تبلیغات
*★*::korea love ::*★* - Face - 1
*★*::korea love ::*★*
پنجشنبه 2 شهریور 1391 :: نویسنده : seora

سلاااااااااااام
....... من اومدم ....... خیلی دیر شد واقعا ببخشید .. ولی خبرای خوب دارم براتون...... اول اینکه این داستان کوتاه تو دوپارته که قسمت بعد و فردا حتما میزارم شما ام حتما فردا بخونید چون باید پیوسته باشه ....... دوم اینکه من پارسال با یه اسم دیگه تو یه وب داستان گذاشتم ولی نشد ادامش بدم .... حالا اونو با تغیراتی که تو اسما دادم و یه تغیرات جزئی دیگه میارم اینجا میزارم ..... این چند وقتم دارم تند تند بقیشو مینویسم .......
 بچه ها این داستان شخصیته پسرش عضو هیچ گروهی نیست .... خواننده تکه بازیگرم هست .... خیلی دوست دارم نظراتتون و بدونم ..... برید ادااااامه ..... راستی عکس شخصیتا رم گذاشتم ..... دیگه برید                         

                                    


Face

 

 

موقع راه رفتن عادت داشتم به سنگ فرش هایه پیاده رو نگاه کنم،به قدم هایی که برمی داشتم و به برگهایه خشکی که زیر کفشام خرد میشدن ....... بند کیفمو رو شونم جابه جا کردم و با یه نفس عمیق هوای تمیز و خنک و وارد ریه هام کردم...... نزدیک غروب بود و نور قرمز خورشید و از بین درختای کنار پیاده رو میدیدم  ...وسطای فصل پاییز بود.. به آسمون نگاه کردم که از ابرهای تیره اش معلوم بود امشب بازم بارون میاد ....

 

 

 داشتم قدم میزدم وبه عکسایی که امروز گرفته بودم فکر میکردم که یکی از پشت دویید و محکم با شونه خورد به من ولی بدون توجه به دویدنش ادامه داد .... خیلی تعجب کردم که حتی برنگشت یه عذرخواهی بکنه .... مثل اینکه خیلی عجله داشت ....به راهم ادامه دادم و وارد خیابون سمت راست شدم ....یکم جلوتر رفتم که سر و صدا توجه من و جلب کرد ....

مردم زیادی تو پیاده رو جلوی یه ساختمون جمع شده بودن...و بیشتریاشون دوربین عکاسی دستشون بود.... به ساختمون نگاه کردم.... یه رستوران معمولی بود که درختای دورشو با چراغ تزئین کرده بودن و چون هوا تا چند دقیقه دیگه کاملا تاریک میشد اون چراغایه درخت و روشن کرده بودن و نورش تو پنجره هایه ساختمون دیده میشد ....

 

 

 کنجکاو شده بودم ببینم این همه آدم برایه چی جمع شدن .... چند نفر و کنار زدم تا برم جلو و از قضیه سر در بیارم .... کم کم با فشار جمعیت رسیدم به اولین نفرا.... جایی که دیگه کسی جلوم نبود .... کیفم و به زور از بین دونفر کشیدم بیرون و به محوطه جلو ساختمون نگاه کردم ......

زمین پر از سیم های مشکی بود .... یه مرد که بلند گو دستش بود و به بقیه دستوراتی میداد بین حرفاش رو به جمعیت میگفت پراکنده شن .....

داشتن صحنه ی یه فیلم و میگرفتن .... هر چی بین چهره ی کسانی که اونجا بودن و گشتم چهره ی بازیگری رو نتونستم تشخیص بدم.....تعجبی ام نداشت چون من خیلی تلوزیون نگاه نمیکنم .... فقط بعضی وقتا از یه سریال خوشم میاد و تماشا مکنم ....

دو تا دختر نوجوان کنار من وایستاده بودن و با ذوق و شوق با هم پچ پچ میکردن که یه دفعه یکیشون که موهاش کوتاه بود و یه تل سرمه ای زده بود با دست به یه سمت اشاره کرد و جفتشون جیغ زدن .... بعضی وقتا با خودم میگم مردم کشورم خیلی خنده دارن حتی حاضرن برای یه خواننده یا بازیگر خودشون و بفرستن زیر ماشین ....

 راستای دسته دختر موکوتاهه رو گرفتم ببینم به کی اشاره میکنه .... یه پسره جوون و قد بلند بود با موهای کوتاه و مشکی ، یه کت چرم مشکیم تنش بود ....

