تبلیغات
*★*::korea love ::*★* - Sad Kindness-Episode 16 (Last Part)l
*★*::korea love ::*★*
سه شنبه 31 مرداد 1391 :: نویسنده : Kim Ee Ya ^_^
درووووووووووووود بر شما دووووستان


قسمت آخر این دااااستان رو آوردم...داستاااان مورد علاقه ی خودم...و به نظر خودم بهترین داااستانی که نوشتم...خودم چندین بار بعد نوشتن این دو قسمت آخر مرورشون کردم و باهاشون اشک ریختم...امیدوارم خوشتون بیاد چون واقعا احساساتم رو روش گذاشتم...
یه مسئله ی دیگه اینکه ممکنه گذاشتن دااااستان بعدی م بیافته واسه یکشنبه و این وسط(پنج شنبه ی این هفته) داستان نذارم و یه استراحت کوچولو کنم...

بچه ها،اگه یادتون باشه واسه قسمت آخر Dangerous Love یه موزیک واسه داااانلود گذاشتم که همراه داااستان خوندن گوشش بدین...اگه داریدش که همون رو گوش بدین و اگه ندارین هم از لینک زیر داااانلودش کنین...با این آهنگ،دااااستان قشنگتر میشه


برای دانلود آهنگ روی این نوشته کلیک کنید

بخش منتخب این قسمت:
"
و همون موقع بود که توی بیمارستان،روی تخت اتاق،یه جسم بی روح افتاده بود...آروم و ساکت بود...دیگه نه دردی داشت و نه احساسی و نه عشقی...دیگه حتی عذاب وجدان هم نداشت...از حرکت ایستاده بود...دیگه به خودش نمی پیچید...صورت رنگ پریده و سردش نشون از خستگی ش داشت و پلک های سنگین از خستگی ش برای همیشه بسته شده بود...

"



لطفا برای خوندن داااستان روی ادامه ی مطلب کلیک کنین^^

                    

حدود دو ماه از اون روزی که کیو ولش کرده بود می گذشت...هر روز هیونگ می اومد دیدنش...غذاش رو درست می کرد...کلی باهاش حرف می زد...حتی اگه از نارا جوابی نمی شنید...هیونگ...موقعی که هیچ کس رو نداشت،کنارش مونده بود...هر روز با اینکه می دونست از نارا جواب متقابلی نمی گیره بهش کلی عشق و محبت می داد...با حرف هاش...با کمک هاش...دیگه واسش عادت شده بود که هر روز هیونگ رو ببینه...

و هیونگ...خوش حال از اینکه می تونه به دیدن عشقش بره و کارهاش رو انجام بده،هر روز به کمک نارا می رفت...

+++++++++++++++++++++++++++++

درد اومده بود سراغش...هنوز هم باورش نمی شد نارا رو از دست داده...هر روزش دردناک تر از روز قبلش بود...

+++++++++++++++++++++++++++++

حدود 6 ماه گذشته بود...

هیونگ-نارا...کاش می شد...یعنی...کاش راضی می شدی باهام بیای بیرون...هر وقت کسی ازم می پرسه چرا با یکی قرار نمیذارم میگم چون یکی هست که هنوز منتظرم قبولم کنه...یعنی میشه...؟!یه روزی میاد که بالاخره بتونیم با هم بریم بیرون...؟

نارا-باشه...بریم...

سرش رو با تعجب بلند کرد و به نارا که یه گوشه نشسته بود نگاه کرد...باورش نمی شد بالاخره نارا رضایت داده باهاش بره بیرون...

هیونگ-یعنی...جدی میگی؟!

نارا-آره...بریم...

هیونگ-پس...من میرم ماشین رو روشن کنم...تو هم حاضر شو...بیا...یعنی...میای دیگه؟

نارا از ناباوری هیونگ خنده ش گرفته بود...

نارا-آره...تصمیم گرفتم بیام...نباید بخاطر اینکه یه نفر ترکم کرد،از همه چی ناامید شم...نه؟

هیونگ-آ...آره...درسته...

+++++++++++++++++++++++++

محکم بغلش کرده بود و دور خودش می چرخید...

نارا-وااااااااااااای!کیم هیونگ جون...بذارم زمین!

