تبلیغات
*★*::korea love ::*★* - Love forever-19
*★*::korea love ::*★*
شنبه 14 مرداد 1391 :: نویسنده : والار98
الان به خونم تشنه اید نههههههههه ولی من یک ماه نیومدم و 7 تا نظر چراااااااااا؟؟؟؟
بفرمایید ادامه داستان امروز به خاطر دیر کردم دو قسمت میزارم ولی نظراغت بالا باشه هااااااا
اهان بچه ها قسمت های قبل تو اسم داستان هست من چون کاربریم حذف شد قسمت های قبل اسممو نشون نمیده
از نازی گلم هم معذرت میخوامممم

عکسسسس داستان



اما ناگهان لبخندی زد و او را در اغوش کشید.لحظاتی در همین حال بودند.سارینا گفت:من هیچ وقت چیزی رو از تو مخفی نکردم و نمی کنم چون واقعا دوستت دارم...........

جونگ مین سارینا را به خونه اشون رسوند و از او خداحافظی کرد.در ایینه جلو او را می دید که بدرقه اش می کند وقتی که رفت و زنگ خونه رو زد جونگ مین هم از کوچه خارج شد.

سارینا هر چه زنگ زد کسی جواب نداد چندین بار زنگ زد اما باز هم کسی جواب نداد حتی مستخدم هم نبود.موبایلش را در اورد شماره مادرش رو گرفت.

-الو....مامان...من جلوی در خونه ام کسی درو باز نمیکنه...مگه شما خونه نیستید؟؟

بعد از چند دقیقه سارینا مبهوم و نگران گفت:الان کجایید؟...الان خودمو می رسونم.

سارینا سریع به تلفن جونگ مین زنگ زد و از او خواست تا دوباره برگرده.جونگ مین زیاد دور نشده بود.فقط چند دقیقه طول کشید تا دوباره برگشت.سارینا دوان دوان بدون اینکه اجازه بدهد جلوتر بیاید به سمتش دوید.جونگ مین ایستاد صورت اشک آلود سارینا او را به وحشت انداخت.پرسید:چی شده؟؟چرا خونه نرفتی؟؟!

سارینا سوار شد و حرکت کردند.ده دقیقه ایی طول کشید تا به بیمارستان رسیدند.شتابان به اورژانس رفت و پدر و مادرش را دید که هر دو کنار هم روی نیمکت نشسته اند.جونگ مین داخل نرفت بعد از اینکه از او دور انها را دید و اضطراب فراوان سارینا را که چقدر نگران پدرش بود خود را نشان نداد و از انجا رفت و فقط یک پیام به تلفن سارینا فرستاد.

وقتی سارینا ارام شد و از سلامتی پدرش مطمئن شد هیون از او پرسید:جونگ مین هم همراهته؟سارینا با اشاره ی سر جواب داد.هیون بلند شد و از راهرو گذشت کسی را ندید.بیرون در ورودی را هم نگاهی کرد اما باز کسی را ندید.لحظه ایی ایستاد و باز به اطراف نگاه کرد.سویان و سارینا به دنبال هیون بیرون امدند.

سویان گفت:هیون چی شده؟

هیون برگشت به انها نگاه کرد.در همین حال مامور پلیس طرف انها امد و رو به هیون گفت:شما باید همراه ما بیاین.

سارینا که هنوز درست و حسابی نمیدانست چه خبرشده به مادرش نگاه کرد.مادرش رو به مامور پلیس گفت:ایشون که شکایتی نداشتن.

هیون رو به سویان گفت:شما بروید خانه من خودم برمیگردم.

در همین حال مرد شاکی به جمع انها پیوست.مچ دستش را بسته بودند .بعد رو به مامور کرد و از او خواست تا بزاره هیون و خانواده اش بروند.مامور پلیس وقتی دید مشکل زیاد جدی نیست رضایت داد تا فردا هر دو نفر برای تکمیل پرونده به اداره پلیس بروند.با رضایت هر دو طرف مامور کلانتری به همراه مامور دیگری که سوار اتو موبیل بود از انجا رفتند.بعد از رفتن انها.ان مرد می خواست برود که هیون صدایش کرد و از او تشکر کرد.دوباره می خواست برور که دوباره هیون صدایش کرد و از او خواست تا او را به منزلشان برساند.مرد با خوشحالی قبول کرد.چون ان موقع شب خیابانها خلوت بودند.هیون میخواست پشت فرمان بنشیند که سویان اجازه نداد و گفت که خودش رانندگی می کند.بنابراین هیون هم جلو نشست و سارینا و ان مرد عقب نشستند.در راه سارینا حتی یک کلمه هم حرف نزد.

