تبلیغات
*★*::korea love ::*★* - ♥♥IM in To yoU.17
*★*::korea love ::*★*
یکشنبه 22 مرداد 1391 :: نویسنده : kim_mahdis
گــــفته باشــــم !!!

مـــن درد مــــــــی کــشــم ؛

تــــو امــــا .... چشم هـــــایت را ببنـــــــد!

سخت است بـدانـــــم می بینی ، و بی خیــــــــــالی !!!

یک قدم دیگهمونده بود  که برگشت و به من که  پشت سرش قدم میزدم گفت:
-اما من دوچرخه سواری بلدنیستم
با ارامش قدم دوم رو برداشتم  و مستقیم تو تابش نور قرار رفتم و سرمو بالا بردم و گفتم:
-نگران نباش من بهت یاد میدم
بعد از مکث کوتاهی ادامه دادم:
-هیونگ جون شی!
*******************************************************  
خشکش زد.کمی بعد قدم برداشت و بهم نزدیک شد .فاصلمون خیلی کم بود و با تعجب بهم خیره شده .دستش رو بالا اورد و یقه ی گرک کنم رو که تا بینیم بالا اورده بودم پایین کشید و بهم زل زد.حتی پلک هم نمیزد.حس کردم زیر حرارت نگاش دارم ذوب میشم...توان اینکه کوچک ترین حرکرتی بکنم رو نداشتم .
بالاخره تمام جراتم رو به خرج دادم و سرمو پاییین انداختم.خودش که اصلا تکون نمیخورد حتی لک هم نمیزد .تو شک بود واسه  تغییر جو  خنده ای کردم و اروم به شونه اش زدم  و گفتم:
-هیونگ جون شی چقدر دیگه میخواید نگام کنید؟تموم شدم اگه اینقدر دیدنیم باید برم موزه یا به بابام بگم برام نمایشگاه بزنه
بلاخره نگاشو ازم برداشت و بالبخندی گفت:
-مهی شی میانه(متاسفم)
من:بابت چی؟
هیونگ:بولا(نمیدونم)
با خنده رو بهش کردم و گفتم:
-من میدونم به خاطر اینکه بهم خیره شده بودی .هه فکر کردی من تابلو پیکاسوام؟
لبخند تصنعی کمرنگی رو لباش نقش بست.سرشو پایین انداخت  و ماسکش رو به صورتش کشید و راه افتاد. به ناچار باهاش هم قدم شدم
من:خودتو ناراحت نکن چندوقت تو یه کتاب خوندم که نوشته بود"اگر از جانب معشوق نباشد کششی/کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد".میدونی جاده ی خوشبختی همیشه مسدوده  باید حوصله به خرج بدی
صداش که انگار از ته چاه بیرون میومد  رو شنیدم که گفت:
-اما ما با هم خوب بودیم  هم دیگه رو دوست داشتیم.
من:واسه همین اشکت رو داورد؟
هیونگ:نمیدونم.هه پس ماهی باید خیلی خوشبخت باشه چون هیچ کس اشکش رو نمیبینه
ساکت شدم چون نمیدونستم  چی بهش بگم.همون طور ساکت و اروم با هم قدم میزدیم که یه دفعه  برگشت و با ترس بهم گفت:
-تو قول میدی که حرفایی که زدیم بین خودمون بمونه؟
به صورت نگرانش خیره شدم و دست راستمو جلو بردم  و انگشت کوچیکم  رو سمتش گرفتم و لبخندی زدم
من:قوووول
هیچ کاری نکرد انگار هنوزم تردید داشت . خندیدم و واسه ارامشش گفتم:
-دکترها محرم اسرارن مگه نه؟
با این حرف انگشت کوچیکش رو به انگشتم قفل کرد  گفت:
-درسته
دستش رو ول کردم و شروع به قدم زدن کردم .کنارم قرار گرفت و با صدای ارومش پرسید:
-تاحالا این موقعیت برات پیش اومده؟با دوست پسرت؟
من:هرگز
به حرفش فکر کردم.راستش تا حدودی خنه دار بود  من اینقدر ضد پسر بودم که  نگو به قول شاین  یه انتی بوی عصا غورت داده .حتی با مردای بزرگ مثل پدرم و عمو و دایی هم رابطه ی خوبی نداشتم و به سختی باهاشون کنار میومدم
هیونگ:پس رابطه ی خوبی همیشه داستی؟
من:تا حالا هیچ رابطه ای نداشتم
ایستاد و با تعجب نگام کرد
هیونگ:واقعا؟
با لبخندی جوابش رو دادم  و دوباره راه افتادم
من:اره
چند قدم بیشتر جلو نرفته بودم که با قدم هایی اروم اما بلند دنبالم اومد و گفت:
-تنهایی سخته نه؟
من:از تنها بودن راضی نیستم اما خوشحالم که با خیلی ها نیستم
با تاسف گفت:
-درست میگی!
