تبلیغات
*★*::korea love ::*★* - Sad Kindness-Episode 11
*★*::korea love ::*★*
پنجشنبه 19 مرداد 1391 :: نویسنده : Kim Ee Ya ^_^

درووووووووووووود بر شما دووووستان

بخش منتخب این قسمت:
"

خانم کیم یقین پیدا کرده بود حدسش درسته...پسرش کسی نبود که به همین راحتی و بخاطر ذوقش یه نفر رو این جوری بغل کنه...مطمئن بود...

"



لطفا برای خوندن داااستان روی ادامه ی مطلب کلیک کنین^^


                    

هیونگ-نه...یعنی...بریم بازی؟بریم؟

کیو-کیم هیونگ جون!

هیونگ-این رو نگاه!چه غیرتی!اوهوووووو!خب من رو که می دونی!یهو یه چیزی میگم!ببخشیددد!

کیو-تو به چه جراتی....؟

و به شوخی دنبال هیونگ دوید...هیونگ هم فرار می کرد...نارا هم بهشون می خندید...

و نه حرف هیونگ و نه خنده های بانمک نارا از چشم خانوم کیم پنهون نموند...

آقای کیم-حالا چی بازی کنیم؟

هیونگ و کیو از حرکت ایستادند...هر دو با هم گفتند:والیبال!

و خندیدند...

آقای کیم رفت سمت صندوق عقب و توپ رو در آورد و به سمت پسر ها پرت کرد...

هیونگ-ما که 5 نفریم...چه کنیم؟

کیو-می خواین من بازی نمی کنم....

نارا-نه...من زیاد خوب وااالیبال رو بلد نیستم!پس من بیرون می مونم!

کیو-باشه...پس تیم ها چه جوری میشه؟

هیونگ-من و مامانم...تو و بابام

کیو-باشه...

شروع کردند به بازی...نارا نگاه می کرد.آخرین ست بود...توپ رو انداختند ولی افتاد اون طرف تر از جایی که باید می افتاد...

هیونگ-نه...اوت بود!اوت بود!

کیو-کی گفته؟

هیونگ-نارا شی،شما بگین...مگه اوت نبود؟

یه نگاه به کیو انداخت و بعد هم به صورت پر هیجان هیونگ...کیو خنده ش گرفت...

نارا-هیونگ جون شی راست میگن!اوت بود...

دوید و محم نارا رو بغل کرد...

کیو نمی تونست این رفتار رو تحمل کنه...بالاخره نارا نامزدش بود...نمی خواست هم چیزی بگه که به هیچ کدومشون بر بخوره...فقط با عصبانیت به یه طرف دیگه نگاه کرد...هیونگ ظاهرش رو حفظ می کرد...سعی می کرد نشون بده فقط بخاطر بازی بوده...ولی...نمی دونست توی این چند روزه چه ش شده...از همون لحظه ی اول که نارا رو دیده بود همین جوری بود... نارا...به کیو نگاه کرد...سرش رو برگردونده بود یه طرف دیگه و به زمین خیره شده بود...گرمای آغوش هیونگ هم لذت بخش بود...ولی...هیونگ یه دوست بود...نه چیزی مثل کیو...کیو واسش معنی دیگه ای داشت...وقتی حتی دستش رو می گرفت می تونست صدای ضربان های قلبش رو بشنوه...خانم کیم یقین پیدا کرده بود حدسش درسته...پسرش کسی نبود که به همین راحتی و بخاطر ذوقش یه نفر رو این جوری بغل کنه...مطمئن بود...

+++++++++++++++++++++++

آقای کیم اتاق رو نشون داد...

آقای کیم-این هم اتاق شماها...

هیونگ یه جور احساس خاص داشت.نمی خواست یه اتاق بدن به کیو و نارا.ولی...می دونست نارا نامزد کیو ئه...نباید همچین حسی می داشت...ولی...نمی تونست کنترلش کنه...نمی تونست هم چیزی بگه...با حرف نارا خوش حال شد...

نارا-اتاق اضافه ی دیگه ای ندارین؟

آقای کیم-چرا دخترم؟

نارا-آخه این جوری که نمیشه...من و کیوجونگ توی یه اتاق نمی خوابیم...هنوز ازدواج نکردیم...

آقای کیم-پس این اتاق تو...اون اتاق هم واسه کیو جونگ...

کیو-ممنونم...

