تبلیغات
*★*::korea love ::*★* - love forever-20-2
*★*::korea love ::*★*
جمعه 20 مرداد 1391 :: نویسنده : والار98
راستی شب های احیا رو و شهاب امیر مومنان حضرت علی(ع)را تسلیت میگم
این هم عکس داستان


جونسو سرش را بلند کرد و به هیون نگاه کرد و گفت:بگو هیون...براش تعریف کن.

هیونگ برگشت و به عمو هیون نگاه کرد.چشمانش منتظر بود.دقایقی سکوت بود و صدای باد و تیک تاک ساعت روی دیوار.چقدر صدایش بلند بود.

هیون به سخن امد و گفت:اون شب شیفت یونگ سنگ بود و من با لونا قرار گذاشتم و ازش خواستم تا یونگ سنگ رو هم همراه خودمون ببریم.وقتی رفتیم بیمارستان سرش خیلی شلوغ بود.چند تا مریض اورژانسی هم اورده بودن.حتی مجبور شدن یکی دو تا از پرستارها رو از بخش به اورژانس بیارن.یونگ سنگ تمام مدت سرپا بود و به بیمارها می رسید.خیلی بهش اصرار کردم هنوز یکی دو ساعت مونده بود تا شیفتش تمام بشه اون قبول نکرد.خیلی اصرار کردم خیلی.کمکش کردم و چند تا از مریض ها رو ویزیت کردم بالاخره با اصرار زیاد اون رو راضی کردم تا همراهمون بیاد.سرش خلوت تر شد.به یکی از پرستارها گفت:که زودتر میره خونه.بعد لباسش و عوض کرد و همراه ما اومد.نمی دونم چرا اون شب انقدر اصرار داشتم که او هم همراهم بیاد.هرسه سوار اتوموبیل شدیم و به یک کلوپ شبانه رفتیم.ساعت11شب بود کلوپ شلوغ و شلوغ تر می شد.یونگ سنگ تنها روی میز نشسته بود و نوشیدنیش رو میخورد ومن و لونا بین جمعیت می رقصیدیم و اواز می خوندیم.اون شب لونا خیلی نوشیدنی خورده خورد.خیلی خوشحال بود اخرین باری که میخواست یک فنجان دیگر بخورد از دستش گرفتم و گفتم:برای امشب دیگه کافیه...خیلی زیاد خوردی ممکنه حالت بد بشه.

اما اون دوباره از دستم گرفت و ان را سر کشید.اون شب خیلی عجیب شده بود.سر از پا نمی شناخت.بالاخره هم از پا در اومد.درست نمی تونست سر پا بیستد با کمک یونگ سنگ او را به خانه ایی که اجاره کرده بود بردیم.تقریبا از حال رفته بود.او را بلند کردم و از پله ها بالا بردم وارد خانه اش شدیم.او را به اتاق خوابش بردم و روی تختش گذاشتم.نمی دونم چرا اون شب اونقدر طولانی شده بود...کمک کردم تا لباسهایش را در اورد و بعد.....

هیون سکوت کرد.سکوتی معنی دار.هیونگ عرق سرد روی پیشانیش نشست.هیچکس حرفی نمی زد. هیونگ دستانش را مشت کرده بود و به هم می فشرد.او می توانست تصور کند چه اتفاقی افتاده و هیون چه گناهی مرتکب شده بود.بعد از دقایقی پرسید:پدر من هم دخالت داشت؟

هیون جواب داد:نه...اون شب اون توی ماشین منتظر من بود.حتی این جریان را بعدها فهمید.خیلی سرزنشم کرد.اما بخاطر دوستی که با من داشت هیچی نگفت.

-چرا باهاش ازدواج نکردید؟

هیون جواب نداد....هیونگ که خشم تمامی بدنش را به عرشه انداخته بود ایستاد صدایش از گلو در اورد و رو به هیون دوباره پرسید:چرا باهاش ازدواج نکردید؟!!

جونسو که تا اون موقع ساکت مانده بود گفت:چون با کسی دیگه ایی اشنا شد که پدر و مادرش برایش در نظر گرفته بودند.البته هیون هم چندان بی میل نبود...درسته هیون؟اون خیلی زود لونا رو فراموش کرد خیلی زود به همه چیز پشت کرد.عشق اون فقط یه هوس بود که شعله هایش فقط لونا رو خاکستر کرد.