به روبه روم نگاه کردم .به دچرخم نزدیک  شده بودیم و رو بهش گفتم:
-کاجا(بریم(دوچرخه سواری
هیونگ:من بلد نیستم
بازوشو کشیدم و گفتم:
-خودم یادت میدم.اوسو(یالا)
همونطور که میدویدم اونم مجبور به دوییدن میکردم .نفس نفس طزنان به دوچرخه رسیدم .خم شد و دست رو زانوهاش گذاشت و شروع کرد به نفس کشیدم.خندیدم و گفتم:
-خوب بشین از الان اموزشت شروع میشه
هیونگ:اا من میترسم.اگه اسیب ببینم مسئولیتش با توئه هاااا.میدونی که طرفدارام نابودت میکنن
من:باشه مسئولیتش با من
هیونگ:پس ماشینم چی؟
دستش رو به یه فراری مشکی که اون طرف خیابون پارک شده بود نشونه گرفت و با حالت پرسش نگام کرد
من:جای دوری نمیریم همین جا دور ارک.سوار شو بهانه نیار
دستش رو گرفتم .با اکراه و ترس رو زین نشست.منم نشستم و  اروم حرکت کردیم.هر ان میترسید بیافته .خندم گرفته بود  و با صدای بلندی میخندیدم و دوچرخه رو هدایت میکردم.مثل بچه ای بود که واسه اولین بار داره دوچرخه سواری میکنه .15 دقیقه نگذشته بود که با حالت خواهشانه رو بهم کرد
هیونگ:بسه دیگه مهی شی
من:باشه
 دوچرخه رو نگه داشتم و اروم پیاده شد و به ساعتش نگاه کرد و گفت:
-گوماووو(مرسی)خیلی خوب بود راستش حال و هوام عوض شد  الان دیر وقته باید برم دیگه به پسرا نگفتم  میام بیرون الان نگران میشن
من:خواهش  میکنم خوشحالم که بهتری. به سرا سلام برسون . من هرشب  میام اینجا  اگه وقت اضافه داشتی  و مایل بودی خوشحال  میشم ببینمت
هیونگ:حتما میام خانم دکتر .سوار شو برسونمت
به طرف ماشینش رفت و سوار شد  منم سوار دوچرخم شدم و اون تا دم خونه  با ماشین پشت سرم  بود. تو راه برمیگشتم  و نگاش میکردم . وقتی  میدید  حواسم بهشه لبخند  میزد  که تصنعی بودن ازش میبارید. به خونه رسیدیم.دم در پیاده شدم و براش دست تکون دادم .برام بوق زد و حرکت کرد .نفس عمیقی کشدیم  و دوچرخه رو به داخل  پارکینگ بردم و وارد خونه شدم .نیلو درحالی که  کنترل تلویزون  دستش بود  دراز کش رو کاناپه خوابش برده بود.شاین هم  روی میز وسط سالن  سرشو رو کیبرد لب تاپ  گذاشته بود و خوابش برده بود.خیلی مسخره خوابیده بودن .تلویزون رو خاموش کردم  و نشستم و نیلو رو نگاه کردم .صورت ملوسش وقت خواب نازتر بود.جلو رفتم و بغلش کردم و تو اتاقش به طبقه ی بالا بردم و گونش رو بوسیدم و پتو رو کشیدم و طبقه ی پایین رفتم.لب تاپ رو خاموش کردم و موهاشو از تو صورتش عقب زدم .پیشونیش رو بوسیدم .پلک هاشو باز کرد و با خواب الوگدی پرسید:
-مهی؟؟
من:جون مهی؟
شاین:بزار همین جا بخوابم
پقی زدم زیر خنده  و با لگد  به پلهوش زدم  و گفتم:
-بیشعور دقا باز با همه اره با منم اره؟با همه بازی میکنی  با ماهم اره؟بلند شو برو یرجات بخواب که حنات پیش من رنگی نداره
خندید و رحالی که  از له ها بالا میرفت  گفت:
-مرض بی احساس. من رفتم شب خوش
من:شب بخیر
 لوسترا رو خاموش کردم  و به اتاقم رفتم.به طرف حمام رفتم و دوش اب گرم گرفتم و با همون حوله لباسیم   به تخت رفتم. نمیتونستم بخوابم همش فکر هیونگ  جون تو سرم بود. این پسر شوخ و خندون که حالا شکست عشقی خورده بود .وقتی صورت گریونش  تو ذهنم نقش میبست  قلبم فشرده میشد .یعنی اونم دختر کی بود  و چطور بود که بیشتر از هیونگ رو میخواست؟ اصلا مگه بالاتر از اونم بود؟ کنجکاو شده بودم دختره رو ببینم .اینقدر به هیونگ  و دوست دخترش و شکستش فکر کردم تا خوابم برد.
صبح ساعت 12 ظهر با صدای تق تق به هم خوردن ظرفا تو اشپزخونه  بیدار شدم .پایین رفتم و همون طور  که موهام رو جمع میکردم  بهحمام رفتم و صورتم رو شستم و برگشتم رو صندلی نشستم.
من:چه عجب! یه بار یکی زود تر از من بیدار شد صبحونه درست کرد هرچند الان دیگه وقت ناهاره
 نیلو: سلام گلم صبح بخیر
 من:سلام ظهرت بخیر شاین خوابه؟
نیلو:اره  اینم از یه قهوه ی داغ با کیک شکلاتی که دوست داری
من:گومائووو
نیلو واسه هردومون قهوه ریخت و  نشست که یه دفعه صدای تق تق  کفش رو پله ها  نگاه هردومون رو  به اون طرف سالن کشید .شاین درحالی که  با سرعت از پله ها  ایین میومد  به اشپزخونه دووید و فنجون  قهوه رو از جلوی  نیلو برداشت و یه نفس سرکشید.ما دوتا بدون  هیچ عکس العملی فقط متعجب بهش زل زده بودیم
شاین:تیپم خوبه؟رژم پاک نشده؟
نیلو:نه پاک نشده کجا با این عجله؟
شاین:نیک داره میاد دنبالم
نیلو:حالا چرا اینقدر هولی؟کی از تایلند برگشتن؟
من:شصت پات نره تو چشمت دختر
شاین:دیروز برگشتن  .مهی تو نمیخواد نگران باشی .نمیری دانشگاه؟
برگشتم و به ساعت دویاری بزرگ وسط سالن نگاه کردم . داشت دیرم میشد
من:چرا دیگه باید برم
نیلو با کینایه به شاین نگاه کرد و گفت:
-خوب به خودت رسیدی
به شاین نگاه کردم. یه دامن کوتاه مشکی  ساتن ساده پوشیده بود و چکمه های مشکی چرمش که تا رو زانو هاش  بود به پا کرده بود.
