تبلیغات
*★*::korea love ::*★* - Sad Kindness-Episode 15
*★*::korea love ::*★*
یکشنبه 29 مرداد 1391 :: نویسنده : Kim Ee Ya ^_^

درووووووووووووود بر شما دووووستان

و اینک،می رسیم به یکی از مهم ترین قسمت ها...دااااستان در حال تموم شدنه
بچه ها،اگه یادتون باشه واسه قسمت آخر Dangerous Love یه موزیک واسه داااانلود گذاشتم که همراه داااستان خوندن گوشش بدین...اگه داریدش که همون رو گوش بدین و اگه ندارین هم از لینک زیر داااانلودش کنین...با این آهنگ،دااااستان قشنگتر میشه

برای دانلود آهنگ روی این نوشته کلیک کنید

بخش منتخب این قسمت:
"
کیو کتش رو از بین دست های نارا کشید و خیلی سریع از خونه رفت بیرون...توی خیابون راه افتاد...خیلی سریع حرکت می کرد و از اون خونه،با همه ی خاطراتش دور می شد...از نارا دور می شد...اشکش چکید روی گونه ش...

"



لطفا برای خوندن داااستان روی ادامه ی مطلب کلیک کنین^^


                    

کیو-بعله...لطفا حقیقت رو بگین...

دکتر-شما سرطان خون دارین...

نمی دونست چه واکنشی نشون بده...یعنی این واقعیت بود...؟!...یا فقط یه کابوس...؟!

کیو-سر...سرطان خون...؟

دکتر-بعله...نمونه برداری ها هم نشون میدن نوع سرطانتون بدخیمه...

کیو-یعنی چی...؟

نمی تونست باور کنه...یعنی سرطان خون بدخیم داشت...؟!سرطان خون...چیزی که خیلی سریع آدم ها رو از بین می برد...شاید اگه خوش خیم بود،می تونست یه امیدی داشته باشه...ولی...

کیو-میشه...فقط بگین...چقدر وقت دارم...؟

دکتر-شما جوونین...پس حدود یه سال یا کمتر وقت دارین...چون هنوز اوایل بیماریتون ئه...ولی...اگه شیمی درمانی و پرتو درمانی رو شروع کنین...ممکنه وقت بیشتری داشته باشین...

کیو-دکتر...اگه درمان رو شروع کنم،چقدر دیگه می تونم زندگی کنم؟

دکتر-زندگی دست خدا ست...ولی...بیماری با وضعیت شما اگه بخواد با این درمان ها هم که خیلی گرون اند خودش رو درمان کنه،حد اکثر حدود 6 ماه به عمرش اضافه میشه...

کیو-تا اون جایی که می دونم،این درمان ها خیلی هم دردناکن...نه؟!

دکتر-شما نباید ناامید شین...اگه خونواده تون بتونن هزینه ی این درمان ها رو بدن،ممکنه بیشتر باهاشون بمونین...

دیگه حرف های دکتر رو نمی شنید...سرطان خون...؟!هزینه ی سرسام آور...؟!آخر سر هم در هر صورت مرگ حتمی تا کمتر از دو سال دیگه...؟!...مطمئن بود نمی تونه پول درمان ها رو بپردازه...نمی خواست با اون درد وحشتناک بمیره...نباید...پس... تکلیف نارا چی می شد...؟!عشقش...؟ازدواج باهاش...؟!همه چی نابود می شد...؟!همه چی به همراه خودش؟!...نمی تونست هیچ کدوم از این ها رو باور کنه...

+++++++++++++++++++++++++++

نگاهش رو به صورت آروم و خندون نارا دوخته بود که با حوصله داشت خونه رو مرتب می کرد...

صورتش و برگردوند و به کیو نگاه کرد...کیو بهش لبخند زد...

لبخندش دردناک بود...نمی دونست واقعا باید به نارا چی بگه یا چی کار کنه...این عشق...چی می شد؟!...تکلیفش چی بود؟... داشت دیوونه می شد...گهگاهی پنهانی نتیجه ی آزمایش رو می دید تا خودش رو متعاقد کنه این یه خواب نیست...

++++++++++++++++++++++++++

حدود یه ماه گذشته بود...