خانه ی مرد از بیمارستان دور بود. در محله ایی زندگی می کرد که اهالی اش چندان مرفه نبودند.محل زندگی مرد در طبقه دوم یک خانه استیجاری بود و در یک کارواش کار میکرد و ان شب هم در حال برگشت به خانه بود که با هیون تصادف کرد.او نتوانسته بود ترمز بگیرد و همین باعث تصادف شد.البته خیلی شانس اورد وگرنه شاید ان مرد و یا حتی خود هیون الان زنده نبودند.به هر حال هیون در دلش خوشحال بود که اتفاق بدتری نیفتاد.

فردای ان روز هیون بعد از این که به کلانتری رفت اتوموبیلش را به تعمیرگاه برد.مرد مکانیک کاپوت ماشین را بالا زد نگاهی به ان انداخت و گاهی دستی می برد و لوازمش را چک می کرد.هیون او را تماشا می کرد که تلفنش زنگ خورد:-الو بفرمایید.....

صدای نا اشنایی بود که گفت:-دفعه بعد بهت رحم نمیکنم.این فقط یک هشدار بود.

و تلفن قطع شد!هیون متعجب هنوز تلفن را به گوش داشت.که مرد مکانیک گفت:شما خیلی شانسین.سیستم ترمز اتو موبیلتون نقص فنی داره ممکن بود خیلی خطرناک باشه.

هیون با شنیدن این حرفها بدون اینکه حرفی بزند هراسان از انجا خارج شد و هرچه مکانیک او را صدا زد او نیستاد.با سرعت خیابون رو طی می کرد.کنار جاده یک تاکسی گرفت و در راه به سرگرد کیم تلفن کرد و خواست تا او را ببیند.دقایقی بعد به  کلانتری رسید.کرایه راننده تاکسی را حساب کرد و وارد کلانتری شد.یک راست به دفتر سرگرد کیم رفت.سرگرد کیم که منتظر او بود .تلفنش را قطع کرد و به طرف او رفت.هیون سلام کرد.سرگرد کیم خواست تا بنشیند و ارام همه چیز را تعریف کند.

از ان طرف سارینا در مدرسه حال و حوصله ی درس را نداشت.سر کلاس فقط از پنجره بیرون را تماشا می کرد.بالاخره هم معلم او را صدا کرد تا کنار تخته یک مسئله را حل کند.وقتی پای تخته رفت همه تماشایش می کردند چون این اواخر همه او را با جونگ مین دیده بودند و بعضی به او قبطه می خوردند.البته جونگ مین دیگر به مدرسه نمیامد.بعد از اتفاق رودرویی با هیونگ با هیونگ او از این مدرسه رفته بود.بهرحال سارینا نتوانست مسئله را حل کند.البته زیاد هم جای تعجبی نبود با وجود این اتفاقات پی در پی سارینا به تنها کاری که نتوانست برسد درس و مدرسه اش بود.معلم نگاهی سرزنش امیز به سارینا کرد و خودش مسئله را حل کرد.

درهمان حال کلاس تمام شد.دانش اموزان وسایلشان را جمع می کردند و سارینا همچنان ایستاده بود.همه ی بچه ها ی کلاس بیرون رفتند که جونگ مین در کمال ناباوری سارینا وارد کلاس شد.بچه های کلاس همه او را تماشا می کردند که به سمت سارینا می رود.سارینا از نگاه ها و رفتارهای بچه ها متوجه جونگ مین شد .تعجب کرد!اصلا انتظارش را نداشت.جونگ مین جلوتر امد.

سارینا بعد از اینکه به او سلام کرد گفت:اینجا چه کار میکنی؟!دیشب یهو غیبت زد.

-حال پدرت چطوره؟

سارینا آهی کشید و گفت:حالش خوبه.با یکی تصادف کرده بود که خداراشکر اونم حالش خوبه....به سمت نیمکتش رفت و ادامه داد-خلاصه اینکه به خیر گذشت

همینطور که وسایلش را جمع می کرد جونگ مین کنارش ایستاد و گفت:فکر کنم کلاست تموم شده.