هیونگ-نچ...این قدر این جوری می چرخونمت که رضایت بدی کاری رو که می خوام انجام بدی...

نارا-هیونگ جون...خودت می دونی،هنوز واسه این چیزها خیلی زوده...ما تا حالا کمتر از 4 بار با هم رفتیم بیرون...غیر از اینه؟!

هیونگ-مهم اینه که چقدر همدیگه رو می شناسیم و دوست داریم...نه؟!

نارا-سرم واقعا داره گیج میره هیونگ جون!من رو بذار زمین...

هیونگ-کمر من هم درد گرفته...ولی خب...باید به خواسته م برسم...نارا...من...بهت قول دادم...باز هم بهت قول میدم..تموم سعی م رو می کنم تا خوش بختت کنم...قول قول میدم...

نارا-مگه زوره؟!

هیونگ-اووووهووووووم!

خندید...کنار هیونگ احساس آرامش می کرد...بهش اعتماد کرده بود...نمی دونست این حس اطمینان کِی و چه جوری به وجود اومده بود...فقط می دونست هیونگ اون احساس امنیت خاطر رو بهش میده...ولی ترسش از این بود که نکنه هیونگ هم مثل کیو ولش کنه...کیو...کسی که بعد از چندین ماه،هنوز هم نتونسته بود فراموشش کنه...به کیو هم اعتماد داشت...ولی آخر سر ولش کرده بود...می ترسید هیونگ هم همین کار رو باهاش کنه...

نارا-نمیشه...

هیونگ نارا رو گذاشت روی زمین...سرش خیلی گیج می رفت...نشست روی زمین...

هیونگ-چرا نمیشه؟!هم من خیلی دوستت دارم...هم خونواده م خیلی قبولت دارن...تو هم دوستم داری نارا...اگه احساس می کردم دوستم نداری هیچ وقت ازت تقاضای ازدواج نمی کردم...

نارا-ولی...من چه جوری بهت اعتماد کنم که کار کیو جونگ ...

حرف نارا رو قطع کرد:بهت قول میدم نارا...قسم می خورم تا ابد دوستت داشته باشم...اصلا...ماه دیگه ازدواج می کنیم...چطوره؟

نارا-چی؟!

از روی زمین بلند شد و با تعجب به هیونگ زل زد...

هیونگ-ماه دیگه عروسی می کنیم...فقط...التماس می کنم قبول کن...قول میدم تا جایی که بتونم هر کاری که بخوای واست انجام بدم...

نارا-ولی هیونگ جون...

هیونگ-نارا...خواهش می کنم...می دونی چقدر دوستت دارم...یعنی تو دوستم نداری؟

منتظر جواب نارا بود...به چشم های نارا نگاه می کرد و منتظر گفتن کلماتش بود...

نارا-چرا...من هم دوستت دارم...هم دوستت دارم...هم ازت ممنونم...بخاطر همه چی...من هم خیلی دوستت دارم کیم هیونگ جون...

هیونگ با لبخند به نارا نگاه کرد و آروم صورتش رو به صورت نارا نزدیک کرد...

چشم هاش رو بسته بود...گرمای لب هیونگ رو با لب هاش احساس می کرد...

+++++++++++++++++++++++++

پرستار-دکتر...حال بیمار اتاق 78 زیاد خوب نیست...

دکتر-آقای کیم؟!...همونی که سرطان خون داره؟!

پرستار-بعله...از دیشب تا حالا وضعش وخیم تر شده...خیلی درد داره...از درد به خودش می پیچه...چند تا آرامبخش دُز بالا هم بهش دادم...ولی هنوز همون جوریه...

دکتر-نمیشه کار دیگه ای کرد...ممنون پرستار یون...

پرستار-یعنی...این جوری...می میره؟!

دکتر-شما خودتون بهتر می دونین عاقبت بیمارهایی که سرطان بدخیم دارن چیه...

++++++++++++++++++++++++++

لباس سفید عروسی رو پوشیده بود و جلوی هیونگ ایستاده بود...

هیونگ-خیلی قشنگه...کت شلوار من هم خوبه،نه؟

نارا-نمیشه تا یه تعریف از من کردی،یه تعریف هم از خودت نکنی؟!

هیونگ-نچ!مگه همسر آینده ت تعریف نداره؟!

نارا-چرا...شما که عالی این...

