تبلیغات
*★*::korea love ::*★* - Sweet trouble PART 6
*★*::korea love ::*★*
پنجشنبه 12 مرداد 1391 :: نویسنده : seora

سلاااااااااام ....خواننده ها و نویسنده های گرامی خوف هستید؟؟؟؟؟
 با قسمت جدید اومدم.... عکسه پسرا تو ادامه هست ..... امیدوارم خوشتون بیاد
..... برید اداااااااااااامه...... PART 6

رسید خونه ... وسایلی که خریده بود و انداخت رو مبل و رفت سمت دستشویی ....وقتی برگشت اتاق نشیمن صدایه گریه جیسانگ بلند شده بود .. حوله ی تو دستشو انداخت کنار و رفت بالا سرشو و گفت : تو که غذاتو خوردی .... بیرونم که بردمت دیگه چرا گریه میکنی؟
هیون از تو کریر بیرون آوردش ...وقتی بغلش کرد یه حس داغی رو ساعدش حس کرد ... جی سانگ و گرفت بالا و پشتشو بو کرد ..... با حالت تهوع سرشو گرفت عقب و گفت: واااااای خدایه من این دیگه چه بوییه .... باورم نمیشه نیم وجب بچه همچین بویی تولید کنه .... اووووووووووووق
جیسانگو که یه متر از خودش دور تر گرفته بود رو مبل خوابوند ... رفت سمت اتاق یه ماسک سفید زد به صورتش که دهن و بینیشو کامل پوشونده بود ... از آشپزخونه ام دو تا دستکش دستش کرد و مثل جراحا انگشتاشو رو به بالا گرفت به سمت جیسانگ رفت  ..... ساکشو باز کرد و یه پوشک در آورد بعد پوشک کثیفه جیسانگ که از یه گوشش گرفته بود دو متر اونطرفتر گذاشت .... همون موقع گوشیش زنگ خورد  ... نگاه شماره کرد ببینه ماله کیه ... وقتی دید یونگ سنگه جواب داد ...
هیون: الو
یونگ سنگ: به به پدره نمونه.... چه طوری؟؟
هیون : خوبم ..
یونگ : زنگ زدم ببینم با اون بچه چیکار کردی ....
هیون : مگه چیکار باید بکنم ؟؟؟؟
یونگ: یعنی هنوز پیشته!!!!!!!!!!!!!!!!
هیون:پس کجا باید باشه؟؟؟؟
یونگ: هیون یه سوال بپرسم؟؟ .... اون واقعا بچه ی تواء؟؟؟؟
هیون:اییییم
یونگ: چی؟؟؟؟؟
هیون : آره ... اسمشم جیسانگه....
یونگ: هیون برو یه آزمایش خون بده نمیشه هر کی بچه گذاشت جلویه خونت بگی بچه ی منه که ... میدونی اگه رسانه ها بو ببرن همه محبوبیتت و از دست میدی ؟!!
هیون: نیازی به آزمایش نیست قیافش دقیقا شبیه بچگیایه خودمه .... من دیگه فکرامو کردم ...میخوام ..(صدایه گریه بچه) یونگ سنگ من بعدا بهت زنگ میزنم....
یونگ:ولی هیو....
گوشی رو فوری قطع کرد و رفت جی سانگ و با بدبختی پوشک کرد ... چهار پنج بار مجبور شد پوشک و باز کنه و دوباره ببنده... آخرین با که موفق شد درست انجام بده مثل برنده هایه المپیک که جامو میگیرن بالا، جیسانگ و گرفت بالا سرشو دو بار چپ و راستش کرد و آخرم که رضایت داد با یه لبخند به جیسانگ چشمک زد و گفت :ما اینیم دیگه....

~~~~~~~~~~~~~~~~^^^^^^^~~~~~~~~~~~~~~

ساعت 9 شب:
نیم ساعتی میشد که جیسانگ خودش خوابش برده بود ... هیون باورش نمیشد که خودش خوابیده ... فکر میکرد هر شب باید با بدختی بخوابونتش ....
چون سره شب بود رفت تلوزییونو روشن کردو با صدایه خیلی کم از این کانال به اون کانال میکرد ....
صدایه زنگه در بلند شد ... هیون یه دفعه از جاش پرید و سریع نگاهه جیسانگ کرد که از خواب بلند نشده باشه .... وقتی دید هنوز خوابه یه نفس عمیق کشید و رفت در و باز کنه .... منتظر کسی نبود ... منیجرشم مطمئن بود که نمیاد.... درو باز کرد و گفت: کی این موق....که با دیدن کیو جونگ ، جونگ مین و هیونگ جون حرفش و ادامه نداد ... با تعجب فقط نگاشون میکرد .... جونگ مین که دید هیون خشک شده و نمیخواد از جلو در بره کنار گفت: لیدر گرامی نمیخوای دعوتمون کنی حداقل از جلو در برو کنار که ما با پررویی ذاتی خودمون بیایم تو ...