-اره امروز فقط 2ساعت کلاس داشتیم.الانم میخوام برم خونه.خوب شد که تو اومدی.

جونگ مین گفت:معلومه دیشب اصلا نخوابیدی.می رسونمت خونه.

در همین حال دوست سارینا سونگ می جلو اومد و به ان دو سلام کرد.سارینا قبل از کلاس او را دیده بود بعد از چند روز امروز برای اولین او را می دید.چند روزی بود دیگر با دوستانش قرار نگذشته بود.با وجود این اتفاقات دیگر وقتی برای دوستانش نداشت بخصوص اینکه حالا دیگر تمام اوقاتش را جونگ مین پر می کرد.سونگ می از سارینا دعوت کرد تا شب با بقیه بیرون بروند.چند نفر دیگر از دوستانش هم بودند که انها هم میخواستند بیاید.سارینا بدش نمی امد.گرچه زیاد شاد نبود.سونگ می  خیلی اصرار کرد که حتما بیاید.اما جونگ مین گفت:امشب نه....قراره منو سارینا جایی بریم ....وسارینا رو کنار خودش گرفت

سارینا به جونگ مین نگاه کرد و بعد رو به سونگ می گفت:آره...اصلا حواسم نبود.قول میدم دفعه بعد حتما باهاتون بیاییم.

سونگ می که دلخور شده بود گفت:سارینا این چند روز اصلا پیدات نیست.حالا هم که نمیایی .

سارینا عذر خواهی کرد ولی این  چیزی نبود که سونگ می منتظر شنیدنش باشه.انها لحظه ایی بعد از هم جدا شدند.سارینا گفت:سونگ می راست میگه.چند روزه حتی بهش زنگ هم نزدم..... و آهی کشید.

جونگ مین گفت:غصه نخور برای بیرون رفتن وقت زیاده الان باید جایی بریم .

و هر دو از مدرسه بیرون رفتند به سمت اتوموبیل که انطرف جاده پارک بود رفتند وقتی سوار شدند سارینا پرسید:ببینم ما قراره کجا بریم؟؟؟

جونگ مین کمربندش را بست و گفت:دروغ گفتم.می خواستم شب با هم باشیم.

سارینا مستقیم روی صندلی اش و انگار که چیزی یادش امده باشد گفت:یادم میاد دیشب هم میخواستی منو جایی بری؟

جونگ مین لبخندی زد و گفت:من شوخی کردم.ولی بدم نشد از دست دوستات نجاتت دادم.

سارینا به حالت قهر صورتش را چرخاند و گفت:فکر کردی میتونی از دست من نجات پیدا کنی.تا منو اونجایی که گفتی نبری از ماشین پیاده نمیشم.

جونگ مین یک پاکت ابمیوه به او داد و گفت:حالا اینو بخور.برای تو خریدم.

سارینا گفت:چیزی نمی خورم.

جونگ مین لبخندی زد:تو که نمی خوای خودتو بکشی؟

-احتمالا همین کاررو میکنم

-تهدید میکنی؟!

-شاید

-باشه تو رو میبرم........ میخواست ابمیوه را سر جایش بزاره که سارینا از دستش کشید و گفت:-دستت درد نکنه.خیلی تشنه ام بود.

هردو خنده شان گرفت.جونگ مین سوییچ را چرخاند و حرکت کرد.

از طرف دیگراین هیون بود که مضطرب و نگران دفتر سرگرد کیم را ترک می کرد.وقتی از کلانتری بیرون امد روی سکو کناری نشست و سرش را میان دو دستش گرفته بود.ناگهان چیزی به ذهنش رسید.سریع از جایش بلند شد کنار خیابون یک تاکسی گرفت و سراسیمه به سمت خانه ی یونگ سنگ رفت.وقتی کرایه را تاکسی را حساب کرد لحظه ایی ایستاد و به نمای ساختمان خانه بهترین دوستش نگاه کرد به ارامی قدم برداشت.خودش هم نمی دونست چرا اینجاست.

