تبلیغات
*★*::korea love ::*★* - Sweet trouble final PART
*★*::korea love ::*★*
شنبه 21 مرداد 1391 :: نویسنده : seora

سلام.... اومدم پارت آخر داستانه نی نیه هیون و بزارم .... دیگه باید با جیسانگ خدافظی کنیم ..... راستی بعد این داستان میخوام یه داستان کوتاه بزارم .... اسمه داستان کوتاهم face ....بچه ها چون این قسمت کم شد عکس بیشتر براتون گذاشتم.... نظر یادتون نره هااااااااااااا....







 

رئیس : زودتر بگید جواب آزمایش چی بود؟؟؟

همه برگشتن سمت صدا ....رئیس کمپانی هیون که تازه رسیده بود این حرف و زد .....

دکترادامه داد :جواب اینه که کیم هیون جونگ پدر این بچه نیست ....

هیون با بهت به یه نقطه خیره شده بود ....

جونگمین اومد جلوش وایستاد و گفت: کیم هیون جونگ .... یه کتک حسابی طلبت...

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 

دوهفته بعد:

از استدیو ضبط آهنگ برمیگشت .... به ساعته مچیش نگاه کرد .... 8 و نیم شب بود .... با خستگی رمز دره خونشو زد و رفت داخل ..... تا وارد شد برقا روشن شدن و چهار نفر با سرو صدا و جیغ و داد اومدن سمتش ....)بچه ها این قسمت و باید ریتمیک بخونید(

" سینگه چوکاهامنیدا  " سینگه چوکاهامنیدا " سارانگهه کیم هیون جونگ " سینگه چوکاهامنیدا "

 خیلی شکه شده بود ...هیونگ و جونگ مین بلند شعر تولدت مبارک و میخوندن یونگ سنگ با لبخند نگاهه هیون میکرد و کیو ام کاغذ رنگیا رو میزد دقیقا تو چشم هیون..... هیون که کلافه شده بودچشماشو بست و به یونگسنگ گفت  : این کاغذ رنگیارو از دست این بگیر کورم کرد .

کیو خندید و دیگه نریخت.....

هیون به اطرافه خونش نگاه کرد .... رو میز مبل لیوان و ظرف و کیک و میوه به چشم میخورد .... یه سمته خونه بادکنکا بودن که به سقف چسبیده بودن و ازشون ربان آویزون بود ..... با خنده رفت داخل ..... جونگ مین که یه کلاه تولد سرش گذاشته بود دست انداخت دور گردنه هیون و گفت:  تولد لیدر سابقمون مبارک ..... کیو اومد جلویه هیون وایستاد بعد یه اشاره به هیونگ کرد ..... هیونگم با دستاش جلوی چشمای هیون و گرفت .... هیون خندید و گفت : هیونگ تویی؟؟؟؟

کیو گفت: بیارش اینجا .... آها ..... یکم جلوتر .... خوبه همونجا نگهش دار ..... خب تا سه میشمرم چشماشو باز کن .....

1.......2.......3 جی جی جیجینگ

هیونگ دستاشو از رو چشمای هیون برداشت .... هیون به روبروش نگاه کرد .... کیو کنار یه بنر وایستاده بود و دستشو به سمت عکس گرفته بود تا هیون ببینه .... عکس هیون با جیسانگ با سایز بزرگ رو بنر بود ..... هیون یه دفعه احساس کرد قلبش جمع شد ..... چرا بعد دو هفته بازم دلش برای جیسانگ تنگ شده بود .....

کیو که چهره ی هیون و دید خنده رو لبش خشک شد .... به جونگ مین اشاره کرد که به هیون نگاه کنه .... جونگ مین اومد جلوی هیون دستش و تکون داد تا از تو بهت بیاد بیرون....

جونگمین : هیون ....... خوشت نیومد ؟؟؟؟؟

هیون با یه لبخند گفت: چرا خوشم اومد.... خیلی قشنگه ممنون .....

بعد یه نفس عمیق کشید و گفت : بیاید یه چیزی بخوریم .... خودم یادم نبود تولدمه ... ممنون ...

کیکم که گرفتید .... ببینم خجالت نمیکشید آدمای پولداری مثل شما همچین کادویی به من میدید ....این نظر کی بود؟؟؟؟

همه که دیدن حال هیون خوبه و از کادوش خوشش اومده رفتن دور میز نشستن و کیو با خنده گفت : فکر هممون بود ....

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 

تا آخر شب گفتن و خندیدن .... همشون چون خسته بودن همون جا خونه ی هیون خوابیدن .... کیو رو مبل دو نفره خوابش برد ...جونگمینم رو مبل سه نفره .... هیونگ و یونگسنگم هر کدوم یه طرف افتادن.......

هیون پاشد رفت جلوی بنر وایستاد و به صورت معصوم جیسانگ نگاه کرد .... یاد اون روز تو فروشگاه افتاد که جیسانگ خریدا رو مینداخت رو زمین و آخرشم با یه شکلات زد  پیشونی هیون .... یا اون شب که مریض شده بود وهیون زیر بارون رفت براش دارو خرید ....با یادآوری همه ی این خاطرات یه لبخند تلخ رو لبش نشستیه نفس عمیق کشید  و رفت سمت اتاقش که بخوابه ....