هیونگ با لبخند رفت و چمدون نارا و کیو رو گرفت...

هیونگ-حالا این رو کجا ببرم؟

کیو-توی اتاق نارا...وسایلم رو از توش برمی دارم هر وقت خواستم...

نارا-خودم می تونم ببرم...

هیونگ-نه...الآن میارم...

و بردش توی اتاق...

+++++++++++++++++++++++++++

یه روز تموم اون جا بودن.صبح روز دوم شده بود...کیو رفت پیش نارا...

کیو-من دیگه باید برگردم سئول...

نارا-چی؟!

کیو-اگه تو دلت می خواد هنوز بمونی،بمون...چمدون رو لازم ندارم...این چند دست لباس هم باشه...

نارا-نه کیو جونگ...موضوع فقط این نیست...

کیو-در هر صورت من باید برم...

نارا-نمیشه بری!

کیو-میشه یا نمیشه،باید برم...پس می مونی فعلا؟

نارا عصبانی شده بود...

نارا-کیم کیو جونگ...

کیو-چیه؟

نارا-گفتم نرو...

کیو-نمی تونم نرم!

نارا-چرا؟!باید بمونی!

کیو-چرا نمی فهمی نارا؟!باید برم سر کار...قبلا هم بهت گفتم...علاوه بر اینکه باید یه خرده از پول رو واسه خونواده م بفرستم باید خرج دو نفر رو هم تامین کنم ها...هیچ فکر کردی این خورد و خوراکی که مصرف می کنیم پولش از کجا میاد؟

نارا-فقط مشکلت من ام؟

کیو-نه نارا...من هیچ مشکلی ندارم...فقط باید کار کنم...همین!نمی خوام هم اخراج شم!

نارا-من خودم از این به بعد خرج خودم رو میدم که وبال گردن تو نباشم!

کیو-کوانگ نا را!

دوید بیرون...نمی دونست داره کجا میره...فقط می رفت جلو...

کیو توی اتاق ایستاده بود...نمی دونست چرا نارا این کارها رو می کنه...چرا نارا باید اون جوری برداشت می کرد؟!چرا نمی فهمید کیو باید کار کنه...؟مجبوره...

صدای هیونگ اومد:کوانگ نا را...؟!

نارا از حرکت ایستاد.آروم اشک هاش رو پاک کرد...چرا کیو نمی تونست درکش کنه...؟چرا همش می رفت سر کار؟یعنی بخاطر نارا بود؟چرا ...؟!تصمیم گرفته بود خودش هم کار کنه...خرج خودش رو خودش بده...نمی خواست عین یه مزاحم باشه برای کیو...