هیونگ بعد از فوت پدرش تنها خیشاوند واقعی ستاره مادرش بود.تمام تلاشش را می کرد تا او را سرگرم کند.او بعد از اتفاق بهم خوردن خواستگاریش از سارینا خیلی تغییر کرد.بطوری که دیگر شیطنت های گذشته را نداشت.اما حالا بعد از پدرش اغلب مسئولیت ها با او بود.او فقط یکسال با سارینا اختلاف سنی داشت.ان هم بخاطر شرایطی که در بچگی برایش پیش امده بود.یکسال نتوانست به مدرسه برود و به همین خاطر یکسال از تحصیل عقب افتاد.اما حالا او دیگر ان هیونگ بازیگوش و سهل انگار ایام قدیم نبود.او حالا احساس میکرد که چقدر تنهاست.در حالی که خودش احتیاج به یک پشتیبان داشت تا او را مونس باشد.حامی یگانه مادرش شده بود.کسی که او را بسیار دوست میداشت.

هیون تمامی اینها را می دانست.اما او چطور میتوانست حرف بزند چطور میتوانست بگویید که پدرت شریک جرمش بوده.جرمی نا بخشودنی که حالا بعد از سالها مثل یک زخم گنده چرکین دارد سر باز می کند.او نمی توانست تصویر یونگ سنگ را در ذهن هیونگ خراب کند.شاید بهتر بود چیزی به او نگویید.حداقل از گذشته ی زشت خود حرفی نزند.

هیون در باتلاقی بزرگ گیر افتاده بود.اما بالاخره باید کاری می کرد.پس زنگ خانشان را زد.دقایقی بعد هیونگ در را باز کرد.هیون وقتی صورتش را دید در چشمانش نگاه یونگ سنگ را جستجو می کرد.نگاهی که او را نهیب می زند.هیون از هیونگ خواست تا با او تنها صحبت کند.انها به اتاق هیونگ رفتند.هیون جلوتر داخل شد وقتی هیونگ پشت سرش وارد شد برگشت و در اتاق را بست تا مبادا کسی صحبتشان را بشنود.

ستاره در اتاقش استراحت می کرد اخیرا فقط قرص های ارام بخش می توانست برای ساعاتی او را راحت و اسوده از هر فکر و ناراحتی قرار دهد.هیون روی صندلی کنار تخت نشست.هنوز حرفی نزده بود.اما هیونگ فهمیده بود حتما  اتفاق بدی افتاده که او اینطوری سراسیمه و مضطرب به نظر میرسد.

-عمو هیون اتفاقی افتاده؟براتون قهوه بیارم.

-هیون ایستاده کنار پنجره رفت دستی به صورتش و به موهایش کشید برگشت و هیونگ را تماشا کرد:-سارینا اون.....

هیونگ متعجب قدمی جلو امد و گفت:سارینا.....سارینا چی؟؟

هیون از کجا باید شروع می کرد نمی دانست:-جونگ مین نامزدش...اون نقشه هایی داره

-منظورتون چیه؟!خب واضح بگید.

هیون ایستاد.جلو امد رو به روی هیونگ ایستاد سعی کرد ارامشش را حفظ کند:-من تو گذشته ام اشتباهی کردم که حالا....

هیون رویش را برگرداند و ادامه داد:جونگ مین می خواد انتقام بگیره.

دوباره نگاهی به هیونگ انداخت و گفت:نمی دونم چرا این حرفها را به تو می زنم اما....

هیون نمی تونست بگوید در ان اشتباه یونگ سنگ هم شریک بود.دلش نمی امد هیونگ را ناراحت کند.ازاو کمک خواست.

 اما آنها هنوز نمی دونستند که جونگ مین قبل از تمام این حرفها سارینا را با خود برده.........

نظر می خوام.....................