شاین:خودم میدونم قشنگم تعریف نکنید
بعد از خوردن تکه ای از کیک  قهوه ام بلند شدم  گفتم:
-من میرم اماده شم
تو 10 دقیقه سریع اماده شدم و جزوه هام رو برداشتم  و به طبقه ی پایین رفتم  رو به شاین  که وسط حال داشت سمت  در میرفت میرفت پرسیدم
-نیکون اومد؟
نیلو:اره داماد دم در منتظره
من:حالا کجا؟
نیلو:کجا دیگه؟سرتمرین
بعد با کشیدگی صدا از روی حرص به شاین گفت:
-راستی سلام منو به هیون جونگ شی برسون
برعکس انتظارمون که شاین عصبی بشه  با مهربونی بهمون رو کرد و با ذوق گفت:
-حتما رو چشم
 و به سمت در رفت و دستشو به نشونه خداحافظی تکون داد  و بیرون رفت. با تعجب به نیلو نگاه کردم و اونم شونه هاش رو بالا انداخت
من:منم دارم میرم بای...تو کی میری؟
نیلو:ساعت 2 کلاس دارم بای
 در خونه رو بستم  و به طرف پارکینگ رفتم .نیکون هنوزم دم در بود  و برام بوق زد .منم به طرفشون رفتم و سرمو از پنجره داخل بردم و گفتم:
-سلام ظهر بخیر نیکون شی. رسیدن بخیر
...راننده هم که شدی
 نیک رو به شاین کرد و خندید  و با مجبت گفت:
-سلام چیکار کنیم دیگه؟دوست داشتم ببینمش.مهی شی یه سر بهمون بزن  جونسو و وویونگ خیلی سراغ میگیرن
 خندیدم و جوابشو دادم:
-بله بله لطف دارن  حتما مزاحم میشیم فعلا بای
 بعد از خداحافظی به طرف ماشینم رفتم و سوار شدم و به طرف  دانشگاه  حرکت کردم . اون روز تا ساعت 3 کلاس داشتم  و بعد تمام وقتم ازاد بود.بعد ز تمام شدن کلاس سوار ماشینم شدم و به سمت بانک رفتم و کارت گزاشتم و حسابم رو چک کردم و با دیدن موجودی از خوشحالی لبخندی زدم . سوار ماشینم شدم و به خونه رفتم .
وقتی رسیدم همزمان با من  یه پورشه سفید رنگم دم خونه ترمز کرد.سرمو بالا گرفتم و به سرنشینا نگاه کردم .شاین رو صندلی جلو نشسته بود و به راننده دقت بیشتری کردم
من:چی؟واقعا یعنی خودشه؟اون؟شاین؟
از عجایب بود یعنی واقعا داشت  چشمام درمیومد .درست میدیدم؟داره کنار شاین میخنده؟
از رو نا باوری چند بار چشمامو باز و بسته کردم اما فایده ای نداشت .خودش بود کیم هیون جونگ...!

*************************************************************************************  









نوع مطلب : ♥♥IM in To yoU، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 18 شهریور 1396 03:44 ق.ظ
My brother recommended I may like this web site. He was entirely right.
This submit truly made my day. You can not consider simply how so much time I had spent for this
information! Thanks!
یکشنبه 8 مرداد 1396 09:57 ب.ظ
Hello mates, how is all, and what you wish for to say on the topic of this article, in my view its actually remarkable in favor
of me.
شنبه 7 مرداد 1396 12:16 ق.ظ
Great post. I'm going through a few of these issues as well..
پنجشنبه 5 مرداد 1396 06:41 ب.ظ
It's really a cool and helpful piece of information. I'm glad
that you simply shared this useful information with us.
Please keep us up to date like this. Thanks
for sharing.
شنبه 31 تیر 1396 01:33 ق.ظ
You've made some decent points there. I looked on the web for additional information about the issue and found most people will go along with
your views on this site.