هیونگ-سوار نمیشی؟

                    
یکی تون بیاد در جهت جمع کردن هیونگ اقدام کنه!!! ^^






نوع مطلب : Sad Kindness، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 6 مرداد 1396 11:17 ب.ظ
I'm gone to inform my little brother, that he should
also pay a quick visit this website on regular basis to take updated from hottest
gossip.
سه شنبه 2 خرداد 1396 02:50 ب.ظ
It's going to be finish of mine day, however before finish I am reading this enormous article
to increase my knowledge.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 04:03 ق.ظ
What's up all, here every one is sharing these kinds of experience,
therefore it's nice to read this weblog, and I
used to go to see this weblog every day.
چهارشنبه 30 فروردین 1396 07:19 ق.ظ
I want to to thank you for this good read!! I absolutely loved every bit
of it. I have you book marked to check out new things you post…
جمعه 20 مرداد 1391 02:25 ب.ظ
دخمل گلم....بنده به مهی ساطور باز...معروفم...من گواهی نامه کار با این ها رو دارم....حرفه ای و تمیز عین دکستر میکشم....
Kim Ee Ya ^_^ یووووووهاااااااهااااااااا^^...
ولی گناه داره هیونگ^^
جمعه 20 مرداد 1391 06:03 ق.ظ
پسره ی پررووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو
Kim Ee Ya ^_^ ^^...
پنجشنبه 19 مرداد 1391 11:48 ب.ظ
نه نمیشه.....هیووووووونننننننننننننننگگگگگگگگگ باید من ادمش کنم...اصلا امکان پذیر نمیباشد ....من باید با گیوتین ...حالیش کنم....حالا که نمیذارین الان با کمباین حالیش میکنم....
Kim Ee Ya ^_^ نه اوووووووووووووونی!تو که کارکردن با این ها رو خوب بلد نیستی،می زنی خودت و ما رو می کشی...ولش کن!...خودش آدم میشه
پنجشنبه 19 مرداد 1391 11:38 ب.ظ
چییییییییییییییییییی!نکنه میخوای کیو رو بکشی که یک جوون میره اون دنیا!اونی از این کارا نکن تازه داره از سربازی برمیگرده!وایسا ببینم نکنه میخوای نارا رو بکشی​؟شایدم اینجوری بهتر باشه.هیونگو کیو از خیلی مهمتر هستن.فقط کاری به کاره کیو نداشته باش.
Kim Ee Ya ^_^ نه بابا!!!گفت یه بلایی سر هیونگ میاره،گفتم!!!
پنجشنبه 19 مرداد 1391 08:00 ب.ظ
هیونگ داداشی این کارا چیه می کنی آخه؟
من یه دوره باهاش حرف زدم اما مثل اینکه نتیجه بخش نبوده این هیونگ می سپرم دست همسران گرامش که جمعش کنن
کیو بچم گناه داره اذیتش نکن
Kim Ee Ya ^_^ واااقعاااااااا!همین رو بگووووووووو!(ولی آخه چه جوری جلو خودش رو بگیره بیچاره؟!)
هیونگ بهت التماس می کنه این کار رو نکنی...با این کار تو هم باعث میشی یه جوون بدبخت بره اون دنیا،هم 100000 نفر سیاه پوش شن!!!بیا دوباره خودت باهاش حرف بزن^^...
اوووووووووووووووخی...
پنجشنبه 19 مرداد 1391 06:58 ب.ظ
جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ
یاااااااااااااااااااااااااا هیونگ جون چیکار داری میکنی؟
واییییییییییییییییییییییییییی خیانت از تو بعیده بابا جان اصلا نخواستیم بزرگ بشی همون بچه باشی بهتره
یکی منو بگیره تا نزدم اینو بادیوار یکی نکردم
خاک بر سرم از راه به در شد رفت
چشمت دنبال نامزد داداش کیوهست خجالت نمیکشی این همه دختر آخه چرا اون هاااااااااااااا
هه هه انقدر از دست این بیبی عصبی شدم یادم رفت به اونی خوشمله خودم بگم سلام خسته نباشی
شرمنده به خدا اعصاب نمیذاره که این بچه این قسمتم عالیییییییییییییی بود
منتظر قسمت بعدیش هستم
Kim Ee Ya ^_^ من عااااشق این "یاااااا" گفتنتم اووووووونی^^
بعله بعله...(حالا کی خیانت کرد اصلا؟!!؟!؟)
ای بابا!...همه که دارین بسیج میزین این بچه رو از روزگار محوش کنین...گناه داره آخه...هنوز که کاری نکرده بدبخت!!!
عشق که این چیز ها سرش نمیشه...یهو میاد سرااااغ آدم دیگه...بیچاره هیونگ هم همین طوریه...
بووووووووووووووووووووس^*^...قربونت برم...مغسی...
پنجشنبه 19 مرداد 1391 05:11 ب.ظ
نیلوفر من میخوام با گیوتین حالشو جا بیارم....این دخملی نمیذاره....هییییییییوووووونننننننننگگگگگگگگگگ ججججججججوووووووووووونننننننن....میکشمت
Kim Ee Ya ^_^ اووووووووووونی...اووووووووووووونی...باز خشمگین گشتی ها...ولشششششششششش کننننننن! بهت میگم اون گیوتین رو بذار کنار الآن یه کاری دست هممون میدی!!!!
پنجشنبه 19 مرداد 1391 05:01 ب.ظ
hyung bikhod mikoneeeeeeeeee bzan to saeresh aghlesh biad sare jashhh
Kim Ee Ya ^_^ گناااااااااااااااه داره!!!^^
پنجشنبه 19 مرداد 1391 03:34 ب.ظ
he he he
chetor bud?
Mer33333333330 az dastane khufet
Kim Ee Ya ^_^ ^^...
خواهش میشه اوووووووووووونی جونم...مغسی از شما و نظراتت^*^
پنجشنبه 19 مرداد 1391 03:33 ب.ظ
nara mire pishe hyung ama faghat bakhater pul
shayadam az hyung komak mikhad ke ye kar paida kone

