تبلیغات
*★*::korea love ::*★* - Face - 2 final
*★*::korea love ::*★*
جمعه 3 شهریور 1391 :: نویسنده : seora

اینم قسمت دو و آخر .....  برای اونایی گذاشتم که نظر داده بودن ......  هییییییییییییییییییییییی بابا .... بگذریم برید داستانو بخونید ....

.......... : خانم .... خانم .... با شما هستم .... میشه لطفا پاتون و از روی سیم بردارید ؟؟؟؟؟

سرمو تکون دادم و به مرده نسبتا تپلی که رو به روم ایستاده بود و با چهره ی خسته و کلافه نگام میکرد خیره شدم ....

مرد به پائین اشاره کرد و گفت : خانم لطفا زودتر پاتون و از رو سیم بردارید تا جمعش کنم .... من عجله دارم....

به زمین و به سیمی که دقیقا روش وایستاده بودم نگاه کردم و بعد سریع یه قدم رفتم عقب .... مرد همین طور که سیم و میپیچید و دور میشد زیر لب حرفایی میزد که من نمیشنیدم ....

به اطرافم نگاه کردم که تقریبا وسایل فیلمبرداری رو جمع کرده بودنو مردمم رفته بودن .... منم هنوز همون جایه قبلی ایستاده بودم ....نفسمو با شدت بیرون دادم و برگشتم تو پیاده رو به راهم ادامه بدم .... بازم طبق معمول در مورد چیزی که نمیدونستم و دلم میخواست بدونم خیال بافی کرده بودم .... ولی اگه عقلانی فکر کرد خیلی ام دور از ذهن نبود که اون بازیگر همچین اخلاق خوبی داشته باشه ....

 

 صدایه رعد و برق دوباره من و از فکر و خیال به مکانی که توش بودم برگردوند .... سریع رفتم تو ایستگاه اتوبوس تا اگه بارون اومد خیس نشم .... رو صندلی ایستگاه نشستم و از سرما کیفمو به خودم چسبوندم .... اصلا لباس مناسبی تنم نبود .... یه دفعه صدایه برخورد چند قطره آب به سقف ایستگاه به گوش رسید و بعد بارش شدید .... فکر نمیکردم زیر سایه بون ایستگاه خیس بشم ولی از پشت آب چکه میکرد روی موهام .... هوا خیلی تاریک بود و سرد .... خیابون تقریبا خلوت بود .... تو پیاده رو ام کسی دیده نمیشد .... خیابون اون سمت و نگاه کردم که یه کافی شاپ باز بود .... ترجیح دادم تا بند اومدن بارون یه جایه گرم باشم ..... فعلا اتوبوسم تو این هوا نمیومد .... کیفمو گرفتم بالا سرمو با سرعت از خیابون رد شدم .... کفشام تو چاله های آب میرفت و قطرات آب و به اطراف پخش میکرد ....... تا کافی شاپ دوییدم و در و هل دادم رفتم داخل ....


گرمای لذت بخشی به صورتم خورد .... رفتم رو صندلی پشت پیشخون نشستم و کیفمو گذاشتم رو صندلی کناریم .... با دستم موهامو مرتب و سر شونه هامو از قطره های آب پاک کردم .... سفارش ه قهوه ی داغ و دادم و منتظر شدم ..... این همه مدت که این مسیر و میومدم و میرفتم تا حالا متوجه این کافی شاپ نشده بودم .... خیلی شیک و دنج بود ....

داشتم به اطراف نگاه میکردم که صدایه زنگ آویزهایه بالای در که خبر از اومدن مشتری جدید میداد به گوش رسید ....چهار نفر که کلاه لباسایه بارونیشون و انداخته بودن رو سرشون وارد شدن و از سرما به دستاشون ها میکردن .... یکیشون که جلوتر از بقیه ایستاده  بود کلاهشو برداشت .... از تعجب فقط کم مونده بود دو تا شاخ در بیارم .... با دقت بیشتر نگاه کردم ولی خودش بود .... بازیگری که امروز دیده بودم!!!!!!!!!!

