تبلیغات
*★*::korea love ::*★* - Show Me Your Heart ep-21
*★*::korea love ::*★*
سه شنبه 24 مرداد 1391 :: نویسنده : maria kim


جونگی: نه...... راستش می خواستم راجب یه چیزی باهات مشورت کنم..... یعنی ازت کمک بخوام، میشه؟!
سورا: می شنوم.
جونگی: چجوری میشه دل تورو به دست آورد؟!!!!
_______________________
پارت بیست ویکم

سورا: چیییییییییی؟!!!!!
جونگی: نه منظورم اینه چجوری میشه دل یکی که اخلاقش مثل توئه به دست آورد؟
سورا با تعجب داشت به جونگی نگاه میکرد.
جونگی: اونجوری نگام نکن، چیه مگه؟! یکی مثل من نمیتونه عاشق بشه؟!
سورا: عاشق؟!!!!!!!!!!!!!!!!!
جونگی دستشو برد تو موهاش: هه هه یه جورایی. ..
سورا: خب من این وسط چیکارم؟! میخوای برم با دختره حرف بزنم ازت تعریف کنم بگم بیا با این دوست شو؟
جونگی خندید: اینم فکر خوبیه ها..... برو بگو پسر خوبیه ،خوشتیپ ،آقا، مهربون ،ناز، جیگر ،تازه ستاره ی ملی ام که هستم...
سورا: تو چرا انقدر اعتماد به نفس داری؟!
جونگی: نباید داشته باشم؟!
سورا: حرفات تموم شد؟!
جونگی: نهههه...... تو که هنوز جواب ندادی؟! چطوری دلشو به دست بیارم؟!
سورا: خیلی تلاش نکن نمیتونی
جونگی: چی؟! تو از کجا میدونی انقدر مطمئن میگی؟!
سورا: مگه نگفتی دختره اخلاقش مثل منه؟!  خب اگه اینطوری باشه باید بیخیالش شی...
جونگی (باحرص): نخیرم، حالا که فکر میکنم اصلا اخلاقش مثل تو نیست.
سورا: حالا کی هست؟! اونم خوانندس؟!
جونگی یکم فکر کرد سرشو تکون داد: آره..... (خندید ): یه جورایی.
سورا که به مبل تکیه داده بود و همینطوری شبکه هارو عوض میکرد: من میشناسمش؟! اسمش چیه؟! حتما خیلی معروفه!!
جونگی: نمیگم کیه، بعدا میفهمین.
سورا دیگه چیزی نگفت و جونگی ام شروع کرد درباره اون دختر هی حرف زد. بعد از نیم ساعت بلاخره به فک گرام یه استراحتی داد و گفت: نظرت چیه؟!
دید سورا چیزی نمیگه آستین لباس سورا رو گرفت و تکون داد که سورا خم شد و سرش افتاد رو شونه جونگمین.
جونگمین: چیکار میکنی؟!...... ببینم....... خوابیدی؟!...... واااااای این دیگه چه دختریه.......نیم ساعته دارم با خودم حرف میزنم؟!..... ایششش...
داشت میرفت سمت اتاقش اما دوباره برگشت جلوی سورا که رو مبل خواب بود ایستاد.
جونگی: چون دختر خوبی بودی و نشستی به حرفام گوش کردی (دهنشوجمع کرد): البته منهای اون نیم ساعت آخر میبرمت تو اتاقت.
سورا رو بلند کرد :این دومین باریه که دارم اینکارو برات میکنما..... (همینطوری که میبردش تو اتاقش باهاش حرفم میزد: نکنه بیداری؟!..... هان.... (رو دستش بالا پائین کرد): چقدرم سبکی..... این همه غذا میخوری چی میشه؟!!
.
گذاشتش رو تختشو پتوشم انداخت روش بعد رفت اتاقشو خودشم خوابید.