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 25 شهریور 1396 11:52 ب.ظ
Keep this going please, great job!
یکشنبه 8 مرداد 1396 10:07 ب.ظ
Wow, this article is nice, my sister is analyzing such things, so I am going to
inform her.
شنبه 7 مرداد 1396 12:14 ق.ظ
Quality posts is the key to attract the users to pay
a quick visit the web page, that's what this web page is providing.
جمعه 6 مرداد 1396 08:09 ق.ظ
Attractive section of content. I just stumbled upon your blog and in accession capital to assert that I acquire actually enjoyed account your
blog posts. Anyway I'll be subscribing to
your augment and even I achievement you access
consistently quickly.
جمعه 30 تیر 1396 04:41 ق.ظ
Wow, superb blog structure! How long have you been running a blog for?
you made blogging look easy. The whole glance of your web site is great, let alone the content material!
سه شنبه 13 تیر 1396 08:45 ق.ظ
Woah! I'm really digging the template/theme of this
site. It's simple, yet effective. A lot of times it's very difficult to
get that "perfect balance" between user friendliness and visual appeal.
I must say you have done a fantastic job with this.
In addition, the blog loads extremely quick for me on Opera.
Exceptional Blog!
دوشنبه 5 تیر 1396 01:21 ق.ظ
I'm very happy to read this. This is the kind
of manual that needs to be given and not the accidental misinformation that is at
the other blogs. Appreciate your sharing this greatest doc.
شنبه 30 اردیبهشت 1396 02:46 ب.ظ
hello!,I really like your writing so so much!
proportion we keep up a correspondence more about your
post on AOL? I require a specialist on this space to
solve my problem. Maybe that's you! Taking a look ahead to
see you.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 04:05 ق.ظ
Hello there! This blog post could not be written much better!
Going through this post reminds me of my previous roommate!
He always kept preaching about this. I'll forward this information to him.
Fairly certain he'll have a great read. Many thanks for sharing!
جمعه 1 اردیبهشت 1396 04:47 ب.ظ
We stumbled over here by a different web page and thought
I may as well check things out. I like what I see so
now i'm following you. Look forward to going over your web page again.
چهارشنبه 23 فروردین 1396 03:07 ق.ظ
If some one desires to be updated with hottest technologies after that he must be pay
a visit this web page and be up to date daily.
چهارشنبه 18 مرداد 1391 09:34 ب.ظ
دروووووووووووووود دوست عزیز

بنده بسی مفتخرم شما رو رسما به وبمون دعوت کنم...خوشحال میشیم بهمون بپیوندین
والار98 سسسسسلام عسیسمممممممممم.
وبتون رو دیدم چیز جالبه ولی چطوری میشه ثبت نام کرد واسم توضیح میدی؟؟؟
چهارشنبه 18 مرداد 1391 07:18 ب.ظ
بخشیدمت اونی گلم
والار98 مرسییییییی نازی جونم .بخلللللللللل
سه شنبه 17 مرداد 1391 12:43 ب.ظ
داستانت خیلی هیجان انگیزوغیرقابل پیش بینی ولی اونیییییییییییییییییییییییی جونم زودزودبزاربرای خوندن هرپارت بایدبریم ودوباره پارت قبلی روبخونیم
والار98 سلام سحر جان.بله بله فکر نکنم بتونی حدس بزنی که که.چشمممممممممممم اخه نظرات کلمه تا یک جای دیگه هم دارم داستان ترسناک میزارم.باشه بوس بوس
دوشنبه 16 مرداد 1391 10:51 ب.ظ
الیك سلام والار خانوم.راه گم كردین؟
من كل داستانتو یادم رفت باید از اول بخونم.
خوندم دوباره میام.
والار98 هه هه اره گمونم.ای وای من شرمنده شدم حسابی برو فدات بوسسسسسسسسس
یکشنبه 15 مرداد 1391 02:14 ق.ظ
سلام والار جونم خوبی؟باورت میشه اصلا یادم رفته بود...از بس نذاشتی.......خیلی قشنگ بید میسی....
والار98 سسسسسسسلام ماهی جونم شرمنده ببخششید.الهیییییییییییی.خواهش بخلللللللل
شنبه 14 مرداد 1391 06:23 ب.ظ
اونی من قهرم
والار98 چرا اجی جونم؟واسه دیر گذاشتنم
شنبه 14 مرداد 1391 02:51 ب.ظ
عالیییییییییی بود
والار98 مرسی عسیسم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

سلام به اینجا خوش نیومدید ( خونه ی خود آدم که خوش آمد گویی نداره ^_^ ) امروز یک روز جدیده ، هم توی زندگی من هم شما ... سعی کنیم اینجا یک روز خوب رو با هم بسازیم طوری که بعدا ارزش این رو داشته باشه که جزو خاطراتمون محسوب بشه ^_- پس یوروبون آجا آجا فایتینگگگگگگگگگگ
مدیر وبلاگ : nazanin-admin
نظرسنجی
دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
کدهای جاوا اسکریپت