 رفت با دوستاش سمت میزه کنار دیوار ....احتمالا یا دوستاش بودن یا همکاراش.......... همینطور که میرفتن با سروصدا شوخی میکردن و میخندیدن .... از تو آینه ی رو بروم بدون اینکه برگردم و نگاهشون کنم زیر نظر گرفتمشون........دیوار روبه روی پیشخون کامل آینه بود .... یکی از پیشخدمتا قهوه ی داغ و گذاشت جلوم.... به بخارهایی که از فنجون بلند میشد نگاه کردم .... خیلی برام عجیب بود که تو یه روز دو بار یه بازیگر وببینم در حالی که تا الان شانس یه بار دیدنشم نداشتم ....

خیلی کنجکاو بودم حالا که داشتم یه گوشه ای از زندگیه واقعیشو میدیدم بفهمم چه رفتاری داره ....فنجون و به لبم نزدیک کردم و آروم مزه مزش کردم ..... دوباره از آینه یه نگاه بهشون انداختم ....بازیگره اصلا حرفی نمیزد ..... دوستاش میگفتن و اون فقط میخندید..........

یه مقدار دیگه از قهوه ام خوردم ..... احساس میکردم موهام خیلی بهم ریختس .... پاشدم برم سمت سرویس بهداشتی تا مرتبشون کنم .... باید از کنار میز اوناام رد میشدم.....نزدیک میزشون بودم که یه چیز سفت محکم خورد به شکمم و بعد جاری شدن یه مایع داغ رو بدنم و احساس کردم .... من که هم هول کرده بودم هم از دردی که داشتم نزدیک بود گریه ام بگیره بلند گفتم: آإاااااااااخ جلوتو نگاه کن ...... وااااااااااااای سوختم .....

یکم لباسم و از خودم دور نگه داشتم و تکونش دادم تا پوستم خنک بشه .... رو دستمم ریخته بود و قرمزش کرده بود .... دستمو آوردم بالا و تکون دادم تا از سوزشش کم بشه.... یه دفعه یکی از سمت چپ من از روی صندلیش پاشد .... نگاه کردم ببینم کیه .... بازیگره بود که داشت با یه چهره ای که از عصبانیت قرمز شده بود نگاهم میکرد .......بی توجه بهش به حاله خودم غصه خوردم که شکمم داشت گر میگرفت .... دستمم حسابی میسوخت .....

........... : دختره ی احمق ..... میفهمی داری چیکار میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

با تعجب برگشتم سمت بازیگره ببینم واقعا اون حرف و به من زد ......

چهرش خیلی عصبانی بود .....با دست به شونه اش اشاره کرد ..... چند قطره از قهوه ریخته بود رو لباسش .... نگاهمو بهش دوختم و گفتم : اونا فقط چند قطره قهوست ....

با صدای بلندی گفت : لباسه من و کثیف کردی بعد میگی فقط چند قطره قهوست؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!

 

خم شدم و دو سه بار عذر خواهی کردم ..... یه دستمال از جیبم در آوردم و دستمو دراز کردم تا کثیفیای رو کتشو پاک کنم ....... ولی با شدت دستمو پس زد و با همون چهره ی مغرور و عصبانیش گفت : به من دست نزن .... فقط زودتر از جلو چشمم گم شو .....

 یه دفعه یکی از دوستاش از جاش پاشد و رو به بازیگره گفت :هیونگ) برادر(حالا چیزی نشد که ....آروم باش...

بازیگره در حالی که رو صندلیش میشست گفت: من این آدما رو میشناسم ...اینا برای نزدیک شدن به آدم هر کاری رو انجام میدن ....

 

با چشمایی که هر لحظه از تعجب گشاد تر میشد نگاش کردم ..... واقعا این آدم همونی بود که تو برنامه های تلوزیونی با مهربون ترین چهره ظاهر میشد؟؟؟؟؟؟ احساس کردم اگه چند لحظه ی دیگه اونجا بمونم از شدت گریه نقش زمین میشم ..... رفتاری که با من کرده بود احساس حقارت به من میداد .... کامل متوجه شدم که همه داشتن نگاهم میکردن ...

