تبلیغات
*★*::korea love ::*★* - marry me.15
*★*::korea love ::*★*
دوشنبه 30 مرداد 1391 :: نویسنده : kim_mahdis

گذشته که حالم را گرفته است...

اینده هم که حالی برای رسیدنش ندارم...

حال هم که حالم را بهم میزند...

چه زندگی شیرینی...!!!


سلام دوستان راستش اصلا نمیخواستم داستان رو بزارم اما چند تا از بچه ها که شمارم رو داشتن زنگ زدن و گفتن برو پارت بعد رو بزار ما منتظریم من فقط به خاطر اونا الان اومدم. از این به بعد داستان اگه کم بود یا اگه بی مزه یا بی نظم شد یا غلط املایی داشت بدونید من اصلا حس و حال داستان نویسی و ویرایش رو ندارم اگرم مدیر اعتراض کرد فوقش پنل رو حذف میکنه که واسم مهم نیست اصلا بهتر.  اگه داستان رو نمیپسندید بگید که نذارم و کلا از این وب برم چون من واقعا برای داستانام زحمت میکشم و کسایی هم که میگن من خلاقیت ندارم باید برن بقیه داستانام رو بخونن تا از گفته اشون پشیمون بشن ادامه این داستان رو که خوندید میفهمید که کاملا متفاوته. برام تعجبه که زحمت میکشید میاید میزنید تو ذوقم و مسخره میکنید اما نمیاید امید بدید و حمایت کنید هرچند جدی دیگه برام مهم نیست بای

من از اینجا برم یا نه؟؟؟؟ 

 

 دوتا مرد که قیافه ی ترسناکی داشتن جلوش ایستادن احساس خطر کرد کمی عقب رفت اما اونا بهش نزدیکتر میشدن داشت از ترس سکته میکرد یه لحظه دستی روی شونه اش نشست و دور گردنش حلقه شد سرشو بالا اوردو با چشمایی از حدقه در اومده به جونگ مین که خشمگین به مردا نگاه میکرد خیره شد.

