تبلیغات
*★*::korea love ::*★* - سرنوشت باور نکردنی 17
*★*::korea love ::*★*
پنجشنبه 9 شهریور 1391 :: نویسنده : ilsa♥✿ili♥✿
شلاممممممممممم
خوفیددددددددددد
بوششششششششششششششش دلم براتون تنگ دشه بودددددددد 

 

کیمی :بیان برای اولین بار خودمون رو بهشون نشون بدیم

ستاره:واقعا میخوای این کار کنی

کیمی به نگاهی به کیو کرد و گفت:اره

ایلی متوجه شد که کیمی.......

1ساعت بعد

پرپر:شام اماده هست ولی.......

جونگ :ولی چی

پرپر:میزاری حرف بزنم

هیون:بنال

پرپر:هههههههههه نمک

جونگ:بگو دیگه

پرپر:میشه بیرون شام بخوریم

دبل اس تعجب کردند و با هم گفتن:اره

هینا از پست اومد وگفت:پس وایسید

هیون:نشسته راحت تریم

هینا:کارخانه نمک

پرپر:نمیدونم هیون قرصشو با پوست خورده یا بدون اب که امروز این قدر نمکدون شده

جونگ از عقب پرید جلوی پرپر و گفت :باهات موافقم بزن قدش

پرپر:ایششششششششش

پرپر هم روشو کرد اونور و رفت داخل اشپز خونه

جونگ و دیل اس و هینا هم با خنده داشتند بهش نگاه میکردند

هینا:هیییییییی ضایع شدی بعدش هم براش زبونشو در اورد

هیون:حقته

هیونگ:ههههه خوب واقعا ضایع شدی

جونگ:هی بچه تو حرف نزن که زورم به تو میرسه

هیونگ:هیون ببین اذیتم میکنه(با لحن بچگونه گفت)

.........

...................

حیاط

شاینی و بقیه دخترا میز رو اماده کردند و به دبل اس گفتند بیان

ستاره:این جا که فقط 6 تا صندلی هست

هیونگ:5 تاش برای ما 1 هم برای شما

ستاره:چی؟؟

هیونگ:یه بار دیگه بگم

ستاره:پس غذا مال ما و صندلی ما شما

جونگ:اااااا بچه تو چه قدر حر ف میزنی

هیونگ زبون براش در اورد

جونگ:نونا ستاره

ستاره با عصبانیت برگشت و گفت:چی؟؟؟
هیون:اونی ستاره

ستاره:بله

جونگ:ما شام میخوایم

ستاره:ااااااااااا الان میاد

وقتی ستاره رفت

کل پسرا زدند زیر خنده

ستاره تو دلش:یعنی من اینقدر پیرم یا چاقم

یادش به زمانی افتاد که هیونگ بهش گفت خیلی چاقی

ستاره هم تصمیم گرفت..............

همه چیز رو میز چیده شده بود و قرار شد هم  بشنن یه جای حیاط و  رو صندلی نشینن

جونگ رو پله کنار استخر نشسته بود

همون موقع هم پرپر داشت میومد که غذا بخوره جون پاشو اورد جولی راه پرپر و پرپر هم حواسش نبود با سر رفت تو استخر

شاینی

کیمی:اوه پرپر

پرپر سرشو از داخل استخر اورد بیرون و گفت:خیلی بدی جونگ مینن

جونگ:ببخشید

جونگ مینم اومد کنار استخر و گفت:دستتو بده بیا بالا

پرپر هم چون کلی اب رفته بود تو حلقش شیطنتش گل کرد و دست جونگ رو گرفت

همین که جونگ اومد بیارتش بالا پرپر محکم پرتش کرد تو اب

همه داشتند میخندیدند

جونگ سرشو از استخر بالا اورد  گفت:اههههههه اب خیش شدم موهامو تازه درست کرده بودم

پرپر:لوس

.................