لونا بعد از اینکه هیون با کس دیگه ای ازدواج کرد دیگه پیداش نشد.به دانشگاه هم نیومد.یک ماهی گذشت من همیشه به لونا فکر میکردم.با کلی پرس و جو تونستم خانه ی پدریش را پیدا کنم.وقتی به دیدنش رفتم باورم نمی شد اون همون لونا ی یک سال پیشه که برای اولین بار دیدمش.چقدر لاغرتر و ضعیف شده بود.من اون موقع هنوزعاشقش بودم.بعد از چند بارکه به دیدنش رفتم اونو از پدر و مادرش خواستگاری کردم.خیلی خوشحال بودم اونها هم با خوشحالی قبول کردن.طولی نکشید که ازدواج کردیم اما لونا اصلا شاد نبود انگار دیگه مردی به چشمش نمی امد زندگیش متوقف شده بود.خیلی سعی کردم خوشحالش کنم.تمام عشقمو همه ی احساسمو اما اون منو نمیدید.یکبار بهم گفت:من به ترحم تو احتیاج ندارم.

من بهش گفتم که واقعا دوستش دارم.اما اون باور نمیکرد .در جواب بهم گفت:منو ببخش که نمی تونم برات همسر خوبی باشم.

یکم که گذشت وادارش کردم تا بچه دار بشیم شاید اینطوری گذشته ها رو فراموش کنه و به زندگی برگرده.اما اشتباه می کردم.اشتباه...اون فراموش نمی کرد مدام خاطراتش با هیون مرور می کرد.پسرمون جونگ مین بزرگ و بزرگتر می شد و لونا فقط از هیون می گفت.از خاطرات خوشش و از گذشته ها.گاهی طوری از هیون برای جونگ مین تعریف می کرد که جونگ مین ناراحت پیش من می اومد و سوالاتی می کرد که من جوابی برایش نداشتم.اون خیلی سعی میکرد که من ترکش کنم اما من اینکارو نکردم.هر چه بیشتر سعی میکرد من بیشتر بهش محبت میکردم.گرچه هیچوقت نتونسته بود مادر خوبی برای جونگ مین باشد اما اونو خیلی دوست داشت و بهش محبت میکرد.عاقبت وقتی جونگ مین 8 سالش بود اونو برای همیشه از دست دادم.بعد از اینکه اون مرد جونگ مین خیلی افسرده و ناراحت بود.چند سال گذشت یکروز از من درباره ی هیون پرسید.برایم عجیب بود بعد از این همه سال چرا چنین سوالی می پرسد.16 سالش بود که تمام ماجرا رو برایش تعریف کردم.....صحبتهایش که به اینجا رسید تکیه داد سرش را عقب برد و روی مبل انداخت چشمانش را بست و سکوت کرد.

هیونگ بعد از شنیدن تمام این صحبتها هنوز ایستاده بود.نمی تونست مشت های گره شدهاش را از هم باز کند.حسی که او داشت مثل خوره تمام وجودش را پر کرده بود.وجودش از خشم داغ شده بود دندانهایش را بهم فشرد.چشمانش را بسته بود و هیچ نمی گفت.بعد از لحظاتی سکوت هیونگ رو به هیون گفت:نمی دونم سارینا وقتی این حرفها رو بشنوه چی فکر میکنه.ولی مطمئنم به اندازه ی من از شما متنفر می شه.

هیونگ خیلی حرف داشت که بزند.اما در ان لحظه که صدای نفس هایش شنیده و سینه اش از شدت فریاد بالا و پایین می شد فقط تونست همین ها را به زبون بیاره.بالاخره هم انجا را با سرعت ترک کرد و از در خارج شد.هیون از پشت پنجره او را می دید که سوار اتوموبیلش می شد و خودش را تنها بدون هیچ همراهی .اینجا بود که بیاد یونگ سنگ افتاد و اشک از چشمانش سرازیر شد.برای دلهایی که شکسته بود و برای دلهایی که بعدها نیز خواهد شکست.....

