستاد.پدرش کاملا مست بود...

خانم کیم-بیا عزیزم...برو استراحت کن تا من شربت عسل بیارم برات...

آقای کیم داد زد:نه...نمی خوام...گمشو!

خانم کیم با چهره ای آروم و گرفته به همسرش نگاه کرد...

آقای کیم-امشب از همیشه بدتر شدی!...

خانم کیم در جواب همسرش فقط سکوت کرده بود...

آقای کیم-چند روز پیش یه چیزی فهمیدم...اینکه...دیگه...ازت بدم میاد!...خیلی زشت شی...این طور نیست؟!...شکسته شدی!...یه...پیرزن غرغرو!...

اشک از چشم های خانم کیم روی گونه ش چکید.

خانم کیم-چطور می تونی این حرف ها رو بزنی؟!...

آقای کیم با پوزخند- خیلی راحت!

++++++++++++++++++++++++++++

مثل روزهای قبل کتش رو تنش کرد و برای رفتن سر کار از خونه خارج شد...باد ملایم صبح به صورتش می خورد و آرومش می کرد...یه روز دیگه شروع شده بود...و دوباره شاید و باید ها اومده بودند سراغش...شاید اگه الآن وضع این نبود زندگی شون خیلی متفاوت تر از این ها می شد...قدم هاش رو تند تر کرد تا زودتر به ایستگاه اتوبوس برسه و از شر این افکار مزاحم خلاص شه...بعد از طی کردن مسیر خونه شون تا رستوران،با اتوبوس پیاده شد...به اطرافش نگاه کرد...یه روز مثل روزهای قبل بود...نفس عمیقی کشید و در رو باز کرد و وارد شد...مثل همیشه بدون ذره ای حرف با همکارهاش،لباس کارش رو پوشید و جلوی میز پیشخون ایستاد.مشتری اول وارد شد و به محض نشستنش هیونگ رفت جلوی میزش...

هیونگ-چی میل دارین؟

...

حدود دو ساعت و نیم از اومدن هیونگ به محل کارش می گذشت که با باز شدن در فروشگاه و ورود اون دختر،همه ی کارکنان رستوارن بزرگ تعظیم کردند...تا بحال اون دختر رو ندیده بود...شاید چون به تازگی اون جا استخدام شده بود،نمی شناختش...

یکی از همکارهاش به سمت دختر رفت و با لبخند گفت:خانم لی...پدرتون هم تشریف آوردن؟!

جی اییون-نه...فقط من اومدم...و...با رئیستون کار دارم...میشه لطفا من رو به اتاق کارشون راهنمایی کنین؟

پیشخدمت-بعله،حتما...

به دور و برش نگاه می کرد.همه چی واسش تازگی داشت.نزدیک به دو سالی می شد که به اون رستوران نرفته بود...انگار خیلی تغییر کرده بود...همه چی...نگاهش رو به یکی یکی افرادی که اون جا کار می کردند می دوخت و در جواب تعظیمشون سرش رو کمی خم می کرد...و البته...یه خرده دور تر یه پسر قد بلند و خوش قیافه ایستاده بود و داشت با تعجب بهش نگاه می کرد.جی اییون هم ناخواسته همون جور که داشت دنبال پیشخدمت به سمت اتاق رئیس رستوران می رفت، بهش زل زد.

خواست این نگاه طولانی رو قطع کنه...به یه طرف دیگه نگاه کرد و جی اییون هم وارد اتاق رئیس شد...

به محض ورود جی اییون به اتاق رئیس و بسته شدن در دفتر رئیس،یکی از پیشخدمت ها جلو اومد و روبروی هیونگ ایستاد. پشت سرش چند نفر دیگه هم اومدن...

پیشخدمت-هی!پسر...! نمی دونستی خانوم کی ئند؟!نباید تعظیم می کردی و احترام میذاشتی؟!

هیونگ برگشت تا از سمت دیگه بره...از اون طرف هم دورش رو گرفتن...