 هیون بدونه هیچ حرفی از جلو در رفت کنار و اون سه تا ام در حالی که میخندیدن وارد شدن ... هیونگ که داشت میرفت داخل برگشت و پشته سرشو نگاه کرد و دید هیون هنوز همونطوری جلو در خشک شده ... اومد کنارش و دسته هیونو از رو دستگیره برداشت .... درو بست وبعدم هلش داد سمت اتاقه نشیمن ....بلافاصله صدایه جیغ جونگ مین بلند شد....هیون فوری اومد جولو دهنه جونگ و گرفت و با عصبانیت گفت: داد نزن بابا .... شما ها هنوز آدم نشدید؟؟؟!!! ... حتما باید یه بزرگتر بالا سرتون باشه؟؟؟ ....
بعد آروم دستشو از جلو دهنه جونگ مین برداشت ..... جونگ مین یه لبخند گشاد زد و گفت: هیــــــــــــــــــــــــــون واقعا بابا شدی؟؟؟؟؟؟؟
بعدم نگاهشو رو جیب شلواره هیون ثابت نگه داشت .... هیون نگاهه جونگ مین و دنبال کرد ... دستشو از تو جیبش در آورد و گفت: چیه؟؟؟؟؟ چرا زل زدی به جیبه من؟؟ نکنه....آآآآه آیگووووووو.... یادم رفته بود .....هویج میخوای؟؟!!! نچ نچ جونگ مین زشته بزرگ شو ....
جونگ مین ادای هیونو در آورد و گفت: ایگو ایگو ...هه هه خندیدیم ... بی نمک ... نخیر گفتم حالا که بچه از جیبت در آوردی مامانشم دربیار چون زشته سلام نکنیم ...
 بعد به تلافی هیون ، نگاهه کیو و هیونگ کرد و سه تایی زدن زیره خنده ... هیونم از خنده ی اونا خندش گرفته بود و میخندید .....
با صدایه گریه ی بچه همشون ساکت شدن و برگشتن سمت جیسانگ .... هیون با ناراحتی گفت: وای خدایه من حالا مگه این دیگه میخوابه ..... شما ها بیدارش کردین خودتونم ساکتش کنید....
اینو گفت و رفت آشپزخونه ....جونگ مین رفت سمته جیسانگ و همینطور که بلندش میکرد رو به کیو و هیونگ گفت: همچین حرف میزنه انگار گوگولی مگولی عمو دیوه دو سره ... خوب ترسیده الانم ساکت میشه دیگه ....هیسسس
جیسانگ یکم آرومتر شد و با کنجکاوی نگاه جونگ مین میکرد ... هیونگ که داشت کوسن هایه رو مبل و جابه جا میکرد تا بشینه به جیسانگ نگاه کرد و گفت: جونگ مین مثل اینکه پسندیدت ....هه هه
جونگ مین با غرور نگاهه جیسانگ کرد و گفت: هر کی ببینه میپسنده چه برسه به این فسقله ....
همون موقع جیسانگ که احساس صمیمیت بیشتری کرده بود موهایه جلویه پیشونی جونگ مین و گرفت تو مشتشو کشید .... جونگ مین دادش رفت هوا... هیون از آشپزخونه اومد بیرون و با نیشخند به جونگ مین نگاه کرد و گفت: چی شد؟؟؟؟؟خوبی؟؟؟
جونگ مین که داشت بچه رو میداد دست کیو و همینطورم سعی میکرد موهاشو از تو مشته جیسانگ در بیاره رو به هیون گفت: قیافش به تو نرفته حداقل خوشگله ولی اخلاقش با تو مو نمیزنه .... چه زوریم داره!!!!!!!!!!ول کن بابا کچلم کردی
هیون که همینطور میخندید رفت آشپزخونه و با لیوانایه نوشیدنی برگشت .... هیونگم اومده بود کمک جونگ مین تا موهاشو از تو مشت جیسانگ بیرون بیارن .... بلاخره دو نفری تونستن مشته جیسانگ و باز کنن و همشون نشستن ... بچه ام بغل کیو بود .... هیونگ که با کنترل کانالو رو عوض میکرد به کیو گفت: خوب باهاش جوریا من که اصلا حوصله بچه ندارم ....