به نظر نارا کیو این روزها یه جور دیگه شده بود...خیلی آروم تر و کم حرف تر شده بود...بیشتر توی خودش بود...

توی کوچه قدم می زد و با خودش حرف می زد...

کیو-کیم کیو جونگ...اگه این کار رو کنی،دیگه هیچ راه برگشتی نیست ها!

یه خرده سکوت کرد و بعد جواب خودش رو این جوری داد:در هر صورت این بهترین راهه...نباید زندگی نارا رو هم خراب کنم...اگه همین جوری باشیم و روز به روز بدتر شدن حال من رو ببینه چی؟!...نمی خوام...کیو جونگی که توی ذهنش بود،اون کیو جونگ عاشق،همون نامزد قوی و محکمش،نباید این جوری از بین بره...حداقل نه توی ذهن اون...نه توی ذهن تنها کسی که الآن برام مهمه...

آروم به دستبندی که نارا روز تولدش بهش داده بود و ازاون روز از دستش در نیاورده بود نگاه کرد...

کیو-نارا...من رو ببخش...

تصمیمش رو گرفته بود...در خونه رو باز کرد و وارد شد...

نارا-ئه...کیو جونگ...اومدی...؟!

بدون هیچ حرفی رفت سمت اتاق و چمدون رو که گوشه ی اتاق نارا بود برداشت...

نارا-کیم کیو جونگ...

از توی کشوهای میز چند دست لباس انداخت توش...

نارا دیگه کم کم داشت گریه ش می گرفت:داری چی کار می کنی؟!

لباس ها و چند تا وسیله ی شخصی ش رو انداخت توی چمدون و درش رو محکم بست...

نارا-دا...داری چی کار...می کنی؟!

کیو-ازت خسته شدم...دارم میرم...

و رفت سمت در...

نمی تونست بذاره همین جوری بره...نمی تونست کیو رو به این راحتی از دست بده...آخه چرا...؟!زودتر از کیو رفت جلو...دو طرف کتش رو گرفت...

نارا-نمی ذارم بری...چرا می خوای بری...؟!

اشکش سرازیر شد روی گونه ش...

کیو-ولم کن...باید برم...

نارا-کجا...؟

کیو-به تو ربطی نداره...ولم کن...

نارا-آخه چرا...؟

به اشک های روی صورت نارا زل زده بود...اشکش خودبخود داشت می اومد...نمی خواست این جوری همه چی رو خراب کنه...واسش سخت بود نارا رو از دست بده...ولی...مجبور بود...تنها راهش همین بود...نمی خواست نارا چیزی از مریضی ش بفهمه...

کیو-دیگه...دوستت ندارم...

دستش سست شد...کیو چه جوری می تونست این رو بگه...؟!به همین راحتی؟

کیو کتش رو از بین دست های نارا کشید و خیلی سریع از خونه رفت بیرون...توی خیابون راه افتاد...خیلی سریع حرکت می کرد و از اون خونه،با همه ی خاطراتش دور می شد...از نارا دور می شد...اشکش چکید روی گونه ش...

کیو-نارا...واقعا...متاسفم...

خاطراتش با نارا توی ذهنش مثل پرده ی نمایش رد می شد...روز اول...اومدن نارا به خونه ش...مرتب کردن خونه ش...وقتی که تصمیم گرفته بود واسه نارا صبحونه درست کنه و یادداشت بذاره...رفتنشون به اون پارک...عاشق نارا شدنش...تصمیمش واسه نامزدی...درست کردن خونه واسه درخواست ازدواج...با هم بیرون رفتن هاشون...قهر و آشتی شون...تولدی که نارا واسش گرفته بود...وقتی روی پای نارا خوابیده بود...همه چی...

کیو-نارا...تا موقعی که بمیرم...عاشقت می مونم...همیشه...

و اشک ریخت...

++++++++++++++++++++++++++++

هیونگ-چی کارم داشتی؟!

روبروش پشت میز نشست...

کیو-ازت یه خواهشی داشتم...

هیونگ-هر چی باشه،انجام میدم...فقط ازم قتل و غارت نخواه که...

نذاشت هیونگ حرفش رو تموم کنه:نارا بهت نیاز داره...

