تبلیغات
*★*::korea love ::*★* - Sad Kindness-Episode 12
*★*::korea love ::*★*
یکشنبه 22 مرداد 1391 :: نویسنده : Kim Ee Ya ^_^

درووووووووووووود بر شما دووووستان

بخش منتخب این قسمت:
"

یه لحظه برگشت و به کیو نگاه کرد...صورت معصومش توی خواب هم قشنگ بود...اون پلک ها رو چه باز و چه بسته دوست داشت...آب دهنش رو قورت داد...نمی تونست دیدن کیو رو تموم کنه و بره توی اتاقش و راحت بخوابه.

"



لطفا برای خوندن داااستان روی ادامه ی مطلب کلیک کنین^^


                    

در ماشین رو باز کرد و نشست...

هیونگ حرکت کرد...

هیونگ-کجا می خوای بری؟

نارا-سئول...

هیونگ-چی؟!

نارا-اگه نمی رین سئول،من رو برسونین ترمینالی،چیزی...ماشین بگیرم...

هیونگ-باشه...باشه...می رسونمت...ولی...چی شده؟

نارا-چیز خاصی نشده...

و روش رو کرد سمت پنجره...سرعت ماشین و بادی که به صورتش می خورد آروم ترش می کرد...نباید اون جوری داغ می کرد و تند می رفت...ولی حالا که رفته بود،باید تا آخرش می رفت...افکارش در هم بود.

آروم و دزدکی بهش نگاه کرد.موهاش که با وزش باد حرکت می کرد...حتی توی اون حالت غمگین هم به نظرش خوشگل بود...چه ش شده بود...چرا داشت به نامزد دوستش اون جوری نگاه می کرد؟!واقعا چی توی فکرش بود...؟هر چی که بود،نباید حتی یه کلمه ش رو هم کیو می شنید.نباید...حتی نارا هم نباید چیزی می فهمید...وگرنه راجع بهش چی فکر می کرد...؟!نگاهش رو از نارا برداشت و به جلوش دوخت...همون طور که فرمون رو می چرخوند به نارا و کیو فکر می کرد...

سرش رو به دو طرف تکون داد و شروع کرد به جمع کردن وسایل نارا از اتاق...وسایل رو بی توجه توی چمدون می ذاشت...وقتی کارش تموم شد،چمدون رو برداشت و رفت بیرون...

خانم کیم-چی شده پسرم؟

کیو-چیز خاصی نشده خاله...نارا زودتر رفت،من هم دارم میرم...یه کاری واسمون پیش اومده...ببخشید...

خانم کیم-خواهش می کنم...به کارتون برسین...مراقب باش...می خوای به هیونگ زنگ بزن بگو بیاد برسوندت...

کیو-نه...بذارین راحت باشه...من خودم میرم...این جوری بهتره...پس...خداحافظ...

خانم کیم-خداحافظ...

آقای کیم رو ندید تا خداحافظی کنه.بدون یه کلمه حرف دیگه راه افتاد...پیاده تا یه جاهایی رفت تا بالاخره سوار یه ماشین شد و به سمت سئول حرکت کردن...با خودش می گفت"یعنی نارا الآن کجاست...؟...امیدوارم چیزی ش نشده باشه...نه...اون بچه نیس که..."

و تموم فکر هاش تا سئول توی یه اسم خلاصه می شد...نارا...

رسیده بود به سئول...دم در خونه شون بود...از ماشین هیونگ پیاده شد...

نارا-ممنونم که رسوندینم...آقای کیم...

هیونگ-اسمم هیونگ جون ئه!

نارا-آهان...بعله...آقای هیونگ جون...

و رفت سمت خونه...کلید رو گذاشت توی قفل و در رو باز کرد...دوباره به سمت هیونگ که از ماشینش پیاده شده بود تعظیم کوتاهی کرد و رفت توی خونه...هیونگ سوار ماشینش شد و از اون خونه فاصله گرفت...

++++++++++++++++++++++++++++

چند روز گذشته بود،ولی حتی یه کلمه هم با هم حرف نزده بودن...

سر هیچی نارا باهاش قهر کرده بود...نمی خواست غرورش رو بشکنه و بره عذرخواهی کنه واسه کاری که اصلا هم ازش پشیمون نبود...