کیو: آره چون یه شب پیشه ما بوده ... ولی واقعا من و یونگ و روانی کرده بود ... حتی حاضرم  یه روز بدونه لنز از خونه برم بیرون ولی یه شبه دیگه با این زلزله نباشم...
جونگ مین رو به کیو گفت: راستی از یونگ سنگ چه خبر؟؟!!! بعد مدتها دور هم جمع شدیم چرا اون نیومد؟؟؟؟
کیو: امشب کنسرت داره...
هیونگ: اء... پس الان باید تلوزیون نشونش بده
و فوری کانالو رو دنباله اجرایه زنده ی یونگ گشت ... بعد چند لحظه بلند گفت:اینه....

اون شب تا دیر وقت در مورد کاراشون و این مدتی که از هم بی خبر بودن صحبت کردن و با شوخیایه جونگ و هیونگ کلی خندیدن .... دیر وقت بود که هر سه شون خداحافظی کردن و رفتن .....جیسانگ که یک ساعت پیش خوابش برده بود و هیونم با خستگی خودشو انداخت رو تخت و همونطوری خوابش برد......

^^^^^^^^^^^^^^^~~~~~^^^^^^^^^^^^^^    
صبح منیجرش زنگ زد و گفت خودشو سریع برسونه کمپانی .... هیون که میدونست ایندفعه اصلا نمیتونه جیسانگ و با خودش ببره با کلافگی تو اتاق نشیمن راه میرفت و فکر میکرد که چیکار بکنه ... نمیتونست بچه رو تنها بزاره و بره ... به اعضایه سابق دبل اسم نمیتونست بگه ... میدونست اوناام سرشون شلوغه ...با اضطراب یه نگهه دیگه به ساعتش انداخت که همون موقع صدایی رو از راهرو شنید که براش مثل صدایه فرشته نجات بود ...
......: پوم دونگییییییییییی کجاییییی؟؟؟؟

صدایه همسایش بود .... پیرزنی که تنها زندگی میکرد با گربش .... سریع جیسانگ و گذاشت تو کریرش و ساکشم انداخت رو دوشش ... گیتارشم برداشت و از خونه اومد بیرون .... پیرزن هنوز داشت تو رترو دنباله گربش میگشت .... هیون که میدونست گوشاش ضعیفه  خم شد سرشو برد کناره گوشه پیرزن و با صدایی شبیه فریاد گفت: سلام مادر جان.....
 پیرزن برگشت عینکشو جابه جا کرد و گفت:تو کی ای؟؟؟؟
هیون دوباره با صدایه بلند گفت:من همسایه بغلیتون هستم ... یه زحمتی داشتم براتون ....میشه تا یک ساعت دیگه که من بر میگردم از این بچه نگه داری کنید؟؟؟؟؟؟
پیرزن دوباره عینکشو جابه جا کرد و یه نگاهی به جیسانگ انداخت و یه نگاه به هیون بعد گفت: اگه زود بر میگردی اشکالی نداره ولی قبل از اینکه بری پوم دونگی رو برام بیار ....
هیون که از خوشحالی نمیدونست چیکار کنه  فوری گفت:چشم ممنون واقعا ممنون...کریر و داد دسته پیرزنو ساکشم گذاشت بغله پاشو گفت: الان گربتونو براتون میارم ....
و سریع رفت راه پله هارو گشت .....بعد از چند بار بالا پایین رفتن گربه رو تو پارکینگ پیدا کرد و بردش پیشه پیرزن بعد رفت کمپانی ....
منیجرش که حسابی عصبانی بود تا ماشینه هیون و دید از دور با یه دستش زد رو ساعت مچیشو سریع رفت داخل....هیون که نمیدونست چی انتظارشو میکشید ماشینشو پارک کرد و رفت داخل ساختمون......     





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 8 مرداد 1396 09:35 ب.ظ
Your means of telling the whole thing in this piece of writing is in fact good, all be capable of simply understand it, Thanks a lot.
جمعه 6 مرداد 1396 11:15 ب.ظ
Good way of explaining, and pleasant post to obtain facts concerning my presentation subject matter, which i
am going to present in institution of higher education.
جمعه 6 مرداد 1396 06:51 ب.ظ
You're so awesome! I do not believe I have read through something
like this before. So great to find somebody with a few genuine thoughts on this subject matter.
Seriously.. thanks for starting this up. This website is
one thing that is needed on the internet, someone with some originality!
جمعه 6 مرداد 1396 07:02 ق.ظ
Hurrah! Finally I got a website from where I be able to really take valuable facts
concerning my study and knowledge.
شنبه 31 تیر 1396 03:23 ب.ظ
You actually make it appear really easy along with your presentation however I to find this matter to
be really something that I believe I would by no means understand.