*******************************************************

بادیدن این صحنه مزاحما راشون رو کج کردن و رفتن سریع دستش رو از شونه هنا برداشت و عقب رفت
_ این موقع شب اینجا چیکار میکنی؟
_ دلیلی برای توضیح دادن به تو وجود نداره
_ برام مهم نیست اما این موقع شب...
هنوز حرفش تموم نشده بود که هیونگ به حالت دو به طرفشون اومد کنار هنا ایستاد همینطور که نفس نفس میزد نگران پرسید:
هناشی حالت خوبه؟
هنا نگاهی بی تفتوت به جونگ مین انداخت و با لبخند به هیونگ گفت:
خوبم ! داشتم دنبال ویلا میگشتم خونه های اینجا همه شبیه همدیگه ست
_ خوب دیگه هوا خیلی سرده بریم داخل
هیونگ به طرف ویلا به راه افتاد هنوز هنا قدم اولو برنداشته بود که جونگی مچ دستشو گرفت و خیلی جدی گفت:
بمون باهات حرف دارم
نگاهی عصبی بهش انداخت هرچی تقلا کرد نتونست مچشو از دستش بیرون بکشه هر چقدر هم قوی بود اما زورش به یه مرد نمیرسید با حرص گفت:
من با تو حرفی ندارم
هیونگ که جلو رفته بود به عقب برگشت و پرسید:
چرا ایستادید بیاید دیگه
جونگی: تو برو ما هم داریم میایم
هیونگ هر لحظه دورتر میشد با رفتنش مچ هنا رو رها کرد
_ حالا باید چیکار کنیم؟
_ در چه مورد؟
_ مشکل تو
_من مشکلی ندارم داشته باشم هم به تو مربوط نیست من به کمک تو احتیاج ندارم
اینو گفت و راه افتاد جونگ مین از این همه سماجت اهی کشید دنبالش دوید بازوش رو گرفت و به طرف خودش برگردوند
_ ولم کن
دستشو کشید و به طرف خودش کشوند و گفت:
ما به هم احتیاج داریم
جونگ مین راست میگفت از هر چیزی که میگذشتن اونا هر دو به وجود هم نیاز داشتن ادامه داد:
من باید چیکار کنم؟
هنا که اروم شده بود جواب داد:
هیچ کاری نمیخواد بکنی
_ واقعا برام دردسر نمیشه؟
_ نه به هیچ وجه. قول میدم
 همینطور که کنار هم قدم میزدن جونگ مین انگار که چیزی یادش اومده باشه ایستاد و رو به هنا گفت:
هی...!!!
_ هان؟؟؟؟؟
انگشت اشاره اش رو به نشونه تهدید جلو برد و جواب داد:
نباید عاشقم بشیا
هنا از این حرفش به خنده افتاد شروع به قدم زدن کرد و گفت:
بیخیال من عاشقت نمیشم. خودت هم خوب میدونی
_ اره میدونم که دارم بهت کمک میکنم
_ درسته تو مرد واقعا جذاب و خوبی هستی اما نه برای من
_ تو هم واقعا با نمک و فوق العاده ملوسی اما به چشم من یه زن نیستی
_ پس دیگه نمیخواد نگران باشیم تازه تو دوست دختر هم داری
_ دوست دختر؟؟
_ اره همون که توی هتل با مادرت اومده بود. اسمش چی بود؟؟ اهان سانی...
_ اون دوست دختر من نیست. راستی بعد از 3ماه میخوای چیکار کنی؟
_ اونا بهم گفتن میتونم انتخاب کنم واسه همین نمیخوام هیچ کدوم رو انتخاب کنم
به خونه رسیدن و وارد شدن. پسرا با دیدن هنا ابراز خوشحالی کردن
کیو: سلام زن داداش
یونگی: گپ عاشقونه میزدید؟ ما فکر کردیم دیگه بیرون یخ زدید
هیون: هناشی بفرما بشین
هنا روی مبل نشست به اطراف نگاه کرد سالن تقریبا بزرگی روبروی هنا قرار گرفته بود با مبلمانی که روکش یاسی اش با رنگ پرده ها هماهنگ بود. گوشه ی راست سالن تلویزیون بزرگی بود و کنار اون هم یه گیتار قهوه ای رنگ. با نگاه به اطراف در جستجوی هیونگ بود اما اون رو ندید سرگرم حرف زدن با پسرا بود این وسط فقط جونگ مین ساکت و همینطور شنونده ی گفتگو بود تو همین بین هیونگ از پله های طبقه بالا به پایین اومد با لبخند با مزه ی همیشگیش رو به هنا پرسید:
بیرون سرد بود نه؟؟
به دنبال حرفش به سمت هنا اومد ژاکت بلندی روی شونه هاش انداخت و بعد از اینکه رو شونه های ظریف هنا مرتبش کرد روی مبل کناریش نشست
هیون: هنا شی به نظر خشته میای
هنا: امروز از صبح سر عکس برداری بودیم
کیو: بازیگرید؟؟
هنا: جدیدا بازیگر شدم. کار اولمه خیلی هم سخته
یونگی: اگه کارت رو دوست داشته باشی سخت نیست
کیو: میخوای بری استراحت کنی؟
نگاهی به ساعتش انداخت هنوز دو ساعت به 11 وقت مونده بود
هیون: شما برید استراحت کنید ما خودمون بیدارتون میکنیم
یونگی: تو هرکدوم از اتاق ها دوست داشتید برید
جونگ مین که به اتاقش حساس بود فوری گفت:
به جز اتاق من
یونگی و هیونگ برگشتن و نگاه سرزنش باری بهش انداختن. هنا به طبقه بالا رفت رو به روی اتاق های خواب راهروی باریکی قرار داشت داخل راهرو حمام و دستشویی بود .همه اتاقها رو چک کرد و از همون بالای پله ها خطاب به پسرا گفت:
اون اتاق در ابیه انتهای راهرو مال کیه؟
اجازه هست اونجا استراحت کنم؟
جونگی حرصش گرفت هیونگ اما با مهربونی جواب داد:
اون اتاق منه تا هر وقت دوست داشتی میتونی اونجا باشی در ضمن اجازه گرفتن نمیخواد

