تبلیغات
*★*::korea love ::*★* - my love ep.11.2
*★*::korea love ::*★*
چهارشنبه 18 مرداد 1391 :: نویسنده : mahi
اینم ادامش...یعنی من عاشق گیرای میهنم.....
iran

مهی:خب...حالا میخوام چمدونو باز کنم...

هیون:متاسفم...حواسم نبود...

مهی:ماریا ..نیروانا بیاین...

ماریان:میگما مهی....میخوای فقط وسایل نیروانا رو بدیم...ماریا رو نصف نصف...
همه زدن زیر خنده...
مهی:نه بابا...میخوایم چه کنیم وسایل جونگ مین رو چه کنیم اونوقت...خودمون بپوشیم؟!!!!ببین نه من دوست پسر دارم نه تو...
مهدیس شیطنتش گل کرد و یه چشمک به نیروانا زد...
مهدیس:ااا...اونی پس کامی...چی اون آدم نیست؟
همه با شنیدن اسم کامی برگشتن و متعجب یه نگاه به مهدیس و مهی انداختن...
هیون:کامی؟!!!!!
مهی:ااا...مهدیس چرا چرت میگی....بشین بچه...
نیروانا:اونی...من خودم عکستونو با هم دیدم خیلی بهم میاین...دلت میاد...
ماریا:چی میگی تو مهی اینا چی میگن 6 ماه رفتی ایرانا...ازت غافل شدیم...بدو اعتراف کن...
مهی که هول کرده بود...
مهی:به جان خودم...داره چرت میگه...نیروانا این چرت و پرتا چیه؟
هیون :مهی توضیح بده کامی کیه؟!!!!!
جونگ مین:راست میگه زود باش طفره نرو...
کیو:نچ نچ نچ...توقع نداشتیم...
ماریان:مهی تو دوست پسر داری و نمیگی؟!!!!!!!بگو پس بعضی وقتا زنگ میزدم نبودی با کامی رفته بودی بیرون...
با این حرف ماریان رنگ مهی شد گچ...پسرا بدتر نگاهش کردن...
ماریا:مهی...یا توضیح میدی...خودت یا با بطری حالیت میکنم...
مهی:من..به خدا نه اینطوری که فکر میکنین نیست...ای بابا....مهدیس بگو که داری اذیت میکنی...
مهی داشت اشکش در میومد...هیون هم خیلی عصبانی بود...هی چشم غره میرفت...مهی دیگه در آستانه گریه بود...مهدیس و نیروانا هم ریز میخندیدن...
مهی:مهدیس...بگو دیگه این چرت و پرتا چیه؟!
هیون:سر خواهرت داد نزن...واقعیت رو بگو...
نیروانا:اونی الان میرم عکستونو میارم...
ماریا:وایستا ببینم ازش عکس داری؟
نیروانا:آره...الان میام...
مهی هی داشت گریه میکرد و به دخترا التماس میکرد...
نیروانا:ایناهاش اونی...
اول عکس رو به ماریا داد ...ماریا تا دید حالا بخند کی بخند...غش غش میخندید...جونگ مین که بغل دستش نشسته بود...عکسو گرفت و نگاه کرد...یه نگاه به مهدیس انداخت و زد زیر خنده...مهی گیج شده بود...عکس دست به دست چرخید و همه عین چی میخندیدن...عکس دست هیون که رسید با عصبانیت گرفت و نگاش کرد...چشماش گرد شد...سریع از جاش بلند شد و سر مهدیس داد زد...
هیون:هی...هیچ میدونی چه کار میکنی...خواهرت داشت سکته میکرد...
مهدیس بدتر زد زیر خنده...مهی با نگرانی عکس رو از هیون گرفت و نگاهش کرد....عکس خودش با کامپیوترش بود...(کامی...(
مهی رو کاردش میزدی خونش در نمیومد...
مهی:مههههههههههههههههدیییییییییییییییییییسسسسسسسسسسس...میکشمت...عوضی....
گذاشت دنبال مهدیس ...

هیونگ:بابا بسه دیگه...بیخیالش شین حالا یه شوخی کرد.....

مهی:چییییی؟!!!!!!!!!!!...این شوخی بود یا مایه عذاب من....داشتم سکته میکردم از دست این نیم وجبی.....

ماریان:مهی بیخیالی طی کن....

مهدیس:مهی جونم تقصیر نیرواناس....

نیروانا:اااا....به من چه تو به من چشمک زدی....نامرد....مهی به جان خودم کار خودش....

مهی:میدونم میشناسم این خواهر جونورمو عزیزم...اما بعدا به حساب توهم میرسم....اه...

مهی دیگه خسته شد و همونجا اون وسط نشست...پسرا غش غش میخندیدن...

ماریا:چی خنده داره؟!!!!!!!!!!مگه اومدین سیرک؟!!!!!!!!!!!!!!

