تبلیغات
*★*::korea love ::*★* - Sweet trouble PART 7
*★*::korea love ::*★*
جمعه 13 مرداد 1391 :: نویسنده : seora

سلام به همگی .... با قسمت 7 در خدمتتون هستم ... هه هه ... خودم این قسمت و خیلی میدوستم ....به نظرم خیلی احساسیه ... برید بخونید و حتمااااااااا نظرتون و بهم بگید ....



PART 7

 


چند ضربه به در زد و وارد شد ….منیجر رو یه صندلی نشسته بود و به لپتابی که جلوش بود نگاه میکرد … اومد داخل و درو بست …. رئیس جلویه پنجره وایستاده بود و در حالی که دستش تو جیبه شلوارش بود به بیرون نگاه میکرد …. هیون با یه سرفه ساختگی اونا رو متوجه حضور خودش کرد …. طول اتاق و طی کرد و رو صندلی روبه رو ی منیجر نشست …. منتظر شد تا یکی از اونا حرف بزنه …. بعد چند لحظه رئیس یه نفس عمیق کشید و اومد رو صندلی پشت میزش نشست …. ولی بازم حرفی نزد و فقط تو فکر بود … هیون که دیگه کلافه شده بود تا خواست یه چیزی بگه منیجر لپ تاب و به سمت هیون چرخوند و خودش دستاشو تو هم قفل کرد و به پشتی صندلیش تکیه داد …. هیون که تعجب کرده بود اول یه نگاه به رییسش و منیجرش انداخت و بعد به صفحه ی کامپیوتر نگاه کرد ….عکس خودش بود با جیسانگ که تو اینترنت گذاشته بودن ….

هیون مثل اینکه بهش برق وصل کرده باشن خم شد سمت لپ تاب تا دقیق تر ببینه … صفحه رو داد پایین تا بقیه عکسا رو ببینه…. همه جا ازشون عکس گرفته بودن … تو فروشگاه … جلویه خونش … لباس فروشی …کناره ماشینش …حتی از جیسانگ که پیش کیو و یونگ سنگ بودم عکس گرفته بودن …. باورش نمیشد ….حالا میفهمید اون یکی دوباری که صدایه فلش دوربین شنیده بود خیال نکرده بود …. یکی دائما اونا رو دنبال میکرده …. یه خبرنگار ….

با دستاش صورتشو پوشوند و به صندلی چرمی تکیه داد …. درمونده شده بود …. باید چیکار میکرد؟؟؟؟؟

….: دو ساعت دیگه برات ترتیب یه مصاحبه رو دادم که جواب همه خبرنگارارو یه جا بدی…..

دستاشو از رو صورتش برداشت و به رئیسش که این حرفو زده بود نگاه کرد …..

هیون: چی میتونم بگم بهشون؟؟؟؟؟….

رئیس : همه شایعه ها رو باید تکذیب کنی ….باید همون داستانی که شروع کردی رو ادامه بدیم … گفتم یکی رو تا یه ساعت دیگه بیارن اینجا …. میگی اون پدره واقعیشه و شما دوستایه دوران بچگی هم هستید … یه مشکلی برایه دوستت پیش میاد و چون همسرش مرده تو از پسرش نگه داری میکنی … قرار بوده بچه برایه یه روز پیشه تو باشه ولی گرفتاریه دوستت حل نشده و بچه بیشتر پیشه تو مونده و تو ام مجبور شدی بری براش چند دست لباسو عروسک و از این جور چیزا بخری ….

هیون که هنوز با بهت نگاهه رئیس میکرد و درست همه حرفارو نفهمیده بود گفت: پس تکلیف جیسانگ چی میشه؟؟؟؟؟ …. تا آخر که نمیتونیم بگیم بچه دوستم پیشه منه !!!!….

هیون با صدایه خنده ی منیجر برگشت سمته اون و نگاهش کرد ….

منیجر:هه هه خیلی باحالی بابا.... از کارگردان شنیده بودم خوب نقش بازی میکنی ولی الان تازه مطمئن شدم ... ( بعد در حالی که لحنشو جدی میکنه میگه) ولی بهتره تو این وضعیت نقش پدره خوب و مهربون و بزاری کنار و نقش خواننده محبوب و دختر کشی رو بازی کنی که تا الان خوب انجامش می دادی ... وگرنه هممون کارمون و از دست میدیم و من دلم نمیخواد به خاطر آدمی مثله تو از کار بی کار شم ترجیح میدم با آدم کشتن همچین اتفاقی برام بیفته ....