It sort of feels too complicated and extremely vast for
me. I'm having a look forward on your subsequent publish, I will attempt to get the
grasp of it!
سه شنبه 13 تیر 1396 11:47 ق.ظ
This piece of writing will help the internet users
for building up new webpage or even a blog from start to end.
جمعه 29 اردیبهشت 1396 02:53 ب.ظ
Touche. Great arguments. Keep up the amazing work.
سه شنبه 22 فروردین 1396 02:57 ب.ظ
I am sure this piece of writing has touched all the
internet visitors, its really really fastidious paragraph on building up new weblog.
سه شنبه 17 مرداد 1391 08:35 ق.ظ
اخییییییییییییی بقیه ام اومدن
اما جونگی خیلی بابای خوبی میشه ها تو اون برنامه که مادر شده بودن خیلی با بچه هه خوب بود
وااااااااااااااای فقط یه قسمت دیگه مونده
اهه اهه
من برم اونم بخونم
بازم ممنوووووووووووووووووووون
seora جونگی تو یه برنامه مامان شده بود؟؟؟؟؟ وااااااااااای چه شود ....هه هه آجی اسم برنامشو میگی چیه؟؟؟؟ خیلی دوست دارم ببینم....
جمعه 13 مرداد 1391 01:54 ق.ظ
واااااااااااااااااااااااااااااااای من عاشق این داستانم خیلی قشنگه
دستت درد نکنه جیگر عالی بود این پارتم مثل بقیه.
خواهشا دیگه سر وقت بزار مارو حرص نده جیگر
seora چششششششم ببخشیییییییییید .... ممنون از نظرت ....
پنجشنبه 12 مرداد 1391 07:53 ب.ظ
اول سلام دوم خسته نباشیسوم تو خجالت نمیکشی قرار بود پنجشنبه5/5/91این قسمتو بذاری نه امروزکه12/5/91 امروز باید قسمت7میذاشتی
آخه من چقدر از دست تو حرص بخورم هاننننننننننننننننننننننننننننن
اگه یه بار دیگه دیر بذاری نفرینت میکنم که هیون با جیسانگ بیان تو خوابتو اذیتت کنن فهمیدی
از اینا بگذریم زودی قسمت بعدی زو بذار منتظرش هستم
seora آجی نظرتو خوندم قالب تهی کردم .... هه هه ولی چشم امروز میزارم.... ببخشید که دیر شد بچه ی آبجیم به دنیا اومد سرمون شلوغ شد .....
پنجشنبه 12 مرداد 1391 05:57 ب.ظ
واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی.............جز اون تبلیغاتیا اوللللللللللللللللللللللللللللللللللللللل.......من همشو در جا خواندم............واااااااااااااااااااییییییییییی فک کن.........عزیزمممممممممممممممم....وووووووووووووووووووویییییییییییییییییییییی....خیلی قشنگ بود............ای جااااااااااااااااااااانننننننننن
seora مرسی گلم از این که خوندی و نظر دادی......بوووووووووووووووووووس
پنجشنبه 12 مرداد 1391 03:27 ب.ظ
برای اولین بار
انجام خدمات کامپیوتری در محل کار یا منزل
با مجوز رسمی از مرکز توسعه فناوری اطلاعات و رسانه های دیجیتال
برای کسب اطلاعات بیشتر به وب سایت شرکت به نشانی www.belin.ir مراجعه نمایید
پنجشنبه 12 مرداد 1391 03:26 ب.ظ
وبلاگ خوب و بروزی دارید خوشحال شدم

سایتی برای خاطرات و عکس های یادگاری زائران حرم امام رضا (ع) طراحی کرده ام ممنون میشم سر بزنید و اگه خاطره یا عکسی دارید برام ارسال کنید .... در ضمن آخر هفته به بهترین خاطره جایزه ای تعلق خواهد گرفت ...با تشکر...

http://azharam.ir
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

سلام به اینجا خوش نیومدید ( خونه ی خود آدم که خوش آمد گویی نداره ^_^ ) امروز یک روز جدیده ، هم توی زندگی من هم شما ... سعی کنیم اینجا یک روز خوب رو با هم بسازیم طوری که بعدا ارزش این رو داشته باشه که جزو خاطراتمون محسوب بشه ^_- پس یوروبون آجا آجا فایتینگگگگگگگگگگ
مدیر وبلاگ : nazanin-admin
نظرسنجی
دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





دوست دارین توی این وب چی چیزایی گذاشته بشه؟





جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
کدهای جاوا اسکریپت