تبلیغات
*★*::korea love ::*★* - Love forever-21
*★*::korea love ::*★*
یکشنبه 29 مرداد 1391 :: نویسنده : والار98

عید سعید فطر مبارککککککککککککک

امیدوارم حال تک تک تون خوففففف باشه اینم قسمت 21

از تموم کسانی هم که بهم لطف دارن نظر میزارن بی نهایت ممنون همتونم دوست دارم

اگه بعضی وقتا دیر میشه معذرت میخوام اخه جای دیگه دارم داستان ترسناک میزارم

 هیون از پشت پنجره او را می دید که سوار اتوموبیلش می شد و خودش را تنها بدون هیچ همراهی .اینجا بود که بیاد یونگ سنگ افتاد و اشک از چشمانش سرازیر شد.برای دلهایی که شکسته بود و برای دلهایی که بعدها نیز خواهد شکست.....

سارینا هنوز نمی دانست جونگ مین قراره او را کجا ببرد.در راه جونگ مین حرفی نمی زند در فکر بود گاهی به سارینا نگاه می کرد و گاهی به جاده ی پیش رویش خیره می شد.الان 2 ساعتی بود که در راه بودند.سارینا یک ساعتی خوابیده بود وقتی بیدار شد به ساعتش نگاه کرد ناگهان از جا پرید و گفت:وای خدای من...به مامانم زنگ نزدم .الان از نگرانی معلوم نیست چه حالی شده...

وقتی تلفن همراهش رو در اورد. دید که بیست تماس بی پاسخ ثبت شده!هم هیون هم سویان چندین بار به سارینا زنگ زده بودند.سارینا تلفن همراهش را بیصدا تنظیم کرده بود.همیشه وقتی سر کلاس حاضر میشد تلفن همراهش را روی بی صدا تنظیم می کرد و وقتی از مدرسه خارج می شد دوباره ان را روشن می کرد.اما ان روز فراموش کرده بود.می خواست با تلفش به مادرش زنگ بزند که جونگ مین گفت:اگه به مادرت زنگ میزنی من بهش خبر دادم.وقتی تو خواب بودی به من زنگ زد .نگران نباش خبر دارن.

سارینا تلفنش را پایین اورد و بعد گوشی را روی داشبورد گذاشت و گفت:واقعا....خیالم راحت شد........او باز هم یادش رفت ان را روشن کند....اینبار گفت:هنوز نمی خوای بگی کجا می ریم؟نکنه می خوای غافلگیرم کنی؟؟... بعد با ناز ادامه داد:تو رو خدا بگو...............

جونگ مین به سارینا نگاه کرد و گفت:اینقدر بی تابی نکن.یه کم دیگه صبر کنی می فهمی...

سارینا با خنده گفت:خدا کنه چیز جالبی باشه وگرنه می کشمت

جونگ مین لبخند زد.در همین حال گویی به شهر رسیده باشند شهر نبود پمپ بنزین بود که اطرافش تک و توک مغازه ایی دیده می شدند سارینا به اطرافش نگاه می کرد.کمی جلوتر وقتی وارد شهر شدند جونگ مین اتوموبیل را کناری پارک کرد و به سارینا گفت:گرسنه نیستی؟چی میخوری برات بگیرم؟

سارینا به اطراف نگاه می کرد تا به حال اینجا را ندیده بود برایش تازگی داشت.به جونگ مین گفت:اگر قهوه ی داغ بود برام بگیر.

جونگ مین کمربندش رو باز کرد میخواست پیاده بشه که سارینا پالتویش را از روی صندلی عقب برداشت و به جونگ مین داد و گفت:بیرون سرده اینو تنت کن.

جونگ مین پالتو رو گرفت به صورت سارینا خیره شد.سارینا متوجه نگاه اون شد و گفت:چیه؟خوب برو دیگه !!بعد با دو انگشتش بینی اش را گرفت و به او خندید.جونگ مین هم خندید و از اتوموبیل بیرون رفت.سارینا از داخل جونگ مین را تماشا می کرد.تابلوی آنطرف خیابان بود که خیلی قدیمی بود.نام شهر بعدی و عدد کیلومتر نوشته شده بود.درست نبش یک دوراهی .اما اطراف منظره های قشنگی داشت.گرچه الان زمستان بود اما طبیعت انجا حتما بهارش خیلی زیبا بود.حتما سرسبز و با نشاط می شد.حتما درختهای خشکش در بهار و تابستان زیبا و چشم نواز خواهد بود.