                     -----------------------------------

کش و قوسی به خودش داد میخواست برگرده سمت راستش که دید نمیتونه، سنگینی دست و پایی رو رو خودش حس کرد: وااااای هیونگ باز اومدی اینجا..... پاشو برو پیش هیون بخواب.....
هیچ جوابی نداد بجاش جونگیو محکم تر تو بغلش گرفت.
جونگی: پاتو از رو شکمم بردار..... ایششش پختم....
سرشو بگردوند سمت اون: مگه نگفتم(  همزمان چشماشو باز کرد)......!!!!! سورا!!!!!
باورش نمیشد اینی که رو تخت کنارشه سوراس.  چند بار چشاشو باز و بسته کرد.
سورام که با صدای جونگی بیدار شده بود، چشماشو آروم باز کرد که با صورت جونگی روبرو شد. یه نگاه به خودش کرد که یه پاشو دستش رو جونگی بود، سریع دستشو آورد عقب یه جیغ بنفش زد و با پاش محکم جونگی رو از رو تخت هل داد، بیچاره محکم افتاد زمین.
جونگی کمرشوگرفت: ای دیوونه..... کشتی منو...... بلند شد جلو تخت ایستاد: تو اینجا چیکار میکنی؟!
سورا در حالی که رو تخت نشسته بود و پتو رو محکم دور خودش گرفته بود: من باید این سوال و از تو بپرسم.
جونگی: تو اتاق خودمم نمیتونم باشم؟
سورا یه نگاه به اطرافش کرد دید تو اتاق خودش نیست: من که رو مبل بودم..... پس چرا الان اینجام؟!  بالشتو محکم پرت کرد سمت جونگی: منحرف.... عوضی..... تو منو آوردی اینجا؟!!!...... میکشمت
با دو تا بالشت افتاد دنبال جونگی اونم دِ فرار.
پسرا که از سرو صدای اینا بیدار شده بودن سریع رفتن تو اتاق جونگی.
هیون: چه خبرته؟!!!!! با دیدن سورا اونجا ساکت شد.
هیونگ: چرا دوتاتون اینجائین؟!
سورا: از این دوست منحرفت بپرس، منو آورده اینجا
همه برگشتن سمت جونگی.
جونگی: صبرکنین..... اونطوری نگام نکنین..... الان توضیح میدم
جریان شب و که سورا رو برده بود تو اتاقش و تعریف کرد: باور کنین بردمش تو اتاق خودش نمیدونم چرا الان اینجاس. صبح چشامو باز کردم دیدم رو تخت کنارمه.
سورا: صبر کن ببینم....... در اتاقمو قفل نکردی؟! نه؟!
جونگی: نه!!!!! مگه اسیر گرفتم، زندانیت کنم؟!!!
سورا: ایییشششش..... با حرص بالشت تو دستشو پرت کرد سمت جونگی.
جونگی: هوی چته؟! چرا اینجوری میکنی؟
سورا که هنوزم عصبانی بود:  من بیشتر شبا تو خواب راه میرم.
پسرا: چیییییییییی؟!!!!!!!!!!!
یه نگاه به هم کردن بعد منفجر شدن از خنده. هیون که افتاد رو زمین دلشو گرفته بود و بلند بلند میخندید.
سورا: چیه مگه؟!..... خنده نداره..... بسه دیگه، انقدر نخندین.
یکم که گذشت و پسرا آرومتر شدن
یونگی: جدی شبا تو خواب راه میری؟! پس چرا تا الان ما متوجه نشدیم؟!
سورا: چون شبا در اتاقمو قفل میکردم واسه همین نفهمیدین ..... (رو به هیون که همچنان پخش زمین بود) : بسه دیگه تو چرا انقدر میخندی؟!!
جونگی قیافه حق به جانب به خودش گرفت: از کجا معلوم راست میگی؟!..... کی میدونه شاید از قصد اومدی اینجا پیش منو...
سورا انقدر بد بهش نگاه کرد، سریع رفت پشت یونگسنگ سنگر گرفت.
اون روز برنامه داشتن و جونگی هی ادای سورا رو که داره تو خواب راه میره در میاورد و بهش میخندید.


ک ک ک تمومیید دیدین جونگی بچه ی خوفیه...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 8 مرداد 1396 10:32 ب.ظ
I was able to find good info from your articles.
شنبه 7 مرداد 1396 12:17 ق.ظ
Wow that was unusual. I just wrote an very long comment but
after I clicked submit my comment didn't appear. Grrrr...
well I'm not writing all that over again. Anyhow,
just wanted to say superb blog!
جمعه 6 مرداد 1396 08:03 ق.ظ
It's great that you are getting ideas from this piece of writing
as well as from our dialogue made here.
شنبه 31 تیر 1396 06:13 ب.ظ
What i don't realize is in fact how you're not actually much more neatly-appreciated than you might be now.
You are very intelligent. You realize thus significantly in relation to this matter,
made me in my opinion consider it from a lot
of varied angles. Its like men and women aren't interested except it is something to accomplish
with Lady gaga! Your individual stuffs outstanding. Always handle it up!
شنبه 31 تیر 1396 03:38 ق.ظ
My developer is trying to persuade me to move to .net from PHP.
I have always disliked the idea because of the costs. But he's tryiong
none the less. I've been using Movable-type on numerous websites for about a year and am
nervous about switching to another platform. I have heard excellent things about blogengine.net.