دبل اس هم شیطنتشون گل کرده بود همش اذیت میرکدند و جک میگفتند کلا امشب خیلی به همشون خوش گذاشت و همشون هم بسی خندیدند

(هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااا)

روز بعد

همشون به زور بلند شدند

همشون صبحونه خوردند به جز ستاره

ایلی:ستاره چرا چیزی نمیخوری؟؟

ستاره:اشتها ندارم

هیونگ وقتی اینو شنید تو دلش گفت:شاید مریض شده .... اصلا به من چه نه نه شاید........نه نه

کیو:هی هیونگ یه ساعت دارم صدات میکنم

هیونگ:ها بله

کبو:اول شاینی میرن  تمرین صدا کنند  پس اولی باید با دختر های دیواانه تمرین رقص کنیم

هیونگ:باشه

همین طور به مدت میومدند تمرین میکردند و شب هم با هم خیلی شوخی میکردند

2 روز بعد

یونگ:هینااااااااا صدات رو درست کن با چند بار بهت بگم

هینا:سره من داد نزن

یونگ:هع تو چطور دختری هستی وقتی هیون بهت میگه دهنشو کج میکنی و یا وقتی من میگم زود تاراحت میشی و میگی سره من داد نزن

کیمی:درست.....

یونگ:تو قاطی نشو

هینا:کیمی ول کن بهش ادب یاد ندادن

یونگ:به من ادب یاد ندادن یا به تو که خانوادت هیچی از ادب بهت بیاد ندادن

هینا چون هیچ خانواده ای نداشت و پدر و مادر رو از دست داه بود اشک تو چشمامش جمع شد واین موضوع رو دبل نمی دونستن

یونگ:ها راستی هنوز هم دیر نشده شماره پدر و مادرتو تا بهشون زنگ بزنم بگم بهت ادب یاد بدن

هینا واقعا ناراحت شده بود از اتاق تمیرن زد بیرون

یونگ:دختره ی....

ایلی:هئو یونگ سنگ

هیون:تو چی میگی

ستاره:وقتی از چزیز خبر نداری به اسم خانوادش رو نیار

جونگ:چه زود جوگیر میشن

پرپر:هینا پدر و مادرشو از دست داده حالا فهمیدید

یونگ وقتی اینو شنید خیلی ناراحت شد

شاینی همشون از اتاق صدا رفتند بیرون و بقیه هم تعجب کرده بودند

ایلی:مثل این که هینا رفته بیرون

کیمی:کجا ممکنه رفته باشه

ستاره:نکنه بلایی سرش بیاد

هیونگ:تنهاش بزارید بهتره

ستاره:ااااااا ممنون که  گفتی

.................

فلش بک هینا

از خونه زدم بیرون

3 ساعتی بیرون بودم داشتم برای خودم قدم یزدم و به قبل ها فکر میکردم که کنار خانوادم بودم چه

قدر خوشحال بودممممممممم

..................

پرپر:3 ساعت گذشته هنوز نیومده

کیمی:باید وایسیم

همون موقع در باز شد هینا اومد داخل

ایلی:هینا کجا بودی

هینا به فارسی :ایلی حوصله ندارم

از پله ها رفت بالا و درو اتاق رو بست هدفون رو زد به گوشیش و گذاشت رو گوشش 

صدای گوشی رو برد بالا و رو تخت دراز کشید

هیون:یونگ بهتر نیست بری معذرت خواهی کنی

یونگ بهش چپ چپ نگاه کرد

کیمی خودشو زد به اون راه و با صدای بلند گفت:نمیدونم اگه ایون به یکی از دبل میگفتند چی میشد

ایلی:حتما  سرمون داد می زد

هیون:شکی نیست

ستاره بدون توجه به حرف هیون:شاید هم کتکمون میزدند

هیونگ:اصلا فکر نکن همین کار و میکردیم

پرپر:الان کسی حرف زد با صحبت کرد

جونگ:اگه ادن باشی از رو 2000ریت میفهمی

کیمی:بچه ها بریم پیش هینا

ستاره :بریم

یونگ :نمی خواد برید من میرم پیشش

شاینی عجب کرد و

ایلی:نمی خواد خودمون میریم

یونگ به حرفشون توجه نکرد و از پله ها رفت بالا

شاینی اومدند که برن بالا

هیون جلشون رو گرفت و گفت:بزارید یونگ بره

...............