توی این چند روز چند جا رفته بود واسه گرفتن یه کار تا بالاخره تونسته بود توی یه بار کار پیدا کنه...از همون شب قرار بود کارش رو شروع کنه.کیو طبق معمول بیرون بود.حاضر شد و رفت به بار...

آدم های مست...کثیف کاری های روی میز ها...دستشویی ها و آشغال ها...هیچ کدوم از کارهایی که باید انجام می داد رو دوست نداشت ولی مجبور بود.باید استقلال پیدا می کرد...نمی خواست به کیو وابسته بمونه...

رسیده بود خونه...خونه تاریک بود...غذا درست کرد و خواست بخوره...سرش رو دولا کرده بود سمت کاسه ی غذا...قاشق اول رو خورد.می خواست قاشق دوم رو بخوره که یه لکه ی خون از سمت صورتش توی ظرف چکید...با تعجب به لکه ی خون نگاه کرد...دستش رو روی صورتش کشید.از بینی ش خون اومده بود...بلند شد و رفت سمت آینه...یه دستمال گرفت جلوی بینی ش...از غذا خوردن منصرف شد و رفت بخوابه...صدایی از اتاق نارا نمی اومد... اولش فکر کرد شاید نارا خواب باشه.ولی وقتی با صدای باز شدن در از خواب پرید فهمید نامزدش تا اون موقع نصفه شب بیرون بوده...خودش رو زد به خواب...نه می خواست دعوا کنه،نه حوصله ی سوال جواب کردن نارا رو داشت....

وقتی وارد خونه شد خونه تاریک بود و کیو هم مثل همیشه توی پذیرایی خونه روی تشکش خوابیده بود.نوری که از بیرون می اومد توی خونه،خونه رو یه کمی روشن کرده بود.نمی خواست کیو رو بیدار کنه.آروم و روی انگشت های پاش رفت سمت اتاق.یه لحظه برگشت و به کیو نگاه کرد...صورت معصومش توی خواب هم قشنگ بود...اون پلک ها رو چه باز و چه بسته دوست داشت...آب دهنش رو قورت داد...نمی تونست دیدن کیو رو تموم کنه و بره توی اتاقش و راحت بخوابه.اون صورت...چه جوری تونسته بود چند روز با کیو حرف نزنه؟...کیو یی که این همه دوسش داشت و داره...کیو یی که وقتی نگاهش می کنه، زمان واسش وایمیسته...

+++++++++++++++++++++++++++++

دو شب می شد که نارا تا دیروقت بیرون می موند و نصفه شب برمی گشت.دیگه نمی تونست دست روی دست بذاره.باید می فهمید نارا کجا میره...تصمیم گرفت اون شب پشت سرش بره و بفهمه کجا میره...با اینکه احساس خستگی شدید می کرد مصمم شده بود که ببینه نارا کجا میره...

مثل روزهای قبل حاضر شد تا بره بار...کیو بیرون بود...از خونه خارج شد و در رو پشت سرش بست...

از اون گوشه می تونست نارا رو خوب ببینه.از خونه اومده بود بیرون...شروع کرد به تعقیبش...وارد یه بار شده بود.یه گوشه ایستاد تا نگاه کنه...نمی تونست...باید می رفت تو...

لباسش رو عوض کرد و سینی به دست شروع کرد به پاک کردن یه میز.

وارد شد...ناا....داشت اون جا کار می کرد؟!...چرا...؟!

یه نفر که میز بغلی نشسته بود و خیلی هم مست بود مچ دست نارا رو گرفت و کشید سمت خودش...نارا با اخم سعی کرد دستش رو بکشه اون طرف.همون مرد مست محکم تر دست نارا رو کشید طرف خودش.سعی کرد نارا و بشونه روی پاش...

خونش به جوش اومده بود...احساس می کرد الآن منفجر میشه...چه جوری جرات کرده بودن با نامزدش این جوری رفتار کنن؟!...با عصبانیت و اخم راه افتاد سمت اون میز...

نارا-ولم کنین لطفا!

مرد یه خنده ی کریه کرد...کیو رسید جلوش...