اینها افکاری بود که از ذهن سارینا می گذشت.اون جونگ مین رو می دید و برایش دست تکان می داد.ناگهان متوجه گوشی اش شد که چراغ می زند.ان را برداشت و نگاهش کرد پدرش بود.

-الو سلام پدر......

سارینا فکر می کرد چون به او نگفته و بدون اجازه با جونگ مین بیرون رفته حتما عصبانی خواهد شد ادامه داد:متاسفم پدر .تلفنم روی بیصدا بود.اما مادر خبر داره.

اما بر خلاف انچه سارینافکر می کرد هیون عصبانی نبود بلکه نگران بود!!

-سارینا تو الان کجایی؟اگه با جونگ مین هستی میخوام همین حالا برگردی خونه.

-پدر من با جونگ مین هستم ولی نمی تونم به این زودی برگردم.چون از شهر خارج شدیم.

هیون ترسید.اون همون زمان که هیونگ با ناراحتی او را ترک کرده بود با سرگرد کیم ملاقات داشت.سرگرد کیم با اون تماس گرفته بود.بعد از یک سری صحبت برای اینکه بتونه از جای اونا خبرداربشه خواسته بود تا با اون تماس بگیره تا بتونه مکانشون رو ردیابی کنه.

هیون نگران بود.-سارینا خواهش می کنم به حرفهام گوش کن.تو باید برگردی.

سارینا ترسیده بود از پدرش پرسید مگه چی شده؟اتفاقی بدی افتاده؟

هیون از او خواست تا ادرس جایی را که هست به او بگه.در همین حال جون مین در اتوموبیل را باز کرد و با تعجب دید که سارینا با صورتی ناراحت با تلفن حرف میزنه.پرسید:کیه؟؟؟

سارینا به پدرش گفت:پدر چند لحظه گوشی.بعد رو به جونگ مین گفت:فکر می کنم اتفاق بدی افتاده.اینجا کجاست؟لطفا آدرس رو برای پدرم توضیح بده.و تلفن به جونگی داد.جونگ مین چیزهای که خریده بود به سارینا داد و گفت:نگران نباش الان خودم باهاش صحبت می کنم.تلفن رو گرفت و بیرون ماشین با موبایل صحبت می کرد.

سارینا جونگ مین را می دید که گاهی لبخند می زند.خیالش ارامتر شد.جونگی با اشاره دست به او اطمینان داد که نگران نباشد.بعد دوباره به سمت مغازه ایی ان طرف خیابان بود دوید.سارینا آهی کشید که حاکی از راحتی خیالش بود.از اتوموبیل پیاده شد و آنطرف اتوموبیل منتظر جونگ مین ایستاد.هوا واقعا سرد بود.سارینا با بخار دهانش دستاشو رو گرم کرد و در جیبش گذاشت.در همین حال جونگ مین را می دید که از مغازه خارج شده و به سمت او می دود .اما اتوموبیلی با سرعت به او نزدیک می شد.سارینا ترسیده بود جلو امد فریاد زد:مراقب باش!

جونگ مین ایستاد و اتوموبیل با سرعت از جلویش رد شد و ابی که روی زمین جمع شده بود به شلوارش پاشید.سارینا احساس کرد بدنش بی حس شده صورتش رو گرفت و به ماشین تکیه داد.جونگ مین اطرافش رو نگاه کرد و دوباره به سمت سارینا دوید سارینا روی زمین نشست.جونگ مین وسایل دستش را روی زمین گذاشت و جلوی سارینا نشست سارینا رو صدا زد.سارینا دستاشو از روی صورتش برداشت اشک روی صورتش جونگ مین را تکان داد.ناگهان او را بغل کرد و گفت:معذرت میخوام دست خودم نیست...بعد از کمی ادامه داد:خواهش میکنم بزار یه کم همینطور بمونم.

جونگ مین خودش خوب میدانست که احساساتش را سرکوب می کند.او قلب مهربانی داشت که خودش از ان خبر نداشت و یا شاید خبر داشت اما باور نمی کرد و یا نمی خواست باور کند.لحظاتی گذشت.سارینا اون رو رها کرد و گفت:متاسفم نمی خواستم ناراحتت کنم.