یونگ هرچی درو زد  کسی در رو باز نکرد یا هیچ حوابی رو نشنید

خودش در و باز کرد و دید که هینا.......



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 8 مرداد 1396 09:57 ب.ظ
Hi! I've been following your blog for a while now and finally got the courage to
go ahead and give you a shout out from Kingwood Texas! Just wanted
to mention keep up the excellent work!
جمعه 6 مرداد 1396 11:05 ب.ظ
Hi, I do think this is an excellent site. I stumbledupon it ;
) I may come back yet again since I bookmarked it.

Money and freedom is the best way to change,
may you be rich and continue to help other people.
سه شنبه 13 تیر 1396 09:53 ب.ظ
Outstanding story there. What occurred after? Take care!
چهارشنبه 3 خرداد 1396 04:21 ب.ظ
I love reading through an article that can make men and women think.
Also, many thanks for permitting me to comment!
سه شنبه 22 فروردین 1396 03:18 ب.ظ
fantastic points altogether, you simply gained a new reader.
What may you suggest about your put up that you simply made a few days ago?
Any sure?
شنبه 11 شهریور 1391 12:06 ب.ظ
عالیعالیعالیعالی
ilsa♥✿ili♥✿ ممنون
جمعه 10 شهریور 1391 12:07 ق.ظ
هینا چی شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
زودی پارت بعدی رو بزار من طاقتم کمه نمی تونم زیاد منتظر بمونم
ilsa♥✿ili♥✿ اونی هنوز داستان رو هم ادامه ندادم خودم هم نمیدونم چی میشه (نیشخند)
پنجشنبه 9 شهریور 1391 11:30 ب.ظ
سلام بر آجی خودم
خوبی خسته نباشی
دستت درد نکنه این قسمت خیلی قشنگ بود
راستی آجی آزمون آئین نامه رو قبول شدم،اون پسره هم رد شد 6تا غلط داشت
بعد امتحان وقتی داشتم بر میگشتم تو پارک دیدمش حسابی یاهاش کل انداختماونم عصبی شد تهدید کردتادم خونم میاد منم گفتم جرعتشو داری بیا اونم اومد منم 2تا کوچه مونده بود به خونمون گرفتم تا جاداشت کتک زدمش کنار لبشم خونی شد
دلم براش سوخت آخه خبر نداشت که من کمربند مشکی کنکفونات دارم
دیگه از فرداش ندیدم بیاد آموزشگاه
بگذریم بیصبرانه منتظر قسمت بعدی هستم
بوسسسسسسسسسسسسسس
ilsa♥✿ili♥✿ اهههههههه چرا به من نگفتی بیام میومدم حاشو بیشتر میگرفتم ایول واقعا دمت گرم بزن قدش
ممنون
پنجشنبه 9 شهریور 1391 01:20 ب.ظ
چییییییییییییییییییییییییی شددددددددددددددد!هینا چیکار کرد؟واییییییییییییی حالا چی میشه؟دستت درد نکنه خیلی باحال بود.قشنگ هم بود.ولی احساس میکنم بیشتر از قبل بود.نبود؟خیییییییییییییییییییییییلی ممنون فقط زودتر بعدی رو بزار که من دق نکنم!
ilsa♥✿ili♥✿ اونی خودم هم نمیدونم چی میشه تا اونجایی که نوشته بود براتون گذاشتم هههههههههه
ممنون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

سلام به اینجا خوش نیومدید ( خونه ی خود آدم که خوش آمد گویی نداره ^_^ ) امروز یک روز جدیده ، هم توی زندگی من هم شما ... سعی کنیم اینجا یک روز خوب رو با هم بسازیم طوری که بعدا ارزش این رو داشته باشه که جزو خاطراتمون محسوب بشه ^_- پس یوروبون آجا آجا فایتینگگگگگگگگگگ
مدیر وبلاگ : nazanin-admin
نظرسنجی
دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
کدهای جاوا اسکریپت