هیونگ با تعجب به کیو نگاه کرد:چی؟!

کیو-ولش کردم...دیگه ازش خوشم نمیاد...

با عصبانیت از روی صندلی بلند شد...

هیونگ-هی...کیم کیو جونگ...نارا عروسک نیست...

کیو-نباید خوش حال باشی؟!

هیونگ تقریبا با داد-کیم کیو جونگ!

کیو-در هر صورت،ولش کردم...واسم تکراری شده بود...

هیونگ-باورم نمیشه تو داری این ها رو میگی...

کیو-هر جور دوست داری فکر کن...فقط خواستم بهت بگم...ممکنه توی وضع خیلی خوبی نباشه...بخاطر حس انسان دوستی م اومدم بهت بگم بری کمکش کنی...مراقبش باش...

هیونگ-کیو جونگ...

کیو-دیگه میرم...

و از پشت میز بلند شد و رفت بیرون...از کافی شاپ دور می شد...

کیو-کیم هیونگ جون...مراقب نامزدم باش...بهت التماس می کنم...حواست بهش باشه...کمکش کن...نذار تنها باشه و احساس بدی کنه...خواهش می کنم...می دونم چقدر دوسش داری...

واسش سخت بود از عشق یکی دیگه به نامزدش حرف بزنه...ولی فقط می خواست این جملات رو گفته باشه...با اینکه مخاطب واقعی ای نداشت...فقط می خواست حرف های دلش رو زده باشه...

همون جور که گریه می کرد ادامه داد:مراقب عشقم باش کیم هیونگ جون...

بعد رفتن کیو از اون کافی شاپ،هیونگ بدون معطلی راه افتاد سمت خونه ی کیو و نارا...مطمئن بود اگه کیو واقعا نارا رو ترک کرده باشه،الآن نارا حالش خیلی بده...می تونست از نگاه های نارا به کیو بفهمه چقدر عاشقشه...همون چیزی که عذابش می داد...باید از حال نارا با خبر می شد...

در زد...کسی در رو باز نکرد...به زور وارد خونه شد...کسی توی پذیرایی نبود...

هیونگ-کوانگ...کوانگ نارا...

وارد اتاق شد...چهره ی غمزده و سرد نارا رو دید...مثل همیشه نبود...به هم ریخته بود...خیلی...یه گوشه ی اتاق نشسته بود و یه عروسک خوکی شکل رو توی بغلش گرفته بود...به یه گوشه زل زده بود...

هیونگ-نارا...

آروم سرش رو بلند کرد و به صورت نگران هیونگ نگاه کرد...هیونگ آروم رفت نزدیک نارا و کنارش همون جور که به دیوار تکیه داده بود نشست روی زمین و مثل نارا دو تا زانوش رو بغل کرد...

هیونگ-چی شده...؟!

چیزی نگفت...به عروسکش که یه زمانی کیو براش خریده بود نگاه کرد...

هیونگ-بهتر نیست با یکی حرف بزنی؟!این جوری خالی میشی...

هیچی نگفت...

هیونگ-نارا...با من حرف بزن...بهم اعتماد کن...درکت می کنم...

دیگه نتونست جلوی اشک هاش رو بگیره...زد زیر گریه..همون طور که هق هق می کرد گفت:کیو جونگ...ترکم...کرد...

طاقت دیدن اشک هاش رو نداشت.چونه ش لرزید و اشکش از گوشه ی چشمش چکید روی گونه ش...

هیونگ-نارا...

نارا-ولم کرد...نامزدم...ولم کرد...بهم گفت...دوستم نداره...

آروم دو تا دستش رو دو طرف نارا گذاشت و بغلش کرد...

نارا-کیم ...هیونگ جون...

هیونگ-بهت قول میدم...کوانگ نا را...من بهت قول میدم تا ابد دوستت داشته باشم...

نارا تعجب کرده بود...فکر می کرد شاید از روی ترحم باشه...

محکم تر بغلش کرد...

هیونگ-تا هر وقت بخوای صبر می کنم...نارا...اگه کیو جونگ دوستت نداشت،من دوستت دارم و خواهم داشت...بخاطر تو و کیو جونگ تا حالا چیزی بهت نگفته بودم...ولی...نارا...من...دوستت دارم...