هیون که از عصبانیت دستاشو مشت کرده بود و هی محکمتر فشار میداد،لبشو گاز گرفت که چیزی نگه ... روشو کرد سمت رئیس و با عصبانیت گفت: این چی داره میگه ؟؟؟؟

رئیس: بعد از مصاحبه یه مدت بچه پیشه پدر قلابیش میمونه تا کسی شک نکنه ... بعدا که آبا از آسیاب افتاد براش یه خانواده پیدا میکنیم که خوب بزرگ بشه ....این بهترین کاریه که میتونیم بکنیم

هیون: واگه این کارو نکنم چی میشه ؟؟

رئیس در حالی که به سمت هیون خم میشد گفت: در اون صورت باید بین بچه و کارت که آیندته یکی رو انتخاب کنی ....

هیون با عصبانیت بلند شد و از دفتر رئیس اومد بیرون ... سوار ماشینش شد و رفت سمت خونش ....

 

 

 

 

جیسانگ و از پیرزن گرفت و رفت داخل خونش .... کریر و گذاشت رو مبل و خودشم کنارش نشست ...به جیسانگ  نگاه کرد که آروم خوابیده بود ...از سردری که گرفته بود چهرش رفت تو هم ...رفت اتق خوابش ... کشوهایه میزشو برایه قرص آرامبخش زیر و رو کرد ... باخره پیدا کرد و با یه بطری آب معدنی خورد و رو تختش دراز کشید ....چند دقیقه بیشتر طول نکشید که خوابش برد ....

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

از صدایه گریه ی جیسانگ از خواب بیدار شد ... به طور اتوماتیک رفت جیسانگ و بغل کرد و در حالی که پاهاشو رو زمین میکشید رفت سمت یخچال و شیشه شیرشو که دیشب گذاشته بود براش و در آورد .... یکم تو دستش گرفت تا دماش معمولی شد و بعد گذاشت تو دهن جیسانگ .... اونم بلافاصله شروع کرد به خوردن و وسطاشم چون زیاد گریه کرده بود هق هق خفیف میکرد ....هیون هنوز تو حسه خواب بود و تقریبا چشم بسته راه میرفت .... جیسانگ و که شیشه شیرشو گرفته بود تو دو تا دستشو تند تند میخورد گذاشت تو کریر و خودشم نشست رو مبل ... سرشو به پشتی مبل تکیه داد و به سقف خیره شد ... تنها صدایی که سکوت خونه رو میشکست صدایه نفسایه جیسانگ بود و ملچ مولوچی که موقع شیر خوردن داشت....

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

ساعت 10 و نیم شب جلویه کلوپ شبانه:  

 

کریره جیسانگ و از صندلی عقب ماشین برداشت و درو بست ... رفت داخل .... برغا خاموش بود و رقص نور گذاشته بودن .... یه گروهه چهار نفره روی سکو داشتن یه آهنگ اجرا میکردن و مردم هم هماهنگ با آهنگ میرقصیدن .... هیون مطمئن بود اونجا کسی نمیشناسدش .... رفت سمت میزی که گوشه سالن بود ...جیسانگ و گذاشت رو صندلی و خودشم نشست.... کلاهه لبه داری رو که سرش گذاشته بود و پائین تر کشید و با دستش به گارسون  اشاره کرد براش آبجو بیاره ... به جیسانگ نگاه کرد که همه ی انگشتایه یه دستشو کرده بود تو دهنشو طبق معمول تفی بود .... یه لبخند زد و سرشو آورد پایین و به جیسانگ گفت: امروز خیلی پسره خوبی بودی برایه بابایی ... دقیقا امروز خودتو هزار برابر تو دلم جا کردی ...