جونگ مین با هردوست صورتش را پاک کرد و او را بلند کرد و بعد هر دو سوار اتوموبیل شدند.جونگ مین حرفی نزد سارینا هم ساکت بود.ترجیح میداد ساکت بماند حتی در مورد پدرش هم صحبتی نکرد آن لحظه فقط به این فکر میکرد که نزدیک بود جونگ مین را از دست بدهد.اگر او اتفاقی برایش می افتاد؟

سارینا به ان طرف نگاه می کرد تا جونگ مین صورتش را نبیند.زیاد در راه نبودند ساعت تقریبا 4 بود.انها به شهری رسیدند که تابحال سارینا انجا نیامده بود.یکی از شهرهای شمالی که جمعیت زیادی نداشت و مردمش اغلب کشاورز بودند.زمین های بزرگ و خانه های که همه تقریبا یک شکل بودند.جونگ مین داخل شهر نشد بلکه از کنار ان رد شد تقریبا 5 دقیقه ای رانندگی کرد و کناری ایستاد از سارینا خواست تا پیاده شود.انجا یک قبرستان بود.سارینا پرسید:اینجا کجاست؟!چرا اینجا ایستادی؟

جونگ مین دست او را گرفت و همراه خود به طرفی می برد.کمی جلوتر بالای یک قبر ایستاد.جونگ مین دست سارینا رو رها کرد به او نگاه نمیکرد.در لحظه ای که گذشت گفت:اینجا قبر مادرمه.

سارینا با تعجب پرسید:واقعا!!!......بعد به صورت جونگ مین نگاه کرد که به صلیب قبر مادرش خیره شده و اشک در چشمانش حلقه زده.سارینا حرفی نزد فقط روی زمین کنار قبر نشست و بعد گفت:اگه بهم میگفتی اینجا میایم حتما گل می خریدم......جونگ مین هم نشست دستش را روی سنگ قبر مادرش می کشید.آهی کشید و قطره اشکی از گوشه ی چشمش سرازیر شد.سارینا ناراحت بود در ان لحظه هیچ حرفی برای گفتن نداشت.لحظاتی که گذشت و جونگ مین ارام شد گفت:شاید نتونم احساساتو درک کنم اما میتونم بفهمم که چقدر ناراحت هستی.

جونگ مین اشک چشمانش را پاک کرد و گفت:میدونی مادرم چطوری مرد؟

سارینا جواب داد:اگه ناراحتت نمی کنه برام بگو.

جونگ مین غضب کرده بود.حس نفرت در او طغیان می کرد گفت:اون عاشق مردی شد که هیچوقت دوستش نداشت.اون مرد مادرم رو بازی داد و وقتی از اون سو استفاده کرد ولش کرد و اونو تنها گذاشت.

جونگ مین بعد از لحظه ای مکث ادامه داد:مادرم خیلی مهربون بود اون از شدت افسردگی زمانی که من تازه بیشتر از همیشه بهش احتیاج داشتم منو تنها گذاشت.

جونگ مین اینو گفت و دوباره اشک ریخت سارینا برای اولین بار بود جونگی رو اینطوری می دید.اون تا بحال هیچوقت گریه ی جونگ مین رو ندیده بود.هیچوقت فکر نمی کرد جونگ مین بخاطر مرگ مادرش اینقدر ناراحت بشه بخصوص بعد از اینهمه سال.....سارینا دست جونگ مین رو توی دستاش گرفت و سعی کرد اونو دلداری بده اما واقعا حرفی نداشت.فقط پرسید:اون مرد چی شد؟!!چرا با مادرت اینکارو کرد؟؟

سارینا وقتی از نزدیک ناراحتی جونگ مین را می دید دلتنگ می شد.اشک در چشمانش نشست ناگهان بیاد عمو یونگ سنگ زن عمو ستاره و هیونگ افتاد و به یاد شبی که پدرش تصادف کرده بود.همهی اینها و اتفاق اخر که او را سخت ناراحت کرده بود باعث شد تا او هم گریه کند.

جونگ مین وقتی به صورت سارینا نگاه کرد و گریه او را دید به او خیره شد.جونگ مین برای انتقام امده بود.تمام این مدت تنها یک چیز او را ارام می کرد و آن حس انتقام بود انتقام از هیون.جونگ مین زیاد با هیون برخورد نداشت اما هربار که به او نگاه می کرد به این تصور می کرد که چطور کسی می تواند اینقدر بی رحم و سنگدل باشد چطور کسی به این سادگی یک زندگی را خراب می کند و به هیچ چیز غیر خودش فکر نمی کند.جونگ مین خوب میدانست که سارینا گناهی ندارد اما برای جونگ مین همین بس که وسیله ایی است برای انتقام.سارینا وقتی سرش را بلند کرد جونگ مین رو دید که به او خیره شده.جونگ مین نگاهش رو از او مخفی کرد و ایستاد چند قدمی رفت سارینا هم بلند شد و اشک چشمانش را پاک کرد و به دنبال او رفت هر دو سوار اتوموبیل شدند.