پیشخدمت-هی...بلد نیستی حرف بزنی یا معذرت خواهی کنی؟!

هیونگ-به تو مربوط نیست...برو سر کارت!

پیشخدمت-تو کی باشی که به من میگی چی کار بکنم،چی کار نکنم؟

هیونگ-من مثل تو سرم واسه دعوا و این جور چیزها درد نمی کنه!

پیشخدمت-آره دیگه!حتما این قدر دعوا دیدی دیگه واست اهمیتی نداره!نه ؟!

و پوزخند زد.هیونگ با دو تا دست هاش دو طرف یقه ی پیشخدمت رو گرفت و به بالا کشیدش...

هیونگ-خفه شو و بدون داری چی میگی!ممکنه سرت رو به باد بدی!

و محکم ولش کرد و رفت یه طرف دیگه...

پیشخدمت به سمت دوست هاش و با لحنی آروم-پسره ی وحشی گدا!





نوع مطلب : Silent Emotion، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 8 مرداد 1396 09:45 ب.ظ
Wonderful site. Plenty of useful info here. I'm sending it to
several friends ans additionally sharing in delicious.
And obviously, thanks in your sweat!
جمعه 6 مرداد 1396 10:46 ب.ظ
This design is steller! You most certainly know how
to keep a reader amused. Between your wit and your videos, I was almost moved to start my own blog (well, almost...HaHa!) Fantastic job.

I really loved what you had to say, and more than that,
how you presented it. Too cool!
پنجشنبه 5 مرداد 1396 07:35 ب.ظ
You ought to be a part of a contest for one of the greatest websites
on the net. I am going to highly recommend this site!
شنبه 31 تیر 1396 10:21 ق.ظ
Very shortly this site will be famous among all blogging visitors, due to it's fastidious
articles
جمعه 9 تیر 1396 02:49 ق.ظ
Aw, this was a very good post. Spending some time and actual effort to create a top notch article…
but what can I say… I put things off a lot and never manage to get anything done.
یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 01:00 ق.ظ
It's great that you are getting ideas from this
piece of writing as well as from our discussion made at this time.
جمعه 1 اردیبهشت 1396 04:40 ب.ظ
This website was... how do I say it? Relevant!! Finally I've found something that helped me.
Kudos!
چهارشنبه 30 فروردین 1396 09:38 ق.ظ
I absolutely love your blog and find the majority of your post's
to be just what I'm looking for. can you offer guest writers to write content for you personally?
I wouldn't mind publishing a post or elaborating on some of the
subjects you write concerning here. Again, awesome blog!
چهارشنبه 16 فروردین 1396 10:00 ب.ظ
Hey! This is kind of off topic but I need some help from an established blog.
Is it hard to set up your own blog? I'm not very techincal but I can figure things out pretty fast.