جونگ مین:عزیزم...قیافه مهی رو مگه ندیدی؟....مهدیس دستت درست....

ماریا:چند نفر به یه نفر.....

ماریان:راست میگه مهی اصلا اینا رو ولشون کن من و ماریا طرف تو ییم...

مهی:ای قربونتون...بسه دیگه بیاین بشینین چمدونا رو باز کنم...

همه نشستن پسرا کنجکاو بودن که مهی چی آورده....

مهی:خب مهدیس تنبیه و امانتی که بابا داده بود رو بهش نمیدم....

مهدیس:اااااااااا....مهی....

مهی:کوفت...تا تو باشی...خب ماریا ....

ماریان:مهی ماریا میتونه صبر کنه اول اون وسایل جونگ مین رو بده که داره پس میوفته...

مهی یه نگاه به جونگ مین انداخت که نیشش بازه....خنده اش گرفت....

مهی:خب....اولا ببند نیشتو مسواک گرونه....نمیتونیم بخریم واست بعدشم....امانتی شما از طرف برادر خانوم عزیزته....

بعد یه بسته داد به جونگ مین....

ماریا:ااا...داداشم سرش به جایی خورده؟

ماریان:ظاهرا...

هیون:بازکن ببینیم چیه...

جونگ مین با شوق بازش کرد و در کمال تعجب به آلبومی که تو بسته بود نگاه کرد...یه نامه هم روش بود...

نامه رو برداشت و بلند شروع کرد خواندن...

جونگ مین:سلام داماد ....الهی دلم واست میسوزه...که همسرت این خواهر منه...هنوز زنده ای؟...دیوونه نشدی از دستش؟!!...

ماریا اومد چیزی بگه که نیروانا دستشو گذاشت رو دهنش...

جونگ مین ادامه داد:ببین داماد جان...این آلبومی که واست فرستادم یه آرشیو کامل از شیرین کاری ها و هنر نمایی های همسرته...

مهی و ماریان زدن زیر خنده....ماریا هی کلمات نا مفهومی میگفت و سعی داشت بلند شه که حالا مهدیس هم سعی داشت ماریا رو نگه داره...همه روده بر بودن....جونگ مین هی به ماریا نگاه میکرد و میخندید...

جونگ مین:محکم بگیرینش...

خوب ازشون مراقبت کن نذار دست ماریا بهشون برسه تو اون دوران مجردیش منو نیروانا با بدبختی از دستش دور نگه داشتیم...تازه نیروانا حتی روز عروسیتونم کلی عکس گرفت که مطمئنم هیچ کس ندیده...

همه کنجکاو تر شدن ...اخر سر کیو و هیونگ طاقتشون تموم شد و البومو کش رفتن...میخواستن بازش کنن که مهی قاپیدش...

مهی:این واسه جونگ مین نه شما ها....جونگ مین بقیشو بخوان....جای این امنه...

جونگ مین خندید و ادامه داد:خوب از همه اینا که بگذریم الان رگ غیرتم باد کرده شده اندازه گردنت...خوب گوشاتو باز کن وای به حالته بلایی سر خواهرم بیاری یک تار مو از سرش کم بشه...میام دونه دونه موهاتو با موچین میکنم...تازه این قسمت خوبشه...ماریا خواهر گلم دلم واست تنگ شده ......مواظب خودت باش اگر جونگ مین صداشو از ولوم 5 بالاتر برد بهم زنگ بزن تا بیام حالشو جا بیارم...نیروانا سرتق خانوم خواهرتو اذیت نکنیا....بسه دیگه خسته شدم....بای بای...

جونگ مین آب دهنشو قورت داد و نگاه ماریا کرد...ماریا با شنیدن تهدیدای داداشش خنده اش گرفته بود...نیروانا دستشو از جلو دهنش برداشت...

ماریا:داداشم هوامو داره دلت بسوزه...مهی اون آلبومو بده به من...

مهی:امممم...نه دیگه واسه جونگ مین....

ماریان:راست میگه...ماریا مخصوص جونگ مین...

ماریا:تا 3 میشمارم بعدش خونتون گردن خودتونه...

جونگ مین سری پاشد البومو کش رفت و دوید تو اتاقشونو در رو قفل کرد....ماریا رفت دنبالش...

ماریا :هی جونگ مین باز کن در رو ...زود باش....اون آلبومو نبینیا...

صدای خنده جونگ مین بلند شد....و جیغ ماریا بلند شد ....

تو پذیرایی هر کس یه طرف ولو شده بود...

یونگ سنگ بریده بریده....

یونگ سنگ:حالا مگه ....چی بودن؟!!!!!!!!

نبروانا:فکر نمیکردم داداش اینو بده بهش وااااااااای....مهی دیدین خودتون البومو؟!!!!!!

مهی و ماریان با هم زدن زیر خنده...

ماریان:فک کن ما ندیده باشیم....