از در رستوران اومد بیرون و با یه چهره ی جدی با مردی که جلیقه ی رنگ خاکی تنش بود شروع به صحبت کرد.... یکم چشمامو ریز کردم و به چهرش دقت کردم .... تازه یادم افتاد.... همون بازیگری بود که جدیدا خیلی مشهور شده بود ..... از هر سه تا تبلیغاتی که تلوزیون میداد اون تو دو تاش بازی میکرد ... تو محل کارمم یکی از همکارام عاشق این بازیگره ....هر وقت میاد دفتر مجله به جایه اینکه به کارش برسه میره اینترنت و از این بازیگر خبر میخونه و برای منم میگه ....نشونم داده بود که گوشیش پر از آهنگایه اونه ... حتی تا مدل ماشینشم میدونست ... همیشه با خودم میگم چرا باید این جور آدما که یه چهره ی زیبا دارن انقدر زندگی براشون راحت باشه و همه چیز داشته باشن ولی ما باید برای یه روز زندگی بهتر انقدر تلاش کنیم و آخرشم بعضی هامون پولاشون و بریزن تو جیب اینا.....منم آهنگ گوش کردن و کنسرت رفتن و خوشگذرونی رو دوست دارم ولی زمانی که تو پول غرق باشم .... وقتی هر روز انقدر تلاش میکنم تصور خرجای اینطوریم نمیتونم بکنم ....ولی وقتی دبیرستانی بودم واقعا عاشق گروه B'Zبودم....



 برگشتم تا از جمعیت بیام بیرون ..... خواستم از بین دو نفر رد شم و برم ولی نتونستم .... یکم رفتم سمت چپ تا شاید اونجا چند نفر بذارن که رد شم .... ولی فایده نداشت .... دیگه عصبانی شده بودم.... خواستم هل بدم و برم که دیدم یه دفعه همه جیغ زدن و فلش دوربینا بی وقفه شروع کرد به عکس گرفتن..... خواستم برگردم ببینم چی شده که همه دارن عکس میگیرن ولی یه دفعه جمعیت هلم دادن و با زانو خوردم زمین ... هم کف دستم خراش برداشت هم سر زانوم یکم درد گرفت.... موهامو که ریخته بود تو صورتم و با یه دست دادم پشت گوشم و خواستم پاشم که یکی از مچ دستم گرفت و بلندم کرد ....وقتی ایستادم با تعجب نگاه کردم که ببینم کیه....همون بازیگر بود !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

  به کف دستم که خرده سنگ رفته بود توش نگاه کرد بعد با چهره ی نگران رو به من گفت: حالتون خوبه ؟؟؟؟؟

هیچ صدایی از من درنیومد .... هم تو شک زمین خوردنم بودم هم از دیدن اون آدم رو به روم متعجب بودم.....

وقتی دید جواب نمیدم با یه دستش کیفمو از روی زمین برداشت و اون یکی دستشو به پشتم گذاشت و گفت: بریم داخل ...

بدونه اینکه چیزی بگم با فشار دستش به پشتم، همراهش رفتم...

 کف دستم خیلی میسوخت .... برای اینکه با زانو نخورم زمین بیشتر فشار به دستم اومد و زخمی کرده بودشون ....

من و برد داخل و رو نزدیکترین صندلی نشوند .... کیفمم گذاشت رو میز .... خم شد دستاشو زد به زانوهاشو گفت: متاسفم که به خاطر من صدمه دیدید ..... میشه دوباره دستتون و ببینم؟؟؟؟؟

کف دستم و روبه روش گرفتم .... با دقت نگاه کرد بعد به زانوم نگاه کرد و گفت : جایه دیگه ایتون که زخمی نشده ؟؟؟؟..

خودمم نگاهه زانوم کردمو گفتم: نه با دستم خواستم جلویه افتادنم و بگیرم .... زانوم چیزی نشده ... فقط دستم یکم خراش برداشته ....

بازیگره راست وایستاد و یه ابروشو انداخت بالا و گفت : به اون میگید خراش ؟؟؟؟... پوسته کف دستتون با سنگ بدجوری زخم شده  ... بزارید برم یکی رو بیارم براتون ضد عفونیش کنه و ببنده ....

 تا خواستم بگم لازم نیست کسی رو بیاره، رفته بود ....

به اطراف سالن رستوران نگاه کردم .... همه دنبال کاری بودند و تند تند اینور و اونور میرفتن.... برگشتم از شیشه پشت سرم به جمعیت نگاه کردم ....همشون زل زده بودن به من ... حسادت از چشمایه همشون میریخت .... نگاهمو ازشون گرفتم و برگشتم ، یه خنده ی ریز کردم  ....

داشتم یکم خاک رو لباسامو میتکوندم که دیدم بازیگره برگشت و همراهش یه مردی که یه کیف دستش بود و آورده بود....