_ ممنونم. راستش اون اتاق از بقیه تمیز تر بود
یونگی با خنده: اخه هیونگ کمی به تمیزی حساسه
با گفتن ببخشید پسرا رو ترک کرد و برای استراحت به اتاق هیونگ رفت تمام وسایل اتاق از تخت و مبل و پرده و میز و کتابخونه به رنگ ابی بود خیلی راحت میشد حدس زد که رنگ مورد علاقه صاحب اتاق ابیه. دستی به گیتار زیبای روی مبل کشید و روی تخت ولو شد عطر تن هیونگ توی فضای اتاق پیچیده بود انقدر خسته بود که تا پلکاشو بست خوابش بردو حتی این ازارش نداد که چشم بند نداره و بدون لباس خوابه.
برای برداشتن گیتار مخصوص واسه تمرین از اتاق هیون به طبقه بالا رفتاز کنار اتاق هیونگ که رد شد نگاهش گذرا از در اتاق که باز بود به داخل افتاد چند قدم برنداشته بود که برگشت و به هنا که روی تخت هیونگ مثل بچه ها خوابیده بود خیره شد از سرما پاهاشو به طرف شکمش جمع کرده بود و خودشو بغل کرده بود با دیدن این صحنه بی اختیار وارد اتاق شد بالای سرش ایستاد ونگاهش کرد وقتی خواب بود قشنگ تر میشد یه دختر معصوم . ساکت و بی ازار بود پتورو تا زیر گردنش کشید نگاهی دیگه بهش انداخت موهای نرمش رو که جلوی صورتش ریخته بودن به ارومی کنار زد و با لبخند گفت:
کاش تو بیداری هم همینقدر ساکت بودی دختر کوچولو
و از اتاق خارج شد.
نگاهش به ساعت دیواری وسط سالن افتاد ساعت 10:30 رو نشون میداد به طبقه بالا رفت تا هنا رو از خواب بیدار کنه. در اتاق رو باز کرد به طرفش رفت چند بار اروم صداش زد هنا به سختی پلکاشو باز کرد با دیدن هیونگ که با لبخند همیشگیش بالای سرش ایستاده بود لبخند ملوسی تحویلش داد و پرسید:
ساعت چنده؟
_10:30
_چی؟ وای نه خیلی دیرم شده
سریع از جاش بلند شد و همراه هیونگ به طبقه پایین رفت
هیون: هناشی تشریف میبرید؟
_ بله دیگه باید برم. ببخشید مزاحم شدم
یونگی: این حرفها چیه؟ خونه خودتونه راحت باش
کیو: زن داداش بازم بیا دیدنمون
هنا: مرسی از لطفتون
رو به هیونگ کرد و ادامه داد:
هیونگ جون شی شما وقتی خواب بودم روم پتو انداختید؟
هیونگ از همه جا بی خبر متعجب شد چند لحظه بعد با به یاداوری اینکه تو این ساعات فقط جونگ مین به طبقه بالا رفته بود نگاهی به جونگی انداخت جونگی وقتی نگاه هیونگ رو متوجه خودش دید بی تفاوت شونه هاشو بالا انداخت و به طبقه بالا رفت
هنا: در هر صورت ممنون خیلی سردم شده بود خوب دیگه من باید برم
بعد از خداحافظی از همه بجز جونگ مین به طرف خونه رفت.



 





نوع مطلب : marry me، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 8 مرداد 1396 09:36 ب.ظ
I just couldn't leave your site before suggesting that I
really enjoyed the standard information a person supply on your visitors?