.......... : خانم .... حالتون خوبه ؟؟؟؟

برگشتم سمت گارسون .... هاله ی بزرگی از اشک اجازه نمیداد صورتشو خوب ببینم.....

با صدایی که به زور شنیده میشد گفتم : خوبم....

بدون حرف دیگه ای برگشتم سمت پیشخون تا کیفمو بردارم،برای فرار از چشمهایی که هر لحظه منتظر شکستن من بودن ..... به سرعت از کافی شاپ اومدم بیرون .... تا لحظه ی آخر سنگینی نگاها رو تحمل کردم ولی وقتی وارد پیاده رو شدم بارش قطرات بارون اجازه داد بارون اشکای منم جاری بشه ....

از خیابون عبور کردم و رفتم تو ایستگاه .... از سادگی خودم لجم گرفت .... از این که اون تصورات مسخره رو داشتم بدم میومد .... دوباره به کافیشاپ نگاه کردم .... دیگه هیچوقت حاظر نبودم پامو بزارم اونجا .... دوباره در کافی شاپ باز شد و چند نفر با بارونی که به تن داشتن اومدن بیرون .... بازم اونا بودن .... صدای خندشون و میشنیدم .... با تنفر رومو برگردوندم .... همون موقع اتوبوس اومد و سوار شدم رفتم .... 








نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 16 شهریور 1396 08:27 ق.ظ
Hello very nice blog!! Man .. Excellent .. Wonderful ..
I'll bookmark your website and take the feeds additionally?
I'm satisfied to seek out so many helpful info right here in the publish, we need develop extra strategies on this regard, thank you for sharing.
. . . . .
یکشنبه 8 مرداد 1396 08:38 ب.ظ
If some one desires expert view concerning running a blog then i suggest him/her to pay a visit this
web site, Keep up the pleasant work.
جمعه 6 مرداد 1396 11:25 ب.ظ
I have read so many posts regarding the blogger lovers but this
article is in fact a fastidious article, keep it up.
جمعه 6 مرداد 1396 06:59 ق.ظ
Hello there, just became alert to your blog through Google, and found that it
is truly informative. I'm gonna watch out for brussels.
I'll appreciate if you continue this in future.
Many people will be benefited from your writing. Cheers!
شنبه 30 اردیبهشت 1396 08:12 ب.ظ
I really like your blog.. very nice colors & theme.
Did you make this website yourself or did you hire someone to do it for you?
Plz respond as I'm looking to design my own blog and would
like to know where u got this from. thanks a lot
شنبه 2 اردیبهشت 1396 12:16 ب.ظ
Hi! I've been following your blog for some time now and finally got the courage to go ahead and give you a shout out from Porter Texas!
Just wanted to tell you keep up the great job!
چهارشنبه 15 شهریور 1391 11:43 ب.ظ
سلام این پیام مال من نیست تووبلاگم اومد منم بهش عمل كردم بخونش ولی توروبه امام زمان قسم میدم این پیام روبخون دختری از خوزستانم كه پزشكان ازعلاجم ناامید شدند شبی خواب حضرت زینب(س)رادیدم در گلوم اب ریخت شفاپیداكردم ازم خواست اینوبه بیست نفربگم این پیام به دست كارمندی افتاد اعتقادنداشت كارشو از دست داد مرددیگری اعتقادداشت بیست میلیون ب دست اورد بدست كس دیگری افتادعمل نكردپسرشو از دست داد اگر به حضرت زینب اعتقادداری واسه بیست نفربفرست....
20روزدیگه منتظرمعجزه باش
یکشنبه 5 شهریور 1391 05:40 ب.ظ
سلام آجىعالىبودمرسىولىمن تاآخرش توهنگ بودم ونفهمیدم كه پارت اول رویاست الان دارم ازتوموبایلم مىنظرم خیلىخوشم اومدولىخودم جزو طرفداراىجان گیون سوكم وحسابىخودتوبرجكم به هرحال چون باهرچىداستان خوندم فرق داشت
وواقعیت زندگىاونابوددمت گم(راستىآجىجونم خوشحال میشم به وبم سربزنىودرباره داستانم نظربدى)باى
seora نالاحت نشو اونی جونم جان گیون سوک تو داستانه منم فقط نقش بازی کرد وگرنه واقعا که اینطوری نیست .... من اووووووووووووووووووومدوم تا داستانتو بخونم یکییییییییی منووووووووو بگییییییییییییره^_^
یکشنبه 5 شهریور 1391 02:48 ب.ظ
عزیزم ناراحت نشو ولی واقعا مسخره بود .. خوب تو که انقدر داستان نویسیت خوبه برو یکم بیشتر فکر کن داستانای قشنگ تری بسرت میزنه ..
داستانت اصلااااااااااااااا جالب نبود ..
seora جدی؟؟؟ چشم .....حتما..... راست میگی شاید باید چیز جالبتری بنویسم ....دفعه ی دیگه بیشتر سعی میکنم مرسییییییییییییی از نظرت .....
یکشنبه 5 شهریور 1391 12:06 ب.ظ
سلام. واااااااااااای
خیلی عالیه
ببخشید دیر اومدم
ولی عالی بود
اولش هنگ کردم ولی بعدش فهمیدم
ممنونم ازت
seora جدی؟؟!!! مرسیییییییییییی آجی جوووووووووووووووووووووووووووووووون....
شنبه 4 شهریور 1391 09:30 ب.ظ
آخخخخخخخخخخخخخخخخخ جووووووووووووووووووون!دیگه نفسم بند اومد!تازه پشت تلفونم که گفته بودم.اینو به اون اضافه کن!خیلی خوشحال شدم عزیزم
شمام دعا کن کار ما جور شه
seora حتما گلم... ایشالا ...
شنبه 4 شهریور 1391 06:12 ب.ظ
من فهمیدم.
مرسی. خیلی جالب بود
واقعیته
بین خیال و واقعیت کلی فاصله است
ممنون ازت
seora مرسییییییییییییییی از نظرت آجی جونم.........
شنبه 4 شهریور 1391 06:05 ب.ظ
اونییییییییییییی میانه تازه یادم افتاد نظر ندادم!هر چند دیشب نظرمو بهت گفتم زدی تو ذوقم دیگه حال ندارم بگم!هیییییییییی!دلم برات تنگ شده!دوست دارم زودتر مدرسه شروع بشه همو ببینیم
seora آره منم ...... راستی به احتمال قوی اون قضیه کنسل شد ....میدونی که چی منظورمه الی جونم؟
شنبه 4 شهریور 1391 04:27 ب.ظ
اتفاقا جونگی هم هست در خدمتمون
ولی فعلا جونگی همسر ماریا ئه و من نمی تونم به اونیم خیانت کنم.
اتفاقا چند وقته قصد کردم داستان شکوفه و والار و بخونما اما وقت نمیشه.
گفتم که دخترم در جریانم جونی دوست داره به عنوان فنش.