Is there a way I can import all my wordpress posts into it?
Any kind of help would be really appreciated!
سه شنبه 2 خرداد 1396 02:29 ب.ظ
This article is genuinely a nice one it assists new web viewers, who are wishing in favor
of blogging.
شنبه 2 اردیبهشت 1396 10:20 ق.ظ
Wow, amazing blog structure! How lengthy have you been blogging for?
you make blogging glance easy. The entire glance of your web site is fantastic, let alone the content material!
چهارشنبه 23 فروردین 1396 04:19 ق.ظ
After exploring a handful of the blog articles on your web page, I really like your technique
of blogging. I book-marked it to my bookmark site list and will be checking back soon. Please check out my web site as well and tell me how you feel.
جمعه 18 فروردین 1396 07:50 ق.ظ
Thanks , I have recently been looking for information about this topic for
a long time and yours is the best I've came
upon till now. But, what about the bottom line? Are you positive concerning the supply?
جمعه 10 آذر 1391 10:33 ب.ظ
ماریا:
ستاره جون منکه گفتم چرا نمیزارم...صبر کنید این داستانم که واسه ام بلگه تموم بشه بعد میام و اینم میزارم...وقت نمیکنم رو 2تا داستان کار کنم...شرمنده
اما مطمئنا اینم تموم میکنم و میزارم
ممنون
سه شنبه 16 آبان 1391 09:31 ق.ظ
سلام ماریاچراقسمت بعدی رونمی زاری مهرتموم شدابان هم داره تموم می شه اما خبری ازقسمت بعدی داستانت نشد
سه شنبه 4 مهر 1391 11:17 ق.ظ
سلام داستانت حرف نداشت ماریا بگوببینم مگه جه مین باسونگ جوبرادرسورادوست نبود میگم می شه یکاری کنی سورااز جونگمین خوشش بیادوای اگه اینطوربشه چی می شه
maria kimسلام عزیزم ممنون لطف داری
با سونگجو؟؟؟؟ دوست؟؟؟؟ نههههههههههههههه
عزیزم اخر داستان مشخصه چی میشه فقط این وسطاشو هنوز دارم فکر میکنم چجوری پیش بره... دوست دارم خوب در بیاد.... واسه همین فعلا نمیزارم
دوشنبه 13 شهریور 1391 10:51 ب.ظ
سلام به همه
بچه ها برای ماریا یه مشکلی پیش اومده تا مهر نمیتونه بیاد بزاره شما ببخشید یکم دیگه منتظر باشید میاد جبران میکنه
maria kimمرسی ابجی جونم که خبر دادی
پنجشنبه 9 شهریور 1391 09:49 ق.ظ
ماریااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
maria kimجانم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سه شنبه 7 شهریور 1391 11:35 ب.ظ
ماریا اونی جونم اپم دوباره.....
maria kimاومدددددددددددددمممممممممم
جمعه 3 شهریور 1391 03:45 ب.ظ
سلام
ماریا جان!دخترم!قشنگم! عزیزم!
اخهههههههههههه چرا قسمت بعدی رو نمیذاریییییییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟
حساب روزهای هفته رو داری؟؟؟؟؟؟
maria kimسلام
جانم؟بهله؟بگو عزیزم؟
این چند وقت کلیییییییییییییییییییییییییی سرم شلوغ بووووووووووووووود
نه واقعا حساب روزای هفته رو هم ندارم
میام میزارم داستانو نصفه نمیزارمش
میانهههههههههههههههه
پنجشنبه 2 شهریور 1391 09:03 ق.ظ
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
دستت درد نکنه داستانت توپههههه
اگه میشه یه کم بشتر جونگ مین رو اذیت کن!!!!خوشم میاد!
ولی وای به حالت داداش کیو رو به خاطر این سورا اذیت کنی
دعا میکنم مامانت شیرشو حلالت نکنه
ok??????????
maria kimسلاااااااااااام
مرسی عزیزم نظر لطفته^.^
چچچچچشششششششششششم ... ولی گناه داره هاااااا... البته خودمم خوشم میااااد^__^
کی؟ من؟!!!! کیو رو اذیت کنم؟؟!!! کی دلش میاد این ناناشو اذیت کنه^.^
اااااااااااااااکی
یکشنبه 29 مرداد 1391 04:33 ب.ظ
========================================
=============###======##=======###======
=======#======##======##======###=======
======###=====#############==###========
========##=####===========#####====###==
========###===================######====
==###==##=======================###=====
===####===========================##=##=
====##====================###======###==
====#===================#######=====#===
===##===================########====##==
===#=====####===========#######======#==
===#======###==============##========#==