جونگ مین در راه ساکت بود سارینا هم حرفی نمیزد.چند بار به صورت جونگ مین نگاه کرد که فقط به جلو نگاه می کند.او کنار یک خانه که تقریبا کمی دورتر از بقیه خانه ها بود و از شهر فاصله داشت ایستاد.به نظر می رسید مدتهاست کسی در ان زندگی نکرده چون حیاطش چندان مرتب نبود از درختایش هم معلوم خیلی وقته کسی انها را هرس نکرده.وقتی جونگ مین در را باز کرد و داخل شد سارینا هم پشت سر او داخل شد اطراف را خوب نگاه کرد.خانه ایی مرتب که علی رغم قدیمی بودنش معلوم بود که کسی قبلا انجا را تمیز کرده.سارینا پرسید:اینجا کجاست؟!

جونگ مین لبخندی زد و گفت:اینجا خونه ی پدر بزرگمه جای که بچگی هامو گذروندم از اینجا خاطره زیاد دارم. اما غم بزرگی در صورتش نشست که سارینا ان را فهمید.

سارینا گفت:خیلی جالبه هنوز به سبک قدیمیها مونده....بعد لبخندی زد و به جونگ مین گفت:اینطوری که پیداست باید امشب رو اینجا بمونیم.جونگ مین جلو امد دست سارینا را گرفت و اتاقش را نشانش داد و گفت:اینجا برای توئه و اون اتاق بغلی مال منه.

سارینا انتظار نداشت جونگ مین این حرف را بزند لبخند زد و به او نگاه کرد و گفت:خیلی بدجنسی.

جونگ مین توضیح داد که از اهالی قدیمی که قبلا در اینجا ساکن بودند دیگر کسی نمانده همه یا به شهر مهاجرت کرده اند و یا مرده اند و اینهایی که الان زندگی می کنند دیگر کسی پدر بزرگ او را نمی شناسد .درحالی که جونگی و سارینا به نظر اوقات خوشی را سپری می کردند هیون بود که به همراه سرگرد کیم در اتوموبیل نشسته و در جاده حرکت می کردند.هیون نگران از سرنوشت دخترش در شوک بود.سرگرد کیم به هیون اطمینان داده بود که نگران نباشد او همراه هیون به سمت جایی حرکت می کردند که سرگرد کیم ردیابی کرده بود.هیون به یاد صحبتهای جونگ مین افتاد طنین صدایش در گوشش مدام تکرار می شد همان زمانی که سارینا تلفن را به جونگ مین داد.

-سلام.می دونم از شنیدن صدام تعجب کردی.اون روز که دنیای مادرم و منو خراب کردی باید به این فکر میکردی که یکروز ممکنه همون اتفاق برای خودت هم بیفتهو

-جونگ مین خواهش می کنم سارینا رو قاطی این ماجرا نکن اون واقعا تو رو دوست داره تو چطور میتونی این کارو باهاش بکنی.

جونگ مین با نفرت جواب داد:همانطور که تو با مادرم اینکارو کردی .... وبعد تلفن را قطع کرد.

هیون خوب میدانست چه تاوان سنگینی را می پردازد او هرگز فکر نمی کرد که جونگ مین خواستگار دخترش و کسی که جانش را نجات داده بود یکروز چهره ی واقعی اش را نشان دهد.او خودش را سرزنش می کرد که چرا زودتر او را نشناخت.ناگهان یاد روزی افتاد که برای سفارش گردنبند به مغازهی جواهر فروشی رفته بود.ان روز وقتی که طرح مورد نظرش را نشان داد و خواست تا شبیه ان را برایش با نقره درست کند.چند روز بعد که برای تحویل رفت مرد جواهر فروش به او گفت:طرح شما واقعا زیباست.بسیار ظریف و خانم پسند اگر اجازه بدید از این طرح استفاده کنم.