نارا با تعجب به صورت اخم آلود کیو نگاه کرد...با خودش می گفت نکنه کیو اشتباه برداشت کرده باشه...

نارا-کی...کیم...کیو جونگ...

کیو مچ دست دیگه ی نارا رو گرفت و کشید سمت خودش...

این قدر محکم دستش رو می کشید که دستش واقعا درد گرفته بود...از اون طرف اون مرد مست هم دستش رو محکم گرفته بود...

با عصبانیت به اطرافش نگاه کرد...بعد دست نارا رو ول کرد و دو طرف یقه ی بلوز مرد رو گرفت و بلندش کرد...

با حالت مستی حرف می زد:اُهُ!یقه ی من رو می گیری پسر کوچولو؟!

یه طرف یقه ش رو ول کرد.دستش رو مشت کرد و محکم توی صورت مرد فرود آورد.با صدای داد مرد،همه ی بار برگشتن سمتشون...

دست نارا رو گرفت و با خودش کشوند بیرون مغازه...با عصبانیت بهش نگاه کرد.

فقط بهش نگاه می کرد.هیچ حرفی نزده بود...نمی دونست باید چه واکنشی به این حرکت کیو نشون بده...بغضش گرفته بود...اون حالت عصبی کیو و اون چشم های معصوم که حالا پر از رگه های خون شده بودن می ترسوندش...بغضش گرفته بود.

نارا-کیو جونگ...من...فقط می خواستم مستقل...باشم...نمی دونستم...

قطره ی اشک از چشمش روی گونه ش غلتید...طاقت دیدن اون اشک ها رو نداشت...چه جوری می تونست بایسته و اون حالت مظلوم و رمیده ی نارا رو تحمل کنه...

نارا-نمی خواستم...سر بارت باشم...کیو جونگ...قسم...

نذاشت حرفش تموم شه...دیگه نمی تونست اشک هاش رو تحمل کنه...محکم بغلش کرد...چونه ش رو گذاشت روی شونه ی نارا و آروم کنار گوشش زمزمه کرد:دیگه هیچ وقت...هیچ وقت...این کار رو باهام نکن...اگه می خواستی کار کنی باید به خودم می گفتی...نه اینکه هر جایی کار گیر اومد مشغول شی...

گرمای دست های کیو که پشتش بود و گرمای بدنش آرومش می کرد.اون حالت حرف زدن...دست هاش رو آروم برد سمت کمر کیو و دورش حلقه کرد...

دست های نارا که دورش حلقه شده بود رو دوست داشت...واقعا چرا این دختر این قدر واسش عزیز شده بود؟...دوست داشت تا ابد بغلش کنه...تا ابد پیشش باشه...

                   
اول می خواستم کمتر بذارم،ولی دلم نیومد^^
امیدوارم خوب بوده باشه...





