تبلیغات
*★*::korea love ::*★* - Show Me Your Heart ep-18
*★*::korea love ::*★*
شنبه 14 مرداد 1391 :: نویسنده : maria kim
جه مین: تو چیکار به قیافه من  داری؟!
جونگی خودشو لوس کرد: فقط یه باااار
جه مین با نوک کفش میزد زمین و سرش پائین بود. بعد سرشو آورد بالا نشست رو موتور به جونگی گفت: سوار شو
جونگ مین (با تعجب): کجا؟!
جه مین: بریم یه جای دیگه، می خوام یه واقعیتی رو بهت بگم.
_____________________
پارت هجدهم

جونگی از خدا خواسته سوار شد و حرکت کردن. تو راه جه مین چیزی نمی گفت و خیلی سریع می روند واسه همین پلیس بهش علامت داد بزنه کنار اما جه مین سرعتشو بیشتر کرد پلیسم افتاد دنبالش.
جونگ مین: چیکار می کنی؟! مگه نمی بینی میگه بایست؟
جه مین: من گواهینامه ندارم اگه بگیرتم موتورو می خوابونه، موتورم واسه خودم نیست.
جونگ مین: حالا چیکار کنیم؟!
جه مین: خب همین کاری که الان داریم می کنیم دیگه، فرار. محکم بچسب می خوام سریع تر برم.
جونگی ام سریع دستشو حلقه کرد دور کمر جه مین. هی از لای ماشینا رد میشدن پلیسم بیخیال بشو نبود.
جونگی داد میزد: یوهووووو چه قدر حال میده
جه مین: چته چرا داد میزنی؟ گوشم کر شد.
جونگ مین: آخه خیلی حال میده. تا حالا انقدر بهم خوش نگذشته بود.
خلاصه بعد از کلی تعقیب و گریز بلاخره پلیس گمشون کرد.
جه مین ایستاد برگشت سمت جونگی که همون موقع جونگی سریع سرشو برد جلو و لباشو گذاشت رو لبای جه مین. بعد سریع پیاده شد و همون طور که دور میشد دست تکون داد و رفت.
جه مین و اسه چند لحظه همون طور نشسته بود و مسیر رفتن جونگی و نگاه می کرد، خیلی شکه شده بود فکر نمی کرد جونگی همچین کاری کنه.
جونگی  داشت تو پیاده رو راه میرفت و به کار چند دقیقه پیشش فکر می کرد، خودشم باورش نمی شد همچین کاری کرده  . زد تو سر خودش: دیوونه. آخه این چه کاری بود. ...اما همون موقع دستشو گذاشت رو لبشو لبخند زد....... دوباره جدی شد یه ابروشو داد بالا: صبر کن ببینم گفت می خواد یه واقعیتی رو بهم بگه!!!!! دوباره به کارش که فکر کرد لبخند زد و گفت: اشکال نداره بعدا ازش می پرسم.
تو خونه ام هی راه می رفت بعد یهو می ایستاد می خندید، پسرا دیگه کلا به عقلش شک کرده بودن.
هیون: هی تو چته؟ دیوونه شدی؟!
هیونگ: این که دیوونه بود، چیزه جدیدی نیست.
هیون: نه دارم جدی میگم. از موقعی که اومده همش  داره لبخند میزنه و هی ذوق میکنه.
سورا از آشپزخونه اومد بیرون جونگی و دید که رو کاناپه دراز کشیده و هی یه چیزی میگه بعد میزنه زیر خنده. رفت جلو و عروسک روی مبل و برداشت و محکم کوبید تو صورتش.
جونگ مین: چیکار میکنی؟! چرا میزنی؟!
سورا: خوشم میاد، حقته.
هیونگ: تو چته؟! چرا از وقتی اومدی همش عصبی ای الانم که....
سورا: از این دوست دیوونتون بپرسین.
جونگ مین: من؟!! مگه من چیکارت کردم.
سورا: هیچی کار خاصی نکردی فقط منو بدون کیف پول تو تاکسی ول کردی. نمی دونی با چه بدبختی ای پول تاکسی و جور کردم.
جونگ مین: تقصیر خودته، می خواستی دنبالم راه نیوفتی.
سورا: کی دنبال تو راه افتاد؟!!! واقعا که خیلی روت زیاده........ اَه اصلا من چرا اینجا ایستادم دارم با تو کل کل می کنم .
رفت تو اتاقشو درم محکم بست. (پشت در): پسره احمق
کیو: بسه دیگه انقدر نخند، حداقل یه معذرت خواهی می کردی.
یونگ سنگ: معذرت خواهی؟! کی؟! جونگی؟!!!!!
هیون: نکنه جه مین و دیدی؟!
جونگی با شنیدن جه مین دوباره دستشو گذاشت جلو دهنش و ریز ریز خندید.
هیونگ چشاشو گرد کرد: نه انگار واقعا یه چیزی شده. زود تند سریع بگو چطور بود.
جونگ مین: چی؟!
هیونگ چشاشو  بست لباشو غنچه کرد بعد گفت: Kiss.
جونگ مین خودشو زد به اون راه: بوس؟! کدوم بوس؟!
هیون: بوست با عمه من.
جونگ مین:عمه تو؟! باور کن چیزی بین ما نیست.
یونگ سنگ: بین کی؟!
جونگ مین: من و عمه ی هیون.......... چیه؟ چرا اینجوری نگام می کنین؟! فکر الکی نکنین. من رفتم بخوابم.
فرداش برنامشون تا عصری طول کشید و بعدش سورا گفت جایی کار داره،  شب دیر میره خونه و سریع رفت.