نارا همون جور که هنوز با فکر به کیو گریه می کرد سعی کرد خودش رو از بغل هیونگ در بیاره...

+++++++++++++++++++++++++++++++

روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود...حلقه ش هنوز توی انگشتش بود...و دستبندش هنوز توی دستش...نذاشته بود کسی اون ها رو ازش جدا کنه...

                    
دوستان،فکر کنم این دفعه جبران شده باشه...قسمت های پیش کمتر بود ولی این قسمت...دیگه جدی زیاد بود

در هر صورت من سر نوشتن این قسمت ها،خودم خیلی احساسات به خرج دادم،امیدوارم بتونین حسش کنین...
و اینکه احتمالا دو قسمت دیگه دااااستان تموم میشه....





نوع مطلب : Sad Kindness، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 26 شهریور 1396 08:51 ب.ظ
Hello, I think your website might be having browser compatibility
issues. When I look at your blog in Chrome, it looks fine but when opening in Internet Explorer, it
has some overlapping. I just wanted to give you a quick heads up!
Other then that, superb blog!
یکشنبه 8 مرداد 1396 10:39 ب.ظ
Hey! This is my first visit to your blog! We are a group
of volunteers and starting a new initiative in a community in the same niche.
Your blog provided us beneficial information to work on.
You have done a outstanding job!
جمعه 6 مرداد 1396 11:05 ب.ظ
It is not my first time to visit this website, i am visiting
this website dailly and obtain nice information from here daily.
شنبه 31 تیر 1396 09:59 ق.ظ
Nice blog here! Additionally your web site loads up very fast!
What host are you using? Can I am getting your associate hyperlink to your host?
I desire my website loaded up as fast as yours lol
پنجشنبه 18 خرداد 1396 09:26 ب.ظ
Hi there everyone, it's my first go to see at this site, and post is truly fruitful in support of me, keep up posting these articles or reviews.
چهارشنبه 3 خرداد 1396 12:20 ب.ظ
I every time used to read piece of writing in news papers but now as I
am a user of net therefore from now I am using net for posts,
thanks to web.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 01:22 ب.ظ
What's up mates, its enormous article regarding cultureand fully explained,
keep it up all the time.
یکشنبه 3 اردیبهشت 1396 09:04 ق.ظ
What i do not realize is in fact how you're not really much more smartly-appreciated than you might be right
now. You're very intelligent. You already know thus considerably when it comes to this matter, made me in my view consider it from a lot
of numerous angles. Its like men and women are not involved except it's one thing to do with Lady gaga!
Your personal stuffs excellent. At all times take care of it
up!
جمعه 18 فروردین 1396 03:06 ب.ظ
Hey there! This post couldn't be written any better!
Reading through this post reminds me of my good old room mate!
He always kept chatting about this. I will forward
this page to him. Pretty sure he will have a good read. Thank you for sharing!
سه شنبه 31 مرداد 1391 09:13 ب.ظ
بد جنس دیگه دوستت ندارم کاری کردی نارا بره به هیونگ نههههههههههه خیلیی بده داداش کیو منم تا ابد دوستتتتتتتتتتتتت دارم(البته به عنوان داداش(عالی بود من برم بخونم خخخخخخخخخخخ
Kim Ee Ya ^_^ ^^
سه شنبه 31 مرداد 1391 06:36 ب.ظ