 






نوع مطلب : Sweet trouble، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 27 شهریور 1396 07:39 ب.ظ
My brother suggested I would possibly like this blog.
He was once entirely right. This post truly made my day.
You cann't imagine simply how much time I had spent for this information! Thank you!
یکشنبه 8 مرداد 1396 09:06 ب.ظ
Hello! I know this is somewhat off-topic however I had to ask.
Does building a well-established website such as
yours require a lot of work? I'm brand new to operating a
blog but I do write in my journal every day. I'd like to
start a blog so I can easily share my personal experience and feelings online.
Please let me know if you have any kind of recommendations or tips for brand new aspiring blog owners.
Thankyou!
شنبه 7 مرداد 1396 12:16 ق.ظ
It's wonderful that you are getting ideas from this post as well as from
our argument made at this place.
جمعه 6 مرداد 1396 07:08 ق.ظ
I am really impressed with your writing talents as smartly as with the layout in your weblog.
Is this a paid subject matter or did you customize it yourself?
Anyway keep up the excellent high quality writing, it is
uncommon to see a nice blog like this one nowadays..
جمعه 30 تیر 1396 07:12 ب.ظ
Hi to all, how is the whole thing, I think every one is getting more from this website, and your views are pleasant for new visitors.
سه شنبه 13 تیر 1396 10:39 ق.ظ
Howdy! This post couldn't be written any better! Reading this post reminds me of my previous room mate!
He always kept chatting about this. I will forward this article to him.
Fairly certain he will have a good read. Thank you for sharing!
سه شنبه 22 فروردین 1396 08:52 ب.ظ
The other day, while I was at work, my cousin stole my
iPad and tested to see if it can survive a twenty five foot drop,
just so she can be a youtube sensation. My iPad is
now broken and she has 83 views. I know this is entirely off topic but I
had to share it with someone!
شنبه 21 مرداد 1391 10:35 ب.ظ

من جی سانگو می خواااااااااااااااااااااااااااااام

خیلی قشنگ بود میسی جیگر
seora ممنووووووووووووووووون عسیسم............بااااااااای
شنبه 21 مرداد 1391 09:29 ب.ظ
وای این پارت آخر یه جوری بوددلم شکست ولی کاشکه بهترتموم میشدخیلیم خلاصه شده بود
ممنون ازداستان قشنگت اونیییی جونم داستانتو امروزتوی بوستان سئول خوندم وخیلی گریه کردم هرکه میومدوردمیشدباخودش فکرمیکردیامن دیوونم یادارم توی لپتام چیکارمیکنم خلاصه همه یه جوری نگام میکردن که نگوونپرس....دوست دارم اونییییی جونم بای بای
seora واقعا!!!!!!!!!!! هرکی بد نگات کرده بگو بیام دندوناشو خرد کنم ..........هه هه مرسییییی گلم ..... با نظرات خییییییییییییلی خوشحالم کردی ...... داستا کوتاهی که میزارمم اگه بخونی خوشحال میشم.........
شنبه 21 مرداد 1391 05:34 ب.ظ
جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ
تو خیلی بی رحمی حالا مگه چی میشد اگه جیسانگ بچه هیون میشد آسمون میومد زمین هااااااا
جیسانگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ
باباهیونننننننننننننننننننننننننننننننننن
خیلی بدی هیون جیسانگ و دوست داشت
جیسانگ چرا رفتی
بذگریم انقدر گریه کردم خونمونو آب برداشت
قسمت آخرم قشنگ بود ولی اگه جیسانگ بچه هیون بود خیلی قشنگ تر میشدالبته همین الانشم توپ بود ممنون از زحمتی که کشیدی واین داستانو نوشتی
واقعا خسته نباشی
هه هه یادم رفت سلام کنم
درکل خیلی دوست دارم
داستان جدیدتو زود بذار منتظرش هستم
بوسسسسسسسسسسسسسس
seora راضیییییییییییییییییییییییییییییییییییییه اونی جونم........مرسییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی....بابت همه نظرات واقعا ممنون .....
دیگه جیسانگم که رفت ولی در عوضش هیون از غرورش دست برداشت ...
چوائهههههههههههههههه راضیه جونم )دوست دالم(
شنبه 21 مرداد 1391 05:32 ب.ظ
Ghalbeman shekasttttt
seora نههههههههههههههههههههههههههه......ببخشییییید آجی جونم تو دو خدا این جولی نگو.)گرییییییییییه(
شنبه 21 مرداد 1391 03:51 ب.ظ
پوهاهاهاها...من دیشب خواندم....نظرمم دادم.......نییییییییییییینیییییییییییییییییییییی....چرا رفتی.....
seora کامسامنیدااااااااااااااااااا..... هه هه نی نی دیگه پر...........
شنبه 21 مرداد 1391 03:22 ب.ظ
آخییییییییییییییییییییییی
نی نییییییییییییییییییییی من نی نی میخواااااااااااااااام
هیووووووووووووووووووووووون
مرسی عزیزم
خیلی قشنگ بود
خسته نباشیییییییییییییییییی
بازم ممنون
seora مرسیییییییییییییییی اونی جونم که با نظرات بهم انرژی دادی و میدی ........ گومااوووووووووو...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

سلام به اینجا خوش نیومدید ( خونه ی خود آدم که خوش آمد گویی نداره ^_^ ) امروز یک روز جدیده ، هم توی زندگی من هم شما ... سعی کنیم اینجا یک روز خوب رو با هم بسازیم طوری که بعدا ارزش این رو داشته باشه که جزو خاطراتمون محسوب بشه ^_- پس یوروبون آجا آجا فایتینگگگگگگگگگگ
مدیر وبلاگ : nazanin-admin
نظرسنجی
دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
کدهای جاوا اسکریپت