اه.......پکیدمممممممممم حالا که گریتون انداختم نظر بزار دیگههههههههههه





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 28 شهریور 1396 02:07 ق.ظ
You really make it seem so easy with your presentation but I find this matter
to be really something that I think I would never understand.
It seems too complex and very broad for me. I'm looking forward for your next post,
I'll try to get the hang of it!
یکشنبه 8 مرداد 1396 08:10 ب.ظ
I simply couldn't go away your site prior to suggesting that I really enjoyed the standard
info an individual provide in your guests?
Is going to be back continuously to check out new posts
جمعه 6 مرداد 1396 10:57 ب.ظ
Thankfulness to my father who stated to me regarding this blog, this weblog is really amazing.
سه شنبه 13 تیر 1396 04:44 ق.ظ
Awesome! Its truly amazing post, I have got much clear idea on the topic of from this
piece of writing.
پنجشنبه 18 خرداد 1396 07:27 ب.ظ
Good article! We will be linking to this great post on our site.
Keep up the great writing.
یکشنبه 3 اردیبهشت 1396 10:28 ق.ظ
Excellent website you have here but I was wanting to know if you knew of any forums that cover
the same topics talked about in this article? I'd really like to be
a part of community where I can get advice from other knowledgeable individuals that share the same interest.
If you have any suggestions, please let me know. Thanks a lot!
شنبه 2 اردیبهشت 1396 05:22 ق.ظ
What's up, after reading this awesome article i am also
cheerful to share my experience here with mates.
سه شنبه 22 فروردین 1396 08:04 ب.ظ
Link exchange is nothing else except it is just placing the other person's webpage link on your page at
suitable place and other person will also do same in favor
of you.
شنبه 21 مرداد 1391 08:41 ب.ظ
اونییییی جونم داستنتوتوی امروزتوی بوستان سئول خوندم وبادوستم به یادجونگمین3کیلوهویجو باهمدیگه تنها تنهاخوردیم جات خالی هرکه میومدومیدیداون همه هویج جلومونه پیش خودش فکرمیکرداینادیونه اندهاهاهاها مااینیم دیگه اونی جونم داستانت خیلی خیلی جذاب شده زودی بیامنتظرتم...دوستت دارم...بای بای
والار98 هه از دست تو واسه من هم میزاشتی سحرررررررررر.چشمممممم حتما .ببخشید اگه دیر میشه اخه جای دیگه دارم داستان ترسناک میزارم
شنبه 21 مرداد 1391 08:16 ب.ظ
وای یعنی جونگ مین میخوادباسارینا چیکارکنه نکنههههههههههبی چاره تقصیری نداره تقصیربابای دیونشه آخه مامان جونگ مین جونم هم مثل خودش مضلوم بود
والار98 نمییییییییییییییییییی دونم باید دید.ای روزگار هق هق بلی بلی.اون که اره باید انتقام گرفت
جمعه 20 مرداد 1391 03:51 ب.ظ
سلااااام...والار جونم...خوبی...واااااااااااااایییییییییییییییاین وسط تپل خان الکی الکی پرپر شد......نهههههههههههه...هویییییییج میکشمت سارینا بی تقصیره......کجا بردیش........وای والار جونم...گریم گرفت میسیییییی.....
والار98 سلام خوشچله.مرسی تو خوبی؟؟نه الکی پر پر نشده هنوز مونده قضیه یونگ سنگ.یاااا چکار شوملم داری هان؟؟بردش بکشتش که که.اخی چرا اخه.بوسس بخلللللللللل
جمعه 20 مرداد 1391 01:31 ب.ظ
سلام آپم خوشحالم میکنی اگه نظر بدی
والار98 چشممممممممممم عزیزم اومدم
جمعه 20 مرداد 1391 11:21 ق.ظ
Khaste nabashi
Kheli ghashang bood merci!
والار98 مرسی عزیزم خوشحالم دوست داشتی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

سلام به اینجا خوش نیومدید ( خونه ی خود آدم که خوش آمد گویی نداره ^_^ ) امروز یک روز جدیده ، هم توی زندگی من هم شما ... سعی کنیم اینجا یک روز خوب رو با هم بسازیم طوری که بعدا ارزش این رو داشته باشه که جزو خاطراتمون محسوب بشه ^_- پس یوروبون آجا آجا فایتینگگگگگگگگگگ
مدیر وبلاگ : nazanin-admin
نظرسنجی
دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
کدهای جاوا اسکریپت