هیونگ-شما هم خوشگل ترین عروس دنیایین...

نارا-اغراق نکن کیم هیونگ جون...

هیونگ-اغراق چیه...این نظر منه...از دید من،تو،کوانگ نارا،قشنگ ترین و بهترین عروس دنیایی...

و بهش لبخند زد...نارا هم بهش لبخند زد...

فروشنده-پس همین لباس رو انتخاب کردین؟

هیونگ به نارا نگاه کرد...

نارا-بعله...

++++++++++++++++++++++++++++

دردش خیلی شدید شده بود...از هر روز بیشتر...تب داشت...حالش خیلی بد بود...هم اتاقی ش،جیو بین، که صدای ناله ی کیو رو شنیده بود آروم اومد کنار تختش ایستاد...

جیو بین-کیم کیو جونگ...خیلی درد داری؟

کیو همون جور که پلک هاش رو به هم فشار می داد و به خودش می پیچید با سر تایید کرد...

جیو بین-برم پرستار رو بیارم؟

کیو با سر رد کرد و آروم و بریده بریده گفت:کاری...نمی تونه...بکنه...فقط...ممکنه بهم...مسکن بده...که باز هم...هیچ دردی م رو...کم نمی کنه...

جیو بین-نکنه اتفاقی واست بیافته...؟!

کیو همون جور که درد می کشید لبخند تلخی زد...

جیو بین-من...می خوام برم بیرون...میرم توی حیاط...یعنی...لازم نیست سر راه پرستار رو صدا کنم؟

کیو-نه...خوش... بگذره...برو...

جیوبین با نگرانی از اتاق رفت بیرون...کیو چشم هاش رو بسته بود...هیچی جز نارا توی ذهنش نبود...تصویر صورت نارا،با اون لبخند،از جلوی چشم هاش کنار نمی رفت...توی این مدت هر وقت دلش واسش تنگ می شد به دستبند و حلقه ش نگاه می کرد و یاد نارا می افتاد...یعنی نارا توی چه حالی بود؟!...داشت چی کار می کرد؟!...هیونگ مراقبش بود یا نه...؟!

همون موقع که کیو توی اون وضعیت بود،توی یکی از کلیسا های بزرگ و معروف سئول جشن عروسی کیم هیونگ جون و کوانگ نا را برگزار شده بود...هیونگ کنار محراب ایستاده بود و نارا،همون جور که دست پدر هیونگ رو گرفته بود وارد شد...چون خودش خونواده ای نداشت جز یه برادر که اون هم هیچ وقت معلوم نبود کجاست،پدر هیونگ تا محراب همراهی ش کرده بود...

با اون لباس بلند سفید رنگ به نظر هیونگ مثل فرشته ها شده بود...باورش نمی شد واقعا داره با نارا عروسی می کنه...

پدر روحانی-کوانگ نا را،قبول می کنین که در هر شرایطی،در غم و شادی تون،همیشه،کیم هیونگ جون رو دوست داشته باشین و همراهش باشین؟

نارا به هیونگ که با لبخند نگاهش می کرد نگاه کرد...لبخند زد و آروم گفت:بعله...

پدر روحانی-کیم هیونگ جون،قبول می کنین که در هر شرایطی،در غم و شادی تون،همیشه کوانگ نا را رو دوست داشته باشین و همراهش باشین؟

هیونگ-بعله...

پدر روحانی-و اینک من شما رو زن و شوهر اعلام می کنم...می تونین همدیگه رو ببوسین...

و همون موقع بود که توی بیمارستان،روی تخت اتاق،یه جسم بی روح افتاده بود...آروم و ساکت بود...دیگه نه دردی داشت و نه احساسی و نه عشقی...دیگه حتی عذاب وجدان هم نداشت...از حرکت ایستاده بود...دیگه به خودش نمی پیچید...صورت رنگ پریده و سردش نشون از خستگی ش داشت و پلک های سنگین از خستگی ش برای همیشه بسته شده بود...

صدای بوق پیاپی دستگاه سکوت اتاق رو شکسته بود و اتاق رو پر کرده بود...

کیو آروم خوابیده بود...

و...نارا و هیونگ،بی خبر از کیو توی کلیسا همدیگه رو بغل کرده بودن و جلوی حاضران به عشقشون سوگند می خوردن...