 بعد یه لبخند زد که باعث شد جیسانگم با ذوق بخنده و پاهاشو تکون تکون بده .... هیون با خودش فکر کرد چطور میتونست همچین بچه ی دوست داشتنی رو بده به یه خانواده ی دیگه ....بچه ای که همیشه دوست داشت وقتی ازدواج کرد داشته باشه .... نوشیدنیشو براش آوردن ... از بطری گرفت و لیوانه خالیه جلوشو پر کرد و همشو یه نفس سر کشید .... حس خوبی بود اینکه کم کم با هر لیوانی که سر بکشی مشکلاتت به نظرت کمرنگ تر برسن .... بطری هایه خالی رویه میزش همینطور بیشتر میشدن و هیون حس میکرد داره مست میشه ... ولی بازم با اشاره ای که کرد یه بطری دیگه براش آوردن ....به نظرش دیر مست شدن هم گاهی اوقات اصلا مزیت محسوب نمیشد .... آخرین لیوان از آخرین بطری رو سر کشید .... انقدر مست بود که وقتی خواست از جاش پاشه تعادلشو از دست داد و دوباره افتاد رو صندلی .... دوباره به گارسون اشاره کرد ایندفعه براش آب بیاره .... وقتی آب و آورد یه مقدار خورد و یه مقدار به صورتش زد تا بتونه تا خونه رانندگی کنه .... جیسانگ یک ساعت پیش خوابش برده بود ....هیون از کلوپ اومد بیرون و به زحمت سوار ماشینش شد و رفت خونه ....

 

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 

نور چشماشو میزد ... در حالی که دستاشو جلویه چشمش گرفته بود که نور اذیت نکنه با یه سردرد دیوانه وار از جاش پاشد .... لباساش همون لباسایه دیشبش بود .... در حالی که شقیقه هاشو فشار میداد رفت سمت آشپزخونه .... از یخچال یه بطری آب برداشت و همشو خورد .... احساس بهتری میکرد .... هنوز چشماش کامل باز نشده بود .... خوابآلود رفت سمت مبل و خودشو انداخت روش ..... تا نشست یه صدایه بلند بوق شنید که خواب و از سرش پروند .... با ابرو های گره خوره  پاشد و به جایی که نشسته بود نگاه کرد .... عروسک جیسانگ بود .... برش داشت و نگاش کرد .... به اطراف اتاق نشیمن نگاه کرد که لباسایه جیسانگ همه جا پخش بود با چند تا عروسک دیگه و شیشه شیره نصفش .... یه دفعه انگار ترسیده باشه بلند گفت: جیسانگ کجاست؟؟؟؟؟

همه جایه خونه رو گشت..... نبود ..... با وحشت دستاشو برد تو موهاشو گفت: من باز چی کار کردم؟؟؟!!.....واااااای


    





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 6 مرداد 1396 11:59 ب.ظ
You can certainly see your expertise in the work you write.
The sector hopes for even more passionate writers such as you who aren't afraid to say how
they believe. Always follow your heart.
پنجشنبه 5 مرداد 1396 07:25 ب.ظ
Wow, this piece of writing is good, my sister is analyzing these
things, therefore I am going to tell her.
شنبه 31 تیر 1396 01:27 ب.ظ
Can I just say what a comfort to uncover a person that really knows what they are talking about over the internet.
You definitely know how to bring an issue to light and make it important.
More and more people really need to read this and understand
this side of your story. It's surprising you're not more popular because you most certainly possess the gift.
دوشنبه 12 تیر 1396 10:58 ب.ظ
When I originally left a comment I appear to have clicked on the -Notify me when new comments are added- checkbox and now
every time a comment is added I recieve four emails with the
same comment. Is there a means you can remove me from that service?
Cheers!
یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 06:11 ق.ظ
Wonderful goods from you, man. I've understand your stuff previous to and you're
just extremely excellent. I really like what you've acquired here,
really like what you're saying and the way in which you say it.
You make it entertaining and you still care for to keep it sensible.
I can not wait to read far more from you. This is really
a terrific website.
جمعه 8 اردیبهشت 1396 04:05 ق.ظ
Hey there! I just would like to give you a big thumbs up for your great info you have
right here on this post. I'll be returning to your web site for more
soon.
شنبه 2 اردیبهشت 1396 08:52 ق.ظ
Hi there would you mind sharing which blog platform
you're working with? I'm planning to start my own blog in the near future but I'm having a tough time making a decision between BlogEngine/Wordpress/B2evolution and Drupal.

The reason I ask is because your design and style seems different then most blogs and I'm looking for something unique.
P.S My apologies for getting off-topic but I had to ask!
سه شنبه 22 فروردین 1396 06:04 ب.ظ
I do trust all the concepts you have presented for your post.