_________________________________

سورا: من دیگه باید برم.
داشت می رفت سمت در که مادرش گفت: پیداش کردم............ یوجین و پیدا کردم.
سورا برگشت: چی؟!!! ..............کجاس؟! .............رفت جلو و بازو های مادرشو گرفت و تکون داد: دِ لامصب بگو کجاس
مادرش یه برگه داد بهش: بگیر، آدرس همون مردس، می دونی چه قدر اینور اونور رفتم تا تونستم آدرسشو پیدا کنم؟
سورا با تمسخر: هه چیه نکنه می خوای واسه این کارت به عنوان مادر نمونه ازت قدردانی کنم؟ آره خب واقعا هم مادر نمونه ای مادری که بچه 5 سالشو به خاطر پول به یه عوضی فروخت واقعا هم قدردانی می خواد.
اینا رو گفت و رفت بیرون درم محکم بست.
رفت به همون آدرس دوتا مرد گنده در ورودی ایستاده بودن. سورا خواست بره تو که جلوشو گرفتن: کجا؟!
سورا: با رئیستون کار دارم.
بعد از چند دقیقه یه مردی اومد و گفت: آهای پسر دنبالم بیا.
سورام دنبالش رفت.

سورا: تو چوی سانگ هی هستی؟!....
سانگ هی: بر فرض که باشم.
سورا: کانگ یوجین، او مدم دنبال اون.
سانگ هی: یوجین؟!!!........ نمی شناسم.
سورا محکم با دو تا دستاش زد رو میز: برادر من کجاس؟
سانگ هی: هه صبر کن ببینم........ تو دختری؟!
سورا: جواب منو بده میگم برادرم کجاس؟!
سانگ هی: ببینم........ تو سورائی؟!
سورا: اسم منو از کجا می دونی؟!
سانگ هی: یوجین....... برادرت، همش درباره تو حرف میزد.
سورا که اشک تو چشاش جمع شده بود (آروم): درباره من؟!........ الان کجاس؟!
سانگ هی: هه دیر اومدی، چند سال پیش داشت از دستم فرار می کرد که با یه ماشین تصادف کرد و مرد.
سورا: چی؟!
سانگ هی: همین که گفتم، مرده.
سورا داد زد: خفه شو............... رفت جلو و با مشت محکم زد تو دهن سانگ هی: عوضی تو کشتیش.
با این کار آدمای سانگ هی سریع رفتن سورا رو گرفتن و زدنش. (نه اون همه که چشاش باد کنه و کله اش بشکنه ها)
سانگ هی با چشاش اشاره کرد دیگه بسه و ببرنش بیرون.
سورا رو بردن و بیرون یه گوشه کنار دیوار انداختنش. حسابی بدنش درد می کرد به زحمت بلند شد و بی هدف تو خیابونا راه می رفت، چند بار کم بود با ماشین تصادف کنه.
اونشب تا 2،3 تو خیابونا راه می رفت، نمی خواست پسرا تو اون وضعیت ببیننش. وقتی رفت خونه آروم درو باز کرد و رفت اتاقش.
با خودش می گفت: دیگه چرا باید زنده بمونه؟! برادرش که این همه سال دنبالش بود مرده، دیگه چیزی واسش مهم نبود. تصمیمشو گرفت، دیگه نمی خواست زنده بمونه....