valy hanuz ashegh kyuE

rabete ye hyung O kyu ham mipuke
Kim Ee Ya ^_^ ^^...
من درستی و غلطی ش رو نمیگم چون اون وقت داااستان لو میره...
هیییییییییییییییییییی...اگه بخوام بگم کل حدسیاتت 100% باشه و درستی ش از این 100% چقدره...باید بگم...تقریبا...20%درسته^^...
پنجشنبه 19 مرداد 1391 03:31 ب.ظ
begam chi mishe?
age hadsam maskhare bud behem nemikhany?
Kim Ee Ya ^_^ بگووو اووووووووونی...
نه...چرا بخندم؟!....بگوووووووووووووو^^
پنجشنبه 19 مرداد 1391 02:56 ب.ظ
کیم هیییییییییوووووووووووننننننننننننگگگگگگگگگگگگگ جووووووووووووننننننننننننننن........الان داری رو مخم پاتیناز میری...ماریااااااااااااا بده اونا رو میکشمت هیونگ جون....دیگه چشم ب همسر داداشت داری.....آیییییییییییی نفس کشششششششششششششششششششش........خودتو مرده حساب کن...
Kim Ee Ya ^_^ یوهاااااااهاااااااااا^^...اووووووووووونی...به اعصابت مسلط باش...ئههههههه!با اون گیوتین چی کار داری؟!...بدش من...بدش...
ول کن بابا...خودش آدم میشه...چرا این جوری می کنی؟!...الآن سکته می کنی ها اوووووووووونی!!!^^
پنجشنبه 19 مرداد 1391 01:29 ب.ظ
آخه کیوجونم نارا داره یه کاری میکنه تاازش جدابشه حالا ببینید من کی گفتم........قربون داداشیم بشم عاشق شده ولی داداشی بده عیبه دلت برای اون کیوداداشیت بسوزه یه وقت یه کاری نکنی نشه جمش کردمرسی از داستان قشنگت اونیییییییییی جونم .
بروبشین رو پشت بوم روتو بکن به آسمون درجهت وزش بادیه بوس فرستادم برات
Kim Ee Ya ^_^ یووووووووهاااااااهااااااااا...واقعا...همین رو بگو...نارا ناسلامتی نامزد داره!!!
خواهش میشه...مغسی از شما...
پشت بوم نداریم...یوهااااااااهاااااااااااا(شمال،خونه ها بامشون شیب داره اوووووووونی...)میرم روی تراسمون^^...
پنجشنبه 19 مرداد 1391 12:53 ب.ظ
الان میرم میخوانم ببینم جریان چیه ؟!!!!!!!!!....ماریا اون گیوتین و ساطور منو بیار....
Kim Ee Ya ^_^ وووووووووووی...مهییییی اووووووووووووونی...چه خشن!!!...به اعصابت مسلط باش...^^...
پنجشنبه 19 مرداد 1391 12:48 ب.ظ
Miam in nararo mizanama, chera kyu ro narahat mikone?!!! Ish ,,
Nare be kyu khianat kone, ounam ba hyung
Kim Ee Ya ^_^ اوووووووووووووووونی...نزنش...خودت رو کنترل کن!...الآن می زنی یه کاری دست این نامزد کیووو و عشق هیونگ میدی...بعد بدبخت میشیم!باید جواب دو نفر رو بدیم^^...
^^...دیگه دیگه...
پنجشنبه 19 مرداد 1391 12:08 ب.ظ
Hyuuuuuuuuuuuuuuuuuuung!
Lotfan divone nasho!
Eeghad khodeto be Nara nachasboon.
Kyu o Nara ro vel kon!
Nara eeghad bache nabash!
Oni kheli ghashang bood!
Kim Ee Ya ^_^ ^^...
وااااقعااااااااااااا!ولی مگه حالیش میشه!؟...عشقه دیگه!...هی...زمووووونه!!!
نااااراااااااا...^^...هی...........
مغسی عسیس دلم...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

سلام به اینجا خوش نیومدید ( خونه ی خود آدم که خوش آمد گویی نداره ^_^ ) امروز یک روز جدیده ، هم توی زندگی من هم شما ... سعی کنیم اینجا یک روز خوب رو با هم بسازیم طوری که بعدا ارزش این رو داشته باشه که جزو خاطراتمون محسوب بشه ^_- پس یوروبون آجا آجا فایتینگگگگگگگگگگ
مدیر وبلاگ : nazanin-admin
نظرسنجی
دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
کدهای جاوا اسکریپت