Is going to be again often in order to check out new posts
جمعه 6 مرداد 1396 11:57 ب.ظ
I'm really enjoying the design and layout of your blog. It's a very easy on the eyes which makes
it much more enjoyable for me to come here and visit more often.
Did you hire out a developer to create your theme? Fantastic
work!
جمعه 6 مرداد 1396 08:06 ق.ظ
Does your blog have a contact page? I'm having a tough time locating it but, I'd like to shoot you
an e-mail. I've got some suggestions for your blog you
might be interested in hearing. Either way, great blog and I look forward to seeing it improve over
time.
شنبه 31 تیر 1396 05:13 ق.ظ
I know this if off topic but I'm looking into starting my own blog and
was wondering what all is required to get setup?
I'm assuming having a blog like yours would cost a pretty penny?
I'm not very web savvy so I'm not 100% certain. Any tips or advice would be greatly appreciated.
Cheers
چهارشنبه 3 خرداد 1396 03:49 ب.ظ
Thanks in favor of sharing such a fastidious thinking, piece of writing
is nice, thats why i have read it completely
شنبه 2 اردیبهشت 1396 06:02 ق.ظ
Hey are using Wordpress for your blog platform? I'm new to the blog world but I'm trying to get
started and set up my own. Do you need any coding knowledge to make your own blog?