مرد یه صندلی کشید ، جلوی من گذاشت و نشست ... کیفشو باز کرد و وسایلشو درآورد .... من که دیدم بازیگره هنوز بالا سر من وایستاده  و نرفته رو بهش گفتم: ممنون از کمکتون.... شما برید به کارتون برسید .... کار این آقا تموم شد من از اینجا میرم

با یه لبخند گفت: فعلا به خاطر جمعیت فیلمبرداریه امروز کنسل شده منم عجله ندارم ...صبر میکنم تا کار شما تموم بشه بعد میرم .....

بدونه هیچ حرفی به دستم نگاه کردم که مرد داشت با یه پنبه استریل ضدعفونیش میکرد ....

یه دفعه بازیگره پرسید: شما از طرفدارا هستید؟؟؟

با لبخند سرمو آوردم بالا و گفتم : نه من داشتم میرفتم خونه دیدم اینجا مردم جمع شدن کنجکاو شدم ببینم برای چیه.... من شما رو نمیشناسم حتی اسمتون روهم نمیدونم....

اونم تو جوابم گفت : که اینطور..... خب پس باید خودمو معرفی کنم .... من جانگ گیون سوک هستم ....

سرمو یکم به احترام خم کردم و گفتم : از آشناییتون خوشبختم....

بعد از چند لحظه مکث دوباره گفت: میتونم بپرسم شغل شما چیه؟؟چون چهرتون برام خیلی آشناست میپرسم....

- بله .... من عکاس هستم ....

یه دفعه یه بشکن زد و گفت: پس شما رو تو آتلیه ها دیدم....درسته ؟؟؟؟

با خنده گفتم : این اصلا امکان نداره .... چون من از طبیعت عکس میگیرم .... برای یه مجله ی علمی کار میکنم....

دوباره رفت تو فکر و آروم گفت : آها !!!!!!! ولی خیلی آشنا به نظر میایید....عجیبه !!!!!!!

دستاشو رو سینش به هم گره کرد و هیچی نگفت ولی من به وضوح سنگینی نگاهشو رو خودم حس میکردم...

مردی که دستمو میبست کارش تموم شد و گفت : چیز خاصی نیست براتون ضد عفونیش کردم نگران نباشید......

بعد پاشد کیفشم برداشت و رفت... منم بلند شدم بند کیفمو گذاشتم رو شونم و به احترام خم شدم و گفتم : واقعا ممنونم ازتون .... من دیگه میرم ....

خواستم برم که یه دفعه گفت: ببخشید ....

برگشتم سمتش ببینم چی میخواد بگه .... به من نزدیکتر شد و گفت: ببخشید... من ... میتونم یه کمکی از شما بخوام؟؟؟؟؟

 با تعجب منتظر بودم ادامه حرفشو بگه......

 


بچه هااااااااااااااااااااااااااااااااا بدونه نظر نرید که ناناحت میشماااااااا ...........






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 27 اردیبهشت 1397 04:37 ب.ظ
hello there and thank you for your info – I have definitely picked up something new from right here.
I did however expertise some technical issues
using this web site, since I experienced
to reload the website lots of times previous to
I could get it to load correctly. I had been wondering if your web host is OK?
Not that I am complaining, but slow loading instances times will sometimes affect your placement in google and
can damage your high quality score if advertising and
marketing with Adwords. Well I am adding this RSS to my email and could look out for much
more of your respective exciting content. Ensure that you update this
again soon.
شنبه 18 شهریور 1396 08:54 ق.ظ
I was wondering if you ever considered changing the page layout of your website?
Its very well written; I love what youve got to say. But maybe you could a little more in the way of content so people
could connect with it better. Youve got an awful lot of text for only having 1 or 2 pictures.