seora مرسییییییییییییییییییییییییییییییییی>>
شنبه 4 شهریور 1391 03:03 ب.ظ
نچ نچ نچ باشه ولی میگما بیا عوض جون این جونگمین رو بردار ماریان شکوفه دیوونش کرده همش به یه دختر دیگه فکر میکنه ( اگه داستان شکوفه و والار با هم رو تو وب جاست دابل اس فایو او وان بخونی میفهمی چی میگم )
ولی یه چیز دیگه هم بگم ؟؟؟؟؟ جون هنوزم منو دوست داره
راستی دستت درد نکنه که گفتی تو داستان چی شد وگرنه نمی فهمیدم
seora جون که جونش برای شما در میره ... بله بله ....
جدی؟؟؟؟ منظورم اینه که اگه توضیح نمیدادم متوجه نمیشدید؟؟؟؟
شنبه 4 شهریور 1391 12:30 ب.ظ
مرسی اونی خیلی قشنگ بود.من منتظر بودم این قسمت هم بزاری یه دفعه بخونم.واسه همین قسمت قبل نظر نذاشتم .خیییییییلی ممنون.قشنگ بود...
seora جدی؟؟ پس ممنون که توجه کردی و نظر دادی ..............مرسیییییییییییییییییییییییی
جمعه 3 شهریور 1391 07:57 ب.ظ
ممنون عزیزم 2000افتاد
seora ^_^ ~~
جمعه 3 شهریور 1391 07:16 ب.ظ
آهااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان حالا فهمیدم مرسی از توضیحت جیگر
seora خواهششششششششششششش..... اگه خودتم یه دور دیگه میخوندی متوجه میشدی....
جمعه 3 شهریور 1391 05:01 ب.ظ
نازی جون عزیزم کتک دلت می خواد شما؟
یه چیز دیگه من از اونجایی که زن خیلی فهمیده ای هستم می تونم درک کنم که همسرم همه ی فناشو دوست داره منم با این قضیه هیچ مشکلی ندارم توام یه فنی دیگه جونی جونم دوست داره اما هیچکی به پای عشقش که نمی رسه
seora البته البته........^_^
جمعه 3 شهریور 1391 04:13 ب.ظ
اونییییییییییییی این ادمی که این برخورد بد رو داشت بازم گیون سوک بود ؟؟
این بچه مغرور هست ولی نه تا این حد تازه مهربون هم هست
مرسی تفاوت های جلو و پشت دوربین بعضی بازیگر ها واقعا همینطوره
seora سوکی که واقعا اینطور نیست ولی بچه مجبور شد به اصرار من این کارو بکنه ..........
جمعه 3 شهریور 1391 03:51 ب.ظ
ماریان متاسفم گلم این کار از عهده ی ما خارجه دراوردن تو از هنگ کار حضرت فیله
( نمیدونم چرا مرض گرفتم ماریان رو اذیت کنم ) راستی اضافه کنم : جون هنوزم منو دوست داره
seora بعله اون که توش شکی نیست ...... علاقه جون به شما رو عرض میکنم ......... مرسییییی از نظرت ...بووووووووووووووووووووووس^_^
جمعه 3 شهریور 1391 03:46 ب.ظ
خواستم بگم که دارم میگم قسمت یک رو بخونم
seora مرسییییییییییییییییییییی........
جمعه 3 شهریور 1391 03:12 ب.ظ
سلام عزیز دل آجی
یه سوال آخرقسمت قبل(برگشتم سمتش ببینم چی میخواد بگه .... به من نزدیکتر شد و گفت: ببخشید... من ... میتونم یه کمکی از شما بخوام؟؟؟؟؟)ادامشو نگفت تواین قسمتم نگفت نامفهومه بگوببینم چی شد؟
راستش من الان یکم هنگم نمیدونم چه نظری بدم
برم 2یا4بار دیگه بخونم شاید فهمیدم
فعلا بوس
seora جواب پایین و بخونی میفهمی آجی جونم ........
جمعه 3 شهریور 1391 02:10 ب.ظ
چی شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من اصلا نفهمیدم
پارت قبل سوکی ازش یه کمکی می خواست چه کمکی بود؟
من الان هنگم یکی منو از هنگ بودن در بیاره
seora قسمت اول از اونجایی که میره تو جمعیت خیال و تصورش بوده ..... تو قسمت دو با صدایه اون مردی که میگه پاشو از روی سیم برداره از خیالاتش میاد بیرون ...... اتفاقی که تو کافی شاپ میوفته واقعیه ....
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

سلام به اینجا خوش نیومدید ( خونه ی خود آدم که خوش آمد گویی نداره ^_^ ) امروز یک روز جدیده ، هم توی زندگی من هم شما ... سعی کنیم اینجا یک روز خوب رو با هم بسازیم طوری که بعدا ارزش این رو داشته باشه که جزو خاطراتمون محسوب بشه ^_- پس یوروبون آجا آجا فایتینگگگگگگگگگگ
مدیر وبلاگ : nazanin-admin
نظرسنجی
دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
کدهای جاوا اسکریپت