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 7 مرداد 1396 12:24 ق.ظ
Thank you a bunch for sharing this with all folks you really realize what you're talking about!
Bookmarked. Please additionally consult with my website =).

We can have a link exchange agreement among us
جمعه 6 مرداد 1396 08:02 ق.ظ
Hmm is anyone else experiencing problems with the images on this
blog loading? I'm trying to figure out if its a problem on my end or if it's the blog.

Any responses would be greatly appreciated.
شنبه 31 تیر 1396 08:58 ب.ظ
If you wish for to increase your experience just keep
visiting this site and be updated with the newest news update posted here.
شنبه 31 تیر 1396 06:21 ب.ظ
It's perfect time to make some plans for the long run and it is time to be happy.

I've learn this submit and if I may just I want to suggest you few fascinating
issues or advice. Perhaps you could write next articles relating to this article.
I desire to learn more things approximately it!
دوشنبه 12 تیر 1396 01:26 ب.ظ
Hi to every body, it's my first visit of this webpage; this weblog consists of awesome and genuinely good information in favor of readers.
یکشنبه 15 مرداد 1391 12:53 ق.ظ
yop...
maria kim^^
یکشنبه 15 مرداد 1391 12:27 ق.ظ
باباچرا انقدر کم گذاشتیییییییی اخههههههههههههههههههههه ؟؟
من منتظرمااااااااااااااااااااااااااااااا ..
maria kimاخه باید اینجا تموم میشد دیگه
حالا دفعه ی دیگه سعی میکنم بیشتر بزارم^^^
یکشنبه 15 مرداد 1391 12:12 ق.ظ
چیییییییییییییی!؟یعنی سورا میخواد خودشو...اونی خودتر بعدی رو بزار ما بخونیم ببینیم این دختره چه کار میخواد بکنه .جالب شد
maria kimباشه عزیزم 3شنبه میزارم^^
ممنون ^.^
شنبه 14 مرداد 1391 10:31 ب.ظ
سورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا....احمق نشو دختر..................ماریا نذار....نهههههه....نهههههههههههه...نه نه نه نه نه نه نه نه نه....(باز تیک نه گرفتم...)...نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه......نهههههههههههههههههههههههههههههههه.....نهههههههههههههههههههههههه....نذاااااااااااااارررررررررررررر......ایها دابل اس....وا مصیبتا....سوراااااااااااااااا....نههههههههههههههههه....نهههههههههههههه....
maria kimحالا چیزی نشده که...
نگری نگری (الان تونستی اینو بخونی؟؟ ^^ )
شنبه 14 مرداد 1391 09:41 ب.ظ
نههههههه سورااااااااا . این جونكی رو اعصابمهههههه
maria kimجونگی؟؟؟ اره خوب^^
شنبه 14 مرداد 1391 08:28 ب.ظ

آجییییییییییییییییییییییییییییییییی
این قسمت خیلی خوشمل بوددددددددددددددددددددددد
آجی سورا که نمیخواد خودکشی کنه
من طاقتشو ندارممممممممممممم
هه بعد کلی گریه زاری تازه یادم اومده که یادم رفت بهت بگم سلام خسته نباشی
آجی یه کاری کن سورا نمیره اگه بمیره کیو دق میکنه
آجی زودی قسمت بعدی روبذار منتظرم بوسسسسسسسسسسس
maria kimمرسیییییییییی عزیززززززززززم
تا سه شنبه صبر کنین مشخص میشه
هه هه منم یادم رفت سلاااااااااااااااااااام^^ مرسی
ارههههههههههههه اهه اهه کیوووووووووووووووو
باشه عزیزم ^.^
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

سلام به اینجا خوش نیومدید ( خونه ی خود آدم که خوش آمد گویی نداره ^_^ ) امروز یک روز جدیده ، هم توی زندگی من هم شما ... سعی کنیم اینجا یک روز خوب رو با هم بسازیم طوری که بعدا ارزش این رو داشته باشه که جزو خاطراتمون محسوب بشه ^_- پس یوروبون آجا آجا فایتینگگگگگگگگگگ
مدیر وبلاگ : nazanin-admin
نظرسنجی
دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
کدهای جاوا اسکریپت