تبلیغات
*★*::korea love ::*★* - .3.๑۩๑۩ღ Life's Game ๑۩ღ۩๑
*★*::korea love ::*★*
یکشنبه 29 مرداد 1391 :: نویسنده : Ndya
سلام دوستان.عیدتون مبارک.
ببخشید واقعا من مشکلی دارم برای همین فعلا نمیتونم داستانمو بذارم ولی برای اینکه شما بیشتر از این از دستمن دلخور نشید یه خورده نوشتم امشب. اگه مشکلم حل شد از خجالتتون در میام.

راستی دوستان یه وب داستان جالب هست بهش سر بزنید خالی از لطف نیست:

SS501 love Stories



pic

سلام دوستان.عیدتون مبارک.
ببخشید واقعا من مشکلی دارم برای همین فعلا نمیتونم داستانمو بذارم ولی برای اینکه شما بیشتر از این از دستمن دلخور نشید یه خورده نوشتم امشب. اگه مشکلم حل شد از خجالتتون در میام.

................................................................

باران که رنگش پریده بود با نگرانی به هیونگ نگاه کرد و با چشماش از اون کمک خواست.هیونگ ارام دستشو از دست باران بیرون کشید و گفت:

_ چیزی نیست(و با خنده ادامه داد) باران دلش از جونگ مین پره. ازش حال جونگ مین رو پرسیدم شروع کرد به درد و دل و ناله .

نیکا نشست و با خنده گفت:

_ بهتره بدونی من زود تر از تو میدونستم . خوب شد گفتی چون میخواستم ازت بخوام به جونگ مین بگی یکم مواظب خودش باشه. حداقل کمتر الکل مصرف کنه. دیروز کم مونده بود کار دست خودشو باران بده.....

هیونگ ادامه حرفهای نیکا رو نمیشنید. با تنفر به باران نگاه کرد. باران که هول شده بود با دست پاچگی رو به نیکا گفت:

_ نیکا جان بس کن، من که خودم به هیونگ جون گفتم دیگه نیاز نیست تو بیشتر توضیح بدی.

هیونگ: باران؟ نیکا چی میگه؟

باران که کاملا هول شده بود گفت: باور کن چیزی نیست من اون شب از دستش در رفتم. باور کن.

جمله اخر رو با چشمان ملتمس به هیونگ گفت.

هیونگ با چهره خشمگین گفت: چطور انتظار داری باور کنم؟

نیکا که متوجه اشتباهش شد و فهمید که نباید اون حرف رو میزد برای جلو گیری از ادامه ماجرا گفت:

_ هیونگ باور کن اگه غیر از این بود باران رو زنده نمیذاشتم.

هیونگ: باشه. حالا که نیکا تایید کرد قبول میکنم.( و رو به باران ادامه داد) مواظب خودت باش جونگ مین بعضی اوقات از کنترل خارج میشه.من دیگه برم سر تمرین. همین الانشم منو مرده فرض کنید. خدانگهدار فعلا

                                                                   *********  

_ یونگی کمکم کم . دارم دیونه میشم.

یونگی: نمیدونم چطور بهت کمک کنم.بهتره بری باهاش صحبت کنی.

_ بهش چی بگم؟ تو بودی میرفتی بهش بگی؟(بعد از مکثی ادامه داد) نمیشه باید با  یور ا صحبت کنم. اون باید کاری رو که من میگم بکنه.

یونگی: یعنی تو واقعا فکر کردی اون قبول میکنه؟ خیلی خوش خیالی

جونگ مین: باید قبول کنه. اگه قبول نکنه که باران منو رها میکنه.

پالتوشو  برداشت واز در رفت بیرون.با گوشیش تماس گرفت                                                        



نوع مطلب : ๑۩ღ۩๑ Life's Game ๑۩ღ۩๑، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


درباره وبلاگ

سلام به اینجا خوش نیومدید ( خونه ی خود آدم که خوش آمد گویی نداره ^_^ ) امروز یک روز جدیده ، هم توی زندگی من هم شما ... سعی کنیم اینجا یک روز خوب رو با هم بسازیم طوری که بعدا ارزش این رو داشته باشه که جزو خاطراتمون محسوب بشه ^_- پس یوروبون آجا آجا فایتینگگگگگگگگگگ
مدیر وبلاگ : nazanin-admin
نظرسنجی
دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
کدهای جاوا اسکریپت