Any help would be greatly appreciated!
شنبه 2 اردیبهشت 1396 04:43 ق.ظ
If you are going for finest contents like me, only visit this site all
the time because it presents feature contents, thanks
شنبه 11 شهریور 1391 10:44 ق.ظ
مهدیسم توام جون ؟؟؟ پس بچه های تو پی ام چی ؟؟؟ راستی من همسر تکیونم
kim_mahdis اااااااااااااااااااره که که که ببین من جونم به 3 تا جون بسته است
1.هیونگ جون
2. جونسو
3.لی جون
ای جوووووووووووووووووووون که که که
واااااااااااااااااااااااای زن داداش خودمی
چهارشنبه 1 شهریور 1391 07:55 ب.ظ
عالیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی بود عزیزم
kim_mahdis ممنووووووووووووووووووووووون گلم
چهارشنبه 1 شهریور 1391 11:54 ق.ظ
ماریان گلم جون خودش به من گفت گه منو دوست داره البته منم دوسش دارما ولی یه کوچولو میر رو بیشتر
kim_mahdis تو خواب ببینی نازی میام ترورت میکنم هااااااااااااااااااا
چهارشنبه 1 شهریور 1391 05:22 ق.ظ
نازنین جونم همه عالم و آدم می دونن جون برای منه چرا الکی به خودت خیال واهی میدی برای دلگرمی عزیزم؟
kim_mahdis ماریان جون خودت و نازی ببندید افکار پلیدتون راجب شوهر بنده رو نیام براتوووووووووووووووووون
چهارشنبه 1 شهریور 1391 01:13 ق.ظ
شما نویسنده ها باید قوی باشین نه این كه دو تا ادم ............ اومدن حرف زدن بگین میریم و برنمیگردیم شما باید اونا رو نابود كنین نه اونا انقدر ضعف نشون ندین با ضعف شما اونا خوشحال میشن خب اگه بدشون میاد نیان نخونن زور كه نیست هست
عزیزم تو هم داستان بزار قهر نكن یعنی ما مهم نیستیم واست گلم مطمئن باش كه بچه ها داستانا رو میخونن فقط زیادییییییییییییییییی تتتتتتتتتتتتتتتنننننننننننننبللللللللللللللللن واسه نظر گذاشتن
مرسییییییییییییی گلم كه اومدی داستان گذاشتی
kim_mahdis ممنون مهسا جونم ممنون واقعا چشم من فقط به عشق شما ها میام فدات شم
سه شنبه 31 مرداد 1391 07:13 ب.ظ
راستی کی بهت گفته بی خلاقیت ؟؟؟ بزنم لهش کنم
kim_mahdis یه بچهع پروییییییییییییییییییییییی بود لی جون حالشو گرفت که که که که
سه شنبه 31 مرداد 1391 07:11 ب.ظ
ماریان مهدیس بیخود به دلتون صابون نزنید جون منو دوست داره منم میر رو دوست دارم در نتیجه جونم مال منه
kim_mahdis تو بیجا کردی فدات شم که جون منو به خودت میچسبونی پرووووووووووووووووو
سه شنبه 31 مرداد 1391 07:09 ب.ظ
نهههههههههههههههههههههههههههه نرو نامرد میخوای ما رو اینجا بزاری و بری ؟؟
kim_mahdis ارهههههههههههههههههه میرم
سه شنبه 31 مرداد 1391 05:12 ب.ظ
مهدیس چون من واقعا این داستانتو دوست دارم گلم خیلی قشنگه مخصوصا که جونم توش هست دیگه مگه میشه بد باشه
به نظر من که عالی مینویسی جیگر.
فقط یه چیزی و من نفهمیدم هنا قرار شد پیش دابل اس بمونه؟ بعد چرا هل شد زود بره خونه؟ من یکم هنگ کردم باز
kim_mahdis ممنونم ماریان گلم مرسی نظرلطفته اینکه بله مگه میشه لی جونم جایی باشه و نترکونه ای جونم. قافل نداره مرسی
اره دیگه شبا میمونه پیش پسرا و روزا میره پیشه جونگ سوک چون راس ساعت 11 باید تو خونه باشه
سه شنبه 31 مرداد 1391 04:09 ب.ظ
سلام خوب بود. راستش من داستان IM inTo yoU رو بیش تر دوس دارم ولی این داستان شما هم قشنگه ولی داخل اون یکی داستان اتفاق های بیش تری می یفته
kim_mahdis سلام سحر جون ممنون گلم.منم اون رو بیشتر دوست دارم ممنون نظر لطفته این تازه اولشه برای هردوتاشون نقشه زیاد دارم امیدوارم از هر دوتاش لذت ببری
سه شنبه 31 مرداد 1391 02:44 ب.ظ
مهدیس جونممممممممممم
اونی جونممممممممممممم
عزیز دل آجیییییییییییییییییییی
چطوری دلت میاد بقیه داستانو نذاری
دلت میاد از وب بری و مارو ناراحت کنی
اگه بری من غصه میخورمااااااااااا
اوناییم که میکن خلاقیت نداری خودشون کله پوکنو خلاقیت ندارن
توفقط بخاطر ما که دوست داریم و به خاطر داداشای گلمون (دابل اس)بیا
باشه اونییییییییییییییییییییی؟
درضمن اونی قشنگم دیگه نبینم بگی برات مهم نیست از وب بری
من که بیصبرانه منتظر قسمت بعدی داستانmarry meوIM in To yoUهستم
بوسسسسسسسسسسسسسس
kim_mahdis بله جونم؟
بله اونی؟
بله عزیز؟
جدی بهم حق نمیدی راضی؟من خیلی ناراحتم خوب اگه بمونم خودم ناراحت میشم گلم.نه نه من دوست ندارم کسی ناراحت بشه از دستم به خدا هی میان میگن بی خلاقیت عصبیم میکنن.باااااااااااااااااااااااااااش فقط به عشق شما و اون عشقام میام.
زووووووووووووووووووووود میزارمشون
سه شنبه 31 مرداد 1391 02:09 ب.ظ
مهی این پارتت دوست نداشتم یکم گیججججججججججج شددددددمممم..
kim_mahdis تو حالت خوب نبود نگار به من چه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

سلام به اینجا خوش نیومدید ( خونه ی خود آدم که خوش آمد گویی نداره ^_^ ) امروز یک روز جدیده ، هم توی زندگی من هم شما ... سعی کنیم اینجا یک روز خوب رو با هم بسازیم طوری که بعدا ارزش این رو داشته باشه که جزو خاطراتمون محسوب بشه ^_- پس یوروبون آجا آجا فایتینگگگگگگگگگگ
مدیر وبلاگ : nazanin-admin
نظرسنجی
دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
کدهای جاوا اسکریپت