                    
بچه ها...باز هم امیدوارم خوشتون اومده باشه...می دونم با خوندن داااستان اعصابتون خرد شد و ناراحتتون کردم... ببخشید...


و اینک پرونده ی "محبت غمناک"(Sad Kindness) هم بسته شد...




نوع مطلب : Sad Kindness، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 8 مرداد 1396 09:05 ب.ظ
I am sure this article has touched all the internet users, its really really good piece
of writing on building up new blog.
جمعه 6 مرداد 1396 10:03 ب.ظ
Undeniably believe that that you said. Your favorite justification appeared to be on the
web the easiest factor to be mindful of. I say to you,
I certainly get annoyed even as people think about issues that they plainly don't recognize about.
You managed to hit the nail upon the top and also defined out the whole thing without having side effect , people could take a signal.
Will likely be back to get more. Thank you
جمعه 30 تیر 1396 11:56 ب.ظ
It's perfect time to make a few plans for the future and it's time to
be happy. I have learn this put up and if I
could I want to recommend you some attention-grabbing issues or suggestions.
Maybe you can write subsequent articles relating to this article.
I wish to read more things approximately it!
شنبه 17 تیر 1396 07:42 ق.ظ
Hi, Neat post. There is an issue along with your web site in web explorer, may check this?
IE still is the market chief and a huge portion of folks will leave out your
great writing because of this problem.
شنبه 30 اردیبهشت 1396 12:42 ق.ظ
The other day, while I was at work, my cousin stole my iPad
and tested to see if it can survive a thirty foot drop,
just so she can be a youtube sensation. My apple ipad is now destroyed and she has
83 views. I know this is entirely off topic
but I had to share it with someone!
جمعه 8 اردیبهشت 1396 04:17 ق.ظ
This is my first time pay a quick visit at here and i am in fact happy to read
all at one place.
سه شنبه 7 شهریور 1391 05:37 ب.ظ
وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااایییییییییییییییییییی.....نههههههههههههههبا کمال شرمندگی....ببخشید سه پارت رو باهم خواندم....همینجا در باره 3 تاش نظر میدم...........خیلیییییییییییییییییی قشنگ بود...خیلی خیلی چراااااااا دلم گرفت.........نمیتونم بیشتر بتایپم.....مرسیییییییییییی عزیزمممممممممممممم.....معرکه بود.....خسته نباشی.....
Kim Ee Ya ^_^ مغسی اووووووووووووونی^^...آخی...گریه نکن...(بغل)
جمعه 3 شهریور 1391 03:44 ب.ظ
ماریا گلم یک سوال شما الان خودت رو کنترل کردی گریه نکنی ؟؟ مادر نصف کامنتت ایکن گریه بود
Kim Ee Ya ^_^ (خنده)
جمعه 3 شهریور 1391 03:40 ب.ظ
نچ نچ نچ سهمیه شما دیگه تموم شد ولله بد نیست یکی از این اعتماد به نفسا به ما هم بده من خودم زیاد دارم ولی نصفش کاذبه
Kim Ee Ya ^_^ (نیشخند)
جمعه 3 شهریور 1391 03:37 ب.ظ
تمومش کردم از نظر من کار کیو درست بود نباید میذاشت که نارا بفهمه اینجوری هرچقدر هم که خودش در عذاب بود میتونست امیدوار باشه نارا خوشبخت میشه مطمئنا در اینده اگه نارا به کیو فکر بکنه یه علامت سوال میبینه شونه اش رو میندازه بالا و به زندگیش ادامه میده اما اگه کیو بهش می گفت همیشه وقتی یاد کیو می افتاد عذاب می کشید و فراموشش نمیکرد ولی بازم دلم برای کیو میسوزه مظلوم مرد داداشم خدا تو واقعیت نگه دارش باشه طوریش نشه عین مادر بزرگا شدن بسه راستی یه چیز دیگه مونده که باید بگم
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
کوماوو
Kim Ee Ya ^_^ آره...کارش درست بود...آره...قطعا همین طوره...ولی باز حداقل می تونه با یکی دیگه خوشبخت شه...دل من هم واسه کیو سوخت...تو تنهایی...(بغض)
بعله...خدا کمکش کنه که همیشه تو کارهاش موفق باشه و سالم بمونه^^
خواهش می نمایم^^
پنجشنبه 2 شهریور 1391 02:16 ب.ظ
نه بابا اون اول که گذاشتی خوندم تا قسمت دو
بعدش نتم خراب شد و هر وقت میومدم انقدری وقت نداشتم که بخونم واسه همین احساس میکنم در حقم ظلم شده
مطمئنی ؟؟ یعنی دیگه من بهت اعتماد به نفس ندم ؟؟
Kim Ee Ya ^_^ (نیشخند)
خودم اضافی هم دارم!...حالا باز می خوای تو هم بده...فوقش این هم به بقیه اضافه میشه دیگه(نیشخند)
پنجشنبه 2 شهریور 1391 12:58 ب.ظ
خیلی خیلی گریه کردم دریاچه ارومیه2افتتاح شد آقامن قبول ندارم واییییی کیوووووووووووووووووووووومرسی عزیزم خیلی قشنگ وغمناک بود ولی کاشکه آخرنارامیفهمیدکه چقدرداداشیم فداکاره ولی بازم کیووووووووو
Kim Ee Ya ^_^ آخی...عسییییییییییییییییییییسم...
آخه اگه می فهمید که زحمات کیو واسه اینکه نفهمه به هدر می رفت و چیزی که کیو نمی خواست اتفاقا می افتاد!...یعنی نارا بدبخت می شد...هیییییییی
چهارشنبه 1 شهریور 1391 10:58 ق.ظ