Maybe you could space it out better?
پنجشنبه 16 شهریور 1396 07:22 ق.ظ
We absolutely love your blog and find the majority of your
post's to be precisely what I'm looking for. can you offer
guest writers to write content for yourself? I wouldn't mind producing
a post or elaborating on a number of the subjects you write with regards to here.
Again, awesome weblog!
جمعه 6 مرداد 1396 11:04 ب.ظ
Hello there, I do believe your website might be having browser
compatibility issues. Whenever I look at your
website in Safari, it looks fine however, when opening in IE,
it has some overlapping issues. I just wanted to provide you with a quick heads up!
Aside from that, great site!
جمعه 6 مرداد 1396 06:18 ب.ظ
Hi, after reading this amazing piece of writing i am as
well glad to share my knowledge here with mates.
پنجشنبه 29 تیر 1396 09:13 ق.ظ
Yes! Finally something about foot pain in the arch.
پنجشنبه 18 خرداد 1396 09:06 ب.ظ
Hello there I am so glad I found your site, I
really found you by error, while I was researching on Digg for something else, Anyways I am here now and would
just like to say many thanks for a marvelous post and a all round enjoyable blog (I also love the theme/design), I don’t have time
to go through it all at the minute but I have saved it
and also included your RSS feeds, so when I have time I will be back to read much more, Please do keep up the great b.
یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 11:03 ق.ظ
Outstanding story there. What occurred after? Good luck!
شنبه 2 اردیبهشت 1396 04:43 ق.ظ
You should take part in a contest for one of the greatest blogs on the web.
I'm going to highly recommend this site!
دوشنبه 28 فروردین 1396 12:18 ق.ظ
I like what you guys are up too. This kind of clever work and coverage!
Keep up the great works guys I've incorporated
you guys to blogroll.
جمعه 3 شهریور 1391 05:05 ب.ظ
من بدون نظر نمیرم ولی این سوکی هم عجیب میزنه هاااااا
کوماپتا چینگویا
seora lمرسی که نظر میدی اونی جونم .......... بوووووووووووووووس
پنجشنبه 2 شهریور 1391 11:48 ب.ظ
افرین
عالیه من فردا حتما میام تا ادامشو بخونم حتما
عاشق داستانات شدم شدید
در اسرع وقت همشو میخونم
seora واای جدیییییی؟ مرسیییییی ...حتما فردا میزارم ..... امیدوارم از قسمت بعدشم خوشت بیاد ........
پنجشنبه 2 شهریور 1391 11:03 ب.ظ
بششششششششششششششششر تو چه قد رو داری!ما هم دیگه رو میبینیما!باز من که خوبم شما حواستو جمع کن دیوار بهت نخوره!
seora هه هه هه .............
پنجشنبه 2 شهریور 1391 10:34 ب.ظ
چقده شما پررویی!ایییییییییییی جااااااانم!بزرگ شده؟!چه سوالایی میپرسم من آخه آدم تو یه هفته مگه چقد بزرگ میشه؟هه هه...راستی دیدی سوتی دادم؟از خودت نپرسیدی نظر پایینیه چرا اسم نداشت؟!
seora بعله بچمون الان دیگه یک ماهشه .......
دیگه به خودم زحمت پرسیدن ندادم به جاش برات دعا کردم که حالت خوف شه ..... بلاخره یکی دو تا سوتی که نیست.......
پنجشنبه 2 شهریور 1391 10:17 ب.ظ
عاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالییییییییییییییییییییییی مثل همیشه!ولی من هنوز نبخشیدم.فقط شاید از شدت عصبانیتم فروکش کرده باشه
seora اچکال نداره .....بزرگ میشی یادت میره ..... راستش این علی آقا برای آدم حواس نمیزاره .....
پنجشنبه 2 شهریور 1391 09:52 ب.ظ
ناناحت؟!ناناحن نه ناناحت!بعدشم من الان باید بفهمم که داستانه جدیدتو گذاشتی؟ از دستت عبصانیمحتما باید زنگ میزدم بهت تا بلکه یادت بیوفته و بگی داستان گذاشتی؟الان میزنم زیر گریهآخه چیاااااااااااااااااااااا؟من که هر وقت داستانمو میذارم اول به تو میگم.بعدا به من میگی آلزایمر داری؟!تازه توقع داری نظرم بدم؟واقعا که.باهات قهرم!
seora الیییییییییییییییییییییییی جووووونم میانههههههههههههههههههههه........ بیماری من درمان نداره .... هه هه به بزلگیه خودت ببخش...حالا شه طور بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پنجشنبه 2 شهریور 1391 09:03 ب.ظ
به به سلام خانوم خوشمله
کجائی دلم واست یه ریزه شده بود
خدانکنه ناناحت بشی
عزیز دل آجی همیشه مطمئن باش هرکی نظر نذاره من یکی واست میذارم
این داستانتم قشنگه مخصوصا که من این پسررومیشناسم توفیلم مری همه شب بیرون بود بازی کرده
عزیزم تافردا منتظر قسمت بعدیش هستم
بوسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس
seora ممنوووووووووووون تا آجیه گلم و دالم دیگه ناناحت نیستم ............. گومااوووووووووووو اونییییییی ......^_^
پنجشنبه 2 شهریور 1391 06:44 ب.ظ
سلام جیگر
ناناحت نشو نی نی من برات همیشه نظر میزارم.
راستی دلمم برات تنگ شده بود
seora میسیییییییی منم همینطول آجی جونم...... ^_^ دوست دااااااااااااااااااااااالم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

سلام به اینجا خوش نیومدید ( خونه ی خود آدم که خوش آمد گویی نداره ^_^ ) امروز یک روز جدیده ، هم توی زندگی من هم شما ... سعی کنیم اینجا یک روز خوب رو با هم بسازیم طوری که بعدا ارزش این رو داشته باشه که جزو خاطراتمون محسوب بشه ^_- پس یوروبون آجا آجا فایتینگگگگگگگگگگ
مدیر وبلاگ : nazanin-admin
نظرسنجی
دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
کدهای جاوا اسکریپت