تبلیغات
*★*::korea love ::*★* - love forever-20
*★*::korea love ::*★*
جمعه 20 مرداد 1391 :: نویسنده : والار98

سسسلام بر بروبچ گراممممممم.اخیش جمعه شد و بچه پرو وارد شد با قسمت 20 عشق برای همیشه.تو این قسمت ماجرا برملا میشه که هیون سیب زمینی و توپولو چه کردند.بقیه ماجرا در قسمت بعد از زبان عطوفتم بازگو میشه.مهربان باشید نظر بزارید

بالا نظر بزارید





 اما آنها هنوز نمی دونستند که جونگ مین قبل از تمام این حرفها سارینا را با خود برده.........

هیونگ بعد از گفته های هیون سعی کرد تا آرام باشد.بنابراین گفت:به پلیس خبر دادید؟

-آره الان از اونجا میام.

هیونگ با خود فکر کرد بهتره به خانه جونگ مین برود و به عمو هیون هم گفت تا با سارینا تماس بگیره و بگوید که امروز را در خانه بماند.بعد ادرس جونگ مین را گرفت و به قصد دیدن او از خانه خارج شد.هیون سعی کرد مانعش بشه.اما هیونگ گفت:شما نگران نباشید.من فقط میرم تا با او صحبت کنم.

هیون خواست تا همراهش باشد.پس به همراه هیونگ و با اتوموبیل او به سمت خانه یشان رفت.وقتی به انها رسیدند تقریبا ساعت دو بعدظهر بود.هیونگ پیاده شد و زنگ زد.اما هیچ کس در را باز نکرد.دوباره و دوباره زنگ زد ولی باز هم کسی در را باز نکرد.در همین حال دو مرد به انها رسیدند که از خماری یک متری جلوی پایشان را نمی دیدند.نا گهان یکی از انها کلید را به در زد و در را باز کرد.هیون با تعجب دید که او پدر جونگ مین است که اینطور راه میرود!!

با تعجب پرسید:تو پدر جونگ مینی؟!!

عجیب بود.باور اینکه این همون اقای پارک بود لحظه ایی هر دوی اونها را به شک انداخت.اما هیون اونو خوب می شناخت ناگهان یقه اش را گرفت و گفت:بگو پسرت کجاست؟؟

مرد که اصلا نمیدانست چی شده گفت:اقای یونگ شمایید.اینجا چه کار میکنید؟!!

هیونگ که وضع را اینطور دید هیون را ارام کرد تا یقه اش را رها کند.بعد رو به مرد گفت:جونگ مین...اون کجاست؟میخوام اونو ببینم؟

مرد لبخندی تلخی زد و بی اعتنا به انها داخل شد.هیون پشت سرش و هیونگ به دنبال او وارد خانه شدند.هیونگ در را بست.مرد رفت و روی مبل لمید و بینی اش را پاک کرد و رو به انها گفت:با جونگ مین چکار دارید؟اون خونه نیست.

هیونگ پرسید:کجاست ما باید حتما اونو ببینم.

-تو دیگه کی هستی؟.....

هیون اینبار نتونست خودش را کنترل کند.اما ناگهان تلفن همراهش به صدا درامد سویان بود.وبه هیون خبر داد که سارینا هنوز خونه نیومده و هر چی به موبایلش زنگ می زند جواب نمی دهد.هیون تلفن را قطع کرد و گفت سارینا هنوز خونه نرفته و به سمت مرد هجوم اورد یقه اش را گرفت و او را از جا بلند کرد به گوشه ای پرت کرد مرد محکم به میز خورد.وسایل روی میز به اطراف پرت شدند.هیون دوباره خواست حمله ببرد که باز هیونگ جلوش را گرفت.هیون که دیگه درمانده و عاجز شده بود او را رها کرد.رو به مرد گفت:چرا...چرا؟اینکارو کردی.لعنت به تو... چرا سارینا رو قاطی این ماجرا کردید.

مرد بلند شد ایستاد و گفت:اگه منظورت ماجرای که تو سالها پیش شروع کردی من توش هیچ نقشی ندارم.مقصرخود تویی.....و گیج و خمار روی مبل نشست.

-لعنتی تو میدونستی که اون چه نقشه ایی داره.اما ماجرا به یونگ سنگ چه ارتباطی داشت؟؟

مرد با تعجب گفت:یونگ سنگ.....؟!!

هیون ناگهان به گریه افتاد.هیونگ که هنوز درست و حسابی نمیدانست قضیه از چه قراره پرسید:عمو هیون چرا به من نمیگید قضیه چیه؟....جلوتر اومد و کنار هیون ایستاد:-چرا از من مخفی می کنید.این چیه که من باید بدونم اما نمیگید؟؟

هیون هنوز هم حرفی نمیزد.هیونگ روبه رویش ایستاد سعی کرد ارام باشد:-ببین عمو هیون شما دارید وقت تلف میکنید.شما به خونه ما امدید تا چیزی به من بگید.مگه...مگه...از من کمک نخواستید؟خوب حرف بزنید منظورتون چیه؟از اینکه در مورد پدرم و سارینا حرف می زنید؟؟

هیون رویش را برگرداند.گیج و مضطرب روی مبل نشست و به صورت ملتسمانه هیونگ چشم دوخت.در همین حال پدر جونگ مین آهی از ته دل سر داد و گفت:چرا براش تعریف نمی کنی هیون؟

هیونگ به ان مرد نگاه کرد .بلند شد و روی مبل روبه رویش نشست.مرد گفت:این ماجرا مربوط به سالها پیشه.زمانی که تو هنوز به دنیا نیامده بودی.اون زمان عمو هیونت تقریبا هم سن و سال تو و دانشجو بود.اون و یونگ سنگ همکلاس بودند و انصافا دانشجوی های با استعدادی بودن.دانشجوهای جدیدی تازه وارد دانشگاه شده بودن.بین اونها دختری بود که برای همه مثل یک علامت سوال شده بود.او واقعا عجیب اما جالب بود.عجیب بود چون با هیچ پسری رابطه نداشت.فقط یکی دو تا دوست دختر داشت که اونها هم همکلاسی هاش بودند.جون سو(پدر جونگ مین)وقتی از دختر حرف میزد چشمانش و صورتش حالت عجیبی به خود گرفتند.