I'm thinking about setting up my own but I'm not sure where
to begin. Do you have any points or suggestions? Thank you
دوشنبه 13 شهریور 1391 11:12 ب.ظ
http://amour-en-portrait.ca.cx/(این یه بازی فرانسویه)صورت کسی که دوست داره ظاهر میشه خطر سوپریز شدن!(تقریبا 90%شبیه)من خواستم این بازیو دور بزنم مستقیما رفتم به اون ادرس گفت اینطوری نمیشه باید به10نفر بفرستیش نمیدونم چه طوری فهمید. حتما برو
دوشنبه 13 شهریور 1391 10:17 ق.ظ
slm ejqam bodo bia Upam Oony
Kim Ee Ya ^_^ دروووووووووووود بر شما...^^
چشم^^
دوشنبه 13 شهریور 1391 12:01 ق.ظ
Bebaghshid manzoram een bood ke oon dastan mizareman baghei chizaro
Kim Ee Ya ^_^ بعله...بعله^^
دوشنبه 13 شهریور 1391 12:00 ق.ظ
سلآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآم!
دلم برات تنگه تنگ شده بود!
وای هووووووووووووووورآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآا!
خوبی خوشی؟
من که الان دیدم بالاخره اومدی بهترم!این داستانت منو کنجکاو کرده!
پس فردا بعدی رو میزاری؟راستی یه سر به این سایتم بزن لطفا!
منو دختر عمه ام با اسمه لی کیارا جونگ میزاریم اون داستان میزارم.امروز ۲ تا پست گذاشتم.خوش حال میشم شما هم بیاین!راستی اگه اومدی لطفا نظربده بدونم اومدی!
مرسییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی!
Kim Ee Ya ^_^ دروووووووووووووووووود بر مریم اونی^^
منم همین طور عزیزم^^
آره...خوبم...مرسی...تو خوبی؟
آره...پس فردا ادمه ش رو میذارم^^
چشمممممممممممممممممممم
خواهش می کنم
یکشنبه 12 شهریور 1391 05:27 ب.ظ
من آمدم
خوبی کیمیا جون؟
دیرکردی فکرکردم دیگه نمیای
دلم واست شده بود یه ریزه
کیمیاجان راستش الان واسه داستان نمیتونم نظربدم آخه بیشتر بجای نظر کلی سوال تومخمه
اولیشم اینه که چه اتفاقی توزندگی هیونگ افتاده که همش توفکره؟خشن شده؟
بگذریم نظر اصلی رو وقتی میتونم بدم که یکمی از داستانو فهمیده باشم
دستت هم درد نکنه که اومدی واین داستانو گذاشتی این روزاوب کمی خلوت شده خوشحال شدم که اومدی
راستی میشه اسم داستاناتو که تواون یکی وب میذاری بهم بگی آخه اونجاپرداستانه سرم گیج رفت وقتی رفتم تووب
عزیزدلم منتظر قسمت بعدیش هستم
بوسسسسسسسسسسسسسس
Kim Ee Ya ^_^ خوش اومدی^^
خوبم مرسی...تو خوبی؟!...
آخه می خواستم کار تایپ کلش رو تموم کنم بعد بذارم^^
باباش ترکشون کرده...^^
به امید اون روز(نیشخند)
خواهش می کنم اوووووووووونی جونم...بخاطر اینه که بیشتر بچه ها در حال مسافرت و استفاده از آخرین ماه تعطیلی شون اند...واسه همین یه کم خلوت شده نت^^
اون جا که بری بخش نویسندگان می تونی اسمم رو پیدا کنی و روش کلیک کنی و بری دااااستان هام رو بخونی....
Dangerouse Love
Stranger
Death Reason
Sad Kindness
و آخریش هم که Silent Emotion
...
به زودی یه داااستان دیگه هم به محض تموم شدن یکی از این ها میذارم تو اون وب که هیچ جای دیگه نمیذارم...اون هم قراره داستان قشنگی شه...(هنوز ننوشتمش کامل^^)
مرسی از نظرت اوووووووووووووووووووووونی نازم...دلم واست یه ذره شده بود^^
بووووووووووووووووووووووووووووووووووس
یکشنبه 12 شهریور 1391 04:42 ب.ظ
اولم
آخ جون داستان جدید
دلم واست تنگ شده بود
برم بخونم میام
Kim Ee Ya ^_^ اووووووووووووووووووووووووووووووووووورین اونی خوشگلم^^
من هم همین طور...ولی منتظر بودم کار تایپ داااستان تموم شه که بذارمش^^
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

سلام به اینجا خوش نیومدید ( خونه ی خود آدم که خوش آمد گویی نداره ^_^ ) امروز یک روز جدیده ، هم توی زندگی من هم شما ... سعی کنیم اینجا یک روز خوب رو با هم بسازیم طوری که بعدا ارزش این رو داشته باشه که جزو خاطراتمون محسوب بشه ^_- پس یوروبون آجا آجا فایتینگگگگگگگگگگ
مدیر وبلاگ : nazanin-admin
نظرسنجی
دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
کدهای جاوا اسکریپت