هیون ان موثع به حرف جواهر فروش اهمیت نداد و طرحش را با قیمت خوبی به ان مرد فروخت.هیون مدام به ایام قدیم فکر میکرد.روزی که برای اولین بار لونا رو در اغوش گرفت و کلمه ی دوست دارم را به او گفت.هیون ان موقع به این فکر نکرد که ممکن است با این کارش چه لطمه ی بزرگی به روان و احساسات او وارد کند.شاید اصلا برایش مهم نبود.

او سخت پشیمان بود اما چه سود از این پشیمانی و چه جایی برای جبران..............





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 8 مرداد 1396 10:37 ب.ظ
An interesting discussion is definitely worth comment. I do think that
you need to publish more about this subject matter, it may not be a taboo subject but typically people don't speak about these issues.
To the next! Kind regards!!
شنبه 7 مرداد 1396 12:28 ق.ظ
I just couldn't depart your site prior to suggesting that I
extremely enjoyed the standard information an individual
supply on your guests? Is going to be back continuously in order to inspect new posts
پنجشنبه 5 مرداد 1396 06:43 ب.ظ
Yes! Finally someone writes about What do you do for a sore Achilles tendon?.
جمعه 30 تیر 1396 07:51 ب.ظ
Having read this I believed it was extremely informative.

I appreciate you spending some time and energy to
put this short article together. I once again find myself personally spending a lot of time both reading and leaving comments.

But so what, it was still worth it!
سه شنبه 13 تیر 1396 05:20 ق.ظ
You actually make it seem so easy with your presentation but I find this matter to be actually something
which I think I would never understand. It seems too complicated and very broad for me.
I'm looking forward for your next post, I will try to get
the hang of it!
شنبه 10 تیر 1396 08:39 ب.ظ
For the reason that the admin of this site is working, no
hesitation very rapidly it will be renowned, due to its quality contents.
دوشنبه 5 تیر 1396 03:39 ق.ظ
My brother recommended I would possibly like this blog.

He was totally right. This post actually made my day.
You can not consider just how a lot time I had spent for this info!
Thank you!
پنجشنبه 18 خرداد 1396 08:28 ب.ظ
Hey I know this is off topic but I was wondering if you knew of any widgets I could add to my blog
that automatically tweet my newest twitter updates.

I've been looking for a plug-in like this for quite
some time and was hoping maybe you would have some experience with something like this.
Please let me know if you run into anything. I truly enjoy reading your blog and
I look forward to your new updates.
چهارشنبه 3 خرداد 1396 03:52 ق.ظ
Hello, i think that i saw you visited my site so i came to “return the favor”.I am attempting to
find things to enhance my web site!I suppose its ok to use a few of your ideas!!
شنبه 2 اردیبهشت 1396 04:14 ق.ظ
When someone writes an paragraph he/she retains the idea of a user in his/her brain that how a user can understand
it. Therefore that's why this article is great.

Thanks!
چهارشنبه 23 فروردین 1396 01:15 ق.ظ
Way cool! Some very valid points! I appreciate you penning
this write-up plus the rest of the website is
also very good.
سه شنبه 31 مرداد 1391 09:40 ب.ظ
لطفا عکس کاربریت رو فعال کن باشه ؟؟
دوشنبه 30 مرداد 1391 03:51 ب.ظ
میگم والار این داستان ترسناکه کجاست ؟؟ ادرسش رو بده میخوام بخونم
راستی شماره ات رو برام خصوصی بزار گوشیم خراب شده دیگه شماره ات رو ندارم
دوشنبه 30 مرداد 1391 12:33 ق.ظ
Kheli ghashang bood vali.....
FAGHAT EENDAFE RO ZOODTAR BEZAR BEBINEEM CHI MISHE
MERCIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIII
nazanin87 منم میخوام ولی والار جان عزیزم سر به نیست شده مادر
یکشنبه 29 مرداد 1391 11:53 ب.ظ
111111111111111111
nazanin87 مبارکههههههههههههههههههههههههههههههه چوکاهه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

سلام به اینجا خوش نیومدید ( خونه ی خود آدم که خوش آمد گویی نداره ^_^ ) امروز یک روز جدیده ، هم توی زندگی من هم شما ... سعی کنیم اینجا یک روز خوب رو با هم بسازیم طوری که بعدا ارزش این رو داشته باشه که جزو خاطراتمون محسوب بشه ^_- پس یوروبون آجا آجا فایتینگگگگگگگگگگ
مدیر وبلاگ : nazanin-admin
نظرسنجی
دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
کدهای جاوا اسکریپت