مرسییییییییییییی عزیزززززززززم
عالیییییییییییییییییی بووووووووووووود
Kim Ee Ya ^_^ مغسی از شما^^
دوشنبه 30 مرداد 1391 01:28 ب.ظ
میدون اون تیکش که کیو میگه:
هیونگ جون مراقب عشقم باش......
خیلی قشنگ بود(احساساتی)
من لپ تاپمو بستم و خودمو انداخت رو تختم(از اون ژسای گریه)
مامانم اومد با سرم با نگرانی گفت:ملیکا چیزی شده؟
منم با لحن ناراحت گفتم:مامان کیو جونگ سرطان خون داره
مطمئنم با خودش گفته:نگاه دخترم از دست رفت
()
خب کیو جونگ جوووووووووون خدا رحمتت کنه پسر خوبی بودی
Kim Ee Ya ^_^ آخییییییییییییییی...آره...سر اون یه تیکه ش هم کلی اشک ریختم من!
واااااااقعاااااااااااا؟!؟!!؟(بغل)
سر نوشتنش کلی گریه کردم من...ای خداااااااااااااا...10 بار بعد نوشتنش هم خوندمش دوباره گریه کردم...!
این داااااستانم رو از بقیه بیشتر دوس داشتم چون سرش خیلی گریه کردم...(قلب واسه داستانم)(نیشخند)
آرههههههههههههههههههههههه
دوشنبه 30 مرداد 1391 12:08 ق.ظ
اونیییییییییییییییییییییییییییییییی تو چطور دلت اومد اینکارو بکنی.می بینی من از اوله داستان بهت گفتم که اخر کیو رو میکشی.هیون که مرد حالا نوبته کیو شد؟میگم اونی اگه یه وقت درمورد جونگمین داستان نوشتی یه وقت اونم شهید نکنی!یا اگه میخوای منم بکشیش منم لطفا بکش.من بدون جونگ مین میمیرم!می بینی هنوز این یکی تموم نشد رفتم سراغه یک چیز دیگه!ببخشید...ولی جدا از اون موضوع داستانت خیلی قشنگ بود مرسییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی!بووووووووووووووسسسسسسس
Kim Ee Ya ^_^ ههههههههههههههههههه(نیشخند)
مرسییییییی اونی...لطفففففففففففف داری...
بووووووووووووووووووووووووووووووووووس
یکشنبه 29 مرداد 1391 10:55 ب.ظ
یا کیمیاااااااااااااااااااااااااااااااا
خیلی بدی
چطور دلت اومد
آخه چرااااااااااااااااااااااااااااااااا
الهی بمیرم واسه داداش کیوام
قشنگ در عین حال فوقالعاده غمگین بود
سرم درد گرفت انقدر گریه کردم
منتظر قسمت بعدی هستم
Kim Ee Ya ^_^ من؟!....
ببخشییییییید...یهو شد...
ولی گناه داشت...
خودم هم سر نوشتن این قسمت خیلی گریه کردم...
مغسییییییییییییییییییییییییییییی
یکشنبه 29 مرداد 1391 04:38 ب.ظ
خیلی ناراحت کننده بودولی پر از احساس بود
Kim Ee Ya ^_^ مرسییییییییییییییییی از تعریفت^^
یکشنبه 29 مرداد 1391 11:54 ق.ظ
گریهههههههههههههههههههههههه!آخه چرااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟الان شرایط جور شد که من یه گریه ی حسابی بکنم!جدی میگما! بابا!من جنبه شو ندارم!دیشبم سر یه داستان دیگه گریه کردم!در هر حال خسته نباشی اونی جونم
Kim Ee Ya ^_^ (گریه)خودم هم سر نوشتنش گریه کردم حسابی^^...
مغسییییییییییییییییییییییییییییییییی
یکشنبه 29 مرداد 1391 11:17 ق.ظ

الهی بگردم برات کیو جونم

کیمیا من فکر می کردم فقط داستانای نجمه ته بد بختی و هر قسمت اشکمو در میاره اما مثل اینکه برای تو بدتره کلی گریه کردم سر این قسمت
اما خیلی قشنگه دوسش دارم میسی
Kim Ee Ya ^_^ گریه کردی؟!...
من هم سر نوشتنش خیلی گریه کردم...
مغسیییییییییییییییییییییی
خوشحالم خوشت اومده عسییییییییییییییسم...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

سلام به اینجا خوش نیومدید ( خونه ی خود آدم که خوش آمد گویی نداره ^_^ ) امروز یک روز جدیده ، هم توی زندگی من هم شما ... سعی کنیم اینجا یک روز خوب رو با هم بسازیم طوری که بعدا ارزش این رو داشته باشه که جزو خاطراتمون محسوب بشه ^_- پس یوروبون آجا آجا فایتینگگگگگگگگگگ
مدیر وبلاگ : nazanin-admin
نظرسنجی
دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
کدهای جاوا اسکریپت