نوع مطلب : Sad Kindness، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 26 شهریور 1396 08:08 ب.ظ
It's an remarkable article in favor of all the internet people; they
will obtain benefit from it I am sure.
شنبه 31 تیر 1396 07:02 ب.ظ
If some one desires expert view about running a blog afterward i propose him/her to go to see this
webpage, Keep up the pleasant job.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 11:13 ق.ظ
Heya i'm for the first time here. I found this board and I find It really useful & it helped me
out a lot. I hope to give something back
and aid others like you helped me.
دوشنبه 23 مرداد 1391 07:10 ق.ظ
اخییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی ..
الهیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی ..
Kim Ee Ya ^_^ ...^^
دوشنبه 23 مرداد 1391 12:17 ق.ظ
کیمیا داری مشکوک میزنیا چه بلائی می خوای سر کیو بیاری هان؟
اون سری که زدی هیون بچه رو ترکوندی دیگه اینسری بلائی سر کیو نیار لطفا
خیلی قشنگ بود میسی
Kim Ee Ya ^_^ ^^...جدیییییییییییییییی؟؟؟...باید قسمت های بعد رو هم بخونی،می فهمی!
^...اتفاقا این قدر قسمت آخر اون داااستان رو دوس داشتم...^^
مغسی عسیسم
یکشنبه 22 مرداد 1391 06:08 ب.ظ
جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ
یاااااااااااااااااااااااااااااااااااناراچه غلطی داری میکنی؟
واییییییییییییییییییی قربون داداش کیو برم من
یاااااااااااااااااااااااااااااااااکیمیااااااااااااااااااااااااامیکشمت اگه بلائی سر داداشم بیاد
آخه داداش هیونگمم پسر خوبی شدوفهمید نباید چشم به نامزد دوستش داشته باشه
هه هه دیدی از دست این دختره ...انقدر عصبی شدم یادم رفت بگم سلام نفسمخسته نباشیدست و پنجت درد نکنه
هه درکل عالی بود
منتظرقسمت بعدیم
Kim Ee Ya ^_^ باز این "یاااااااااااااااااا"...دوسش دارم^^
من چی کاره م؟!!؟!؟^^
بعله بعله...حالا هنوز قضیه ادامه دارد^^
همیشه سلام یادت میره اوووووووونی^^...عادت کردم...سهلااااااااااااام^^...خواهش می کنم عسیسم...
مغسییییییییییییییییی بسی زیاد^^
لطف داری
یکشنبه 22 مرداد 1391 05:14 ب.ظ
چون سرنوشتش دست تو بید.........
Kim Ee Ya ^_^ دست من نیست که...سرنوشتش از قبل نوشته شده^^
یکشنبه 22 مرداد 1391 03:07 ب.ظ
وایییییییییییی کیووووووووووووووووجونممممممممممممممممممممممم خیلی قشنگ بود اونیییییی جونم[گریه[گریه
Kim Ee Ya ^_^ اووووووووووووخی...
مغسی عسیسم...نظر لطفته^^...
گریه نکننننننننننننننننننننننننن
یکشنبه 22 مرداد 1391 02:14 ب.ظ
...بلایی سر کیو بیاد کشتمت با ساطور....فهمیدی دختریم.......کیو و سالم تحویل دادیم سالم هم پس میگیریم....
Kim Ee Ya ^_^ هوووووووووووووووووووووووووم؟!...چی؟!؟!!؟!؟!!؟!؟
^^...
خب شاید خون دماغ همین جوری بوده...من چه می دونم؟!؟!!؟
تقصیر من چیه این وسط؟!!^^
یکشنبه 22 مرداد 1391 01:51 ب.ظ
واااااااااااااااااااااااااااااااااااای کیو مریض شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نمیرههههههههههههههههههههههه؟؟
مرسی عزیزم خیلی قشنگ بود
Kim Ee Ya ^_^ نمییی دوووووونم..شاااااااااااااید!!!
خواهش میشه...مغسی عسیسم...
یکشنبه 22 مرداد 1391 01:16 ب.ظ
وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی...معرکه بوددددددددددددددددددددددد.....خیلی قشنگ بود میسیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی....جونم کیووووووووووووو....
Kim Ee Ya ^_^ مغسی عسیس دلمممممممممممممممممم...بووووووووووووووووووووووووس^*^
یکشنبه 22 مرداد 1391 12:19 ب.ظ
دختره ی خنگ.یعنی تو سعول هیچ جای دیگه نبود باید میرفت تو بار کار میکرد.خوب از اول قبول نمیکردکیو داداشی چقد مهربونه!عجب شوهری خوبی داری!منم جونگ مین می خوام!این قسمتم عآآآآآآآآالییییییییییییییی!
Kim Ee Ya ^_^ :))))))))))))))))))...خب اونجا کار پیدا کرد دیگه^^...
آخی...کیووووووووووووییییییییی^^...بعله...مرد خوبی می باشد...
مغسی عسیسم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

سلام به اینجا خوش نیومدید ( خونه ی خود آدم که خوش آمد گویی نداره ^_^ ) امروز یک روز جدیده ، هم توی زندگی من هم شما ... سعی کنیم اینجا یک روز خوب رو با هم بسازیم طوری که بعدا ارزش این رو داشته باشه که جزو خاطراتمون محسوب بشه ^_- پس یوروبون آجا آجا فایتینگگگگگگگگگگ
مدیر وبلاگ : nazanin-admin
نظرسنجی
دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
کدهای جاوا اسکریپت