اقا ابن نامردیه من هنوز قسمت 2 ام ولی داستان تموم شده
با اینکه نخوندم ولی میتونم بگم عالیه مگه نه ؟؟ ( به این نتیجه رسیدم که یه خورده اعتماد به نفس کاذب برات خوبه اونی )
الفراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااار
Kim Ee Ya ^_^ قسمت 2؟!؟!؟!!تازه داری می خونی داستاااان رو!!؟!؟!
آره...می تونی بگی...چون عااااشق این داااستانمم!...(نمی خواد اعتماد به نفس بدی،دارم)(نیشخند)
^^
سه شنبه 31 مرداد 1391 08:30 ب.ظ
یعنی نارا نفهمید کیو چی شددد واییییییییییییییییییی
کیو جونگگگگگگگگگگگ
Kim Ee Ya ^_^ نه دیگه...نفهمید...
سه شنبه 31 مرداد 1391 06:59 ب.ظ
یاااااااااااااااااااااااااااااااااااا کیمیااااااااااااااااااااا
دیدم این دفعه یادم رفت اینجوری صدات کنم دلم تنگی کرد اومدم دوباره صدات کنم
اونی گفتی داستان بعدیت هیونگ با جونگ مینه؟
هی هی خدا به دادشون برسه کدومشونو میخوای به کشتن بدی؟
بیخیال بابا خودشون سلامت باشن ایناکه فقط داستانه البته باتمام احساسات و زحمت نویسنده
راستی اونی شمارمو اگه برداشتیش از اون پایین پاکش کن
اونی بهت گفتم چه بلائی سرم اومده که همیشه نظر میذارم؟
فکر نکنم گفته باشم خوب حالا میگم اینم بگم که واقعیت داره(من اولش که داستانارومیخوندم نمیخواستم نظر بذارم اما یه شب هیون اومد تو خوابم با بالشت محکم زد تو صورتم گفتم چرا میزنی گفت تو خجالت نمیکشیداستانارو میخونی و نظر نمیدی مثلا طرفدار منی من اصلا همچین طرفداری نمیخوامبعد من ازخواب پریدم تادوروز فقط گریه میکردم و واسه داستانا نظر میذاشتم سه شب بعدش اومد تو خوابم خیلی خوشحال بود)این شد که منم بچه خوبی شدم نظر میذارم حتی یه بارم نشده که نظارم
حوصلم سر رفته برم داستانDangerous Loveروبخونم
بوسسسسسسسسسسسسسس
Kim Ee Ya ^_^ ^^
من عاااااااااشق این جوری صدا کردنتم اووووووووووونی...
ههههههههههههههه(نیشخند)معلوم نیس این دفعه قرعه به اسم کدومشون میافته که بمیرن^^
اووووووووووونی...من شماره م رو به هیچ کی نمیدم واسه همین شماره ت رو بر نداشتم...
واقعااااااااااااااا؟!!؟!؟چه خواب باحالی...خدا کنه داااابل اس تو خواب همه برن و این رو بگن...چون واقعا سر این دااااستان ها زحمت زیادی کشیده میشه...
^^...مگه نخوندیش...!؟!؟!قشنگه...!پیشنهاد می کنم بخونیش...بعد این داااستانم اون رو خیلی دوس دارم...
بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس
سه شنبه 31 مرداد 1391 05:56 ب.ظ
انیو اونی خیلی خوب بود این داستانات واقعیه یانه؟آخه خیلی خوبن
Kim Ee Ya ^_^ ممنون...نه...
سه شنبه 31 مرداد 1391 05:48 ب.ظ