They're really convincing and can certainly work. Nonetheless, the posts are too short for starters.
May you please lengthen them a bit from subsequent time?
Thank you for the post.
سه شنبه 17 مرداد 1391 09:46 ق.ظ
نهههههههههههههههههههه بچه رو یادش رفت با خودش ببره!!!!!!!!!!!!!!
هیوووووووووووووووووووون
اهه اهه
مرسیییییییییییییییییییییی عزیزم خیلی قشنگ بود
منتظر قسمت بعدی هستم
چه حالی داد 7 تا قسمتو یدفه باهم خوندم
seora سلاااام .... بعله بعله آقای عزیز بچه رو جا گذاشت .... من خودمم موندم تو کارای هیون .... خوشبختم آجی جووونم.....
یکشنبه 15 مرداد 1391 04:12 ب.ظ
آنیوووووووووووووووووووووووووو اونی جونم خوفی؟داستانت خیلی خوشمل بود پارت بعدو کی میذاری مردم از کنجکاوییییییییییییییییییی.شناختیم که؟؟؟؟؟؟!
seora بلهههههههههههههههههه مگه میشه نشناخت .... شما خوب هستی ؟؟؟؟ از این ورا ؟؟!!!!!!!! هه هه~~
کی ما داستانه شما رو میخونیم ؟؟؟؟
شنبه 14 مرداد 1391 04:10 ب.ظ
داستان قشنگی داری ولی من نمیفهمم اینا چرا هر چی میشه میرن کلوپ ومست میکنن آخه حالاکه رفته ومیخواد اینقده زیاد روی کنه چرااون جیسانگ بیچاره رو میبره حالا که انقده ناراحت بود زنگ میزد سه سوت از ایران میرفتیم دیییییییییگه
راستی به نظرم چون خودم دارم از کنجکاوی میمیرم بنویس که حاقل مادر جیسانگ کیه یاحداقل گذشته ی هیون روبنویس که چطوری شده آخه به دادما برس از فضولی مردییییییم
seora دیگه کره این دیگه .... جون تو جونشون کنی نافشون و با اینجور جا ها بریدن هه هه .... قسمتای آخر همه چیز و میفهمید .....مرسیییی از نظرت ...
شنبه 14 مرداد 1391 08:23 ق.ظ
سلام جیگر مرسی چه زود گذاشتی دستت درد نکنه
واااااااااااااااااااای هیون بچه رو تو کلوب جا گذاشت یعنی؟
الهی بگردم برای جیسانگ که یه همچین بابای حواس پرتی داره
seora نچ نچ من موندم به چه امیدی بچه شو براش گذاشتن دمه در که این بزرگش کنه .... هه هه میبینید منم که نویسنده ی این داستانم خودم تو کارایه هیون موندم ....
شنبه 14 مرداد 1391 12:01 ق.ظ
اول سلامدوم خسته نباشیسوم تبریک میگم خاله شدنتو
این قسمتم فوق العاده قشنگ بود درجه یک
میگم اسم این داداش هیونو به عنوان پدر برتر باید توکتاب گینس به ثبت برسونن بااین بچه داریش
ولی من به جیسانگ حسودیم میشه منم از این باباها میخوامممممممممم
بگذریم من تازه گیا زیادی چرت وپرت میگم
منتظر قسمت بعدی هستم بوسسسسسسسسسسسسسس
seora سلااااااااااااااااام ..... وقتی برام نظر میزارید هیچ احساسه خستگی نمیکنم .... شما ام الان خاله ی علی محسوب میشید چون آبجیایه گله خودمین پس منم میگم چوکاهه راضیه جونم .....هه هه .... قسمته بعدم دیگه به موقع میام ...بااااااااای
جمعه 13 مرداد 1391 11:39 ب.ظ
ببخشید من نت نداشتم كه نظر بذارم اخی جه بابای مهربونی شدهههه
seora آره بابایه نمونست ..... مغسی از نظرت اونی جونم
جمعه 13 مرداد 1391 11:07 ب.ظ
111111111111111111111111111111111111111111111111.............یا خدااااااااااااااااااااا هیووووووووووووووننننننننن تو واقعیتم همچین میکنیییییییی....بیچاره زن و بچه ات........
seora هه هه ..... حالا اچکال نداره .... خیلی ام هیون همچین اخلاقی نداره .... اشتباه کرده دیگه بیچاله.....
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

سلام به اینجا خوش نیومدید ( خونه ی خود آدم که خوش آمد گویی نداره ^_^ ) امروز یک روز جدیده ، هم توی زندگی من هم شما ... سعی کنیم اینجا یک روز خوب رو با هم بسازیم طوری که بعدا ارزش این رو داشته باشه که جزو خاطراتمون محسوب بشه ^_- پس یوروبون آجا آجا فایتینگگگگگگگگگگ
مدیر وبلاگ : nazanin-admin
نظرسنجی
دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
کدهای جاوا اسکریپت