جمعه 30 تیر 1396 10:27 ب.ظ
Hmm it looks like your blog ate my first comment (it
was super long) so I guess I'll just sum it up what I had written and say, I'm thoroughly enjoying your blog.
I as well am an aspiring blog blogger but I'm still new
to the whole thing. Do you have any points for rookie blog writers?
I'd certainly appreciate it.
سه شنبه 6 تیر 1396 08:25 ق.ظ
Exactly what I was looking for, thanks for putting up.
چهارشنبه 3 خرداد 1396 12:56 ب.ظ
Very nice write-up. I absolutely love this website. Continue the good work!
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396 10:52 ب.ظ
Hey there! This post couldn't be written any better!
Reading through this post reminds me of my good old room mate!
He always kept chatting about this. I will forward this article to him.
Fairly certain he will have a good read. Thank you for sharing!
شنبه 2 اردیبهشت 1396 04:32 ق.ظ
Greate post. Keep posting such kind of information on your page.
Im really impressed by it.
Hi there, You have done an incredible job. I will certainly digg it and in my opinion suggest to my friends.
I'm confident they'll be benefited from this website.
دوشنبه 23 مرداد 1391 07:02 ب.ظ
سلام عزیزمم خیلیخ وبه که از لی جون هم داستان نوشتی
این آدرسه Blaqstory.mihanblog.com
از فردا و یا پس فردا کارمون رو شروع میکنم
شما هم لطفا نام کاربریتو بده که من برات ذعوت نامه بفرستم و این که یه خلاصه هم از داستانت بده از آشنایی باهات خوشحالم منتظرتم گلم
kim_mahdis سلام نگین جون. ممنون گلم.
ممنون منم خوشحال شدم گلم
دوشنبه 23 مرداد 1391 02:00 ب.ظ
جییییییییییییغ....مهدیس....کجایی تو؟!!!!!!!!!راضیه راست میگه....چه عجب ....دیگه داشت یادم میرفت....میسیییییییییی....قشنگ بود....معرکه بود تند تند بزار دیگهههههههههه
kim_mahdis بابا اینجام به خدا پس چتونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
باشه زود میامممممممممممممم
ممنون از نظرت
دوشنبه 23 مرداد 1391 07:35 ق.ظ
سلام خانومی قشنگ بود میسی
kim_mahdis سلام عزیزم. خواهش فدات
دوشنبه 23 مرداد 1391 03:46 ق.ظ
جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ

سلام خانوم خانوما چه عجب آفتاب از کدوم ور در اومده که چشم ما به جمال داستان شما بعد23روز روشن شد
معلوم هست کجایی دختر
انشالاکه ازاین به بعد سروقت داستاناتومیذاری دیگه نه؟
بذگریم این قسمت معرکه بود
دستت طلاخسته نباشی
منتظرقسمت بعدی هستم
kim_mahdis ای وااااااااااااااااااای خاک برسرم روز شماری میکردی؟؟؟ ببخشید عزیزم
ممنون فدات شم بازم ببخشید
دوشنبه 23 مرداد 1391 12:09 ق.ظ
عالی بود،قــــــــــــــــــــــــــــــــــسمت بعدی رو زود بذار لطفاً
kim_mahdis ممووووووووووووووووووووووووووووووووون زود میام
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

سلام به اینجا خوش نیومدید ( خونه ی خود آدم که خوش آمد گویی نداره ^_^ ) امروز یک روز جدیده ، هم توی زندگی من هم شما ... سعی کنیم اینجا یک روز خوب رو با هم بسازیم طوری که بعدا ارزش این رو داشته باشه که جزو خاطراتمون محسوب بشه ^_- پس یوروبون آجا آجا فایتینگگگگگگگگگگ
مدیر وبلاگ : nazanin-admin
نظرسنجی
دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
کدهای جاوا اسکریپت