مرسی عزیزم خیلیییییییییییییییییی قشنگ بوووووووووووود عالیییییییییی بود

اخرش خیلیی ناراحت شدممممممم وااااااای انگار که واقعی باشه یه غمی نشست تو دلم...... الان کلی کنترل کردم خودمو گریه نکنم
بازم ممنووووووووووووون عالییییییییییی بود
خیلی قشنگ همه چی و گفته بودی ممنون
Kim Ee Ya ^_^ خواهش می نمایم...مغسی از شما...
گریههههههههههههههههه نکن اووووووووووونی...
آخی...ولی من گریه کردم سر نوشتنش...
خواهش می نماییم^^
مغسی از شما باااااااااااز همممممممممم
سه شنبه 31 مرداد 1391 04:42 ب.ظ
تموم شد...مرد.به همین راحتی...اونی مارو ناراحت کردی حداقل میزاشی نارا کیو رو میدید اینجوری خاطره ی خوبی ازش نداره...هی بالاخره کاره خودت رو کردی...به هر حال مرسییییییییییییییییییییییییییییی خسته نباشی...
Kim Ee Ya ^_^ آخی...آره...مُرد...خیلی راحت مُرد...بیشتر غصه ی من هم واسه همین بود که تو تنهایی مُرد...خیلی ساده...آخه اگه نارا می دیدش امکان داشت دیگه بعد کیو نخواد با کس دیگه ای باشه یا زندگی ش خراب می شد...واسه همین کیو اون جوری باهاش به هم زد...
خواهش می کنم...مغسیییییییییییییی از شما^^
سه شنبه 31 مرداد 1391 03:36 ب.ظ

خیلی قشنگ بود کیمیا دستت درد نکنه جیگرم خسته هم نباشی
Kim Ee Ya ^_^ مغسی اوووووووووووووووووووونی...
سه شنبه 31 مرداد 1391 03:14 ب.ظ
چه قد قشششششششششششششششششششنننننننننننننننننننگگگگگگگگگگگگگگگگ بود و احسسسسسسسسسساااااااااااااااااسسسسسسسسییییییییییییی!من بازم گریه کردم!هیچی ندارم بگم طفلی کیو داداشی خسته نباشی اونی جونم
Kim Ee Ya ^_^ مغسیییییییییییییییییییییییی اوووووووووونی...خودم هم سر نوشتنش خیلی گریه کردم...(ناراحت)
آره...مغسییییییییییییی اوووووووووووووونی
سه شنبه 31 مرداد 1391 02:46 ب.ظ
سلام داستانت خیلی ناراحت کننده وغمگین بود ولی واقعاً عالی بود . داستان بعدی که می ذاری غمگینه یا نه؟
Kim Ee Ya ^_^ درود بر شما...مغسیییییییییییییی از نظرت...داستان بعدی!؟...نمی دونم^^...(لو نمیدم)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

سلام به اینجا خوش نیومدید ( خونه ی خود آدم که خوش آمد گویی نداره ^_^ ) امروز یک روز جدیده ، هم توی زندگی من هم شما ... سعی کنیم اینجا یک روز خوب رو با هم بسازیم طوری که بعدا ارزش این رو داشته باشه که جزو خاطراتمون محسوب بشه ^_- پس یوروبون آجا آجا فایتینگگگگگگگگگگ
مدیر وبلاگ : nazanin-admin
نظرسنجی
دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
کدهای جاوا اسکریپت