مهی:عالین....یعنی من جای جونگ مین باشم روزی 1دونه از اینا رو میزارم توییتر....

هیون:خدا رو شکر نیستی...

مهی:ماریااااااااااااااااااااااااااااااا....جونگ مین بیاین بقیش....

ماریا در حالی که زیر لب به جونگ مین غر غر میکرد اومد پایین و نشست...جونگ مین سرک کشید دید ماریا نشسته اونم خیلی ریلکس اومد نشست...ماریا هی چشم غره میرفت ...جونگ مین هم هی لبخند میزد بهش...همه سرشون از ماریا به جونگ مین میچرخید....

مهی:خب بابا چشاتون در اومد...ماریا اینو مامانت داد...

ماریا با شنیدن اسم مامانش اشک تو چشمش جمع شد اما با ذوق سریع بسته رو از مهی گرفت...اول میخواست جلو بقیه باز نکنه اما دلش نیومد ...واسه اینکه حرصشونو در بیاره سر فرصت با حوصله ریلکس شروع کرد به باز کردنش ...همه کلافه شده بودن مخصوصا جونگی هی پره های دماغش تکون میخورد...آخر سر نیروانا قاط زد و خودش شروع کرد باز کردن....با دیدن محتویات بسته دهنش باز موند...همه هنگ کردن مگه اون چی دیده بود؟!!!!

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 18 شهریور 1396 04:18 ب.ظ
If some one wishes to be updated with hottest technologies afterward
he must be pay a quick visit this site and be up to date every
day.
جمعه 6 مرداد 1396 08:04 ق.ظ
Nice post. I was checking constantly this blog and I'm inspired!

Extremely helpful info specially the ultimate phase :
) I maintain such info a lot. I used to be seeking this particular information for a long time.
Thanks and best of luck.
پنجشنبه 29 تیر 1396 03:51 ب.ظ
I blog frequently and I truly thank you for your content.
This article has truly peaked my interest.
I'm going to take a note of your site and keep checking for new
information about once a week. I subscribed to your RSS feed too.
پنجشنبه 18 خرداد 1396 08:58 ب.ظ
My spouse and I stumbled over here coming from a different web page and thought I
may as well check things out. I like what I see so now i am
following you. Look forward to going over your
web page repeatedly.
یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 06:50 ق.ظ
An outstanding share! I have just forwarded this onto a colleague who has been doing a little research
on this. And he actually bought me breakfast simply because I found it for
him... lol. So allow me to reword this.... Thanks for the meal!!
But yeah, thanks for spending some time to discuss this matter here on your site.
یکشنبه 3 اردیبهشت 1396 10:49 ق.ظ
An outstanding share! I have just forwarded this onto
a coworker who was doing a little homework on this. And he in fact bought me breakfast
due to the fact that I stumbled upon it for him...
lol. So allow me to reword this.... Thanks for the meal!!
But yeah, thanks for spending time to discuss this issue here on your website.
سه شنبه 28 آذر 1391 02:15 ق.ظ
سلااااااااااام من فردا امتحان دارم بخاطر همین تا اینجا فقط تونستم بخونم بعدا از خجالتت در میامراستی خیلی قشنگه
mahi سلاااااااااام....عزیزمی ممنون ک وقت گذاشتی...ممنوننننننننن
شنبه 21 مرداد 1391 05:07 ب.ظ
سلام عزیزمممممممممممممم بدووووووووووو بیااااااااااااااااااا آآآآآآآآآآآآآآآآآآپمممممممممممممممم نظر بده بسیییییییییییی............
mahi چشششششششششششششششششمممممممممممممممم
شنبه 21 مرداد 1391 02:25 ق.ظ
مغسیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
mahi خواهههههچچچچچچچچچچچچچچ
پنجشنبه 19 مرداد 1391 02:06 ق.ظ
عالی بود عزیزم.
mahi میسیییییییییییییییییییییییی
پنجشنبه 19 مرداد 1391 01:02 ق.ظ
مرسیییییییییییییییییی عزیزم
عالیییییییییییییی بود حالا چی بود تو بسته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
mahi خواااااااااااههههههههههچچچچچچچچچ....اونی....wait kon till night....میفهمی....
پنجشنبه 19 مرداد 1391 12:51 ق.ظ
Khob eenam mesle hamishe ali!
Koli khandedam!
Mer30000000!
mahi میسی عزیزم....
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

سلام به اینجا خوش نیومدید ( خونه ی خود آدم که خوش آمد گویی نداره ^_^ ) امروز یک روز جدیده ، هم توی زندگی من هم شما ... سعی کنیم اینجا یک روز خوب رو با هم بسازیم طوری که بعدا ارزش این رو داشته باشه که جزو خاطراتمون محسوب بشه ^_- پس یوروبون آجا آجا فایتینگگگگگگگگگگ
مدیر وبلاگ : nazanin-admin
نظرسنجی
دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
کدهای جاوا اسکریپت