===##===========================#===##==
===##==========================#====##==
====##=======================##====##===
=====##==####============####=====##====
======##====##############=======##=====
=======###=====================###======
==========###===============###=========
============#################===========
===================###==================
===================###==================
===================###==================
اپم.
هر چند این قسمت اتفاق خاصی نمیوفته ولی خوشحال میشم بخونی.
maria kimخوووووووووووووووووووووووونددددددددددددددددددم^^
مرسی گفتی
یکشنبه 29 مرداد 1391 04:27 ب.ظ
این قیشمت هم بسی زیبا بود.
خوشمان امد.
دوست دارم.
maria kimممنون عزیزم
میسییییییییییی می 2 ^.^
سه شنبه 24 مرداد 1391 07:46 ب.ظ
Yooooohoooo man bargashtam vay khily khily khandidm
maria kimسلااااااااااااام خوش اومدیییییییییییییی
هه هه ^.^
سه شنبه 24 مرداد 1391 03:39 ب.ظ
جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ
آخ جونننننننننننننننننننننننننننننننننخیالم راحت شد که جونگ مین جه مین و میخوادنه سورارو
آخی حالا داداش کیو میتونه به سورا بگه که دوسش داره
وای چقدر این سوراباحاله اینهون خودم توخواب راه میره
بیخیال این قسمت فوقالعاده بود معرکه،حرف نداشت من که مردم از خنده
هه هه بازم سلاممو خوردم
هه هه هه یادم رفت بگم دست وپنجت درد نکنه
من آدم نمیشم بابا بیخیال منتظرقسمت بعدیش هستم
بوسسسسسسسسسسسسسسس
maria kimارههههههههههههههههه دیگهههههههههه^^
اره اگه بگههه....
مرسییییییییییییییی عزیزززززززززززززم
منم همیشه با تو حرف میزنم اینجوریم... ک ک اشکال نداره
حالا
سلاااااااااام
بازم مرسیییییییییییییییییییی
بوس بوس بوس ^.^
سه شنبه 24 مرداد 1391 03:29 ب.ظ
داستان باحالی داری ازش خوشم می یاد
maria kimممنووووووووووووون عزیززززززززززم^.^
سه شنبه 24 مرداد 1391 03:04 ب.ظ
اااا...سحر تو هم ساطور بازی؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!بابا لازم شد یه انجمن ساطور بازان بزنم....غیر ساطور با چیا کار میکنی؟!!!!
من ابزار کارم...
ساطور...گیوتین...گرز...کمباین...آر پی جی...مسلسل...داس...کلت...نیزه...توچی؟
maria kimدیگه همه ساطور باز شدن
ولی من هنوزم بطریمو ترجیح میدم^.^
سه شنبه 24 مرداد 1391 02:24 ب.ظ
اااااااااااین همه توخماری بودم ببین چیکارکردی بامااااااااااادفعه ی بهد باساطورم میام هاحالا بازم بفرس پی نخودسیاه
maria kimمن چیکار کنممممممممم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خوب هویج از جه مین خوشش میاد چرا بیاد به سورا ابراز علاقه کنه
ساطور؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نه قربون دستت همینطوریم بیای قبوله^^
سه شنبه 24 مرداد 1391 11:43 ق.ظ
ساحل چرا نخو سیاه؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
maria kimاخه همه فکر کردن جونگی میخواد به سورا اعتراف کنه^__^
سه شنبه 24 مرداد 1391 10:12 ق.ظ
خواهر من خوب مارو فرستادی پیه نخود سیاهاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ..
maria kimک ک ک من چیکار کنم... تقصیره جونگیه^^
سه شنبه 24 مرداد 1391 10:06 ق.ظ
میخوام برم بخونم ولی از هیجان زیاد دستام میلرزه .. من برم بخونم ..
maria kimهه هه چرا اخه؟؟؟؟؟
اکی برووووووووووووووووو^^
سه شنبه 24 مرداد 1391 02:27 ق.ظ
Eeee man fekr kardam manzureh jungmin khodeh soorast.vali behtar. Vaseh eshgham kyu injuri khubeh, jungmin je mean o doost dashte bashe behtareh ta soora
Dar har soorat Mersy goleh man, Kheili ghashang bood 
maria kimک ک ک بهلهههههههههه
ممنون خواهش میکنم عزیزم^^
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

سلام به اینجا خوش نیومدید ( خونه ی خود آدم که خوش آمد گویی نداره ^_^ ) امروز یک روز جدیده ، هم توی زندگی من هم شما ... سعی کنیم اینجا یک روز خوب رو با هم بسازیم طوری که بعدا ارزش این رو داشته باشه که جزو خاطراتمون محسوب بشه ^_- پس یوروبون آجا آجا فایتینگگگگگگگگگگ
مدیر وبلاگ : nazanin-admin
نظرسنجی
دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
کدهای جاوا اسکریپت