اسمش لونا بود.حقیقتا زیبا بود خیلی زیبا.هر پسری که سعی میکرد به او نزدیک بشه بعد از مدتی از اون فاصله میگرفت.لونا...اون با بقیه فرق داشت.نمی دونم به چی فکر میکرد یا چرا؟اما هیچکس را قبول نداشت.هیچکس نتونسته بود دلش و بدست بیاره.توی اغلب مهمانی هایی که بچه ها ترتیب می دادند نمی امد.وقتی هم که میومد فقط یک گوشه می نشست و نگاه میکرد.اون خشک یا افسرده نبود فقط....

صحبت که به اینجا رسید هیون ترجیح داد خود را از دید هیونگ قایم کند.بلند شد کنار پنجره رفت و بیرون رو تماشا کرد.

جون سو ادامه داد:فقط یک نفر تونسته بود دل لونا رو بدست بیاره....ناگهان اشک در چشمانش حلقه زد و ادامه داد:کاری که من در تمام طول این سالها نتونستم انجام بدم و هنوز هم نمی فهمم چرا؟...

هیونگ سرتا پا گوش شده بود و چشم از جون سو برنمیداشت...او ادامه داد:-هیون کسی بود که لونا عاشقش شد.

اما هیون اون مردی نبود که لونا فکر میکرد.لونا فقط اونو میدید.همه ی اوقاتش رو با اون سپری میکرد غافل از اینکه.....

اشک از چشمان جون سو سرازیر شد و روی گونه هایش غلتید.سرش را پایین انداخت.

هیونگ گفت:که چی؟.......ادامه بدید.....

جون سو سرش را بلند کرد.از شیشه ی مشروب روی میز قدری سر کشید بینی اش را بالا کشید و شمرده گفت:من عاشقش بودم.....لحن صدایش را محکم کرد و گفت:اما اون نفهمید.هیچ وقت نفهمید.

هیونگ گفت:اما این ماجرا چه ربطی به پدر من داره؟!

جونسو گفت:هیون.اون واقعا عاشقش نبود.نمی دونم....اون چه منظوری داشت.

هیون که تا اون موقع ساکت مانده بود گفت:من اونو دوست داشتم.

جونسو ناگهان گفت:آره تو اونو دوست داشتی.برای همین بهش خیانت کردی.برای همین ولش کردی.تو کاری کردی که اون برای همیشه خونه نشین شد.حتی...حتی...نتونست ترم اخر دانشگاه را تمام کند.تو با خود خواهیت زندگیش رو خراب کردی.آشغال...کثافت..تو همه ی ما را نابود کردی.

......و بعد گویی که بعد از این سالها فرصتی را جسته خودش را خالی کند گریست.هیونگ مات و مبهوت اما ساکت و ارام فقط می شنید.رو به جونسو کرد و گفت:بعد چی شد؟

جونسو ارامتر که شد جرعه ایی مشروب نوشید و گفت:اونا همیشه با هم بودن.همیشه با هم به دانشگاه می امدن و با هم می رفتند.تمام بچه های دانشگاه به عشق اونها غبطه می خوردند حتی خود من.چند ماهی گذشت اون موقع هیون و یونگ سنگ همانطور که با هم وارد دانشگاه شدن با هم فارغ التحصیل شدن و به خاطر استعدادی که داشتن خیلی زود به عنوان دستیار پزشک در بیمارستان مشغول کار شدند.یک شب هیون با لونا به بیمارستان رفتند.البته این و بعدها لونا خودش فقط یک بار برای من تعریف کرد.اون موقع لونا هنوز نمی دونست قراره چه بلای سرش بیاد .لونا دختر محتاطی بود.گرچه اون واقعا هیون رو دوست داشت. هیون اون شب با لونا قرار گذاشت تا با هم به کلوپ برن.قبلش به بیمارستان رفتن تا یونگ سنگ را هم با خودش ببرد.جونسو دوباره بطری مشروب را بلند کرد و ان را سر کشید.اینبار بیشتر خورد بعد محکم بطری را روی میز زد.هیونگ وقتی اسم پدرش را شنید گوش هایش تیز شد.بی صبرانه منتظر بود تا جونسو ادامه دهد.اما او انقدر خمار شده بود که دیگر نمی توانست حرف بزند.

-اقای پارک خوب!...ادامه بدید!

پارتتتتتتتتتتتت بعد ادامه



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


درباره وبلاگ

سلام به اینجا خوش نیومدید ( خونه ی خود آدم که خوش آمد گویی نداره ^_^ ) امروز یک روز جدیده ، هم توی زندگی من هم شما ... سعی کنیم اینجا یک روز خوب رو با هم بسازیم طوری که بعدا ارزش این رو داشته باشه که جزو خاطراتمون محسوب بشه ^_- پس یوروبون آجا آجا فایتینگگگگگگگگگگ
مدیر وبلاگ : nazanin-admin
نظرسنجی
دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
کدهای جاوا اسکریپت